در این متن، شاعر از گفتگوی خود با فردی به نام بو الفضول میگوید که او را به دلیل انزوا طلبی سرزنش میکند و نگران معاش اوست. شاعر در پاسخ میگوید که او به جای نگرانی برای معاش، باید از کسی بپرسد که بنده خدا نبوده است. شاعر همچنین اشاره میکند که کسانی که به مخلوقات خدمت میکنند، نان دارند، اما او که به خالق خدمت میکند، چرا نباید نان داشته باشد.
این متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان زیر 15 سال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعر و استعارههای موجود در متن، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه برای درک عمیقتر مفاهیم دارد.
شماره ٢٩۵ - ز راه بیخردی گفت بو الفضولی دی
مرا چو دید که جز میل انزوا نبود ۱
چه گفت گفت که چون روزگار میگذرد
ترا که وجه معاشی ز هیچ جا نبود ۲
جواب دادم و گفتم که این مپرس از من
ازو بپرس که او بنده خدا نبود ۳
ترا که خدمت مخلوق میکنی نان هست
مرا که خدمت خالق کنم چرا نبود ۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.