هوش مصنوعی: این شعر عرفانی از مولانا یا یکی از شاعران صوفی‌مسلک، به موضوع عشق الهی و وصال با معشوق ازلی می‌پردازد. شاعر با بیانی پراحساس و تصاویر شاعرانه، حالات عاشقانه و سوزناک خود را در راه رسیدن به معشوق حقیقی توصیف می‌کند. مفاهیمی مانند فنا در عشق، بی‌خودی، وحدت وجود، و شهود جمال الهی از مضامین اصلی این شعر هستند.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم مورد استفاده نیاز به دانش پایه‌ای از ادبیات عرفانی دارد.

شمارهٔ ٩ - مثنوی مجلس افروز

یا الهی مرا زمن بستان
تا نباشم حجاب چهره جان ۱

هستیم را بخود حجاب مکن
پرتو خود بخود نقاب مکن ۲

منما نیست را بصورت هست
مبر از یاد ما عهود الست ۳

در ازل چون حجاب تو دیدیم
سخنی از لب تو بشنیدیم ۴

در رخ تو هنوز حیرانیم
بهمان عهد خویش و پیمانیم ۵

انچنان مست آن جمال شویم
محو و مستغرق وصال شویم ۶

می ندانم که من کیم یا دوست
من نیم هر چه هست جمله هم اوست ۷

باز ابن یمین چه میجوئی
ره بیدای عشق میپوئی ۸

گوش کن ایخرد دمی سویم
چند حرفی ز عشق میگویم ۹

حاصل کار و بار من عشقست
مونس و غمگسار من عشقست ۱۰

عشق آتش بجان ما زده است
شعله بر خانمان ما زده است ۱۱

عشق سودای خانه سوز بود
آتش عشق دلفروز بود ۱۲

عشق در هر دلی که خانه کند
آتش شوق او زبانه کند ۱۳

عشق هر خانه ئی که در بزند
از سر خانه دود سر بزند ۱۴

آتش عشق مغز جان سوزد
شعله عشق استخوان سوزد ۱۵

عشق در هر که شوق انگیزد
خون دل از دو دیده اش ریزد ۱۶

عشق خود آتشیست سودائی
تا نسوزی در او نیاسائی ۱۷

عشق هر جا که آتش انگیزد
بیگنه خون عاشقان ریزد ۱۸

از بیابان عشق آن جانان
میرسد بوی خون ای یاران ۱۹

صد هزاران ز عشق کشته شده
هر طرف صد هزار پشته شده ۲۰

کوچه عشق بس خطر دارد
گو میا هر که فکر سر دارد ۲۱

عاشقی موجب سرافرازیست
عشقبازی بدوست سربازیست ۲۲

مرد را عشق بی وطن سازد
بلکه رسوای مرد و زن سازد ۲۳

ذره را عشق آفتاب کند
قطره را چون در خوشاب کند ۲۴

عشق جانرا به لامکان بکشد
عشق تن را بملک جان بکشد ۲۵

عشقبازی بلند پروازیست
هر کجا هست او سرافرازیست ۲۶

عشق چون باز لامکان باشد
آشیانش نه اینجهان باشد ۲۷

عشق از پرده ها درون آید
وز دو عالم شده برون آید ۲۸

عشق از ما دل شکسته خرد
عشق ما را ز عقل ما ببرد ۲۹

در جهان بهر عشق آمده ایم
همه از شهر عشق آمده ایم ۳۰

عشق ما راز ما و من برهاند
عشق ما را شراب شوق چشاند ۳۱

عشق ما را چو شمع بگدازد
همچو پروانه بیخبر سازد ۳۲

عشق ما را ز غم خلاص کند
عشق محرم ببزم خاص کند ۳۳

گر چه مجنون طریق عشق سپرد
آخر از درد عشق لیلی مرد ۳۴

گر چه فرهاد خانه سنگین داشت
تلخکامی ز عشق شیرین داشت ۳۵

عشق ما را شراب خاص دهد
عشق ما را ز غم خلاص دهد ۳۶

عشق ما را کشد بسوی و دود
عشق ما را برد بملک شهود ۳۷

عشق پیرایه جمال بود
عشق سرمایه وصال بود ۳۸

عشق ما را ز خون شراب دهد
عشق ما را ز دل کباب دهد ۳۹

عشق ما را بشکل آدم ساخت
عشق ما را هزار عالم ساخت ۴۰

عشق ما خون ما گواهی داد
خبر ما بماه و ماهی داد ۴۱

عشق ما را درینجهان آورد
عشق ما را بخانمان آورد ۴۲

در چمن جلوه گل از عشق است
ناله زار بلبل از عشق است ۴۳

عشق در فرش میکشد کس را
عشق در عرش میکشد کس را ۴۴

عشق در دل سرورها بخشد
عشق در دیده نورها بخشد ۴۵

عشق با یار متحد سازد
عشق از غیر منفرد سازد ۴۶

عشق در شور میکند کس را
عشق مشهور میکند کس را ۴۷

عشق دیدار یار بنماید
عشق گلرا زخار بنماید ۴۸

عشق باشد حیات جاویدان
عشق باشد خلاصه دل وجان ۴۹

عشق افشای سر یار کند
عشق منصور را بدار کند ۵۰

عشق بیخانمان کند کس را
عشق ز او ارگان کند کس را ۵۱

عشق مستیست جام باده کجاست
عاشق دل ز دست داده کجاست ۵۲

عشق ما را برد بمیخانه
عشق ما را کند چو دیوانه ۵۳

عشق ما را بکوی یار برد
عشق ما را بسوی دار برد ۵۴

عشق جامی بدست مست دهد
زلف معشوق را بدست دهد ۵۵

گر نشد راز عشق بنهفته
از هزاران یکی نشد گفته ۵۶

گر بگویم هزار سال مدام
نشود خود حدیث عشق تمام ۵۷

سالها گر درین سخن رانم
شمه ئی در بیاض نتوانم ۵۸

پس همان به که ما خموش کنیم
بنهان جام عشق نوش کنیم ۵۹

ای که از حال عاشقان گوئی
گر توانی ز بی نشان گوئی ۶۰

ما کجائیم تا نشان گوئیم
گر بگوئیم بی زبان گوئیم ۶۱

بی زبانیم گنگ و لال همه
در ره عشق پایمال همه ۶۲

بی زبانیست حال ما دیگر
عین حالیست قال ما دیگر ۶۳

میگذشتیم ازین سرای غرور
بگروهی عجب فتاد عبور ۶۴

گفتم از حال این کسان پرسم
زینجماعت یکی نشان پرسم ۶۵

هم لب خشک و دیده پر نم
دل پر از درد و سینه ها پر غم ۶۶

نی در ایشان قرار و نی آرام
همه مست شراب از یک جام ۶۷

نعره ها میزدند مستانه
همه بیهوش و مست و دیوانه ۶۸

گه گریبان خویش چاک زنند
گه گهی آه درد ناک زنند ۶۹

هیچ از ایشان نشان و نام نماند
هم سخن هم زبان و کام نماند ۷۰

گفتم ای زار و دلفکاری چند
مضطرب حال و بیقراری چند ۷۱

دلتان را بتیره غمزه که دوخت
جانتانرا بنار عشق که سوخت ۷۲

سینه ها تان زغم فکار که کرد
چهره هاتان بخون نگار که کرد ۷۳

که شما را مه جمال نمود
هوش و آرام و صبرتان بربود ۷۴

دیده بهر چه خون فشان شده است
سر چرا خاک و آستان شده است ۷۵

آه و زاری و بیقراری چیست
این همه عجز و خاکساری چیست ۷۶

که شما را در این بلا انداخت
که درین محنت و جفا انداخت ۷۷

گریه زار زار بهر چه بود
ناله بیشمار بهر چه بود ۷۸

همه گفتند عاشقان یکیم
سر نهاده بر آستان یکیم ۷۹

جمع مدهوش بیسر و پائیم
شام یکجا و صبح یکجائیم ۸۰

همه سر مست و رند و قلاشیم
بر سر کوی عشق اوباشیم ۸۱

ما در این کوی دلبری داریم
که بسودای او سری داریم ۸۲

روی او آرزوی دیده ماست
مهر او یار برگزیده ماست ۸۳

آرزوی وصال او داریم
اشتیاق جمال او داریم ۸۴

یارب آن ماه را که دیده بود
بر سر کوی او رسیده بود ۸۵

چه شود گر بما خبر گوید
زانمه خانگی اثر گوید ۸۶

مست از چشم پر خمار وییم
بیخود از زلف تابدار وییم ۸۷

یکنفس آن جمال را بینیم
لحظه ئی در وصال بنشیینم ۸۸

در دل از وی چه داغهاست که نیست
وه چه گلزار و باغهاست که نیست ۸۹

سالها در فراق او گریان
عمرها ز اشتیاق او نالان ۹۰

حال ما را خراب او دارد
دل ما را کباب او دارد ۹۱

بهر او این چنین غریب شدیم
بهر او این چنین مصیب شدیم ۹۲

در سر کوی او غریبانیم
همه در دست او اسیرانیم ۹۳

چهره ما ببین و حال مپرس
ز خم هجران نگر وصال مپرس ۹۴

آخر ای همنشین چه می پرسی
حال زار حزین چه می پرسی ۹۵

خوار گشته عجب ذلیل شده
بهر او این چنین سبیل شده ۹۶

در بدر از برای او شده ایم
کو بکو در هوای او شده ایم ۹۷

سالها انتظار او بردیم
جان درین انتظار بسپر دیم ۹۸

چشم خود حلقه درش کردیم
روی خود سوی منظرش کردیم ۹۹

در رهش مست بی خبر رفتیم
گه بپاو گهی بسر رفتیم ۱۰۰

بر امیدی که روی بنماید
پرده از روی خویش بگشاید ۱۰۱

بعد ازین عجز و بیقراری ها
آمده در مقام زاریها ۱۰۲

گفتم ای چاره ساز کار همه
بشنو این فغان زار همه ۱۰۳

ای شفای قلوب بیماران
مرهم سینه دل افکاران ۱۰۴

درد ما را دوا دهی چه شود
رنج ما را شفا دهی چه شود ۱۰۵

چند بر درگه تو در بزنیم
تا بکی بر در تو سر بزنیم ۱۰۶

گذری جانب غریبان کن
نظری سوی این اسیران کن ۱۰۷

همه در دست غم اسیرانیم
بر سر کوی تو غریبانیم ۱۰۸

بعد از این طاقت فراق تو نیست
تاب دوری و اشتیاق تو نیست ۱۰۹

دید ناگه بخاکساری ما
رحمش آمد بآه و زاری ما ۱۱۰

ناگه آن برقع از جمال گشود
صبر و آرام و هوش و عقل ربود ۱۱۱

در نظر همچو آفتاب نشست
پرده بر داشت بیحجاب نشست ۱۱۲

مست از دیدن عذار وییم
بیخود از زلف تابدار وییم ۱۱۳

در شهود جمال او مستیم
می ندانیم نیست یا هستیم ۱۱۴

از می عشق دوش بیهوشیم
تا ابد والهیم و مدهوشیم ۱۱۵

گشته اندر وصال او فانی
او فتاده ببحر حیرانی ۱۱۶

دل بسودای او نهاده همه
دو جهانرا ز دست داده همه ۱۱۷

همه همچون جمال او گشتیم
غرق بحر وصال او گشتیم ۱۱۸

قطره در بحر رفت و پنهان شد
ذره هم آفتاب تابان شد ۱۱۹

در نظر غیر دوست هیچ نماند
همه شد مغز و پوست هیچ نماند ۱۲۰

همه ما صورتیم و معنی اوست
بلکه ما هیچ و هر چه هست هموست ۱۲۱

گه شده بیخود از تجلی ذات
گه فرو رفته در شهود صفات ۱۲۲

باده ما تجلی یار است
ساغر ما جمال دلدار است ۱۲۳

ما همه مست می همه از ازلیم
همه مست از شراب لم یزلیم ۱۲۴

باده ما خمارکی دارد
کس چو ما یار غارکی دارد ۱۲۵

از نظر صورت دوئی رفته
معنی مائی و توئی رفته ۱۲۶

گشته محو از مؤثر این آثار
و هوالفرد واحد القهار ۱۲۷

همه آفاق عکس طلعت اوست
دو جهان پر ز نور وحدت اوست ۱۲۸

لمعه حسن او هویدا شد
هر دو عالم ز غیب پیدا شد ۱۲۹

آفتاب جمال دوست نمود
مغز اندر میان پوست نمود ۱۳۰

حسن معنی شد از صور تابان
عقل ما شد در این صور حیران ۱۳۱

ذره خود آفتاب خود باشد
روی خود را نقاب خود باشد ۱۳۲

چهره با خط و خال خود پوشد
بجلالش جمال خود پوشد ۱۳۳

هر دو عالم فروغ روی ویست
کعبه ما هوای کوی ویست ۱۳۴

از نظر کعبه رفت و دیر نماند
همه شد یار و نقش غیر نماند ۱۳۵

بی رخ او بهشت وا ویلاه
دوزخ ار با ویست واشوقاه ۱۳۶

خار بی گل یکی بود آنجا
گل و بلبل یکی بود آنجا ۱۳۷

همه جا روی یار جلوه نمود
گل هم از جان خار جلوه نمود ۱۳۸

غیر او نیست تا بپردازد
خود بخود نرد عشق می بازد ۱۳۹

در بساط وصال خود بخودست
دیگریرا در آن میان چه حداست ۱۴۰

سالها خود بخویش عشق بباخت
تا نماید جمال بیرون تاخت ۱۴۱

هر که در آرزوی دیدارست
خوش بیا گو که وقت اظهارست ۱۴۲

هر که او عاشق نظر بازست
چشم وی بر جمال او بازست ۱۴۳

هیچ بر غیر او نمینگرد
جانب ماسوا نمیگذرد ۱۴۴

گر ترا میل صحبت لیلی است
مست و دیوانه بودنت اولی است ۱۴۵

آنکه مجنون نبود و دیوانه
کی بلیلی بگشت همخانه ۱۴۶

تا تو پروانه سان نمیسوزی
وصل شمعت کجا بود روزی ۱۴۷

شمع حسن جمال جانانه
تا بر افروخت سوخت پروانه ۱۴۸

دیده ئی کان جمالش در نظرست
غیر این دیده دیده دگرست ۱۴۹

تو باین دیده کی توانی دید
همچو خفاش جلوه خورشید ۱۵۰

دیده پیدا بکن که جان بیند
نه که اینعرصه جهان بیند ۱۵۱

دیده در روی دوست بینا کن
روی او را به تماشا کن ۱۵۲

چشم جان بین چو چشم دل باشد
نه که این نقش آب و گل باشد ۱۵۳

بگذر از نقش جانب نقاش
مست و مغرور حسن خویش مباش ۱۵۴

گر هوای وصال او داری
آرزوی جمال او داری ۱۵۵

نقش خود را ز لوح وجود
تا تو بینی جمال او بشهود ۱۵۶

تا تو هستی جمال کی بینی
کی ببزم وصال بنشینی ۱۵۷

تو نباشی نقاب بگشاید
بیتو با تو جمال بنماید ۱۵۸

گر تو از خویشتن برون نائی
بسرا پرده درون نائی ۱۵۹

رخت هستی چو از جهان نبری
پی بدان ملک جاودان نبری ۱۶۰

بتماشا چو سوی صحرا شد
در جهان محو آن تماشا شد ۱۶۱

باغ و گلزار و سرو رعنا اوست
هم تماشا گه و تماشا اوست ۱۶۲

آفتابی بتافت بر جانها
عاقبت سر زد از گریبانها ۱۶۳

بر خود آن هم کرشمه ئی کردست
لیک ما را بهانه آوردست ۱۶۴

تا گریبان هستیت ندری
پی بدان ملک جاودان نبری ۱۶۵

او همه ماه و جمله ما اوئیم
لیک بشنو که ما چه میگوئیم ۱۶۶

کرده است آنجمال خود پیدا
کرده ما را ز یک نظر شیدا ۱۶۷

تا ز اندیشه ها جدا گشتیم
همه اندیشه خدا گشتیم ۱۶۸

ما همه هوش و جان ما هوش است
آنچه باقیست جمله روپوش است ۱۶۹

گشته با هوش خود ز خود بیخود
همه را کرده او ز خود بیخود ۱۷۰

یک زمانی ز هم جدا نشویم
با کس دیگر آشنا نشویم ۱۷۱

او زما لحظه ئی جدا نشود
بجفا هیچ بیوفا نشود ۱۷۲

همره و همنشین بهر جا اوست
همدم و همنفس چو با ما اوست ۱۷۳

هر کجائی رویم همدم ماست
در همه رازها چو محرم ماست ۱۷۴

چه عجب دلبری وفا دارست
چه نکو خوی و مهربان یارست ۱۷۵

پس چرا خود وفای او نشویم
خاک راه و فنای او نشویم ۱۷۶

عمر خود صرف آن نگار کنیم
نقد جانرا به او نثار کنیم ۱۷۷

جان خود را فدای او سازیم
سر خود را بپای او بازیم ۱۷۸

او چو خورشید و ما همه سایه
سایه با آفتاب همسایه ۱۷۹

سایه را چون بخود و جودی نیست
هستی او بجز نمودی نیست ۱۸۰

تابش خور چو بیشتر گردد
سایه با آفتاب بر گردد ۱۸۱

همه از نور خود فرو گیرد
برود سایه رنگ او گیرد ۱۸۲

هر که با آن نگار جان بدهد
جای جان عمر جاودان بدهد ۱۸۳

غیر او اشتیاق او چو نداشت
درد و سوز فراق او چون داشت ۱۸۴

از حرم سوی ما برون نرود
بسرا پرده ئی درون نرود ۱۸۵

تا که بر ما جمال دوست نمود
مغز اندر میان پوست نمود ۱۸۶

گر بوحدت رسی ز عین شهود
پوست هم عین مغز خواهد بود ۱۸۷

چون بوحدت دوئی نمیشاید
فکر ما و توئی نمیباید ۱۸۸

همه جا رخ نموده از یارست
صد هزاران اگر بتکرارست ۱۸۹

صورت هر دو کون پرتو اوست
گر چه این هر دو پرتو آن روست ۱۹۰

پرده ئی در کشید آن دلدار
آمده مست بر سر بازار ۱۹۱

یار ما خود امیر بازارست
زیر پرده بخود خریدارست ۱۹۲

هرکه از جان بود خریدارش
یابد او را بروی بازارش ۱۹۳

با یکی دست در کمر کرده
وان دگر را نهان نظر کرده ۱۹۴

سر ز جیب یکی بر آورده
واندگر را ز در بدر کرده ۱۹۵

یار را در کنار خود دیدیم
مونس و غمگسار خود دیدیم ۱۹۶

همدم و همنشین بود آن یار
همره و همنفس بود دلدار ۱۹۷

در کنار آن نگار می بینیم
خویش را بر کنار می بینیم ۱۹۸

گفتگوی جمال او همه جاست
جستجوی وصال او همه جاست ۱۹۹

هر کجائیم بی قرار وییم
مست آن چشم پر خمار وییم ۲۰۰

غیر او نیست در نظر ما را
نیست جز وی کس دگر ما را ۲۰۱

دایم از ساکنان کوی وییم
روز و شب منتظر بروی وییم ۲۰۲

گاه در صومعه ازو گریان
گاه در میکده ازو نالان ۲۰۳

گاه در مدرسه ببحث و جدل
گاه در خانقه بشعر و غزل ۲۰۴

گاه چون نی ز درد او نالان
گاه چون می ز شوق او جوشان ۲۰۵

هر زمان حال ما دگر گونست
کس چه داند که حال ما چونست ۲۰۶

کل یوم هو بود فی شان
هست او را قرار در قرآن ۲۰۷

خلق را زندگی گر از جانست
عاشقانرا حیات جانانست ۲۰۸

مردمان زنده اند با دل و جان
ما باو زنده ایم جاویدان ۲۰۹

میرود عقل و هوش از سر ما
که کند جلوه حسن دلبر ما ۲۱۰

عاشق جلوه های آن یاریم
کشته عشوه های بسیاریم ۲۱۱

سوی ما هر زمان نظر دارد
دمبدم جلوه ئی دگر دارد ۲۱۲

تا بآن یار آشنا شده ایم
ساکن عالم بقا شده ایم ۲۱۳

جان خود را اگر که بسپاریم
دامن او ز دست نگذاریم ۲۱۴

جان خود را اگر نثار کنیم
نیست چیز دگر چکار کنیم ۲۱۵

هیچ جائی نه ایم و با اوییم
نگران دائما بآن روییم ۲۱۶

فانی از خود شده باو باقی
شد یکی گوئیا می و ساقی ۲۱۷

هر گه آن یار در کنار آید
جان و دل گو دگر چکار آید ۲۱۸

یار ما خوی بوالعجب دارد
که دل عاشقان بیازارد ۲۱۹

هرگز او را ز ما جدائی نیست
با کس دیگر آشنائی نیست ۲۲۰

گر چه از ما بسی جفا آید
لیکن از وی همه وفا آید ۲۲۱

گر چه آن آفتاب بیرون شد
لیکن اندر نقاب بیرون شد ۲۲۲

بی نقاب ار جمال افروزد
هر دو عالم بیکنفس سوزد ۲۲۳

ما ز راه وفا بدر نرویم
از درش بر در دگر نرویم ۲۲۴

روز و شب سر بر آستان وییم
کمتر از کمترین سگان وییم ۲۲۵

سنگها گر خوریم ما بر سر
هم در آئیم از در دگر ۲۲۶

باش با ما بکوی او شب و روز
تو طریق وفا ز ما آموز ۲۲۷

پرده هم او و پردگی هم او
دل عشاق بردگی هم او ۲۲۸

دیده ما از آن دیار آمد
بتماشای آن نگار آمد ۲۲۹

ما ازان شهر و زان سر کوئیم
گشته بی خانمان ازان روییم ۲۳۰

فارغ از یاد او زمانی نی
در غم سودی و زیانی نی ۲۳۱

روز و شب منتظر بدیدارش
در برابر همیشه رخسارش ۲۳۲

در خودان چهره نکو بینیم
ور بخود بنگریم او بینیم ۲۳۳

ما دگر از میان برون رفتیم
نیک با آتش درون رفتیم ۲۳۴

تو مپندار ما زبان داریم
پاره آتش درین دهان داریم ۲۳۵

گر بگوئیم جان خود سوزیم
آتشی در جگر برافروزیم ۲۳۶

دیگر اندر پی سخن پوئیم
شمه ئی حال خویشتن گوئیم ۲۳۷

گر نشد راز عشق بنهفته
از هزاران یکی نشد گفته ۲۳۸

نیک آتش که در درون بزنیم
شعله بیرون زند چه حیله کنیم ۲۳۹

اشک خونین ز چشم تر برود
کاسه چون پر شدست سر برود ۲۴۰

عاشق ار درد خود نهان سازد
چهره زرد خود عیان سازد ۲۴۱

نسخه ئی دلفریب و جانسوزست
نام این نسخه مجلس افروزست ۲۴۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۲
کانال گوهرین در ایتا
۳۰۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ٨ - در پند و اندرز
گوهر بعدی:شمارهٔ ١٠ - مثنوی دیگر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.