هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی است که مفاهیم عمیق عشق الهی، وحدت وجود، فقر معنوی و سلوک عرفانی را بیان میکند. شاعر با استفاده از استعارهها و تشبیهات زیبا، رابطه عاشقانه با معشوق حقیقی (خدا) را توصیف میکند و بر اهمیت گذشتن از خود و رسیدن به حقیقت تأکید دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین استفاده از استعارههای پیچیده و زبان شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
ترکیب بند من واردات القلبیه فی معرفه الالهیه
ای موسی طور قلب آگاه
لاتحزن اننی اناالله ۱
ماراست طفیل ظل خورشید
بالاتر از آفتاب تا ماه ۲
ملک و ملکوتمان مشابه
با آن که منزهیم ز اشباه ۳
تا مجمع این دو بحر در سیر
با موسی و خضر هر دو همراه ۴
بالاتر ازین دو قطب گردون
گردون مقربان درگاه ۵
آن سوتر از این مهابط سر
سریست که غیر نیست آگاه ۶
ما روشن و آفتاب تاریک
ما مرتفع و ستاره کوتاه ۷
جان مطلع اننی اناالحق
دل مرجع لااله الاه ۸
با ضیغم غاب غوث اعظم
شیر فلک البروج روباه ۹
خورشید به نور ماست روشن
از گاه سپیده تا شبانگاه ۱۰
ما خسرو لامکان توحید
خورشید سوار عرش خرگاه ۱۱
در مزرع خاکسار عشقست
نه خرمن آسمان کم از کاه ۱۲
ما بنده پادشاه فقریم
با این همه عز و رتبه و جاه ۱۳
برقیم به خرمن بداندیش
ابریم به مزرع نکوخواه ۱۴
عبدیم و به فقر شاه مطلق
شاهیم به عشق عبد اواه ۱۵
شاهیم که هست پای درویش
در فقر طراز افسر شاه ۱۶
عبدیم که از صفای بر حق
آموخته ایم راه از چاه ۱۷
تا راه بریم بر دقایق ۱۸
در حل حقیقه الحقایق ۱۹
سلطان سریر عشق ماییم
هم پادشهیم و هم گداییم ۲۰
بر خسرو گاه افسر سر
بر سالک راه خاک پاییم ۲۱
بر دست سکندر ولایت
آیینه قطب حق نماییم ۲۲
ما مالک ملک و گنج فقریم
ما صاحب افسر فناییم ۲۳
دریای وجود را ل آلی
در بحر عدم نهنگ لاییم ۲۴
با وحدت دل به نفی کثرت
شمشیر نه تیر نه بلاییم ۲۵
در فلک نجات ناخدا کیست
ما بر سر ناخدا خداییم ۲۶
در کشتی دل ببحر توحید
بر صدر نشسته ناخداییم ۲۷
ما بنده مصطفای مطلق
سلطان سریر اصطفاییم ۲۸
بر جسم شکسته مومیایی
در چشم ضریر توتیاییم ۲۹
عشقست که ماورای عقلست
ما نیز ورای ماوراییم ۳۰
دل خانه و خلوت خداوند
ما خواجه خلوت و سراییم ۳۱
از یک سر موی گر فروشند
مجموع دو کون را بهاییم ۳۲
از کسوت کائنات عوریم
پوشیده ردای کبریاییم ۳۳
در دیده ما بجز خدا نیست
آسوده ز قید ماسواییم ۳۴
جمشید جمال را سریریم
خورشید کمال را سماییم ۳۵
پیشیم ز آسمان بمعنی
باانکه به صورت از قفاییم ۳۶
بالاتر نه بنای بالا
با آنکه فروتر بناییم ۳۷
طی ظلمات کرده ایدون
خضر سرچشمه بقاییم ۳۸
دارای وجود را سراپا
بالای شهود را قباییم ۳۹
بیگانه ز غیر و غیر چون نیست
با هرچه که هست آشناییم ۴۰
میخواره و رند و خانه بر دوش
بی کینه و کبر و بی ریاییم ۴۱
صافی شده از کدورت سر
صاحبدل صفه صفاییم ۴۲
آن همزه که اوست فوق واحد
آن نقطه که هست تحت باییم ۴۳
ما یافته ایم در معارف ۴۴
این نقطه بنفی ذات عارف ۴۵
افراد که همدم جلیلند
پیران مراد را دلیلند ۴۶
هم صاحب نفخه سرافیل
هم محرم راز جبرییلند ۴۷
بر گوهر جود بحر عمان
بر کشت وجود رود نیلند ۴۸
از گوهر پاک گنج پنهان
از مشرب صاف سلسبیلند ۴۹
خارج همه از اداره قطب
با قطب برادر سبیلند ۵۰
هم مالک ملکت سلیمان
هم صاحب ثروت خلیلند ۵۱
دارند بحق هزار برهان
خاموش ولی ز قال و قیلند ۵۲
در مملکت وجود باقی
بعد از اقطاب بی بدیلند ۵۳
در مصر ولایتند والی
یوسف رخ و دلبر و جمیلند ۵۴
اکسیر سعادتمند افراد
پرقیمت و قابل و قلیلند ۵۵
از خلق نه از عروق واعصاب
بر خاتم انبیا سلیلند ۵۶
داود زبور خوان توحید
با کوه به نغمه هم رسیلند ۵۷
آنانکه لباس جاه پوشند
در فقر برهنه و ذلیلند ۵۸
بینند حجاره های سجیل
کاین قوم ضلال قوم پیلند ۵۹
نابرده به کعبه فنا پی
بر نفی بقای خود دخیلند ۶۰
آن فرقه که زنده اند دایم
در مسلخ عشق او قتیلند ۶۱
خلاق معانیند و صورت
امرند که خلق را کفیلند ۶۲
قوت دل اولیاست تهلیل
با خاتم انبیا اکیلند ۶۳
بر مسند حق خلیفه الله
غوثند و خدای را وکیلند ۶۴
از اسم گذشته در یم ذات
مستغرق بلکه مستحیلند ۶۵
ایجاد عیال جود افراد
هم لم یلدند و هم معیلند ۶۶
بحرند که حاوی ل آلی
ابرند که راوی غلیلند ۶۷
هستیست ز وجودشان و ایشان
در معرض امتحان بخیلند ۶۸
قومی همه رند و لاابالی ۶۹
بیرون ز تصور خیالی ۷۰
ما گاه فراز آفتابیم
گه معتکلف تراب و آبیم ۷۱
گاهی شه کون و گاه درویش
آباد گهی و گه خرابیم ۷۲
گه تیره و گاه صاف بی غش
گه دردی و گه ناب نابیم ۷۳
گر سایه ما ز نور گوید
بنیوش که ظل آفتابیم ۷۴
خود گوی ز ما متاب گردن
ما خسرو مالک الرقابیم ۷۵
با آب وصال دوست شاداب
با آتش عشق او کبابیم ۷۶
آبی که ز سر گذشت دریاست
ما تشنه مانده در سرابیم ۷۷
ما خفته میان بحر عطشان
وین طرفه که تشنه ایم و خوابیم ۷۸
موجود بجز خدای نبود
ما مانده ز خویش در حجابیم ۷۹
یک حرف وفا نخوانده با آنک
دیباچه نغز نه کتابیم ۸۰
از ام و ابیم زاده اما
ما جد قدیم ام و بابیم ۸۱
سر صحف دلیم لیکن
معلوم نشد که از چه بابیم ۸۲
در دست حبیب عروه الله
مر گردن خصم را طنابیم ۸۳
بر دوست خط کتاب رحمت
بر دشمن آیت عذابیم ۸۴
پیر پدر ستاره پیر
در اول نوبت شبابیم ۸۵
ما خسرو اعظمیم و درویش
ما شیخ مکرمیم و شابیم ۸۶
خورشید تکاورست ما را
با عیسی چرخ همرکابیم ۸۷
شاهست که عارفست و معروف
ما بنده معرفت م آبیم ۸۸
خمار و شرابخوار و ساقی
خمخانه و ساغر و شرابیم ۸۹
بر چرخ رویم بی تحرک
هم سیر دعای مستجابیم ۹۰
در رزم هوای نفس چون گرگ
با پنجه شیر شرزه غابیم ۹۱
دنییست چو جیفه گر پرستیم
این جیفه بسیرت کلابیم ۹۲
کم جوی سفال و سنگ دنیی
ما گوهر گنج دیریابیم ۹۳
مقهور حضور و نور انوار
وارسته ز ظلمت غیابیم ۹۴
با جسم بکعبه حضوریم ۹۵
در ظلمت محض عین نوریم ۹۶
ای راز مرا طلیعه ناز
بگشای در دریچه راز ۹۷
ناز تو بلای نازنینان
کشتی همه را چه میکنی ناز ۹۸
بردی دل ما به شوخی و طنز
ای دلبر نغز و شوخ طناز ۹۹
بگشای در خزانه عرش
زین درج دررکه میکنی باز ۱۰۰
ای مطرب عشق کن بتوحید
در پرده ترانه دگر ساز ۱۰۱
این توسن وحدت تو تازان
در عرصه انتها و آغاز ۱۰۲
بر وحدت آفتاب ذاتت
ذرات وجود من هم آواز ۱۰۳
باز دلت از زمین آثار
دارد بسمای ذات پرواز ۱۰۴
تا بال گشوده یی بدین فر
بر ساعد شه ندیده کس باز ۱۰۵
ای ذات ولی امر مطلق
ای از همه کائنات ممتاز ۱۰۶
ای قطب مکان لامکان سیر
خورشید سوار آسمان تاز ۱۰۷
در مملکت کمال سرمد
شاهی تو و بی شریک و انباز ۱۰۸
عشق تو شراره ییست جانسوز
جویای تو عاشقیست جانباز ۱۰۹
سر دل بایزید و منصور
سودای سر جنید و خراز ۱۱۰
در عشق نشان شدیم و جز اشک
در خانه ما نبود غماز ۱۱۱
از آن لب لعل کی کند دل
دندان من ار کنند با گاز ۱۱۲
ای مطرب دل ز تار وحدت
زنگ دل ما بزخمه پرداز ۱۱۳
ای ساقی جان بساغر افکن
آن آتش خان و مان برانداز ۱۱۴
در بی کز و بازی ار رسیدی؟
بر دوست رسی نه از کزو باز؟ ۱۱۵
از دست خدا خرند جان را
نان پاره نه کز دکان خباز ۱۱۶
از خود بگذر خدای یک موی
از تارک ما ندارد افراز ۱۱۷
بنشست به عرض وحدت دل
سلطان بدو صد هزار اعزاز ۱۱۸
ما عرض حقیقت خداییم ۱۱۹
شک نیست که هرچه هست ماییم ۱۲۰
ماییم ظهور نور انوار
جز ما نبود بدار دیار ۱۲۱
جایی که منم صدای جبریل
میاید و کس نمیدهد بار ۱۲۲
فیض احدیتیم و حق را
در فیض وجود نیست تکرار ۱۲۳
ما مظهر واجب الوجودیم
در ذات صفات و فعل و آثار ۱۲۴
اسرار وجود در تجلیست
ما آینه وجود اسرار ۱۲۵
یارست که کرده جلوه از سر
تا پای ز پای تا سر یار ۱۲۶
عشقیست که محو کرد و حیران
جان و دل دردمند دیدار ۱۲۷
در دست که کرده از گرانی
سنگ دل کوه را سبکسار ۱۲۸
با روی تو ای مراد هر دل
جان و دل دیده است بیکار ۱۲۹
بی درد تو ای طبیب هر درد
جسمست نحیف و روح بیمار ۱۳۰
بیمار تراست نفح عیسی
مست غم عشق تست هشیار ۱۳۱
خوابست که نیست همدم عشق
عشقست رفیق بخت بیدار ۱۳۲
بی شاخ شکوفه قد دوست
بی نرگس مست چشم دلدار ۱۳۳
چون نرگس مستمی گران سر
چون شاخ شکوفه سرنگونسار ۱۳۴
بیروی تو لاله نیست در بر
بی موی تو مشک نیست در بار ۱۳۵
چشمی که سمن ندید و شکر
آمیخته گوییا که ناچار ۱۳۶
زین روی سمن بری بخرمن
زین لعل شکرخوری بخروار ۱۳۷
ای قطب مدیر دار هستی
زین دایره تا بچرخ دوار ۱۳۸
اقلیم دل مرا بتحقیق
سلطانی تخت را سزاوار ۱۳۹
بر تست مدار امر چونانک
بر نقطه مدار خط پرگار ۱۴۰
من تاجرم و متاع من عشق
بازار دلست و حق خریدار ۱۴۱
گنجینه لایزال بر دست
بنشسته بچارسوق بازار ۱۴۲
چشم دل من بیار روشن
خورشید سپهر و دیده تار ۱۴۳
ماراست غذای جان و دل دوست
عالم هم کاسه لیس پندار ۱۴۴
بی قوت لب تو ماسوی را
دل خورده و بازمانده ناهار ۱۴۵
زین مغز اگر بیفکنی پوست ۱۴۶
اعصاب و عروق و جسم و جان اوست ۱۴۷
چشمی که ندیده روی ما را
بیند بکدام رو خدا را ۱۴۸
ای آنکه ندیده ییش در عرش
کن سجده جناب قدس ما را ۱۴۹
در خانه ماست زود زن دست
در زلف بت گریزپا را ۱۵۰
یکتاست بخانه آنکه دیدست
آنگونه و طره دوتا را ۱۵۱
ای آنکه ندیدی آن دو سوسن
وان سنبلکان مشک سا را ۱۵۲
بر دست بگیر جان شیرین
پیش آی و بعجز گوی یارا ۱۵۳
بیگانه مشو که جان سپارند
یاران حرکات آشنا را ۱۵۴
این حرف بگوی و بذل جان کن
زین بذل پذیره شو بقا را ۱۵۵
چندان که سرای دوست ماند
ماند که زد این در سرا را ۱۵۶
چندان که جناب عشق باقیست
باقیست که چنگ زد فنا را ۱۵۷
دل خانه ماست صیقلی کن
آیینه قطب حق نما را ۱۵۸
این سینه سرای سر عشقست
پرداخته کن ز غیر جا را ۱۵۹
سلطان ازل رسید تنها
هم ارض گرفت و هم سما را ۱۶۰
ماهی که دل از سپهر میجست
از دل به سپهر زد لوا را ۱۶۱
آن دل که مقید هوی بود
زین بست و سوار شد هوی را ۱۶۲
از غیر ردای فقر بگذشت
بگزید ردای کبریا را ۱۶۳
از جاه گذشت و از تکبر
هم کبر نهاد و هم ریا را ۱۶۴
در راه رضای دوست بگزید
بر راحت خویشتن بلا را ۱۶۵
بگذشت ز حرف دفتر جور
خواند آیت مصحف وفا را ۱۶۶
دل در پی سلطنت گدا شد
تا دید بساط پادشا را ۱۶۷
دریافت که شاه مینشاند
بر دامن خویشتن گدا را ۱۶۸
در ظل حقیقت صفا دید
چون دید حقیقت صفا را ۱۶۹
قومی که به تاج و گنج سلطان
انعام کنند بینوا را ۱۷۰
بگذاشت کدورت و صفا شد ۱۷۱
بگذشت ز اهرمن خدا شد ۱۷۲
ای بنده ز بود خویش لا شو
بگذار ز سر منی و ما شو ۱۷۳
بیگانه ز پادشاه کثرت
با بنده وحدت آشنا شو ۱۷۴
حق وحدت باقی است و فانی
در وحدت باقی خدا شو ۱۷۵
بر غیب و شهود شاه مطلق
سلطان وجود را گدا شو ۱۷۶
با وحدت ذات خویش مشغول
وارسته ز قید ماسوی شو ۱۷۷
بی وضع و متی و این فارغ
از چون و چگونه و چرا شو ۱۷۸
این ارض و سماست پرده ای دل
از ارض منزه و سما شو ۱۷۹
از ملک و ملک علاقه بگسل
یکتای بری ز هر دو تا شو ۱۸۰
یار آمده و گه نثارست
ایجان عزیز من فدا شو ۱۸۱
طالب ز فنا رسید بر دوست
گر طالب دوستی فنا شو ۱۸۲
مردانه ز هرچه هست بگذر
رندانه بیا و بی ریا شو ۱۸۳
در دست خودی دوا او نفی
از درد بحضرت دوا شو ۱۸۴
خواهی رسی ار بسر اطلاق
از بند خود ای پسر رها شو ۱۸۵
مستغرق قلزم خدایی
بر کشتی کون ناخدا شو ۱۸۶
تا بار دهندت آشنایان
بیگانه از این منی و ما شو ۱۸۷
ای دل به طریق عشقبازی
چندی به فراق مبتلا شو ۱۸۸
تا قدر وصال را بدانی
ای بسته بند هجر وا شو ۱۸۹
معشوق تویی و عشق و عاشق
گو راز نهفته برملا شو ۱۹۰
بر دوست گرای و یک حقیقت
بر بام دل آی و یک هوا شو ۱۹۱
یا کن ظلمات خویشتن طی
چون خضر و به چشمه بقا شو ۱۹۲
یا گیر بدست دامن پیر
کی خضر مراد رهنما شو ۱۹۳
ای موسی ما بخضر مگرای
ای آتش طور خضر ما شو ۱۹۴
ماراست حبال سحر اوهام
ای عقل مجرد اژدها شو ۱۹۵
قلبست زر وجود ناقص
ای گرد کمال کیمیا شو ۱۹۶
کن قلب تمام را زر پاک
ای سالک اگر مسی طلا شو ۱۹۷
بگذار ستبرق سلاطین
سلطان سریر بوریا شو ۱۹۸
از هرچه کدورتست شو صاف
هم مسلک سیرت صفا شو ۱۹۹
از خویش بجه ز بند هستی ۲۰۰
خود را به مبین و بس که رستی ۲۰۱
لاتحزن اننی اناالله ۱
ماراست طفیل ظل خورشید
بالاتر از آفتاب تا ماه ۲
ملک و ملکوتمان مشابه
با آن که منزهیم ز اشباه ۳
تا مجمع این دو بحر در سیر
با موسی و خضر هر دو همراه ۴
بالاتر ازین دو قطب گردون
گردون مقربان درگاه ۵
آن سوتر از این مهابط سر
سریست که غیر نیست آگاه ۶
ما روشن و آفتاب تاریک
ما مرتفع و ستاره کوتاه ۷
جان مطلع اننی اناالحق
دل مرجع لااله الاه ۸
با ضیغم غاب غوث اعظم
شیر فلک البروج روباه ۹
خورشید به نور ماست روشن
از گاه سپیده تا شبانگاه ۱۰
ما خسرو لامکان توحید
خورشید سوار عرش خرگاه ۱۱
در مزرع خاکسار عشقست
نه خرمن آسمان کم از کاه ۱۲
ما بنده پادشاه فقریم
با این همه عز و رتبه و جاه ۱۳
برقیم به خرمن بداندیش
ابریم به مزرع نکوخواه ۱۴
عبدیم و به فقر شاه مطلق
شاهیم به عشق عبد اواه ۱۵
شاهیم که هست پای درویش
در فقر طراز افسر شاه ۱۶
عبدیم که از صفای بر حق
آموخته ایم راه از چاه ۱۷
تا راه بریم بر دقایق ۱۸
در حل حقیقه الحقایق ۱۹
سلطان سریر عشق ماییم
هم پادشهیم و هم گداییم ۲۰
بر خسرو گاه افسر سر
بر سالک راه خاک پاییم ۲۱
بر دست سکندر ولایت
آیینه قطب حق نماییم ۲۲
ما مالک ملک و گنج فقریم
ما صاحب افسر فناییم ۲۳
دریای وجود را ل آلی
در بحر عدم نهنگ لاییم ۲۴
با وحدت دل به نفی کثرت
شمشیر نه تیر نه بلاییم ۲۵
در فلک نجات ناخدا کیست
ما بر سر ناخدا خداییم ۲۶
در کشتی دل ببحر توحید
بر صدر نشسته ناخداییم ۲۷
ما بنده مصطفای مطلق
سلطان سریر اصطفاییم ۲۸
بر جسم شکسته مومیایی
در چشم ضریر توتیاییم ۲۹
عشقست که ماورای عقلست
ما نیز ورای ماوراییم ۳۰
دل خانه و خلوت خداوند
ما خواجه خلوت و سراییم ۳۱
از یک سر موی گر فروشند
مجموع دو کون را بهاییم ۳۲
از کسوت کائنات عوریم
پوشیده ردای کبریاییم ۳۳
در دیده ما بجز خدا نیست
آسوده ز قید ماسواییم ۳۴
جمشید جمال را سریریم
خورشید کمال را سماییم ۳۵
پیشیم ز آسمان بمعنی
باانکه به صورت از قفاییم ۳۶
بالاتر نه بنای بالا
با آنکه فروتر بناییم ۳۷
طی ظلمات کرده ایدون
خضر سرچشمه بقاییم ۳۸
دارای وجود را سراپا
بالای شهود را قباییم ۳۹
بیگانه ز غیر و غیر چون نیست
با هرچه که هست آشناییم ۴۰
میخواره و رند و خانه بر دوش
بی کینه و کبر و بی ریاییم ۴۱
صافی شده از کدورت سر
صاحبدل صفه صفاییم ۴۲
آن همزه که اوست فوق واحد
آن نقطه که هست تحت باییم ۴۳
ما یافته ایم در معارف ۴۴
این نقطه بنفی ذات عارف ۴۵
افراد که همدم جلیلند
پیران مراد را دلیلند ۴۶
هم صاحب نفخه سرافیل
هم محرم راز جبرییلند ۴۷
بر گوهر جود بحر عمان
بر کشت وجود رود نیلند ۴۸
از گوهر پاک گنج پنهان
از مشرب صاف سلسبیلند ۴۹
خارج همه از اداره قطب
با قطب برادر سبیلند ۵۰
هم مالک ملکت سلیمان
هم صاحب ثروت خلیلند ۵۱
دارند بحق هزار برهان
خاموش ولی ز قال و قیلند ۵۲
در مملکت وجود باقی
بعد از اقطاب بی بدیلند ۵۳
در مصر ولایتند والی
یوسف رخ و دلبر و جمیلند ۵۴
اکسیر سعادتمند افراد
پرقیمت و قابل و قلیلند ۵۵
از خلق نه از عروق واعصاب
بر خاتم انبیا سلیلند ۵۶
داود زبور خوان توحید
با کوه به نغمه هم رسیلند ۵۷
آنانکه لباس جاه پوشند
در فقر برهنه و ذلیلند ۵۸
بینند حجاره های سجیل
کاین قوم ضلال قوم پیلند ۵۹
نابرده به کعبه فنا پی
بر نفی بقای خود دخیلند ۶۰
آن فرقه که زنده اند دایم
در مسلخ عشق او قتیلند ۶۱
خلاق معانیند و صورت
امرند که خلق را کفیلند ۶۲
قوت دل اولیاست تهلیل
با خاتم انبیا اکیلند ۶۳
بر مسند حق خلیفه الله
غوثند و خدای را وکیلند ۶۴
از اسم گذشته در یم ذات
مستغرق بلکه مستحیلند ۶۵
ایجاد عیال جود افراد
هم لم یلدند و هم معیلند ۶۶
بحرند که حاوی ل آلی
ابرند که راوی غلیلند ۶۷
هستیست ز وجودشان و ایشان
در معرض امتحان بخیلند ۶۸
قومی همه رند و لاابالی ۶۹
بیرون ز تصور خیالی ۷۰
ما گاه فراز آفتابیم
گه معتکلف تراب و آبیم ۷۱
گاهی شه کون و گاه درویش
آباد گهی و گه خرابیم ۷۲
گه تیره و گاه صاف بی غش
گه دردی و گه ناب نابیم ۷۳
گر سایه ما ز نور گوید
بنیوش که ظل آفتابیم ۷۴
خود گوی ز ما متاب گردن
ما خسرو مالک الرقابیم ۷۵
با آب وصال دوست شاداب
با آتش عشق او کبابیم ۷۶
آبی که ز سر گذشت دریاست
ما تشنه مانده در سرابیم ۷۷
ما خفته میان بحر عطشان
وین طرفه که تشنه ایم و خوابیم ۷۸
موجود بجز خدای نبود
ما مانده ز خویش در حجابیم ۷۹
یک حرف وفا نخوانده با آنک
دیباچه نغز نه کتابیم ۸۰
از ام و ابیم زاده اما
ما جد قدیم ام و بابیم ۸۱
سر صحف دلیم لیکن
معلوم نشد که از چه بابیم ۸۲
در دست حبیب عروه الله
مر گردن خصم را طنابیم ۸۳
بر دوست خط کتاب رحمت
بر دشمن آیت عذابیم ۸۴
پیر پدر ستاره پیر
در اول نوبت شبابیم ۸۵
ما خسرو اعظمیم و درویش
ما شیخ مکرمیم و شابیم ۸۶
خورشید تکاورست ما را
با عیسی چرخ همرکابیم ۸۷
شاهست که عارفست و معروف
ما بنده معرفت م آبیم ۸۸
خمار و شرابخوار و ساقی
خمخانه و ساغر و شرابیم ۸۹
بر چرخ رویم بی تحرک
هم سیر دعای مستجابیم ۹۰
در رزم هوای نفس چون گرگ
با پنجه شیر شرزه غابیم ۹۱
دنییست چو جیفه گر پرستیم
این جیفه بسیرت کلابیم ۹۲
کم جوی سفال و سنگ دنیی
ما گوهر گنج دیریابیم ۹۳
مقهور حضور و نور انوار
وارسته ز ظلمت غیابیم ۹۴
با جسم بکعبه حضوریم ۹۵
در ظلمت محض عین نوریم ۹۶
ای راز مرا طلیعه ناز
بگشای در دریچه راز ۹۷
ناز تو بلای نازنینان
کشتی همه را چه میکنی ناز ۹۸
بردی دل ما به شوخی و طنز
ای دلبر نغز و شوخ طناز ۹۹
بگشای در خزانه عرش
زین درج دررکه میکنی باز ۱۰۰
ای مطرب عشق کن بتوحید
در پرده ترانه دگر ساز ۱۰۱
این توسن وحدت تو تازان
در عرصه انتها و آغاز ۱۰۲
بر وحدت آفتاب ذاتت
ذرات وجود من هم آواز ۱۰۳
باز دلت از زمین آثار
دارد بسمای ذات پرواز ۱۰۴
تا بال گشوده یی بدین فر
بر ساعد شه ندیده کس باز ۱۰۵
ای ذات ولی امر مطلق
ای از همه کائنات ممتاز ۱۰۶
ای قطب مکان لامکان سیر
خورشید سوار آسمان تاز ۱۰۷
در مملکت کمال سرمد
شاهی تو و بی شریک و انباز ۱۰۸
عشق تو شراره ییست جانسوز
جویای تو عاشقیست جانباز ۱۰۹
سر دل بایزید و منصور
سودای سر جنید و خراز ۱۱۰
در عشق نشان شدیم و جز اشک
در خانه ما نبود غماز ۱۱۱
از آن لب لعل کی کند دل
دندان من ار کنند با گاز ۱۱۲
ای مطرب دل ز تار وحدت
زنگ دل ما بزخمه پرداز ۱۱۳
ای ساقی جان بساغر افکن
آن آتش خان و مان برانداز ۱۱۴
در بی کز و بازی ار رسیدی؟
بر دوست رسی نه از کزو باز؟ ۱۱۵
از دست خدا خرند جان را
نان پاره نه کز دکان خباز ۱۱۶
از خود بگذر خدای یک موی
از تارک ما ندارد افراز ۱۱۷
بنشست به عرض وحدت دل
سلطان بدو صد هزار اعزاز ۱۱۸
ما عرض حقیقت خداییم ۱۱۹
شک نیست که هرچه هست ماییم ۱۲۰
ماییم ظهور نور انوار
جز ما نبود بدار دیار ۱۲۱
جایی که منم صدای جبریل
میاید و کس نمیدهد بار ۱۲۲
فیض احدیتیم و حق را
در فیض وجود نیست تکرار ۱۲۳
ما مظهر واجب الوجودیم
در ذات صفات و فعل و آثار ۱۲۴
اسرار وجود در تجلیست
ما آینه وجود اسرار ۱۲۵
یارست که کرده جلوه از سر
تا پای ز پای تا سر یار ۱۲۶
عشقیست که محو کرد و حیران
جان و دل دردمند دیدار ۱۲۷
در دست که کرده از گرانی
سنگ دل کوه را سبکسار ۱۲۸
با روی تو ای مراد هر دل
جان و دل دیده است بیکار ۱۲۹
بی درد تو ای طبیب هر درد
جسمست نحیف و روح بیمار ۱۳۰
بیمار تراست نفح عیسی
مست غم عشق تست هشیار ۱۳۱
خوابست که نیست همدم عشق
عشقست رفیق بخت بیدار ۱۳۲
بی شاخ شکوفه قد دوست
بی نرگس مست چشم دلدار ۱۳۳
چون نرگس مستمی گران سر
چون شاخ شکوفه سرنگونسار ۱۳۴
بیروی تو لاله نیست در بر
بی موی تو مشک نیست در بار ۱۳۵
چشمی که سمن ندید و شکر
آمیخته گوییا که ناچار ۱۳۶
زین روی سمن بری بخرمن
زین لعل شکرخوری بخروار ۱۳۷
ای قطب مدیر دار هستی
زین دایره تا بچرخ دوار ۱۳۸
اقلیم دل مرا بتحقیق
سلطانی تخت را سزاوار ۱۳۹
بر تست مدار امر چونانک
بر نقطه مدار خط پرگار ۱۴۰
من تاجرم و متاع من عشق
بازار دلست و حق خریدار ۱۴۱
گنجینه لایزال بر دست
بنشسته بچارسوق بازار ۱۴۲
چشم دل من بیار روشن
خورشید سپهر و دیده تار ۱۴۳
ماراست غذای جان و دل دوست
عالم هم کاسه لیس پندار ۱۴۴
بی قوت لب تو ماسوی را
دل خورده و بازمانده ناهار ۱۴۵
زین مغز اگر بیفکنی پوست ۱۴۶
اعصاب و عروق و جسم و جان اوست ۱۴۷
چشمی که ندیده روی ما را
بیند بکدام رو خدا را ۱۴۸
ای آنکه ندیده ییش در عرش
کن سجده جناب قدس ما را ۱۴۹
در خانه ماست زود زن دست
در زلف بت گریزپا را ۱۵۰
یکتاست بخانه آنکه دیدست
آنگونه و طره دوتا را ۱۵۱
ای آنکه ندیدی آن دو سوسن
وان سنبلکان مشک سا را ۱۵۲
بر دست بگیر جان شیرین
پیش آی و بعجز گوی یارا ۱۵۳
بیگانه مشو که جان سپارند
یاران حرکات آشنا را ۱۵۴
این حرف بگوی و بذل جان کن
زین بذل پذیره شو بقا را ۱۵۵
چندان که سرای دوست ماند
ماند که زد این در سرا را ۱۵۶
چندان که جناب عشق باقیست
باقیست که چنگ زد فنا را ۱۵۷
دل خانه ماست صیقلی کن
آیینه قطب حق نما را ۱۵۸
این سینه سرای سر عشقست
پرداخته کن ز غیر جا را ۱۵۹
سلطان ازل رسید تنها
هم ارض گرفت و هم سما را ۱۶۰
ماهی که دل از سپهر میجست
از دل به سپهر زد لوا را ۱۶۱
آن دل که مقید هوی بود
زین بست و سوار شد هوی را ۱۶۲
از غیر ردای فقر بگذشت
بگزید ردای کبریا را ۱۶۳
از جاه گذشت و از تکبر
هم کبر نهاد و هم ریا را ۱۶۴
در راه رضای دوست بگزید
بر راحت خویشتن بلا را ۱۶۵
بگذشت ز حرف دفتر جور
خواند آیت مصحف وفا را ۱۶۶
دل در پی سلطنت گدا شد
تا دید بساط پادشا را ۱۶۷
دریافت که شاه مینشاند
بر دامن خویشتن گدا را ۱۶۸
در ظل حقیقت صفا دید
چون دید حقیقت صفا را ۱۶۹
قومی که به تاج و گنج سلطان
انعام کنند بینوا را ۱۷۰
بگذاشت کدورت و صفا شد ۱۷۱
بگذشت ز اهرمن خدا شد ۱۷۲
ای بنده ز بود خویش لا شو
بگذار ز سر منی و ما شو ۱۷۳
بیگانه ز پادشاه کثرت
با بنده وحدت آشنا شو ۱۷۴
حق وحدت باقی است و فانی
در وحدت باقی خدا شو ۱۷۵
بر غیب و شهود شاه مطلق
سلطان وجود را گدا شو ۱۷۶
با وحدت ذات خویش مشغول
وارسته ز قید ماسوی شو ۱۷۷
بی وضع و متی و این فارغ
از چون و چگونه و چرا شو ۱۷۸
این ارض و سماست پرده ای دل
از ارض منزه و سما شو ۱۷۹
از ملک و ملک علاقه بگسل
یکتای بری ز هر دو تا شو ۱۸۰
یار آمده و گه نثارست
ایجان عزیز من فدا شو ۱۸۱
طالب ز فنا رسید بر دوست
گر طالب دوستی فنا شو ۱۸۲
مردانه ز هرچه هست بگذر
رندانه بیا و بی ریا شو ۱۸۳
در دست خودی دوا او نفی
از درد بحضرت دوا شو ۱۸۴
خواهی رسی ار بسر اطلاق
از بند خود ای پسر رها شو ۱۸۵
مستغرق قلزم خدایی
بر کشتی کون ناخدا شو ۱۸۶
تا بار دهندت آشنایان
بیگانه از این منی و ما شو ۱۸۷
ای دل به طریق عشقبازی
چندی به فراق مبتلا شو ۱۸۸
تا قدر وصال را بدانی
ای بسته بند هجر وا شو ۱۸۹
معشوق تویی و عشق و عاشق
گو راز نهفته برملا شو ۱۹۰
بر دوست گرای و یک حقیقت
بر بام دل آی و یک هوا شو ۱۹۱
یا کن ظلمات خویشتن طی
چون خضر و به چشمه بقا شو ۱۹۲
یا گیر بدست دامن پیر
کی خضر مراد رهنما شو ۱۹۳
ای موسی ما بخضر مگرای
ای آتش طور خضر ما شو ۱۹۴
ماراست حبال سحر اوهام
ای عقل مجرد اژدها شو ۱۹۵
قلبست زر وجود ناقص
ای گرد کمال کیمیا شو ۱۹۶
کن قلب تمام را زر پاک
ای سالک اگر مسی طلا شو ۱۹۷
بگذار ستبرق سلاطین
سلطان سریر بوریا شو ۱۹۸
از هرچه کدورتست شو صاف
هم مسلک سیرت صفا شو ۱۹۹
از خویش بجه ز بند هستی ۲۰۰
خود را به مبین و بس که رستی ۲۰۱
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۹۳
۲۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.