زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری، همه پندست
(زمانه یا روزگار، به من پندی از روی آزادگی داده،اگر دقت کنی همه ی روزگار سراسر پند و عبرت است.)
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
(آن پند این بود که وقتی اوضاع خوب و حال خوب دیگران را می بینی حسرت نخوری،چون تو ظاهر آنها را می بینی شاید کسانی به روز تو آرزومند باشند و دلشان بخواهد جای تو باشند.)
بسا کسا که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
( روزگار به من یاد داده تا خشم خود را کنترل کنم زیرا کسی که نتواند زبانش را در حال خشم کنترل کند، اسیر است.اسیر زبان.)