عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۷ - تا شد به هوای عشق آن ماه لقا
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۱۹ - در عشق مباش پیش رندان گستاخ
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۲۴ - جانا دستت یکدمم از دوش مبر
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۲۷ - رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۲۹ - یارم نشد آن بت پریوش هرگز
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۳۸ - ای از تو درون ناتوانم را حظ
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۳۹ - در روز جدایی غم دلسوز وداع
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۴۱ - ای زاتش سودای تو داغم بر داغ
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۴۲ - ای قتل مرا کشیده مژگانت صف
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۴۵ - تا ماند قضا بر سر من افسر عشق
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۴۸ - در آتش عشق جسم و جانم مه و سال
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۵۰ - تا اندر دل تاب و توانی بودم
امیرعلیشیر نوایی : رباعیات
شماره ۵۲ - از محنت عاشقی به جانم چه کنم؟
مجد همگر : قصاید
شماره ۱۰ - چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداخت
چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداخت
زمانه را به دو خورشید در گمان انداخت
جهان ز زحمت تاریکی شب ایمن شد
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
فزود رونق بستان عارضت کامسال
بنفشه سایه بر اطراف ارغوان انداخت
چگونه یابم با داغ فرقت تو قرار
که سوز آن شررم در میان جان انداخت
به خاصیت رخ چون آفتابت از ره چشم
شرار آتش عشقم در استخوان انداخت
ز کرده های تو بر من به خون دل بگریست
هر آنکه چشم به این چشم خونفشان انداخت
بلای عشق تو رازی که داشت سینه من
همه براین رخ مانند زعفران انداخت
کجا رسد به کنارو میانت دست رهی
که از تو بی زر و زوریش بر کران انداخت
کمرت گرچه بسی در هوای تو پیچید
به زور و زر تن خود را در آن میان انداخت
مرا به یاری ابروت تیر زد چشمت
هر آینه نتوان تیر در کمان انداخت
هر آن خدنگ که در جعبه داشت نرگس تو
بر این شکسته دلریش ناتوان انداخت
چنانکه در صف پیکار سوی قلب عدو
ز دست و شست مبارک خدایگان انداخت
شه زمین عضدالدین که پنج نوبت او
صدا در اوج نهم طاق آسمان انداخت
خجسته سعد اتابک که سعد اکبر چرخ
زیمن نامش بردوش طیلسان انداخت
چو کوه حلمش آرام در زمین آورد
صدای جودش آوازه در زمان انداخت
شهی که شست یک اندازش از کمان دو پی
دو نسر چرخ به یک تیر از آسمان انداخت
ز بیم طعنه رمح و سنان لایح او
سماک خود را در راه کهکشان انداخت
به گاه کتبت توقیع عنبر آرد بار
نیئی که بحر کفش در سر بنان انداخت
زهی شهی که کف کامکار کافی تو
کمند در سر گردون کامران انداخت
توئی که قبضه شمشیر و زخم بازوی تو
حدیث رستم دستان ز داستان انداخت
حکایت تو چنان شد به گرد هفت اقلیم
که از جریده شهنامه هفتخوان انداخت
در آن مصاف که تیغ تو میزبانی کرد
سباع را به دو نوبت ز کشته خوان انداخت
به عهد عدل تو مه بر فلک به گوشه چشم
نظر نیارد بر رشته کتان انداخت
در آن مقام که قدر تو صدر شد گردون
به صد شفاعت خود را در آستان انداخت
کفید مردمک چشم راهزن ز خواص
نظر به قصد چو برگرد کاروان انداخت
شد از نزول حوادث چو آسمان ایمن
بر آن زمین که امان تو سایبان انداخت
ز بسکه بر بره و میش مهربان شد گرگ
سیاستت ز رمه منت شبان انداخت
توئی که پاس تو تا پاسبان ملک آمد
ز روزنامه ملک اسم پاسبان انداخت
به آب چشمه حیوان بشست دامن عمر
هر آنکه بر در تو خاک بر دهان انداخت
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نیافت
حقوق خدمت او را ز نام و نان انداخت
جهان پناها نوروز فرخ از ره دور
رسید و سایه بر این دولت جوان انداخت
برای اینکه رسد یمن مقدم تو بدو
هزار فرش ز خیری و ضیمران انداخت
ز بیم آنکه نهد مرکب تو سم بر خاک
ز سبزه سر بسر راه پرنیان انداخت
سپهر عکس بر اذیال مرغزار افکند
بهشت سایه بر اطراف بوستان انداخت
ز ارغنون شنو الحان که ساقی گلرخ
در آب بسته میئی همچو ارغوان انداخت
دراین قصیده غراکز آب لطف تراست
مرا در آتش اندیشه امتحان انداخت
گشاده می نشود طبع از کلید زبان
که هیبت تو مرا قفل بر دهان انداخت
چو تیر فکر بر اوج ثنات می نرسد
ببایدم سپر عجز بی گمان انداخت
قمام قلعه قدرت از آن بلندتر است
که منجیق سخن را بر آن توان انداخت
طرب گزین و هنر کسب کن که مایه عمر
جواهریست که نتوانش رایگان انداخت
همیشه باد رکاب تو بوسه گاه ملوک
که عمر چرخ عنان با تو در عنان انداخت
زمانه را به دو خورشید در گمان انداخت
جهان ز زحمت تاریکی شب ایمن شد
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
فزود رونق بستان عارضت کامسال
بنفشه سایه بر اطراف ارغوان انداخت
چگونه یابم با داغ فرقت تو قرار
که سوز آن شررم در میان جان انداخت
به خاصیت رخ چون آفتابت از ره چشم
شرار آتش عشقم در استخوان انداخت
ز کرده های تو بر من به خون دل بگریست
هر آنکه چشم به این چشم خونفشان انداخت
بلای عشق تو رازی که داشت سینه من
همه براین رخ مانند زعفران انداخت
کجا رسد به کنارو میانت دست رهی
که از تو بی زر و زوریش بر کران انداخت
کمرت گرچه بسی در هوای تو پیچید
به زور و زر تن خود را در آن میان انداخت
مرا به یاری ابروت تیر زد چشمت
هر آینه نتوان تیر در کمان انداخت
هر آن خدنگ که در جعبه داشت نرگس تو
بر این شکسته دلریش ناتوان انداخت
چنانکه در صف پیکار سوی قلب عدو
ز دست و شست مبارک خدایگان انداخت
شه زمین عضدالدین که پنج نوبت او
صدا در اوج نهم طاق آسمان انداخت
خجسته سعد اتابک که سعد اکبر چرخ
زیمن نامش بردوش طیلسان انداخت
چو کوه حلمش آرام در زمین آورد
صدای جودش آوازه در زمان انداخت
شهی که شست یک اندازش از کمان دو پی
دو نسر چرخ به یک تیر از آسمان انداخت
ز بیم طعنه رمح و سنان لایح او
سماک خود را در راه کهکشان انداخت
به گاه کتبت توقیع عنبر آرد بار
نیئی که بحر کفش در سر بنان انداخت
زهی شهی که کف کامکار کافی تو
کمند در سر گردون کامران انداخت
توئی که قبضه شمشیر و زخم بازوی تو
حدیث رستم دستان ز داستان انداخت
حکایت تو چنان شد به گرد هفت اقلیم
که از جریده شهنامه هفتخوان انداخت
در آن مصاف که تیغ تو میزبانی کرد
سباع را به دو نوبت ز کشته خوان انداخت
به عهد عدل تو مه بر فلک به گوشه چشم
نظر نیارد بر رشته کتان انداخت
در آن مقام که قدر تو صدر شد گردون
به صد شفاعت خود را در آستان انداخت
کفید مردمک چشم راهزن ز خواص
نظر به قصد چو برگرد کاروان انداخت
شد از نزول حوادث چو آسمان ایمن
بر آن زمین که امان تو سایبان انداخت
ز بسکه بر بره و میش مهربان شد گرگ
سیاستت ز رمه منت شبان انداخت
توئی که پاس تو تا پاسبان ملک آمد
ز روزنامه ملک اسم پاسبان انداخت
به آب چشمه حیوان بشست دامن عمر
هر آنکه بر در تو خاک بر دهان انداخت
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نیافت
حقوق خدمت او را ز نام و نان انداخت
جهان پناها نوروز فرخ از ره دور
رسید و سایه بر این دولت جوان انداخت
برای اینکه رسد یمن مقدم تو بدو
هزار فرش ز خیری و ضیمران انداخت
ز بیم آنکه نهد مرکب تو سم بر خاک
ز سبزه سر بسر راه پرنیان انداخت
سپهر عکس بر اذیال مرغزار افکند
بهشت سایه بر اطراف بوستان انداخت
ز ارغنون شنو الحان که ساقی گلرخ
در آب بسته میئی همچو ارغوان انداخت
دراین قصیده غراکز آب لطف تراست
مرا در آتش اندیشه امتحان انداخت
گشاده می نشود طبع از کلید زبان
که هیبت تو مرا قفل بر دهان انداخت
چو تیر فکر بر اوج ثنات می نرسد
ببایدم سپر عجز بی گمان انداخت
قمام قلعه قدرت از آن بلندتر است
که منجیق سخن را بر آن توان انداخت
طرب گزین و هنر کسب کن که مایه عمر
جواهریست که نتوانش رایگان انداخت
همیشه باد رکاب تو بوسه گاه ملوک
که عمر چرخ عنان با تو در عنان انداخت
مجد همگر : قصاید
شماره ۱۱ - تو را چو در همه عالم به حسن یکتانیست
تو را چو در همه عالم به حسن یکتانیست
ازان به حال منت هیچگونه پروا نیست
تو را به ماه درخشنده نسبتی نکنم
که ماه را رخ گلگون و چشم شهلا نیست
غریب نیست که روی تورشک خورشید است
عجب تر آنکه دهانت چو ذره پیدا نیست
ز بس کز آتش عشقت همی پزم سودا
به رنگ آب دو چشمم شراب حمرا نیست
گمان برم که نیابند در همه عالم
کسی که در سر او از غم تو سودا نیست
نسیم با سر زلفت چنین خوش است امروز
که دیگرش سر باغ و دل تماشا نیست
اگر چه روی تو طاووس باغ جان و دل است
حدیث وصل تو جز داستان عنقا نیست
بیا که از غم تو جان من به جان آمد
بیا که بی لب تو عیش من مهیا نیست
بدین لطافت و خوبی برای مخدومی
که بارگاه وصال تو منصب مانیست
محمد بن محمد که کارنامه حمد
به جز به محمدت ذات او مطرا نیست
یگانه بار خدائی که از کمال خرد
زخسروان جهانش همال و همتا نیست
زهی رسیده جلالت به منصبی که ز عجز
مسافران خرد را گذر به آنجا نیست
توئی که در صحت کار کرد دولت تو
قدر مجال ندارد قضا توانا نیست
تو راز غیب ندیدی به دیده و دانش
تو را که دید تواند که هیچ پیدا نیست
مراسم سخن مشتبه ضمیر روشن تست
اگر چه اسم نظیر تو را مسما نیست
ز حرف و تیغ تو فعلی که می شود ظاهر
محقق است که آن جز به اسم اعدا نیست
در آفتاب جمالت ستاره چون گردد
که درهوای تومه را مجال حربا نیست
کفت به ابر تشبه کجا کند معنی
که چون تاثر جود تو فیض او را نیست
چو ساقیان سمن ساق تو کمربندند
گمان برم که قمر جز به برج جوزا نیست
سودا فتح وظفر ممکن سعادت تست
اگر چه منزل مهر تو جز سویدا نیست
خجسته رای تو را روشنی مدان که جداست
که آفتاب خرد نزد او هویدا نیست
خدایگانا من بنده آن کسم که مرا
جز آستان رفیعت ملاذ و ملجا نیست
مرا به لطف تو امیدهای بسیار است
از آنکه مثل تو مخدوم هیچکس را نیست
توئی محمد و من وارث ابونصرم
جو یار غار توام این حدیث زیبا نیست
ز دوستی تو با دشمنان به پیکارم
که دشمن تو مبادا هیمشه الا نیست
به هر جفا ز وفای تو می نخواهم گشت
از اینکه نقض وفا شیوه احبا نیست
امور خطه اربل به من حوالت کن
که نصر دین محمد مقام ترسا نیست
برای مصلحت نام تست کوشش من
وگرنه اربل ویرانه لایق ما نیست
تو را حقوق ایادیست بر من از اول
چنانکه محمل آن از قبیل احصانیست
به باب دوستی و شرط بندگی با تو
ز خسروان درت هیچکس چو برپا نیست
سه بیت می کنم از شعر جاسبی تضمین
در این قصیده چو به زان سه بیت غرا نیست
به خواب دیدم یکشب جمال فردوسی
که گفت شمس تو را زین حدیث تنها نیست
بدین صفت که توئی من شدم بر محمود
دو بیت گفتم بر خواطرت همانا نیست
خجسته خواطر محمود را دلی دریاست
چگونه دریا کآنرا کرانه پیدا نیست
همیشه تا که تن انس و جان از آن هستی
شود ز گردش این آسمان خضرا نیست
تو هست باد و زمام قضا به دست تو باد
که کرده های تورا این وظیفه تنها نیست
ازان به حال منت هیچگونه پروا نیست
تو را به ماه درخشنده نسبتی نکنم
که ماه را رخ گلگون و چشم شهلا نیست
غریب نیست که روی تورشک خورشید است
عجب تر آنکه دهانت چو ذره پیدا نیست
ز بس کز آتش عشقت همی پزم سودا
به رنگ آب دو چشمم شراب حمرا نیست
گمان برم که نیابند در همه عالم
کسی که در سر او از غم تو سودا نیست
نسیم با سر زلفت چنین خوش است امروز
که دیگرش سر باغ و دل تماشا نیست
اگر چه روی تو طاووس باغ جان و دل است
حدیث وصل تو جز داستان عنقا نیست
بیا که از غم تو جان من به جان آمد
بیا که بی لب تو عیش من مهیا نیست
بدین لطافت و خوبی برای مخدومی
که بارگاه وصال تو منصب مانیست
محمد بن محمد که کارنامه حمد
به جز به محمدت ذات او مطرا نیست
یگانه بار خدائی که از کمال خرد
زخسروان جهانش همال و همتا نیست
زهی رسیده جلالت به منصبی که ز عجز
مسافران خرد را گذر به آنجا نیست
توئی که در صحت کار کرد دولت تو
قدر مجال ندارد قضا توانا نیست
تو راز غیب ندیدی به دیده و دانش
تو را که دید تواند که هیچ پیدا نیست
مراسم سخن مشتبه ضمیر روشن تست
اگر چه اسم نظیر تو را مسما نیست
ز حرف و تیغ تو فعلی که می شود ظاهر
محقق است که آن جز به اسم اعدا نیست
در آفتاب جمالت ستاره چون گردد
که درهوای تومه را مجال حربا نیست
کفت به ابر تشبه کجا کند معنی
که چون تاثر جود تو فیض او را نیست
چو ساقیان سمن ساق تو کمربندند
گمان برم که قمر جز به برج جوزا نیست
سودا فتح وظفر ممکن سعادت تست
اگر چه منزل مهر تو جز سویدا نیست
خجسته رای تو را روشنی مدان که جداست
که آفتاب خرد نزد او هویدا نیست
خدایگانا من بنده آن کسم که مرا
جز آستان رفیعت ملاذ و ملجا نیست
مرا به لطف تو امیدهای بسیار است
از آنکه مثل تو مخدوم هیچکس را نیست
توئی محمد و من وارث ابونصرم
جو یار غار توام این حدیث زیبا نیست
ز دوستی تو با دشمنان به پیکارم
که دشمن تو مبادا هیمشه الا نیست
به هر جفا ز وفای تو می نخواهم گشت
از اینکه نقض وفا شیوه احبا نیست
امور خطه اربل به من حوالت کن
که نصر دین محمد مقام ترسا نیست
برای مصلحت نام تست کوشش من
وگرنه اربل ویرانه لایق ما نیست
تو را حقوق ایادیست بر من از اول
چنانکه محمل آن از قبیل احصانیست
به باب دوستی و شرط بندگی با تو
ز خسروان درت هیچکس چو برپا نیست
سه بیت می کنم از شعر جاسبی تضمین
در این قصیده چو به زان سه بیت غرا نیست
به خواب دیدم یکشب جمال فردوسی
که گفت شمس تو را زین حدیث تنها نیست
بدین صفت که توئی من شدم بر محمود
دو بیت گفتم بر خواطرت همانا نیست
خجسته خواطر محمود را دلی دریاست
چگونه دریا کآنرا کرانه پیدا نیست
همیشه تا که تن انس و جان از آن هستی
شود ز گردش این آسمان خضرا نیست
تو هست باد و زمام قضا به دست تو باد
که کرده های تورا این وظیفه تنها نیست
مجد همگر : قصاید
شماره ۱۲ - گوئی که آن زمان که مرا آفریده اند
گوئی که آن زمان که مرا آفریده اند
با عشق روح در جسد من دمیده اند
در وقت آفرینش من شخص من مگر
از خون مهر و نطفه عشق آفریده اند
یا خود محرران صنایع به کلک عشق
با مهر مادرانه مرا خوابنیده اند
تا پروریده شد دل من در هوای عشق
بر بر مرا به شیر و شکر پروریده اند
از هر دو کون و هر چه در او هست عاقلان
عشق است عشق کآن به بهی برگزیده اند
عین است عقل و شین شرف و قاف قوت جان
وزعین و شین و قاف گروهی رمیده اند
شوریدگان شوق محبت ندیده اند
کز شوق پشت دست بدندان گزیده اند
دیوانگان عشق دویدند سالها
وندر رهش برهنه سرو پا دویده اند
بس روز تا به شب نفسی خوش نبوده اند
بس شب که تا به روز یکی نغنویده اند
بس گریه ها که در شب تاریک کرده اند
بس جامه های صبر که بر تن دریده اند
مانند گوی زخم پراکنده خورده اند
وز بار عشق چون سر چوگان خمیده اند
بس بیدلان که دفتر این راز خوانده اند
لیکن به کنه نکته آن کم رسیده اند
در گلستان عشق به تقلید ناقلان
بسیار گشته اند ولی گل نچیده اند
بر کوه طور عشق بسی رفته اند لیک
آواز لن ترانی از آن کم شنیده اند
ای ابن همگر از تونیند آگه آن گروه
وین منکران حلاوت آن ناچشیده اند
اینان چو یخ فسرده دل و سخت ساده اند
پیداست کآفتاب ریاضت کشیده اند
نرمادگی بسان زغن پیشه کرده اند
و آنگه بر آشیانه عنقا پریده اند
منقار باز نطق تو سرشان ز تن بکند
چون مرغ سر بریده از آن بر طپیده اند
مرغ شکر خورند ولیکن نه ناطقند
باز سبک پرند ولی بسته دیده اند
گر چه لباس شعر به دست تو بافته است
کژ خواطران به خویشتنش بر تنیده اند
در دیده ها حدیث چو پیکان نشانده اند
در کام ها زبان چو ناوک خلیده اند
از فعل بد چو به رخ من زرد کرده اند
وز بار غم چو نار دل من کفیده اند
هم فرش مردمی و وفا در نوشته اند
هم نطع کین وجور و حسد گستریده اند
با اینهمه به تیغ بیانشان بکشته ام
آنان که در مناظره در من خجیده اند
گرچه فروختند مرا کور دیدگان
صاحبدلان به قیمت جانم خریده اند
شعر من است معجزه روزگار من
کوری حاسدان که بدان نگرویده اند
باغ معانی است ضمیرم ولی هنوز
گلها و لاله هاش همه نشکفیده اند
آن آهوان که نافه مشک است خونشان
در مرغزار تبت جانم چریده اند
و آن بادها که صبحدم آرند بوی دوست
گرد هوای گلبن طبعم وزیده اند
با عشق روح در جسد من دمیده اند
در وقت آفرینش من شخص من مگر
از خون مهر و نطفه عشق آفریده اند
یا خود محرران صنایع به کلک عشق
با مهر مادرانه مرا خوابنیده اند
تا پروریده شد دل من در هوای عشق
بر بر مرا به شیر و شکر پروریده اند
از هر دو کون و هر چه در او هست عاقلان
عشق است عشق کآن به بهی برگزیده اند
عین است عقل و شین شرف و قاف قوت جان
وزعین و شین و قاف گروهی رمیده اند
شوریدگان شوق محبت ندیده اند
کز شوق پشت دست بدندان گزیده اند
دیوانگان عشق دویدند سالها
وندر رهش برهنه سرو پا دویده اند
بس روز تا به شب نفسی خوش نبوده اند
بس شب که تا به روز یکی نغنویده اند
بس گریه ها که در شب تاریک کرده اند
بس جامه های صبر که بر تن دریده اند
مانند گوی زخم پراکنده خورده اند
وز بار عشق چون سر چوگان خمیده اند
بس بیدلان که دفتر این راز خوانده اند
لیکن به کنه نکته آن کم رسیده اند
در گلستان عشق به تقلید ناقلان
بسیار گشته اند ولی گل نچیده اند
بر کوه طور عشق بسی رفته اند لیک
آواز لن ترانی از آن کم شنیده اند
ای ابن همگر از تونیند آگه آن گروه
وین منکران حلاوت آن ناچشیده اند
اینان چو یخ فسرده دل و سخت ساده اند
پیداست کآفتاب ریاضت کشیده اند
نرمادگی بسان زغن پیشه کرده اند
و آنگه بر آشیانه عنقا پریده اند
منقار باز نطق تو سرشان ز تن بکند
چون مرغ سر بریده از آن بر طپیده اند
مرغ شکر خورند ولیکن نه ناطقند
باز سبک پرند ولی بسته دیده اند
گر چه لباس شعر به دست تو بافته است
کژ خواطران به خویشتنش بر تنیده اند
در دیده ها حدیث چو پیکان نشانده اند
در کام ها زبان چو ناوک خلیده اند
از فعل بد چو به رخ من زرد کرده اند
وز بار غم چو نار دل من کفیده اند
هم فرش مردمی و وفا در نوشته اند
هم نطع کین وجور و حسد گستریده اند
با اینهمه به تیغ بیانشان بکشته ام
آنان که در مناظره در من خجیده اند
گرچه فروختند مرا کور دیدگان
صاحبدلان به قیمت جانم خریده اند
شعر من است معجزه روزگار من
کوری حاسدان که بدان نگرویده اند
باغ معانی است ضمیرم ولی هنوز
گلها و لاله هاش همه نشکفیده اند
آن آهوان که نافه مشک است خونشان
در مرغزار تبت جانم چریده اند
و آن بادها که صبحدم آرند بوی دوست
گرد هوای گلبن طبعم وزیده اند
مجد همگر : قصاید
شماره ۲۱ - به وقت صبح نشیند کسی چنین بیکار
به وقت صبح نشیند کسی چنین بیکار
مخسب ساقی و برخیز جان باده بیار
در آب بسته فکن از صراحی آتش تر
که زود بگذرد این خاکدان باد وقار
کرانه جوی ز عقل عقیله جوی فصول
کنار سبزه وطن گیر کاوفتی به کنار
خوش است آن دم مستی که پیش همت مست
بود ممالک عالم حقیر و بی مقدار
چه خوشتر از دل مستی که از نشاط صبوح
چنان شود که نگردد به دور از تیمار
جهان چنین خوش و من عاشق و حضور حریف
نعوذ بالله چون تو به نشکنم زنهار
بیا و باده به دست آر ورنه رندآسا
گروکنم به خرابات جبه و دستار
بخواند این غزل تر چنانکه مستمعان
زدند زه زه و احسنت هر یکی صد بار
سئوال کرد ز ساری هزار دستان نیز
که هان بخوان هم از این بیتکی سه چهار
جواب داد که هین گوش دار پس بر خواند
بدان خوشی که ز جانم برفت صبر و قرار
خوشا به موسم نوروز بوی باد بهار
خوشا به صبحدم آواز بلبل از گلزار
پیام دوست ز باد بهار می شنوم
غلام باد بهارم غلام باد بهار
به ارمغانی من بوی دوست می آرد
چو می کند سحری کاروان باد گذار
غمین به گوشه صحرا نشسته بودم دوش
بدان امید که بادی وزد پیام گزار
هزار جان گرامی فدای باد سحر
که می برد ز ره دور بوی یار به یار
چه خوشتر از نفس صبحدم که از ره دور
به بیدلی خبر خوش رساند از دلدار
چه جانفزای تر است از نسیم باد سحر
که عاشقان را در صبح می کند بیدار
چو ساری این غزل نغز را به آخر خواند
پدید کرد از افق صبح اولین آثار
سپیده دم چو شهنشاه شرق کرد برون
سر از دریچه این سبز گنبد دوار
ندیدم و نشنیدم بدان خوشی سحری
هنوز آن دو غزل می کند دلم تکرار
غلام خاطر آن شاعرم که در گه نظم
بدین صفت سخنی ماجرا کند اظهار
مخسب ساقی و برخیز جان باده بیار
در آب بسته فکن از صراحی آتش تر
که زود بگذرد این خاکدان باد وقار
کرانه جوی ز عقل عقیله جوی فصول
کنار سبزه وطن گیر کاوفتی به کنار
خوش است آن دم مستی که پیش همت مست
بود ممالک عالم حقیر و بی مقدار
چه خوشتر از دل مستی که از نشاط صبوح
چنان شود که نگردد به دور از تیمار
جهان چنین خوش و من عاشق و حضور حریف
نعوذ بالله چون تو به نشکنم زنهار
بیا و باده به دست آر ورنه رندآسا
گروکنم به خرابات جبه و دستار
بخواند این غزل تر چنانکه مستمعان
زدند زه زه و احسنت هر یکی صد بار
سئوال کرد ز ساری هزار دستان نیز
که هان بخوان هم از این بیتکی سه چهار
جواب داد که هین گوش دار پس بر خواند
بدان خوشی که ز جانم برفت صبر و قرار
خوشا به موسم نوروز بوی باد بهار
خوشا به صبحدم آواز بلبل از گلزار
پیام دوست ز باد بهار می شنوم
غلام باد بهارم غلام باد بهار
به ارمغانی من بوی دوست می آرد
چو می کند سحری کاروان باد گذار
غمین به گوشه صحرا نشسته بودم دوش
بدان امید که بادی وزد پیام گزار
هزار جان گرامی فدای باد سحر
که می برد ز ره دور بوی یار به یار
چه خوشتر از نفس صبحدم که از ره دور
به بیدلی خبر خوش رساند از دلدار
چه جانفزای تر است از نسیم باد سحر
که عاشقان را در صبح می کند بیدار
چو ساری این غزل نغز را به آخر خواند
پدید کرد از افق صبح اولین آثار
سپیده دم چو شهنشاه شرق کرد برون
سر از دریچه این سبز گنبد دوار
ندیدم و نشنیدم بدان خوشی سحری
هنوز آن دو غزل می کند دلم تکرار
غلام خاطر آن شاعرم که در گه نظم
بدین صفت سخنی ماجرا کند اظهار
مجد همگر : قصاید
شماره ۴۰ - شب وداع چو بنمود چرخ آینه گون
شب وداع چو بنمود چرخ آینه گون
ز روی خویش مرا روی طالع میمون
به فال داشت دلم آن دل مبارک را
برای عزم سفر در دل شبی شبه گون
ز شوق داعیه اندرون جان در حال
به فال سعد ز دروازه آمدم بیرون
هوای روی نگارم ربوده هوش و قرار
فراق یار و دیارم ربوده صبر و سکون
نه رخت جستم و نه همره و نه راه آورد
نه زاد جستم و نه محمل ونه راهنمون
نه هیچ انس دلم را به انس شد مانوس
نه هیچ سکنه تنم را به امن شد مسکون
ز گرد موکب مخدوم عصر دادم ساز
برای دیده بیدار بخت کحل جفون
خجسته صاحب دیوان شرق و غرب که هست
به جنب همت عالیش قدر گردون دون
جهان خدیو و جهان داور و جهان بخشش
که کار ساز جهان است و از جهان افزون
گشاد بند ز هر بسته ای به رای رزین
چنانکه سده به تفتیح قفل مازریون
زهی به دست و دل آیات جود را تفسیر
خی به کلک و کف ارزاق خلق را قانون
لطیفه ای ز تو و صد سئوال اسکندر
بدیهه ای ز تو و صد مقال افلاطون
تنی که ممتلی کین توست خونش بریز
که هیچ به نشود از گوارش و معجون
زمین با سره و افلاک و طول و عرضش چیست
به جنب جاه تو هفت ایرمان و نه طاحون
میان کوثر و تسنیم ملک باقی تست
نه ملک ثانی ایران ز نیل تا جیحون
ز ظلم و زلزله بس قصر و طاق هامون شد
ز عدل کسری طاقش نمی شود هامون
نشانه هاست بر ایوان ز رزم کیخسرو
فسانه هاست درافواه ز بزم افریدون
نگر که چند ز فرماندهان و پادشهان
شدند خاک و به جای است این گل بستون
گذشت دور جوانی و جاه و جان امین
نماند ملکت دارالخلافه بر مامون
فتاد حلقه زرین ز طاق نوشروان
ز باد حادثه شد خاک فرش سقلاطون
نه حجله ماند و نه در حجله حله بر لیلی
نه حله ماندو نه در حله ناله مجنون
چو بر گذشته و آینده هیچ حکمی نیست
ز وقت داد بباید ستد به جهد و فسون
بسان سایه ابراست و گردش خورشید
بقای شادی مسرور و انده محزون
به دست و کلک نهادی بسی اساس که هست
ز خیرو صدق و بنا ز آستان و سقف و ستون
ز خاک و آب فراوانت بقعه هست که آن
برای ذات تو گنجی است در جهان مخزون
ز نظم بنده بنائی فکن که کم گردد
ز باد و صاعقه ابر و آفتاب نگون
تو نفع خلق طلب در زمین که عمر ترا
خدای دارد از آسیب انقراض مصون
رمد ز شاخ نهاد تو صد هزار فتن
جهد ز بیخ نژاد تو صد هزار غصون
خدایگانا در طرز مدحتت آنم
که نفس ناطقه بر نطق من شود مفتون
شنیده ایم که سوگند نامه ها گفتند
برای شاهان ارباب فضل واهل فنون
به نسبتی شده هر یک مخاطب وماخوذ
به تهمتی شده هر یک معاتب و مطعون
مرا چو نیست گناهی وزلتی ظاهر
زمان خویش به ایمان را کنم مرهون
ز راه شرع رجوع قسم چو نیست روا
ز روی شعر رهی می کند رجوع اکنون
که دیده بنده که مخدوم را دهد سوگند
زهی قضیت معکوس و حالت وارون
مگر ضمیر خداوندگار موزون طبع
پسند دارد این طرز نادر و موزون
ثبات مملکت شاه دان و دولت خویش
به اتفاق سونجاق و یاری ارغون
به حاجتی که برآری مرا بدین سوگند
بیابی از ره پاداش اجر ناممنون
به طول و رغبت بی شبهتی و تاویلی
زبان و نیت دلراست از درون و برون
به ذات پاک خدائیت می دهم سوگند
که رام رایض فرمان اوست چرخ حرون
ز شوق اوست که پیر کبود پوش فلک
به چرخ وجد درآمد به امر کن فیکون
بدان حکیم که افعال اوست بی کم و کاست
بدان قدیم که اوصاف اوست بی چه و چون
به آب داد به خشمی ممالک فرعون
به خاک داد به قهری خزاین قارون
برای نفع عجوزی ز چین و مصر و ز روم
فراهم آرد ریوند و قند و افتیمون
ز نسج کرمی انواع خلعه می بخشد
به قد منتسب القامه ز اطلس و اکسون
ز خاک و آبی انواع رستنی آرد
یکی به طعم طبرزد یکی به طبع افیون
به حق آدم و اردیس و شیث و نوح و خلیل
به موسی و به مسیح و به مریم و شمعون
به اسماعیل و به اسحاق و یوسف و یعقوب
به دانیال و عزیز و به صالح و ذوالنون
به حشمت ذکریا و عصمت یحیی
به هود و لوط و به داوود و یوشع بن نون
به علم منطق طیر و بدانکه تختش بود
روان به باد چودر آب کشتی مشحون
به خذع نخله و اسقاط حمل بر مریم
به طور سینا و اسرارتین والزیتون
به معجزات و به آیات احمد مرسل
که انتباه قلوب است و اعتبار عیون
به چار پایه تخت خلافت از پی او
که بوده اند به تدبیر ملک و دین ماذون
به قدر سبع مثانی و قدر البقره
به صاد وقاف و به یاسین وحی و میم و به نون
به عزم خسرو سیارگان که وقت ظهور
علم برد به در مغرب از بلاساقون
به سرعت قمر اندر منازلش که از آن
عبارتیست ز تنزیل عادک العرجون
به فرق خویش به جان محمد ثالث
به جسم احمد و محمود و یحیی و هارون
به در بحر تو نوروز شاه جان افروز
که هست کوکب دری به طلعت میمون
بدان خلیفه که دارد نسب ز خاک عجم
که از مهابت او آب دجله گردد خون
وگر به جوهر آتش رسد زلطفش اثر
زلال خضر شود شعله دردل کانون
به خاک مرقد پرنور صاحب ماضی
صریح گویم یعنی جوینی مدفون
به نظم مدحت کش لفظ و معنی اندر طبع
مثال آب حیات است و لولو مکنون
که کار بنده که چون هی و میم پر کرده ست
چنانکه هست ضمیر و دل مرا مضمون
به عون عین عنایت الف صفت کن راست
که باد قامت بدخواهت از کژی چون نون
مراست عیشی از تیرگی چو روز عدوت
ز چند مفسد فتان و چند گونه فتون
دلی معذب فکرت به دام کربت اسیر
تنی شکسته غربت به دست هجر زبون
بر اهل پارس ببارید سنگ لعن و سزاست
که ظالم است به نص کلام حق ملعون
ظلال ظلم چه پر تو دهد به جز ظلمت
طمع به طبع چه دعوی کند به جز طاعون
از آن دیار که محدود بودم و مرزوق
ز جور حادثه محروم ماندم و مغبون
ازین معاینه پیرانه سر سرانجامم
جنون محض شمر گر نمی کشد به جنون
سه سال جانم در انتظار رحمت تو
از اضطراب به زندان جسم بد مسجون
مرا ز غیر تو حاجت حرام شد که همه
منافقند و مرائیی و مدبر مابون
به قتل داده یکی رخصه خشیته المارق
به بخل گشته یکی سفله یمنع الماعون
برون ز حاجت خود حامل رسالاتم
به گونه گونه ضراعت چو نقش بوقلمون
رسول سیدم و مفتی و فقیر وضریر
امین واعظم و شاعر معمر و مریون
تو در شمار جهانی ولیک از اهل جهان
تو دیگری و ره و رسم تست دیگرگون
به گرد تو نرسد زین سپس سمند زمان
به مثل تونفتدبعد ازین کمند قرون
هزار قرن بگردد سپهر تا آرد
سلاله ای چو تو از صلب کن فکان بیرون
نه بوی ونکهت گلزار خیزد از گلخن
نه طبع و لذت صابونی آید از صابون
چو نیکخواه جهانی دعای نیکان باد
به جان و جاه و جمال و جوانیت مقرون
ز روی خویش مرا روی طالع میمون
به فال داشت دلم آن دل مبارک را
برای عزم سفر در دل شبی شبه گون
ز شوق داعیه اندرون جان در حال
به فال سعد ز دروازه آمدم بیرون
هوای روی نگارم ربوده هوش و قرار
فراق یار و دیارم ربوده صبر و سکون
نه رخت جستم و نه همره و نه راه آورد
نه زاد جستم و نه محمل ونه راهنمون
نه هیچ انس دلم را به انس شد مانوس
نه هیچ سکنه تنم را به امن شد مسکون
ز گرد موکب مخدوم عصر دادم ساز
برای دیده بیدار بخت کحل جفون
خجسته صاحب دیوان شرق و غرب که هست
به جنب همت عالیش قدر گردون دون
جهان خدیو و جهان داور و جهان بخشش
که کار ساز جهان است و از جهان افزون
گشاد بند ز هر بسته ای به رای رزین
چنانکه سده به تفتیح قفل مازریون
زهی به دست و دل آیات جود را تفسیر
خی به کلک و کف ارزاق خلق را قانون
لطیفه ای ز تو و صد سئوال اسکندر
بدیهه ای ز تو و صد مقال افلاطون
تنی که ممتلی کین توست خونش بریز
که هیچ به نشود از گوارش و معجون
زمین با سره و افلاک و طول و عرضش چیست
به جنب جاه تو هفت ایرمان و نه طاحون
میان کوثر و تسنیم ملک باقی تست
نه ملک ثانی ایران ز نیل تا جیحون
ز ظلم و زلزله بس قصر و طاق هامون شد
ز عدل کسری طاقش نمی شود هامون
نشانه هاست بر ایوان ز رزم کیخسرو
فسانه هاست درافواه ز بزم افریدون
نگر که چند ز فرماندهان و پادشهان
شدند خاک و به جای است این گل بستون
گذشت دور جوانی و جاه و جان امین
نماند ملکت دارالخلافه بر مامون
فتاد حلقه زرین ز طاق نوشروان
ز باد حادثه شد خاک فرش سقلاطون
نه حجله ماند و نه در حجله حله بر لیلی
نه حله ماندو نه در حله ناله مجنون
چو بر گذشته و آینده هیچ حکمی نیست
ز وقت داد بباید ستد به جهد و فسون
بسان سایه ابراست و گردش خورشید
بقای شادی مسرور و انده محزون
به دست و کلک نهادی بسی اساس که هست
ز خیرو صدق و بنا ز آستان و سقف و ستون
ز خاک و آب فراوانت بقعه هست که آن
برای ذات تو گنجی است در جهان مخزون
ز نظم بنده بنائی فکن که کم گردد
ز باد و صاعقه ابر و آفتاب نگون
تو نفع خلق طلب در زمین که عمر ترا
خدای دارد از آسیب انقراض مصون
رمد ز شاخ نهاد تو صد هزار فتن
جهد ز بیخ نژاد تو صد هزار غصون
خدایگانا در طرز مدحتت آنم
که نفس ناطقه بر نطق من شود مفتون
شنیده ایم که سوگند نامه ها گفتند
برای شاهان ارباب فضل واهل فنون
به نسبتی شده هر یک مخاطب وماخوذ
به تهمتی شده هر یک معاتب و مطعون
مرا چو نیست گناهی وزلتی ظاهر
زمان خویش به ایمان را کنم مرهون
ز راه شرع رجوع قسم چو نیست روا
ز روی شعر رهی می کند رجوع اکنون
که دیده بنده که مخدوم را دهد سوگند
زهی قضیت معکوس و حالت وارون
مگر ضمیر خداوندگار موزون طبع
پسند دارد این طرز نادر و موزون
ثبات مملکت شاه دان و دولت خویش
به اتفاق سونجاق و یاری ارغون
به حاجتی که برآری مرا بدین سوگند
بیابی از ره پاداش اجر ناممنون
به طول و رغبت بی شبهتی و تاویلی
زبان و نیت دلراست از درون و برون
به ذات پاک خدائیت می دهم سوگند
که رام رایض فرمان اوست چرخ حرون
ز شوق اوست که پیر کبود پوش فلک
به چرخ وجد درآمد به امر کن فیکون
بدان حکیم که افعال اوست بی کم و کاست
بدان قدیم که اوصاف اوست بی چه و چون
به آب داد به خشمی ممالک فرعون
به خاک داد به قهری خزاین قارون
برای نفع عجوزی ز چین و مصر و ز روم
فراهم آرد ریوند و قند و افتیمون
ز نسج کرمی انواع خلعه می بخشد
به قد منتسب القامه ز اطلس و اکسون
ز خاک و آبی انواع رستنی آرد
یکی به طعم طبرزد یکی به طبع افیون
به حق آدم و اردیس و شیث و نوح و خلیل
به موسی و به مسیح و به مریم و شمعون
به اسماعیل و به اسحاق و یوسف و یعقوب
به دانیال و عزیز و به صالح و ذوالنون
به حشمت ذکریا و عصمت یحیی
به هود و لوط و به داوود و یوشع بن نون
به علم منطق طیر و بدانکه تختش بود
روان به باد چودر آب کشتی مشحون
به خذع نخله و اسقاط حمل بر مریم
به طور سینا و اسرارتین والزیتون
به معجزات و به آیات احمد مرسل
که انتباه قلوب است و اعتبار عیون
به چار پایه تخت خلافت از پی او
که بوده اند به تدبیر ملک و دین ماذون
به قدر سبع مثانی و قدر البقره
به صاد وقاف و به یاسین وحی و میم و به نون
به عزم خسرو سیارگان که وقت ظهور
علم برد به در مغرب از بلاساقون
به سرعت قمر اندر منازلش که از آن
عبارتیست ز تنزیل عادک العرجون
به فرق خویش به جان محمد ثالث
به جسم احمد و محمود و یحیی و هارون
به در بحر تو نوروز شاه جان افروز
که هست کوکب دری به طلعت میمون
بدان خلیفه که دارد نسب ز خاک عجم
که از مهابت او آب دجله گردد خون
وگر به جوهر آتش رسد زلطفش اثر
زلال خضر شود شعله دردل کانون
به خاک مرقد پرنور صاحب ماضی
صریح گویم یعنی جوینی مدفون
به نظم مدحت کش لفظ و معنی اندر طبع
مثال آب حیات است و لولو مکنون
که کار بنده که چون هی و میم پر کرده ست
چنانکه هست ضمیر و دل مرا مضمون
به عون عین عنایت الف صفت کن راست
که باد قامت بدخواهت از کژی چون نون
مراست عیشی از تیرگی چو روز عدوت
ز چند مفسد فتان و چند گونه فتون
دلی معذب فکرت به دام کربت اسیر
تنی شکسته غربت به دست هجر زبون
بر اهل پارس ببارید سنگ لعن و سزاست
که ظالم است به نص کلام حق ملعون
ظلال ظلم چه پر تو دهد به جز ظلمت
طمع به طبع چه دعوی کند به جز طاعون
از آن دیار که محدود بودم و مرزوق
ز جور حادثه محروم ماندم و مغبون
ازین معاینه پیرانه سر سرانجامم
جنون محض شمر گر نمی کشد به جنون
سه سال جانم در انتظار رحمت تو
از اضطراب به زندان جسم بد مسجون
مرا ز غیر تو حاجت حرام شد که همه
منافقند و مرائیی و مدبر مابون
به قتل داده یکی رخصه خشیته المارق
به بخل گشته یکی سفله یمنع الماعون
برون ز حاجت خود حامل رسالاتم
به گونه گونه ضراعت چو نقش بوقلمون
رسول سیدم و مفتی و فقیر وضریر
امین واعظم و شاعر معمر و مریون
تو در شمار جهانی ولیک از اهل جهان
تو دیگری و ره و رسم تست دیگرگون
به گرد تو نرسد زین سپس سمند زمان
به مثل تونفتدبعد ازین کمند قرون
هزار قرن بگردد سپهر تا آرد
سلاله ای چو تو از صلب کن فکان بیرون
نه بوی ونکهت گلزار خیزد از گلخن
نه طبع و لذت صابونی آید از صابون
چو نیکخواه جهانی دعای نیکان باد
به جان و جاه و جمال و جوانیت مقرون
مجد همگر : قصاید
شماره ۴۵ - چیست آن گوهر که می زاید ز دو دریا روان
چیست آن گوهر که می زاید ز دو دریا روان
صورت آن در ولیکن باشدش از جزع جان
همچو باران لیک او را از دو خورشید است اثر
کآن دو خورشید جهان بین را از آن باشد زیان
آسمان او دورنگ و افتابش مشک فام
و آفتابش را سهیل و زهره ریزان از دهان
همچو شمع است از صفا و شمع را زو صورتی
گاه ریزد در بدن گاهی فتد در شمعدان
باشدش روز وداع از چهره دلبر لگن
باشدش شبهای هجران دامن عاشق مکان
ترجمان راز دل باشد که دیده ست ای عجب
ترجمان بی حدیث و رازداری بی زبان
گاه لعل از رشک او در تاب در کوه بدخش
گاه در از لطف از شرمنده در بحر عمان
گرچه در ریزد بود از رشح جان بی هیچ شک
ور چو لعل آید بود از گوشه دل بی گمان
اصل او از فرع جان و دل ولیک از غمزهاش
گاه ازو در دل خروش و گاه ازو در جان فغان
گرچه از دل زاد دل را او همی دارد به رنج
ورچه از جان خاست جان را او همی دارد بجان
خویش نزدیک دل و پیوسته ریزد خون دل
ور نماید رخ به بیگانه به جان نبود امان
هست مردم زاده و از اصل پاک است ای دریغ
گر به خونریزی و غمازی نبودی داستان
طفل خرد است و دوان و گرم رو افتان به رو
وز عزیزی دل بود همراه او در هر مکان
در کنار آید چو دلبر لیک از بس نازکی
همچو دلبر می نیاید در کناری یکزمان
لعبتی عریان وگر پوشند بر وی حله ای
از لطافت باز نتوان یافتش در پرنیان
او چو زیبق می دود بر رویم و من می کنم
گاهش اندر آستین و گاه در دامن نهان
گر به خانه در بماند خانه را ویران کند
ور سوی ره سر کند باسیل گردد هم عنان
گوهرش آب و چو آتش خانه سوز و پرده در
آب را دیدی که سوزد همچو آتش خان و مان
داغ دارم بر روان زو زانکه دارد قصد سر
آب را کس دید کزوی داغ باشد برروان
آتشی کز آب زادی کی توانم کشتنش
چشمه ای کز خانه خیزد چون کنم تدبیر آن
قصه ها پردازد و مژگان نویسد قصه هاش
بررخ من هر که آن را دید گردد قصه خوان
این به بخت من درآمد نو وگرنه پیش ازین
هیچ عاشق را نبد مژگان دبیر اندر جهان
من به فرشه یکی تدبیر سازم تادگر
ناید اندر چشمم این اشک فضولی هر زمان
من مبارک نام شه را بهر دفع این بلا
بر عقیق دیده بنگارم به الماس بیان
سعد بن بوبکربن سعد اتابک زنگی آنک
آفتابی کامکار است و سپهری کامران
آن جهانبخشی که دریا زایدش از آستین
وان جوانبختی که دولت خیزدش از آستان
آن خداوندی که گردون در هوای بندگیش
بسته دارد سال و مه همچون و شاقانش میان
گر ندادی استوارم فکر کن در منطقه
ور نداری باور آنگه بنگر اندر کهکشان
با بلندی همتی چون قدر خود دارد بلند
با جوانی دولتی چون بخت خود دارد جوان
خونفشان تیغ تیزش غیرت ابربهار
در فشان دست رادش طیره باد خزان
در فضای حضرتش دنیا چو صحن کشتزار
در هوای درگهش دینار چون برگ رزان
ای گذشته در جلال و مرتبت آنجا کزو
وهم دور اندیش و عقل دوربین نارد نشان
هر کجا رمحت کمر بندد ظفر شد پیشرو
هر کجا تیغت زبان بگشاد اجل شد ترجمان
روز رزمت چون درآید جیش فتح از شش جهت
دهر بر دارد به نوعی نسختی از هفت خوان
هر که را باشد نهاده دست در دست یقین
زندگی را پای لرزان ماند در رکن گمان
اختر اندر برکشد خفتان چون دریازی حسام
مهر سر در دزدد از سهمت چو بفرازی سنان
مغز گردان گرم گردد دیده شیران پر آب
از فروغ آتشین تیر وتف تیغ یمان
جوشن از خوی زنگ گیرد در بر هر شیر دل
مغفر از تف نرم گردد بر سر هر پهلوان
می زره پوشد به حرب خصمت آب تیغ رنگ
زانکه برماهیست جوشن بر کشف بر کستوان
روز صیدت چون به آواز اندر آید طبل باز
نسر چرخ آید به پرواز از نشاط استخوان
پر فرو ریزند مرغان چون بیندازی تو تیر
سم بیندازند غرمان چون تو برداری کمان
دام و دد تازند سربازان قطار اندر قطار
وحش و طیر آیند تازان کاروان در کاروان
باد انصافت اگر بر خاک کسری بگذرد
آب گردد ز آتش خجلت تن نوشیروان
از نهیب احتساب عدل تو هر صبحدم
پرده گل را رفو گر می شود باد وزان
صیت عدلت شد چنان شایع که کبک کوهسار
می خرامد تاکند در دیده با ز آشیان
خوان جودت شد چنان نافع که آز گرسنه
زین سپس با سفره پیش آید به روی میهمان
مر ترا جمع آمده ست الحمدلله یک به یک
هر چه خوانند از هنرهای ملوک باستان
روز بازار ترا بی دولتی گر شد حسود
گو برو بالای دکان الهی نه دکان
دولت تست آسمانی گرگران آید بر او
گو زمین را نقب زن یا بر فلک نه نردبان
خسروا در وصف جودت گرچه از فکر من است
خاطری دارم که دریا را صخر کردن توان
زین نمط جوهرنیابد یعلم الله جوهری
گرچه بیزد از زمین روم تا هندوستان
لیکن از تشویر این نامهربان ایام کور
نکته در طبعم فرومانده ست کلک اندر بنان
گوهری زین بحر و کان ارزد تو این بیداد بین
کآسمان خواهد که تا خونم بریزد رایگان
می کنم فکری که از فرقم همی خیزد شرار
می زنم آهی که از طبعم همی خیزد دخان
از تو خواهم داد این نامهربان گردون که تو
هم تو عون داوری هم بر ضعیفان مهربان
دردمندان را طبیبی مستمندان را پناه
نا امیدان را امیدی زیردستان را امان
نیستم حق عالم است اندر پی جاه وقبول
گر نمی دانی تو می داند خدای غیب دان
بسکه دیدم جور ننگ ناکسان از بهر نام
بسکه بردم آب روی روح پاک از بهر نان
گرچه گیرند آستینم طفل چندی همچو اشک
جمله زیر دامنم چون فرخ زیر ماکیان
گرچه می نتوان گسستن دل ز خلقی نازنین
ورچه می نتوان بریدن دل ز قومی ناتوان
چون مرا شد عقل خیره گوتبه شواصل ونسل
چون مرا شد چشم تیره گوسیه شو خان ومان
چون به سیم و زر خطاب آمد نکردم زان کنار
چون به جان آمد حکایت چون نهم جان در میان
چون نبینم سود در مسکن من و پای و رکاب
چون نیارم بود در خانه من و دست و عنان
این بهاران بود خواهد وین زمان غم مرا
چو شکوفه برف دارد شاخه های بوستان
جای بیجاده کنون بگرفت در زیرا که هست
قطره باران فسرده بر درخت ارغوان
آب را آتش بباید تا خورد هر جانور
کزدم باد خزانی پر بلور است آبدان
مخلص من گر به حسن است وای ازین بخت نگون
وعده من گر بهار است آه ازین شخص نوان
تا گل از گل بردمد ترسم که از تصریف دهر
از گلم گل بردمد و آنگه چه سودم زین و آن
این مثل ماند بدان کآن مرد بالا شه خری
گفت تاروید گیاهی کش تو این بار گران
یا برای آنکه در گیتی به انواع هنر
چون منی راناورد گردون به صد دور و قران
یابرای آنکه رفتم بارها از بهر شاه
دردهان اژدها و دیده شیرژیان
یا به حق آنکه چندین گاه چون دریا به مدح
بهر دست زرفشانت بد زبانم درفشان
یا برای آنکه از قصد عدو دربند گیت
پای گردونسای من شد بسته بند گران
یا به حق آنکه تا آخر زمان گویند باز
کز فلان شه دام ملکه راست شد کار فلان
یا به حق آنکه دارم خسروی جمشید فر
یا برای آنکه داری بنده آصف توان
باشد آن خسرو ز شاهان تابه آدم پادشاه
باشد این بنده ز ساسان تا به کسری از کیان
سایه افکن بر من مظلوم تا چون آفتاب
صیت این معنی رود از قیروان تا قیروان
گرچه بیژن بهر کیخسرو به چاه اندر فتاد
هم به کیخسرو شداو را یار شیر سیستان
زال را گرچه پدر بنهاد بر سیمرغ کوه
هم پدر بازش فرود آورد زان کوه کلان
ورچه یوسف از قضای ایزدی خواری کشید
هم به فضل ایزد آمد او عزیز جاودان
در سفر خواهی شدن بهر صلاح عالمی
من یکی زین عالمم ای عالمی را قهرمان
چین ز روی من ببرگر عزم داری سوی چین
خان ومانم را بمان گر رای داری سوی خان
تا بود رزمت چورزم رستم و افراسیاب
تابود عزمت چو عزم رستم و مازندران
در سفر حفظ خدایت همعنان سایه صفت
گاه رجعت با ظفر گیتی ستان خورشید سان
چون بنای آبتین چتر کیان بالای سر
چو به نیزه سام یل رخش یلی در زیرران
کار ملکت آنچنان گشته به فر مقدمت
کز هوا بر خود بباید مژدها در وازه بان
بس چو آید باز جنت بهر تحسین بهشت
گوید از فضل خدا شیراز ماند در امان
زان سپس در پادشاهی عیش کن با چار یار
هر چهار از استواری پایه تخت کیان
این سخن از راستی تیر است وبروی مهر شاه
تیر و مهر این دو نشان شه بود ای شه نشان
این نه نظمی شاهوار است این کمین را تحفه ئیست
کز رهی دیدی بدیهه پیش تخت اندر عیان
این نتیجه یادگار روزگار آمد زمن
سال تا ریخش ز زی وخی و نون دارد نشان
جاه شاه آمد مدیحم را به صد دفتر امید
عمر شاده آمد ضمیرم را به صد دیوان ضمان
گو بیارد هر که خواند اینچنین ابیات را
خان های خسروانی پر ز گنج شایگان
ز آسمان آمد سخن وز فر مدح شاه بین
این سخن راکز زمین چون برده ام بر آسمان
دی مگر گفتند در حضرت که شعر من همه
وصف پستان چو نار است و لب چون ناردان
یا غزل در نعت قدی همبر شمشماد و سرو
یا سخن در وصف زلفی با نسیم مشک وپان
یا نوید وعده وصلی زیاری دل گسل
یا امید عشوه و بوسی ز ماهی دلستان
اینکه این طرز غریب آورده شد پاک و بری
از عبارتهای شیراز و عیار اصفهان
ترسم از کنجی کرانی قلتبانی گویدم
تو نه از شیرازی آخر از کجائی قلتبان
قافیه آوخ مکرر می شود ورنه به نظم
مدح شروان گردمی و طعن آذربایجان
جز خراسانی و غزنی کس نگوید شعر نغز
بد نگوید ما و را النهری واهل دامغان
من بر انگیزم معانی هین که یابد رمز این
من بپردازم سخن هان تا که داند سر آن
مرد را دانم که دارد شکل و نام خواجگی
گر بخواند راست این را پس مرا نامرد خوان
ور ترا باور نیاید از من این دعوی که رفت
از من این یک امتحان وز تو هزاران امتحان
خر به از اینها چو جوید شاه ازین مشتی عوام
سگ به از اینها چه خواهد شاه ازین خوفی عوان
من که چون جان جوهری را از کسم ناید دریغ
زین خرانم جو دریغ آید دریغا خرخران
تا بود اعدا و ملک و دادو فرمان برزمین
تا بود زلات و گنج وکام و عشرت در زمان
ملک چون اعدا بگیرو داد چون فرمان بده
گنج چو زلت ببخش و کام چون عشرت بران
تا زمین پاید به پای و تا زمان باشد بباش
تا فلک گردد بگرد و تا جهان ماند بمان
صورت آن در ولیکن باشدش از جزع جان
همچو باران لیک او را از دو خورشید است اثر
کآن دو خورشید جهان بین را از آن باشد زیان
آسمان او دورنگ و افتابش مشک فام
و آفتابش را سهیل و زهره ریزان از دهان
همچو شمع است از صفا و شمع را زو صورتی
گاه ریزد در بدن گاهی فتد در شمعدان
باشدش روز وداع از چهره دلبر لگن
باشدش شبهای هجران دامن عاشق مکان
ترجمان راز دل باشد که دیده ست ای عجب
ترجمان بی حدیث و رازداری بی زبان
گاه لعل از رشک او در تاب در کوه بدخش
گاه در از لطف از شرمنده در بحر عمان
گرچه در ریزد بود از رشح جان بی هیچ شک
ور چو لعل آید بود از گوشه دل بی گمان
اصل او از فرع جان و دل ولیک از غمزهاش
گاه ازو در دل خروش و گاه ازو در جان فغان
گرچه از دل زاد دل را او همی دارد به رنج
ورچه از جان خاست جان را او همی دارد بجان
خویش نزدیک دل و پیوسته ریزد خون دل
ور نماید رخ به بیگانه به جان نبود امان
هست مردم زاده و از اصل پاک است ای دریغ
گر به خونریزی و غمازی نبودی داستان
طفل خرد است و دوان و گرم رو افتان به رو
وز عزیزی دل بود همراه او در هر مکان
در کنار آید چو دلبر لیک از بس نازکی
همچو دلبر می نیاید در کناری یکزمان
لعبتی عریان وگر پوشند بر وی حله ای
از لطافت باز نتوان یافتش در پرنیان
او چو زیبق می دود بر رویم و من می کنم
گاهش اندر آستین و گاه در دامن نهان
گر به خانه در بماند خانه را ویران کند
ور سوی ره سر کند باسیل گردد هم عنان
گوهرش آب و چو آتش خانه سوز و پرده در
آب را دیدی که سوزد همچو آتش خان و مان
داغ دارم بر روان زو زانکه دارد قصد سر
آب را کس دید کزوی داغ باشد برروان
آتشی کز آب زادی کی توانم کشتنش
چشمه ای کز خانه خیزد چون کنم تدبیر آن
قصه ها پردازد و مژگان نویسد قصه هاش
بررخ من هر که آن را دید گردد قصه خوان
این به بخت من درآمد نو وگرنه پیش ازین
هیچ عاشق را نبد مژگان دبیر اندر جهان
من به فرشه یکی تدبیر سازم تادگر
ناید اندر چشمم این اشک فضولی هر زمان
من مبارک نام شه را بهر دفع این بلا
بر عقیق دیده بنگارم به الماس بیان
سعد بن بوبکربن سعد اتابک زنگی آنک
آفتابی کامکار است و سپهری کامران
آن جهانبخشی که دریا زایدش از آستین
وان جوانبختی که دولت خیزدش از آستان
آن خداوندی که گردون در هوای بندگیش
بسته دارد سال و مه همچون و شاقانش میان
گر ندادی استوارم فکر کن در منطقه
ور نداری باور آنگه بنگر اندر کهکشان
با بلندی همتی چون قدر خود دارد بلند
با جوانی دولتی چون بخت خود دارد جوان
خونفشان تیغ تیزش غیرت ابربهار
در فشان دست رادش طیره باد خزان
در فضای حضرتش دنیا چو صحن کشتزار
در هوای درگهش دینار چون برگ رزان
ای گذشته در جلال و مرتبت آنجا کزو
وهم دور اندیش و عقل دوربین نارد نشان
هر کجا رمحت کمر بندد ظفر شد پیشرو
هر کجا تیغت زبان بگشاد اجل شد ترجمان
روز رزمت چون درآید جیش فتح از شش جهت
دهر بر دارد به نوعی نسختی از هفت خوان
هر که را باشد نهاده دست در دست یقین
زندگی را پای لرزان ماند در رکن گمان
اختر اندر برکشد خفتان چون دریازی حسام
مهر سر در دزدد از سهمت چو بفرازی سنان
مغز گردان گرم گردد دیده شیران پر آب
از فروغ آتشین تیر وتف تیغ یمان
جوشن از خوی زنگ گیرد در بر هر شیر دل
مغفر از تف نرم گردد بر سر هر پهلوان
می زره پوشد به حرب خصمت آب تیغ رنگ
زانکه برماهیست جوشن بر کشف بر کستوان
روز صیدت چون به آواز اندر آید طبل باز
نسر چرخ آید به پرواز از نشاط استخوان
پر فرو ریزند مرغان چون بیندازی تو تیر
سم بیندازند غرمان چون تو برداری کمان
دام و دد تازند سربازان قطار اندر قطار
وحش و طیر آیند تازان کاروان در کاروان
باد انصافت اگر بر خاک کسری بگذرد
آب گردد ز آتش خجلت تن نوشیروان
از نهیب احتساب عدل تو هر صبحدم
پرده گل را رفو گر می شود باد وزان
صیت عدلت شد چنان شایع که کبک کوهسار
می خرامد تاکند در دیده با ز آشیان
خوان جودت شد چنان نافع که آز گرسنه
زین سپس با سفره پیش آید به روی میهمان
مر ترا جمع آمده ست الحمدلله یک به یک
هر چه خوانند از هنرهای ملوک باستان
روز بازار ترا بی دولتی گر شد حسود
گو برو بالای دکان الهی نه دکان
دولت تست آسمانی گرگران آید بر او
گو زمین را نقب زن یا بر فلک نه نردبان
خسروا در وصف جودت گرچه از فکر من است
خاطری دارم که دریا را صخر کردن توان
زین نمط جوهرنیابد یعلم الله جوهری
گرچه بیزد از زمین روم تا هندوستان
لیکن از تشویر این نامهربان ایام کور
نکته در طبعم فرومانده ست کلک اندر بنان
گوهری زین بحر و کان ارزد تو این بیداد بین
کآسمان خواهد که تا خونم بریزد رایگان
می کنم فکری که از فرقم همی خیزد شرار
می زنم آهی که از طبعم همی خیزد دخان
از تو خواهم داد این نامهربان گردون که تو
هم تو عون داوری هم بر ضعیفان مهربان
دردمندان را طبیبی مستمندان را پناه
نا امیدان را امیدی زیردستان را امان
نیستم حق عالم است اندر پی جاه وقبول
گر نمی دانی تو می داند خدای غیب دان
بسکه دیدم جور ننگ ناکسان از بهر نام
بسکه بردم آب روی روح پاک از بهر نان
گرچه گیرند آستینم طفل چندی همچو اشک
جمله زیر دامنم چون فرخ زیر ماکیان
گرچه می نتوان گسستن دل ز خلقی نازنین
ورچه می نتوان بریدن دل ز قومی ناتوان
چون مرا شد عقل خیره گوتبه شواصل ونسل
چون مرا شد چشم تیره گوسیه شو خان ومان
چون به سیم و زر خطاب آمد نکردم زان کنار
چون به جان آمد حکایت چون نهم جان در میان
چون نبینم سود در مسکن من و پای و رکاب
چون نیارم بود در خانه من و دست و عنان
این بهاران بود خواهد وین زمان غم مرا
چو شکوفه برف دارد شاخه های بوستان
جای بیجاده کنون بگرفت در زیرا که هست
قطره باران فسرده بر درخت ارغوان
آب را آتش بباید تا خورد هر جانور
کزدم باد خزانی پر بلور است آبدان
مخلص من گر به حسن است وای ازین بخت نگون
وعده من گر بهار است آه ازین شخص نوان
تا گل از گل بردمد ترسم که از تصریف دهر
از گلم گل بردمد و آنگه چه سودم زین و آن
این مثل ماند بدان کآن مرد بالا شه خری
گفت تاروید گیاهی کش تو این بار گران
یا برای آنکه در گیتی به انواع هنر
چون منی راناورد گردون به صد دور و قران
یابرای آنکه رفتم بارها از بهر شاه
دردهان اژدها و دیده شیرژیان
یا به حق آنکه چندین گاه چون دریا به مدح
بهر دست زرفشانت بد زبانم درفشان
یا برای آنکه از قصد عدو دربند گیت
پای گردونسای من شد بسته بند گران
یا به حق آنکه تا آخر زمان گویند باز
کز فلان شه دام ملکه راست شد کار فلان
یا به حق آنکه دارم خسروی جمشید فر
یا برای آنکه داری بنده آصف توان
باشد آن خسرو ز شاهان تابه آدم پادشاه
باشد این بنده ز ساسان تا به کسری از کیان
سایه افکن بر من مظلوم تا چون آفتاب
صیت این معنی رود از قیروان تا قیروان
گرچه بیژن بهر کیخسرو به چاه اندر فتاد
هم به کیخسرو شداو را یار شیر سیستان
زال را گرچه پدر بنهاد بر سیمرغ کوه
هم پدر بازش فرود آورد زان کوه کلان
ورچه یوسف از قضای ایزدی خواری کشید
هم به فضل ایزد آمد او عزیز جاودان
در سفر خواهی شدن بهر صلاح عالمی
من یکی زین عالمم ای عالمی را قهرمان
چین ز روی من ببرگر عزم داری سوی چین
خان ومانم را بمان گر رای داری سوی خان
تا بود رزمت چورزم رستم و افراسیاب
تابود عزمت چو عزم رستم و مازندران
در سفر حفظ خدایت همعنان سایه صفت
گاه رجعت با ظفر گیتی ستان خورشید سان
چون بنای آبتین چتر کیان بالای سر
چو به نیزه سام یل رخش یلی در زیرران
کار ملکت آنچنان گشته به فر مقدمت
کز هوا بر خود بباید مژدها در وازه بان
بس چو آید باز جنت بهر تحسین بهشت
گوید از فضل خدا شیراز ماند در امان
زان سپس در پادشاهی عیش کن با چار یار
هر چهار از استواری پایه تخت کیان
این سخن از راستی تیر است وبروی مهر شاه
تیر و مهر این دو نشان شه بود ای شه نشان
این نه نظمی شاهوار است این کمین را تحفه ئیست
کز رهی دیدی بدیهه پیش تخت اندر عیان
این نتیجه یادگار روزگار آمد زمن
سال تا ریخش ز زی وخی و نون دارد نشان
جاه شاه آمد مدیحم را به صد دفتر امید
عمر شاده آمد ضمیرم را به صد دیوان ضمان
گو بیارد هر که خواند اینچنین ابیات را
خان های خسروانی پر ز گنج شایگان
ز آسمان آمد سخن وز فر مدح شاه بین
این سخن راکز زمین چون برده ام بر آسمان
دی مگر گفتند در حضرت که شعر من همه
وصف پستان چو نار است و لب چون ناردان
یا غزل در نعت قدی همبر شمشماد و سرو
یا سخن در وصف زلفی با نسیم مشک وپان
یا نوید وعده وصلی زیاری دل گسل
یا امید عشوه و بوسی ز ماهی دلستان
اینکه این طرز غریب آورده شد پاک و بری
از عبارتهای شیراز و عیار اصفهان
ترسم از کنجی کرانی قلتبانی گویدم
تو نه از شیرازی آخر از کجائی قلتبان
قافیه آوخ مکرر می شود ورنه به نظم
مدح شروان گردمی و طعن آذربایجان
جز خراسانی و غزنی کس نگوید شعر نغز
بد نگوید ما و را النهری واهل دامغان
من بر انگیزم معانی هین که یابد رمز این
من بپردازم سخن هان تا که داند سر آن
مرد را دانم که دارد شکل و نام خواجگی
گر بخواند راست این را پس مرا نامرد خوان
ور ترا باور نیاید از من این دعوی که رفت
از من این یک امتحان وز تو هزاران امتحان
خر به از اینها چو جوید شاه ازین مشتی عوام
سگ به از اینها چه خواهد شاه ازین خوفی عوان
من که چون جان جوهری را از کسم ناید دریغ
زین خرانم جو دریغ آید دریغا خرخران
تا بود اعدا و ملک و دادو فرمان برزمین
تا بود زلات و گنج وکام و عشرت در زمان
ملک چون اعدا بگیرو داد چون فرمان بده
گنج چو زلت ببخش و کام چون عشرت بران
تا زمین پاید به پای و تا زمان باشد بباش
تا فلک گردد بگرد و تا جهان ماند بمان
مجد همگر : قصاید
شماره ۵۲ - ای آنکه چو باد ناتوانی
ای آنکه چو باد ناتوانی
با باد به بوی همعنانی
آنچ از تو به جان خرند عشاق
بر باد دهی به رایگانی
آهونئی و نسیم مشکین
باد از تو برد به ارمغانی
چون باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر هزار حلقه ای زان
بندی داری هزار گانی
صیاد نیی و دلشکاری
شمشیر نئی و سرفشانی
گه در پی سرو پایمالی
گه بر سر لاله سایبانی
گه معجز صاحب زبوری
گه مار پیمبر شبانی
گه چنبر گردن نسیمی
گه حلقه گوش ارغوانی
گه پیش افتی و در کناری
گه با کمری و در میانی
زنگی بچه دلستان نباشد
تو زنگی شوخ دلستانی
گر دل دزدی چرا به صورت
هندوی سیاه پاسبانی
ابروی مسلسل وسیاهی
یا بر سر آتشی دخانی
ظلمات سکندری و یابند
در سایه ات آب زندگانی
هر چند که تیره و درازی
همچون شب وصل دل نشانی
قلب روزی به لفظ تازی
وز چهره به رنگ قلب کانی
شش بر سر لفظ قلب کل نه
کاندر لغت دری تو آنی
آشفته و تیره ای و دلگیر
چون خط نجیب دامغانی
آن بحر مکارم و معالی
وان کان لطافت ومعانی
آن کز قلم است ابن مقله
وان کز کلم است ابن هانی
ای قهر تو انتهای پیری
وی لطف تو مبدا جوانی
با بزم تو لیل یوم عیش است
باقی باشد جهانی فانی
ای لعل تو آب زندگانی
وی وصل تو عمر جاودانی
ماهی و چو مه نه دلنوازی
مهری و چنو نه مهربانی
چشم ار برود تو نور چشمی
جان ار ببری به جای جانی
مجنون توام به جانسپاری
لیلی منی به دلستانی
از عشق منم فسانه شهر
وز حسن تو فتنه جهانی
فرهاد توام به تلخ عیشی
شیرین منی به خوش زبانی
گر رحم کنی تو در خورم من
ور جان خواهی سزای آنی
ترسم که دلت بماند از من
گویم که به حور و ماه مانی
چه حور که خوش تر از بهشتی
چه ماه که مهر آسمانی
از شنگی فتنه زمینی
وز شوخی شورش زمانی
صد جیب ز مشک پرکنددل
گردامن زلف برفشانی
گر بگشائی دهان خورد جان
صد تنگ شکر به رایگانی
از جان خواهم که در وثاقت
باشم شب وروز ایرمانی
گاهی به درت به خاکروبی
گه بر بامت به پاسبانی
رنجم منما که ناتوانم
دریاب مرا که می توانی
خطی که بداده ای به وصلم
ای وصل تو آب زندگانی
هر روز هزار ره ببوسم
بر دیده و دل نهم نهانی
زان روز شمار کار من هست
کاغذ بوسی و رقعه خوانی
یا محو شود سیاهی او
زین اشک روان ارغوانی
تا چند به یاد وعده کژ
بر آتش حسرتم نشانی
با باد به بوی همعنانی
آنچ از تو به جان خرند عشاق
بر باد دهی به رایگانی
آهونئی و نسیم مشکین
باد از تو برد به ارمغانی
چون باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر هزار حلقه ای زان
بندی داری هزار گانی
صیاد نیی و دلشکاری
شمشیر نئی و سرفشانی
گه در پی سرو پایمالی
گه بر سر لاله سایبانی
گه معجز صاحب زبوری
گه مار پیمبر شبانی
گه چنبر گردن نسیمی
گه حلقه گوش ارغوانی
گه پیش افتی و در کناری
گه با کمری و در میانی
زنگی بچه دلستان نباشد
تو زنگی شوخ دلستانی
گر دل دزدی چرا به صورت
هندوی سیاه پاسبانی
ابروی مسلسل وسیاهی
یا بر سر آتشی دخانی
ظلمات سکندری و یابند
در سایه ات آب زندگانی
هر چند که تیره و درازی
همچون شب وصل دل نشانی
قلب روزی به لفظ تازی
وز چهره به رنگ قلب کانی
شش بر سر لفظ قلب کل نه
کاندر لغت دری تو آنی
آشفته و تیره ای و دلگیر
چون خط نجیب دامغانی
آن بحر مکارم و معالی
وان کان لطافت ومعانی
آن کز قلم است ابن مقله
وان کز کلم است ابن هانی
ای قهر تو انتهای پیری
وی لطف تو مبدا جوانی
با بزم تو لیل یوم عیش است
باقی باشد جهانی فانی
ای لعل تو آب زندگانی
وی وصل تو عمر جاودانی
ماهی و چو مه نه دلنوازی
مهری و چنو نه مهربانی
چشم ار برود تو نور چشمی
جان ار ببری به جای جانی
مجنون توام به جانسپاری
لیلی منی به دلستانی
از عشق منم فسانه شهر
وز حسن تو فتنه جهانی
فرهاد توام به تلخ عیشی
شیرین منی به خوش زبانی
گر رحم کنی تو در خورم من
ور جان خواهی سزای آنی
ترسم که دلت بماند از من
گویم که به حور و ماه مانی
چه حور که خوش تر از بهشتی
چه ماه که مهر آسمانی
از شنگی فتنه زمینی
وز شوخی شورش زمانی
صد جیب ز مشک پرکنددل
گردامن زلف برفشانی
گر بگشائی دهان خورد جان
صد تنگ شکر به رایگانی
از جان خواهم که در وثاقت
باشم شب وروز ایرمانی
گاهی به درت به خاکروبی
گه بر بامت به پاسبانی
رنجم منما که ناتوانم
دریاب مرا که می توانی
خطی که بداده ای به وصلم
ای وصل تو آب زندگانی
هر روز هزار ره ببوسم
بر دیده و دل نهم نهانی
زان روز شمار کار من هست
کاغذ بوسی و رقعه خوانی
یا محو شود سیاهی او
زین اشک روان ارغوانی
تا چند به یاد وعده کژ
بر آتش حسرتم نشانی