تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۱۹ - آیینه صفت به دست او نیکویی
آیینه صفت به دست او نیکویی
زین سوی نموده‌ای ولی زان سویی
او دیده ترا که عین هستی تو اوست
زانش تو ندیده‌ای که عکس اویی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۲۰ - ای آنکه بر آرنده ی حاجات تویی
ای آنکه بر آرنده ی حاجات تویی
هم کافل و کافی مهمات تویی
سر دل خویش را چه گویم با تو
چون عالم سر والخفیات تویی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۲۱ - ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی
ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی
بیرون ز عبارت چه و چند تویی
این دولت من بس که منم بندهٔ تو
این عزت من بس که خداوند تویی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۲۲ - سبحان الله! به هر غمی یار تویی
سبحان الله! به هر غمی یار تویی
سبحان الله! گشایش کار تویی
سبحان الله! به امر تو کن فیکون
سبحان الله! غفور و غفار تویی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۲۳ - الله تویی وز دلم آگاه تویی
الله تویی وز دلم آگاه تویی
درمانده منم دلیل هر راه تویی
گر مورچه‌ای دم زند اندر تک چاه
آگه ز دم مورچه در چاه تویی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۲۴ - ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی
ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی
وز دامن شب صبح نماینده تویی
کار من بیچاره قوی بسته شده
بگشای خدایا که گشاینده تویی
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۱ - ابیات پراکنده از رباعیات
چون نیست شدی هست ببودی صنما
چون خاک شدی پاک شدی لاجرما
وای ای مردم داد زعالم برخاست
جرم او کند و عذر مرا باید خواست
مرغی به سر کوه نشست و برخاست
بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست
بی غم دل کیست تا بدان مالم دست
بی غم دل زنگیان شوریدهٔ مست
جز درد دل از نظارهٔ خوبان چیست
آن را که دو دست و کیسه از سیم تهیست
فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ
تا عشق میان ما بماند بی هیچ
آن را که کلاه سر بباید زد و برد
زانست که او بزرگ را دارد خرد
آنجا که مرا با تو همی هست دیدار
آنجا روم و روی کنم در دیوار
تا با تو تویی ترا بدین حرف چه کار
کین آب حیاتست ز آدم بیزار
گر من به ختن ز یار وادارم دست
باورد و نسا و طوس یار من بس
فاساختن و روی خوش و صفرا کم
تا عهد میان ما بماند محکم
من گبر بدم کنون مسلمان گشتم
بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم
جایی که حدیث تو کند خندانم
خندان خندان به لب برآید جانم
اشتربان را سرد نباید گفتن
او را چو خوشست غریبی و شب رفتن
از ترکستان که بود آرندهٔ تو
گو رو دیگر بیار مانندهٔ تو
زلفت سیهست مشک را کان گشتی
از بس که بجستی تو همه آن گشتی
گر آنچه بگفته‌ای به پایان نبری
گر شیر شوی زدست ما جان نبری
هر جا که روی دو گاو کارند و خری
خواهی تو بمرو باش خواهی بهری
آراسته و مست به بازار آیی
ای دوست نترسی که گرفتار آیی
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
رباعی ۱ - افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
رباعی ۲ - ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
آیین محبت و وفا می‌دانیم
زین بی‌هنران سفله ای دل! مخروش
کآنها همه می‌روند و ما می‌مانیم
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۱ - نواب کز و نیم مه و سال جدا
نواب کز و نیم مه و سال جدا
این عیدم از آن قبلهٔ آمال جدا
امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور
من مانده‌ام از کعبهٔ اقبال جدا
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۲ - ای کرده قدوم تو سرافراز مرا
ای کرده قدوم تو سرافراز مرا
وز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا
از خاک مذلتم چو برداشته‌ای
یک باره نگهدار و مینداز مرا
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۳ - ای نورده آیینهٔ احساس مرا
ای نورده آیینهٔ احساس مرا
لطف تو کلید قفل وسواس مرا
نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیز
بردار ز پیش کوه افلاس مرا
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۴ - گفتند ز حادثات این دیر خراب
گفتند ز حادثات این دیر خراب
بر بستر درد رفته پای تو به خواب
دست الم تو را خدا برتابد
تا پای سلامتت درآید به رکاب
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۵ - بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب
بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب
وان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب
دادیم هزار بوسه بر یک سده
کردیم هزار سجده در یک محراب
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۶ - آن شوخ که تکیه‌گاه او چشم ترست
آن شوخ که تکیه‌گاه او چشم ترست
بازوی شهان چو بالشش زیر سرت
از بس که اساس بستر او عالیست
چادر شب بسترش سپهر گرست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۷ - روزی که دلم خیال ابروی تو بست
روزی که دلم خیال ابروی تو بست
وز ناز به من نمودی آن نرگس مست
تیری ز کمان خانه ابروی تو جست
در سینهٔ من تا پروسوفار نشست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۸ - ای قصر بلند آسمان پیش تو پست
ای قصر بلند آسمان پیش تو پست
خلقت همهٔ زیردست از روز الست
بر تافته روزگار دستم به جفا
دریاب و گرنه میرود کار ز دست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۹ - آصف که مهین سواد اقلیم بقاست
آصف که مهین سواد اقلیم بقاست
وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست
تا عارضه در خانهٔ دو روزش ننشاند
معلوم نشد که سلطنت از که به پاست
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۰ - طراح که طرح این بنا ریخته است
طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع بهم آمیخته است
دهقانی باغ سحر پنداری از اوست
کز آب نهال‌ها برانگیخته است
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۱ - این آب که خضر ازو بقا خواسته است
این آب که خضر ازو بقا خواسته است
وز غیرتش آب زندگی کاسته است
از قوت فواره نگشتست بلند
کز جای ز تعظیم تو برخاسته است