تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تنی پیدا کن از مشت غباری
تنی پیدا کن از مشت غباری
تنی محکم تر از سنگین حصاری
درون او دل درد آشنائی
چو جوئی در کنار کوهساری
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت
ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت
جهانی از ارم زیبا تری ساخت
ولی ساقی به آن آتش که دارد
ز خاک من جهان دیگری ساخت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به یزدان روز محشر برهمن گفت
به یزدان روز محشر برهمن گفت
فروغ زندگی تاب شرر بود
ولیکن گر نرنجی با تو گویم
صنم از آدمی پاینده تر بود
اقبال لاهوری : پیام مشرق
گذشتی تیز گام ای اختر صبح
گذشتی تیز گام ای اختر صبح
مگر از خواب ما بیزار رفتی
من از ناآگهی گم کرده راهم
تو بیدار آمدی بیدار رفتی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تهی از های و هو میخانه بودی
تهی از های و هو میخانه بودی
گل ما از شرر بیگانه بودی
نبودی عشق و این هنگامهٔ عشق
اگر دل چون خرد فرزانه بودی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ترا ای تازه پرواز آفریدند
ترا ای تازه پرواز آفریدند
سراپا لذت بال آزمائی
هوس ما را گران پرواز دارد
تو از ذوق پریدن پر گشائی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چه لذت یارب اندر هست و بود است
چه لذت یارب اندر هست و بود است
دل هر ذره در جوش نمود است
شکافد شاخ را چون غنچهٔ گل
تبسم ریز از ذوق وجود است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
شنیدم در عدم پروانه میگفت
شنیدم در عدم پروانه میگفت
دمی از زندگی تاب تبم بخش
پریشان کن سحر خاکسترم را
ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مسلمانان مرا حرفی است در دل
مسلمانان مرا حرفی است در دل
که روشن تر ز جان جبرئیل است
نهانش دارم از آزر نهادان
که این سری ز اسرار خلیل است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بکویش ره سپاری ای دل ایدل
بکویش ره سپاری ای دل ایدل
مرا تنها گذاری ای دل ایدل
دمادم آرزوها آفرینی
مگر کاری نداری ای دل ایدل
اقبال لاهوری : پیام مشرق
رهی در سینهٔ انجم گشائی
رهی در سینهٔ انجم گشائی
ولی از خویشتن ناآشنائی
یکی بر خود گشا چون دانه چشمی
که از زیر زمین نخلی بر آئی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سحر در شاخسار بوستانی
سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی
بر آور هر چه اندر سینه داری
سرودی ، ناله ئی ، آهی فغانی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم
ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم
اگر درس حیات از من بگیری
بمیری گر به تن جانی نداری
وگر جانی به تن داری نمیری
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بهل افسانهٔ آن پا چراغی
بهل افسانهٔ آن پا چراغی
حدیث سوز او آزار گوش است
من آن پروانه را پروانه دانم
که جانش سخت کوش و شعله نوش است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ترا از خویشتن بیگانه سازد
ترا از خویشتن بیگانه سازد
من آن آبی طربناکی ندارم
به بازارم مجو دیگر متاعی
چو گل جز سینهٔ چاکی ندارم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
زیان بینی ز سیر بوستانم
زیان بینی ز سیر بوستانم
اگر جانت شهید جستجو نیست
نمایم آنچه هست اندر رگ گل
بهار من طلسم رنگ و بو نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
برون از ورطهٔ بود و عدم شو
برون از ورطهٔ بود و عدم شو
فزونتر زین جهان کیف و کم شو
خودی تعمیر کن در پیکر خویش
چو ابراهیم معمار حرم شو
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز مرغان چمن نا آشنایم
ز مرغان چمن نا آشنایم
به شاخ آشیان تنها سرایم
اگر نازک دلی از من کران گیر
که خونم می تراود از نوایم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
همه را مست یک پیمانه کردی
نگه را با نگه آمیز دادی
دل از دل جان ز جان بیگانه کردی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت
شریک سوز و ساز بحر و بر شو
تو این جنگ از کنار عرصه بینی
بمیر اندر نبرد و زنده تر شو