تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۱۶ - نامه شاه کیخسرو به فرامرز
یکی پاسخ نامه فرمود شاه
نخستین که بنوشت بر نیکخواه
به نام خداوند فیروزگر
خداوند نیروی و فر وهنر
خداوند کیوان و بهرام وهور
خداوند پیل و خداوند مور
ازویست فیروزی و برتری
کمی و فزونی و نیک اختری
ازو بر فرامرز باد آفرین
سپهدار شیر اوژن پاک دین
سر افراز و پور جهان پهلوان
خداوند شمشیر و گرز گران
گرانمایه و گرد وباهوش و فر
جوانمرد نیک اختر و شیرنر
به بزم اندرون،ابر گوهر نثار
به رزم اندرون،ابر شمشیر بار
تویی شوکت و فر وبرزکیان
به مردی و گردی کمر بر میان
رسید آنچه گفتی به نزدیک ما
وزآن تازه شد رای باریک ما
به دل شاد گشتم زگفتار تو
وزآن پرهنر جان بیدار تو
فراوان سپاس از جهان آفرین
پذیرفتم ای مهتر پاک دین
که چون تو سواری هژبر افکنی
سرافرازگردی و شیر اوژنی
به من داد تا من به کوپال تو
به بازوی گردافکن و یال تو
ببرم پی دشمنان از زمین
بسوزم تن بددلان روز کین
تویی یادگار از نریمان و سام
بمانی به گیتی همی شادکام
کنون ای سرافراز کشور گشای
نوشتیم یک عهد پاکیزه رای
همه مرز خرگاه و کشمیر هند
سراسر چنان تا به دریای سند
سپردیم یکسر به شاهی تو را
پرستش کند مرغ و ماهی تو را
به شادی بباش و به خوبی بمان
به فرخندگی بر خور و کامران
زمین یکسر از داد آباد کن
خرد را به هر کار بنیاد کن
میازار هرگز دل رادمرد
به گرد درآز و انده مگرد
زرنج کم آزار،پرهیز جوی
سخن ها به نیکی وآزرم گوی
به دهقان و بازارگان رنج و کین
نسازی که آید شکستت بدین
بدین گونه بنوشت منشور شاه
همی پند و اندرز پیش سپاه
فرستاده را داد چندی درم
نوازش بسی کرد از بیش و کم
فرستاده با خرمی بازگشت
کبوتر بد از فر شه بازگشت
چوآمد بر پهلوان شادکام
یکایک بدادش درود و پیام
همان نامه و تاج و منشور شاه
نهاد از بر تخت آن رزمخواه
چنان گشت خوشنود شیرژیان
که گویی برافشاند خواهد روان
زدادار بر شاه خواند آفرین
که او شاد بادا به ایران زمین
بدو تا جهانست آباد باد
دل وبخت او خرم و شاد باد
زرنج و زتیمار،پرداخته
همه کارگیتی بدو ساخته
نخستین که بنوشت بر نیکخواه
به نام خداوند فیروزگر
خداوند نیروی و فر وهنر
خداوند کیوان و بهرام وهور
خداوند پیل و خداوند مور
ازویست فیروزی و برتری
کمی و فزونی و نیک اختری
ازو بر فرامرز باد آفرین
سپهدار شیر اوژن پاک دین
سر افراز و پور جهان پهلوان
خداوند شمشیر و گرز گران
گرانمایه و گرد وباهوش و فر
جوانمرد نیک اختر و شیرنر
به بزم اندرون،ابر گوهر نثار
به رزم اندرون،ابر شمشیر بار
تویی شوکت و فر وبرزکیان
به مردی و گردی کمر بر میان
رسید آنچه گفتی به نزدیک ما
وزآن تازه شد رای باریک ما
به دل شاد گشتم زگفتار تو
وزآن پرهنر جان بیدار تو
فراوان سپاس از جهان آفرین
پذیرفتم ای مهتر پاک دین
که چون تو سواری هژبر افکنی
سرافرازگردی و شیر اوژنی
به من داد تا من به کوپال تو
به بازوی گردافکن و یال تو
ببرم پی دشمنان از زمین
بسوزم تن بددلان روز کین
تویی یادگار از نریمان و سام
بمانی به گیتی همی شادکام
کنون ای سرافراز کشور گشای
نوشتیم یک عهد پاکیزه رای
همه مرز خرگاه و کشمیر هند
سراسر چنان تا به دریای سند
سپردیم یکسر به شاهی تو را
پرستش کند مرغ و ماهی تو را
به شادی بباش و به خوبی بمان
به فرخندگی بر خور و کامران
زمین یکسر از داد آباد کن
خرد را به هر کار بنیاد کن
میازار هرگز دل رادمرد
به گرد درآز و انده مگرد
زرنج کم آزار،پرهیز جوی
سخن ها به نیکی وآزرم گوی
به دهقان و بازارگان رنج و کین
نسازی که آید شکستت بدین
بدین گونه بنوشت منشور شاه
همی پند و اندرز پیش سپاه
فرستاده را داد چندی درم
نوازش بسی کرد از بیش و کم
فرستاده با خرمی بازگشت
کبوتر بد از فر شه بازگشت
چوآمد بر پهلوان شادکام
یکایک بدادش درود و پیام
همان نامه و تاج و منشور شاه
نهاد از بر تخت آن رزمخواه
چنان گشت خوشنود شیرژیان
که گویی برافشاند خواهد روان
زدادار بر شاه خواند آفرین
که او شاد بادا به ایران زمین
بدو تا جهانست آباد باد
دل وبخت او خرم و شاد باد
زرنج و زتیمار،پرداخته
همه کارگیتی بدو ساخته
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۱۷ - رفتن فرامرز به جزیره های هند
چنین گفت گوینده کاردان
هشیوار و بیدار و بسیار دان
که بگذشت بر من دگر روزگار
زگیتی بسی برگرفتم شمار
زتاریخ شاهان بدم آرزوی
که یک چند سازم بدان گفتگوی
زهر جا چیزی به دست آمدم
همه آرزوها به شست آمدم
زچندان تواریخ شاهان پیش
زاخبار آن نیک نامان پیش
زنیروی رستم زکردار سام
هم از گیو و گودرز فرخنده نام
هم از فر وبازوی اسفندیار
زگشتاسپ،آن شاه به روزگار
که از عهد آن شاه با آفرین
زراتشت اسفنتمان گزین
پدید آمد و گشت ایران زمین
به کردار باغ بهشت برین
زفر قدومش جهان تازه شد
دل بدرگ جادوان پاره شد
.کتاب فروزنده زند واست
که زنگ جهالت به گیتی بشست
یک و بیست نسک آن کتاب گزین
بیاورد و شست او جهان را زکین
نمود آشکارا که ایزد یکیست
خبرداد از بود و از هست ونیست
بدیدم به خوبی همه داستان
زگفتار و کردار آن باستان
بجز گرد گردنکش نامور
فرامرز رستم گو پرهنر
زهندوستان هیچ منزل نماند
که آن شیردل باره بر وی نراند
به دریا و کوه و بیابان و رود
نماند هیچ جایی که نامد فرود
چو خورشید پیمود روی زمین
گهی بزم جست و گهی رزم و کین
زگیتی بسی دیده سختی و رنج
زبهر بزرگی ومردی و گنج
چه از مرز خرگاه واز روم و هند
زکار مهارک سرافراز سند
بپرداخت کیخسرو پاک دین
بدو داد آن مرز و تاج و نگین
چنان آرزو کرد شیرژیان
که چندی بگردد به گرد جهان
بدو نیک گیتی یکی بنگرد
زمین چند گه زیر پی بسپرد
زگردان ایران،ده ودوهزار
بدو مهربان و به دل دوستدا
برون کرد شیران روز نبرد
سرافراز مردان با دار و برد
زقنوج زی خاور آورد روی
یکی پیر ملاح بد راه جوی
بدان تا به دریا بود رهنمای
همان اختران نیز بیند به رای
همی راند منزل به منزل سپاه
به کوه وبه آب وبه بی راه و راه
به دریا به کشتی گذر کرد ورفت
به سه ماه در آب بودند تفت
شگفتی بسی دید حیوان در آب
دوان از پی یکدگر با شتاب
یکی را تن ماهی و روی شیر
دهن باز چون اژدهای دلیر
یکی را سرگاو و تن، گوسفند
برو یال و موشان ستبر و بلند
به دریا بسی دید از اینان شگفت
زکار سپهری شگفتی گرفت
بدین گونه می رفت بیش از سه ماه
به زیر،آب بود و زسر،هور وماه
هشیوار و بیدار و بسیار دان
که بگذشت بر من دگر روزگار
زگیتی بسی برگرفتم شمار
زتاریخ شاهان بدم آرزوی
که یک چند سازم بدان گفتگوی
زهر جا چیزی به دست آمدم
همه آرزوها به شست آمدم
زچندان تواریخ شاهان پیش
زاخبار آن نیک نامان پیش
زنیروی رستم زکردار سام
هم از گیو و گودرز فرخنده نام
هم از فر وبازوی اسفندیار
زگشتاسپ،آن شاه به روزگار
که از عهد آن شاه با آفرین
زراتشت اسفنتمان گزین
پدید آمد و گشت ایران زمین
به کردار باغ بهشت برین
زفر قدومش جهان تازه شد
دل بدرگ جادوان پاره شد
.کتاب فروزنده زند واست
که زنگ جهالت به گیتی بشست
یک و بیست نسک آن کتاب گزین
بیاورد و شست او جهان را زکین
نمود آشکارا که ایزد یکیست
خبرداد از بود و از هست ونیست
بدیدم به خوبی همه داستان
زگفتار و کردار آن باستان
بجز گرد گردنکش نامور
فرامرز رستم گو پرهنر
زهندوستان هیچ منزل نماند
که آن شیردل باره بر وی نراند
به دریا و کوه و بیابان و رود
نماند هیچ جایی که نامد فرود
چو خورشید پیمود روی زمین
گهی بزم جست و گهی رزم و کین
زگیتی بسی دیده سختی و رنج
زبهر بزرگی ومردی و گنج
چه از مرز خرگاه واز روم و هند
زکار مهارک سرافراز سند
بپرداخت کیخسرو پاک دین
بدو داد آن مرز و تاج و نگین
چنان آرزو کرد شیرژیان
که چندی بگردد به گرد جهان
بدو نیک گیتی یکی بنگرد
زمین چند گه زیر پی بسپرد
زگردان ایران،ده ودوهزار
بدو مهربان و به دل دوستدا
برون کرد شیران روز نبرد
سرافراز مردان با دار و برد
زقنوج زی خاور آورد روی
یکی پیر ملاح بد راه جوی
بدان تا به دریا بود رهنمای
همان اختران نیز بیند به رای
همی راند منزل به منزل سپاه
به کوه وبه آب وبه بی راه و راه
به دریا به کشتی گذر کرد ورفت
به سه ماه در آب بودند تفت
شگفتی بسی دید حیوان در آب
دوان از پی یکدگر با شتاب
یکی را تن ماهی و روی شیر
دهن باز چون اژدهای دلیر
یکی را سرگاو و تن، گوسفند
برو یال و موشان ستبر و بلند
به دریا بسی دید از اینان شگفت
زکار سپهری شگفتی گرفت
بدین گونه می رفت بیش از سه ماه
به زیر،آب بود و زسر،هور وماه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۱۸ - رفتن فرامرز به جزیره فراسنگ و جنگ کردن با شاه جزیره
از آن پس جزیری به پیش آمدش
که فرسنگ از صد به پیش آمدش
فراسنگ میخواندندش به نام
درو خسروی بود با رای وکام
اباپیل و با کوس و گنج و سپاه
همش نام شاهی،همش تاج و گاه
چو آگه شد از لشکر پهلوان
که آمد بدان مرز،روشن روان
سپاهی برآراست آن نامدار
همه گرد و شایسته کارزار
بیاورد نزدیک دریا کنار
بدان تا برآرد ز دشمن دمار
گوانی به تن همچو کوه سیاه
همه جنگجوی و همه کینه خواه
زدندان ماهی و پیل استخوان
به دست اندرون تیغ و گرز گران
گروهی فلاخن گرفته به دست
که از زخم ایشان شدی کوه،پست
به بالا چو کوه و به تن،همچو باد
زدیو است گفتی مگرشان نژاد
به تن،سهمگین زورمندان بدند
به جنگ اندرون،پیل دندان بدند
به تک در ربودندی از پشت اسب
پیاده به کردار آذرگشسب
چو در دستشان اوفتادی کسی
از آن پس زمانشان نماندی بسی
به دندان بکندند آن را چوچرم
بخوردندی اندر زمان گرم گرم
فرامرز رستم چو آمد زآب
برآن جنگ و کینه گرفته شتاب
زکشتی برآمد سراسر سپاه
برآمد به خورشید گرد سپاه
برآراستند از پی نام و ننگ
گرفتند کوپال و خنجر به چنگ
بغرید کوس و بنالید نای
سپهبد برانگیخت لشکر زجای
برآن نره دیوان ببارید تیغ
چو باران نوروز از تیره میغ
سپاه جزیره برآورد جوش
به مغز سپهر اندرآمد خروش
زسنگ فلاخن به ایرانیان
زدندان ماهی واز استخوان
زمین تنگ شد آسمان تیره گشت
سر سرفرازان از آن خیره گشت
فلاخن ببارید همچون تگرگ
به ایرانیان،سنگ وباران مرگ
چواز سنگ ازهوا آمدی بر سپر
شدی همچو ناوک ز اسپر گذر
سپردار از آسیب سنگ سیاه
به چرخ آمدی اندرآوردگاه
بخستند از ایرانیان بی شمار
به سنگ فلاخن در آن کارزار
به سختی رسید آن سپاه بزرگ
از آن نره دیوان گرد سترگ
سپهبد چو آن دید برداشت گرز
برانگیخت آن تند بالای برز
به ایشان همی کوفت گرز گران
چو خایسک و سندان آهنگران
فراوان از آن دیو چهران بکشت
به گرز گران و به زخم درشت
یکی نره دیوی بیامد برش
تو گفتی که بر چرخ ساید سرش
ازین هولناکی روان خواره ای
دژآگاه دیوی و پتیاره ای
یکی استخوانی به دست اندرون
که بودی درازیش چل رش فزون
برآویخت با پهلوان جهان
بینداخت بر پهلوان،استخوان
سپر بر سرآورد گرد دلیر
فرو برد چنگال چون نره شیر
گرفتش کمر بند واز زین بکند
برآوردش از جا چو کوه بلند
بزد بر زمینش چو یک لخت کوه
زدو رویه بر وی نظاره گروه
بفرمود کز تن بریدن سرش
فکندند بر نامور لشکرش
دگر نیزه بگرفت مانند باد
درآن بدمنش نره دیوان فتاد
نگه کرد تا جای خسرو کجاست
به پیش سپه دیدش از دست راست
بتازید تا پیش خسرو رسید
جهان شد به گرد اندرون ناپدید
بزد نیزه ای بر کمرگاه اوی
ز زین برگرفتش به کردار گوی
بیامد دمان نزد ایران سپاه
بیفکند آن شاه و کردش تباه
چوافکنده شد خسرو بی همال
رمه بی شبان گشت و شد پایمال
به تاراج دادان بر وبوم و رست
پدر بر پسر بر همی راه جست
بسی بدره و برده تخت عاج
زکرسی زرین و زرینه تاج
به دست آمد ایرانیان را زشهر
از آن رزم هرکس بسی یافت بهر
زن و کودکان زینهاری شدند
به نزد سپهبد به زاری شدند
فرامرز یکسر ببخشیدشان
ز راه محبت نوازید شان
دو ماهی در آنجا به شادی بماند
زماه سیم لشکری برنشاند
یکی را برآن شهر،سالارکرد
زکشتی ودریا برآورد گرد
که فرسنگ از صد به پیش آمدش
فراسنگ میخواندندش به نام
درو خسروی بود با رای وکام
اباپیل و با کوس و گنج و سپاه
همش نام شاهی،همش تاج و گاه
چو آگه شد از لشکر پهلوان
که آمد بدان مرز،روشن روان
سپاهی برآراست آن نامدار
همه گرد و شایسته کارزار
بیاورد نزدیک دریا کنار
بدان تا برآرد ز دشمن دمار
گوانی به تن همچو کوه سیاه
همه جنگجوی و همه کینه خواه
زدندان ماهی و پیل استخوان
به دست اندرون تیغ و گرز گران
گروهی فلاخن گرفته به دست
که از زخم ایشان شدی کوه،پست
به بالا چو کوه و به تن،همچو باد
زدیو است گفتی مگرشان نژاد
به تن،سهمگین زورمندان بدند
به جنگ اندرون،پیل دندان بدند
به تک در ربودندی از پشت اسب
پیاده به کردار آذرگشسب
چو در دستشان اوفتادی کسی
از آن پس زمانشان نماندی بسی
به دندان بکندند آن را چوچرم
بخوردندی اندر زمان گرم گرم
فرامرز رستم چو آمد زآب
برآن جنگ و کینه گرفته شتاب
زکشتی برآمد سراسر سپاه
برآمد به خورشید گرد سپاه
برآراستند از پی نام و ننگ
گرفتند کوپال و خنجر به چنگ
بغرید کوس و بنالید نای
سپهبد برانگیخت لشکر زجای
برآن نره دیوان ببارید تیغ
چو باران نوروز از تیره میغ
سپاه جزیره برآورد جوش
به مغز سپهر اندرآمد خروش
زسنگ فلاخن به ایرانیان
زدندان ماهی واز استخوان
زمین تنگ شد آسمان تیره گشت
سر سرفرازان از آن خیره گشت
فلاخن ببارید همچون تگرگ
به ایرانیان،سنگ وباران مرگ
چواز سنگ ازهوا آمدی بر سپر
شدی همچو ناوک ز اسپر گذر
سپردار از آسیب سنگ سیاه
به چرخ آمدی اندرآوردگاه
بخستند از ایرانیان بی شمار
به سنگ فلاخن در آن کارزار
به سختی رسید آن سپاه بزرگ
از آن نره دیوان گرد سترگ
سپهبد چو آن دید برداشت گرز
برانگیخت آن تند بالای برز
به ایشان همی کوفت گرز گران
چو خایسک و سندان آهنگران
فراوان از آن دیو چهران بکشت
به گرز گران و به زخم درشت
یکی نره دیوی بیامد برش
تو گفتی که بر چرخ ساید سرش
ازین هولناکی روان خواره ای
دژآگاه دیوی و پتیاره ای
یکی استخوانی به دست اندرون
که بودی درازیش چل رش فزون
برآویخت با پهلوان جهان
بینداخت بر پهلوان،استخوان
سپر بر سرآورد گرد دلیر
فرو برد چنگال چون نره شیر
گرفتش کمر بند واز زین بکند
برآوردش از جا چو کوه بلند
بزد بر زمینش چو یک لخت کوه
زدو رویه بر وی نظاره گروه
بفرمود کز تن بریدن سرش
فکندند بر نامور لشکرش
دگر نیزه بگرفت مانند باد
درآن بدمنش نره دیوان فتاد
نگه کرد تا جای خسرو کجاست
به پیش سپه دیدش از دست راست
بتازید تا پیش خسرو رسید
جهان شد به گرد اندرون ناپدید
بزد نیزه ای بر کمرگاه اوی
ز زین برگرفتش به کردار گوی
بیامد دمان نزد ایران سپاه
بیفکند آن شاه و کردش تباه
چوافکنده شد خسرو بی همال
رمه بی شبان گشت و شد پایمال
به تاراج دادان بر وبوم و رست
پدر بر پسر بر همی راه جست
بسی بدره و برده تخت عاج
زکرسی زرین و زرینه تاج
به دست آمد ایرانیان را زشهر
از آن رزم هرکس بسی یافت بهر
زن و کودکان زینهاری شدند
به نزد سپهبد به زاری شدند
فرامرز یکسر ببخشیدشان
ز راه محبت نوازید شان
دو ماهی در آنجا به شادی بماند
زماه سیم لشکری برنشاند
یکی را برآن شهر،سالارکرد
زکشتی ودریا برآورد گرد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۱۹ - رفتن فرامرز به جزیره کهیلا و پذیره شدن شاه کهیلا،فرامرز را
به آب اندر افکند کشتی برفت
به سوی کهیلا بسیچید تفت
کهیلا جزیری به سان بهشت
تو گفتی که رضوان در او لاله کشت
زبس دلگشای و ز بس خرمی
شدی زنده زو مرده آدمی
همانا که فرسنگ بودش دویست
که گفتی برو در زمین جای نیست
زبس لشکر سرو و ایوان و باغ
پر از سنبل و لاله هامون وباغ
فراوان درو گلستان وسرای
به پاکی به سان بهشت خدای
بسی مردم و هرچه هست اندروی
جهانی به خوبی پر از رنگ وبوی
درو شهریاری پر از نام وداد
جوانی خردمند و فرخ نژاد
چوآگه شد از لشکر سرفراز
وزآن پهلوان زاده رزمساز
بزرگان لشکر همه گرد کرد
پذیره شدن را بیاراست مرد
زپیلان جنگی ابا بوق و کوس
که از گردشا شد سپهر آبنوس
تبیره زدند و دمیدند نای
پذیره شدند و کشیدند های
بیامد دمان تا به دریا کنار
زدریا برآمد گو نامدار
چو با شهریار اندرآمد به تنگ
فرود آمد از اسب،شه بی درنگ
همیدون سپهبد گوپرهنر
فرودآمد و یکدگر را به بر
گرفتند و پرسید ازو شهریار
ز رنج ره دور واز کارزار
وز آنجا ببردش به ایوان خویش
دو ماهش همی داشت مهمان خویش
شب وروز نخجیر و میدان و گوی
ابا مه رخان ومی مشک بوی
بتان پری پیکر و خوب چهر
کزیشان دل مه بدی پر زمهر
همه روزه پر باده ساغر به دست
گهی بود هشیارو گه نیم مست
شه نیک دل خسرو آن زمین
کهیلا که بد چون بهشت برین
زبهر پرستش کمر بر میان
شب وروز در پیش ایرانیان
زبس خوب کاری واز مردمی
زنیکوسگالی واز خرمی
کزو دید گردنکش شیردل
زمان تا زمان گشت از وی خجل
فرامرز او را فراوان ستود
که آباد بادا مرین تار و پود
به سوی کهیلا بسیچید تفت
کهیلا جزیری به سان بهشت
تو گفتی که رضوان در او لاله کشت
زبس دلگشای و ز بس خرمی
شدی زنده زو مرده آدمی
همانا که فرسنگ بودش دویست
که گفتی برو در زمین جای نیست
زبس لشکر سرو و ایوان و باغ
پر از سنبل و لاله هامون وباغ
فراوان درو گلستان وسرای
به پاکی به سان بهشت خدای
بسی مردم و هرچه هست اندروی
جهانی به خوبی پر از رنگ وبوی
درو شهریاری پر از نام وداد
جوانی خردمند و فرخ نژاد
چوآگه شد از لشکر سرفراز
وزآن پهلوان زاده رزمساز
بزرگان لشکر همه گرد کرد
پذیره شدن را بیاراست مرد
زپیلان جنگی ابا بوق و کوس
که از گردشا شد سپهر آبنوس
تبیره زدند و دمیدند نای
پذیره شدند و کشیدند های
بیامد دمان تا به دریا کنار
زدریا برآمد گو نامدار
چو با شهریار اندرآمد به تنگ
فرود آمد از اسب،شه بی درنگ
همیدون سپهبد گوپرهنر
فرودآمد و یکدگر را به بر
گرفتند و پرسید ازو شهریار
ز رنج ره دور واز کارزار
وز آنجا ببردش به ایوان خویش
دو ماهش همی داشت مهمان خویش
شب وروز نخجیر و میدان و گوی
ابا مه رخان ومی مشک بوی
بتان پری پیکر و خوب چهر
کزیشان دل مه بدی پر زمهر
همه روزه پر باده ساغر به دست
گهی بود هشیارو گه نیم مست
شه نیک دل خسرو آن زمین
کهیلا که بد چون بهشت برین
زبهر پرستش کمر بر میان
شب وروز در پیش ایرانیان
زبس خوب کاری واز مردمی
زنیکوسگالی واز خرمی
کزو دید گردنکش شیردل
زمان تا زمان گشت از وی خجل
فرامرز او را فراوان ستود
که آباد بادا مرین تار و پود
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۰ - داستان سیه دیو با دختر شاه کهیلا
چنان بودآیین آن شهریار
که نوروز و در موسوم نوبهار
پر از سبزه ولاله گشتی جهان
زباد بهاری شدی نوجوان
بزرگان لشکر چه مرد و چه زن
به هامون شدندی همه انجمن
میان گل و سنبل و لاله زار
بدین سان گذشتی به ایشان بهار
یکی دختری داشت آن شهریار
به خوبی به سان بت قندهار
به بالا چو سرو و به رخسار ماه
زبالاش مشکین کمند سیاه
مسلسل فروبسته همچون زره
زمشک و زعنبر گره تا گره
دو چشمانش چون نرگس نیم مست
زغمزه دل جادوان کرد پست
زلعلش دو عقد گهر در نهفت
شده طاق ابروش با ماه جفت
سرشتش زبس نیکویی از خرد
تو گفتی که جان را همی پرورد
بدان نیکویی دختر پرهنر
به دانش بیاراسته سر به سر
خردمند و با ناز وبا زیب وشرم
زبان چرب کرده و شیرین و آوای نرم
به دل،مهربان بود بر وی پدر
که فرزند جز او نبودش دگر
به آیین سوی جشنگه رفته بود
میان گل و یاسمن خفته بود
یکی دیو بود اندر آن مرز وبوم
که در جنگ او خاره گشتی چو موم
از این دیو چهری به بالا چو ساج
دو دندان به ماننده دار و عاج
دو دیده به مانند دو چشمه خون
دو بینی چو دو کشتی سرنگون
دهانش چو غاری بد از سنگ،پر
درآویخته لب چو لنج شتر
به چنگال ماننده نره گرگ
سرانگشت چون شاخ داری بزرگ
زانگشت او ناخنان دراز
برسته فزون تر زنیش گراز
از آن زشت پتیاره تیره روی
جزیره همه ساله در گفتگوی
به هر روز در گرد آن شهر ودشت
کسی را که بودی برو ره گذشت
گرفتی و خوردی هم آن جایگاه
بدین سان همی رستی از سال وماه
در آن روز،آن دیو ناسازگار
همی گشت در دشت بهر شکار
گذر شد مر او را در آن جشنگاه
کجا خفته بود اندر آن دخت شاه
پری چهره را همچنان خفته دید
دوان گشت نزدیکی او رسید
مرآن خوب رخ را به بر درگرفت
ز ره بازگشت و ره از سر گرفت
کنیزان گلرخ فرستندگان
همه خوب رخ دل ربا یندگان
بگفتند باشاه یکسرسخن
که آن دیووارون چه افکندبن
چوپیل دژآگاه مست ودژم
بیامد همی سوخت گیتی به دم
زناگه پری چهره رادرربود
ببرد وز دل ها برآورد دود
چو بشنیدشاه این سخن شد غمین
زسرتاج برداشت زدبرزمین
خروشی برآمد ز ایوان شاه
جهان گشت برنیکخواهان سیاه
غلام وکنیزان خورشید روی
برفتند بامویه وهای هوی
که نوروز و در موسوم نوبهار
پر از سبزه ولاله گشتی جهان
زباد بهاری شدی نوجوان
بزرگان لشکر چه مرد و چه زن
به هامون شدندی همه انجمن
میان گل و سنبل و لاله زار
بدین سان گذشتی به ایشان بهار
یکی دختری داشت آن شهریار
به خوبی به سان بت قندهار
به بالا چو سرو و به رخسار ماه
زبالاش مشکین کمند سیاه
مسلسل فروبسته همچون زره
زمشک و زعنبر گره تا گره
دو چشمانش چون نرگس نیم مست
زغمزه دل جادوان کرد پست
زلعلش دو عقد گهر در نهفت
شده طاق ابروش با ماه جفت
سرشتش زبس نیکویی از خرد
تو گفتی که جان را همی پرورد
بدان نیکویی دختر پرهنر
به دانش بیاراسته سر به سر
خردمند و با ناز وبا زیب وشرم
زبان چرب کرده و شیرین و آوای نرم
به دل،مهربان بود بر وی پدر
که فرزند جز او نبودش دگر
به آیین سوی جشنگه رفته بود
میان گل و یاسمن خفته بود
یکی دیو بود اندر آن مرز وبوم
که در جنگ او خاره گشتی چو موم
از این دیو چهری به بالا چو ساج
دو دندان به ماننده دار و عاج
دو دیده به مانند دو چشمه خون
دو بینی چو دو کشتی سرنگون
دهانش چو غاری بد از سنگ،پر
درآویخته لب چو لنج شتر
به چنگال ماننده نره گرگ
سرانگشت چون شاخ داری بزرگ
زانگشت او ناخنان دراز
برسته فزون تر زنیش گراز
از آن زشت پتیاره تیره روی
جزیره همه ساله در گفتگوی
به هر روز در گرد آن شهر ودشت
کسی را که بودی برو ره گذشت
گرفتی و خوردی هم آن جایگاه
بدین سان همی رستی از سال وماه
در آن روز،آن دیو ناسازگار
همی گشت در دشت بهر شکار
گذر شد مر او را در آن جشنگاه
کجا خفته بود اندر آن دخت شاه
پری چهره را همچنان خفته دید
دوان گشت نزدیکی او رسید
مرآن خوب رخ را به بر درگرفت
ز ره بازگشت و ره از سر گرفت
کنیزان گلرخ فرستندگان
همه خوب رخ دل ربا یندگان
بگفتند باشاه یکسرسخن
که آن دیووارون چه افکندبن
چوپیل دژآگاه مست ودژم
بیامد همی سوخت گیتی به دم
زناگه پری چهره رادرربود
ببرد وز دل ها برآورد دود
چو بشنیدشاه این سخن شد غمین
زسرتاج برداشت زدبرزمین
خروشی برآمد ز ایوان شاه
جهان گشت برنیکخواهان سیاه
غلام وکنیزان خورشید روی
برفتند بامویه وهای هوی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۱ - کشتن فرامرز،دیو سیاه
سوی پهلوان آمد این آگهی
که شدتخت ازآن ماه گلرخ تهی
سراسرچوگفتند باپهلوان
بنالیدهرکس به دردروان
ازآن دیو دژخیم وکرداراوی
وزآن سهمگین روی ودیدار اوی
فرامرزبشنید هم درزمان
زجای اندرآمد چوشیر ژیان
سمندش بفرمودتازین کنند
وزآن دیو، دل ها پرازکین کنند
بپوشید برتن سلاح نبرد
به رزم سیه دیو آهنگ کرد
کمندی به فتراک وگرزی به دست
به برگستوان رفت چون پیل مست
نشست ازبرتند بالای برز
پرازکین به گردن برآورد گرز
سپردر بروترکشش پرخدنگ
دل آکنده ازسینه وسرزجنگ
بگفتند لشکربدو سربه سر
که همراه باشیم با نامور
نپذرفت ازآن نامداران خویش
مراگفت این کارآمدبه پیش
یکی رابه پیش اندرافکندورفت
به جنگ سیه دیو،پوینده تفت
چو تنگ اندرآمد سوی بیشه،شیر
بغرید چون اژدهای دلیر
زبیشه برون تاخت دیو سیاه
چو آمد به گوشش غوی رزمخواه
یکی سنگ، مانند یک لخت کوه
کز آسیب او کوه گشتی ستوده
گرفت و خروشان بیامد چنان
کزو پیل جنگی ندیدی امان
چوآمد به نزد فرامرز گرد
گران سنگ،بالای سر را ببرد
بینداخت بر پهلوان گزین
بلرزه درآمد سراسر زمین
سپر بر سر آورد شیرژیان
بزد بر سپر،دیو،سنگ گران
ززخمش سپر گشت یکباره خرد
دگرباره آمد ابا دستبرد
بغرید مانند شیر ژیان
به تنگ اندر آمد بر پهلوان
همی خواست کو را به چنگ آورد
سرش را مگر زیر سنگ آورد
سپهبد کمان کیانی به چنگ
زترکش برآورد تیر خدنگ
کمان را چو ابر بهاران گرفت
برآن دیو دد تیرباران گرفت
فغانی ز دیو و خروشی ز شیر
شده شیردل بر سیه دیو،چیر
همی تاخت بر گرد آن تیره جان
روان کرده زنبود مرگ از کمان
تنش را زپیکان چو بردوختی
زسوفار برخون او سوختی
درو چاک ها شد به پیکان تیر
زخونش شده دشت،چون آبگیر
مرآن دیو بدگوهر تیره جان
به چنگال می کند سنگ گران
بینداختی بر تن نامدار
بپرهیخت از سنگ آن نابکار
چو از تیروپیکان به سیری رسید
پرند آور از کینه بیرون کشید
برانگیخت آن تندبالا زجای
به دست اندرون خنجر سرگرای
برآورد شمشیر و زد بر سرش
به دو نیمه شد آبگون خنجرش
چو بشکست خنجر درآن جای جنگ
سوی نیزه جان ستان برد چنگ
سنان از بر یال چون راست کرد
سمندش به گردون برآورده گرد
بزد برتن دیو،زخمی درشت
برون کرد یکسر سنانش زپشت
به خواری فکندش به دشت نبرد
جهان را از آن دیو،بی بیم کرد
ز زین کوهه گرز گران برکشید
نهیبش همه کوه خارا درید
بزد بر سر دیو و بشکست پست
فرودآمد و هردو چنگش ببست
به شاه جزیره رسید آگهی
کزآن دیو شد روی گیتی تهی
فرامرز آن گرد پرخاشخر
به خاک اندرآورد آن دیو نر
به شادی برآمد زخسرو خروش
چو دریا همه لشکر آمد به جوش
یکی خرمی کرد غمدیده مرد
که گفتی ندیدست تیمار ودرد
بفرمود تا مهد و پیروزه تخت
زبهر جهان جو یل نیک بخت
نهادند برپیل،گردان شهر
مهان و بزرگان جوینده بهر
تبیره زدند ودمیدند نای
جهان شد پرآواز هندی درای
به شادی بر پهلوان آمدند
گشاده دل وشادمان آمدند
چو خسرو رخ پهلوان زاده دید
دل از خرمی در برش بردمید
پیاده شد از اسب وسر بر زمین
نهاد و برو برگرفت آفرین
همان مادر دختر خوب رو
بمالید رخسار در پای او
برو بر بسی آفرین خواندند
به فرق و برش گوهر افشاندند
برفتند زی بیشه،مام وپدر
به دیدار آن دختر خوب بر
گمانشان چنان بد که دیو سیاه
مرآن خوب رخ کرده باشد تباه
برفتند و دیدند زیر درخت
نشسته بد آن مه رخ نیکبخت
میان گل و سبزه و نسترن
همه گرد بر گرد او یاسمن
زبس خرمی خواندند آفرین
برآن شیر دل پهلوان گزین
ازآن پس ببردند دختر به شهر
نیالوده زان دیوآلوده زهر
چنین گفت پس پهلوان بزرگ
بدان پرخرد مهتران سترگ
که از شهر،گردون و گاو آورند
مرآن دیو را سوی پیلان برند
نخستین دو دندانش از بن بکند
چو بردند از آنجا به میدان فکند
شود هیزم آرد به میدان زکوه
برفت و برفتند با او گروه
به میدان کشیدند هیزم بسی
به فرمان شیر ژیان هرکسی
نهادند هیزم چو کوهی بلند
پس آن بدکنش را به آتش فکند
چوآتش بدان تیره جان در زدند
برآورد شعله به چرخ بلند
چوآتش زباد هوا برفروخت
زمین و سیه دیو وهیزم بسوخت
زشمشیر و گرز جهان پهلوان
زتیر و سنان دلاور سران
جزیره برآسود از دیو شوم
بخفتند ایمن به آباد بوم
که ومه به هر جا شده انجمن
چه کودک چه دختر چه مرد و چه زن
تن آسا وایمن به هر گوشه ای
فراز آوریده به هم توشه ای
نشستند با رامش و فرهی
نیامد بدیشان ز رنج آگهی
که شدتخت ازآن ماه گلرخ تهی
سراسرچوگفتند باپهلوان
بنالیدهرکس به دردروان
ازآن دیو دژخیم وکرداراوی
وزآن سهمگین روی ودیدار اوی
فرامرزبشنید هم درزمان
زجای اندرآمد چوشیر ژیان
سمندش بفرمودتازین کنند
وزآن دیو، دل ها پرازکین کنند
بپوشید برتن سلاح نبرد
به رزم سیه دیو آهنگ کرد
کمندی به فتراک وگرزی به دست
به برگستوان رفت چون پیل مست
نشست ازبرتند بالای برز
پرازکین به گردن برآورد گرز
سپردر بروترکشش پرخدنگ
دل آکنده ازسینه وسرزجنگ
بگفتند لشکربدو سربه سر
که همراه باشیم با نامور
نپذرفت ازآن نامداران خویش
مراگفت این کارآمدبه پیش
یکی رابه پیش اندرافکندورفت
به جنگ سیه دیو،پوینده تفت
چو تنگ اندرآمد سوی بیشه،شیر
بغرید چون اژدهای دلیر
زبیشه برون تاخت دیو سیاه
چو آمد به گوشش غوی رزمخواه
یکی سنگ، مانند یک لخت کوه
کز آسیب او کوه گشتی ستوده
گرفت و خروشان بیامد چنان
کزو پیل جنگی ندیدی امان
چوآمد به نزد فرامرز گرد
گران سنگ،بالای سر را ببرد
بینداخت بر پهلوان گزین
بلرزه درآمد سراسر زمین
سپر بر سر آورد شیرژیان
بزد بر سپر،دیو،سنگ گران
ززخمش سپر گشت یکباره خرد
دگرباره آمد ابا دستبرد
بغرید مانند شیر ژیان
به تنگ اندر آمد بر پهلوان
همی خواست کو را به چنگ آورد
سرش را مگر زیر سنگ آورد
سپهبد کمان کیانی به چنگ
زترکش برآورد تیر خدنگ
کمان را چو ابر بهاران گرفت
برآن دیو دد تیرباران گرفت
فغانی ز دیو و خروشی ز شیر
شده شیردل بر سیه دیو،چیر
همی تاخت بر گرد آن تیره جان
روان کرده زنبود مرگ از کمان
تنش را زپیکان چو بردوختی
زسوفار برخون او سوختی
درو چاک ها شد به پیکان تیر
زخونش شده دشت،چون آبگیر
مرآن دیو بدگوهر تیره جان
به چنگال می کند سنگ گران
بینداختی بر تن نامدار
بپرهیخت از سنگ آن نابکار
چو از تیروپیکان به سیری رسید
پرند آور از کینه بیرون کشید
برانگیخت آن تندبالا زجای
به دست اندرون خنجر سرگرای
برآورد شمشیر و زد بر سرش
به دو نیمه شد آبگون خنجرش
چو بشکست خنجر درآن جای جنگ
سوی نیزه جان ستان برد چنگ
سنان از بر یال چون راست کرد
سمندش به گردون برآورده گرد
بزد برتن دیو،زخمی درشت
برون کرد یکسر سنانش زپشت
به خواری فکندش به دشت نبرد
جهان را از آن دیو،بی بیم کرد
ز زین کوهه گرز گران برکشید
نهیبش همه کوه خارا درید
بزد بر سر دیو و بشکست پست
فرودآمد و هردو چنگش ببست
به شاه جزیره رسید آگهی
کزآن دیو شد روی گیتی تهی
فرامرز آن گرد پرخاشخر
به خاک اندرآورد آن دیو نر
به شادی برآمد زخسرو خروش
چو دریا همه لشکر آمد به جوش
یکی خرمی کرد غمدیده مرد
که گفتی ندیدست تیمار ودرد
بفرمود تا مهد و پیروزه تخت
زبهر جهان جو یل نیک بخت
نهادند برپیل،گردان شهر
مهان و بزرگان جوینده بهر
تبیره زدند ودمیدند نای
جهان شد پرآواز هندی درای
به شادی بر پهلوان آمدند
گشاده دل وشادمان آمدند
چو خسرو رخ پهلوان زاده دید
دل از خرمی در برش بردمید
پیاده شد از اسب وسر بر زمین
نهاد و برو برگرفت آفرین
همان مادر دختر خوب رو
بمالید رخسار در پای او
برو بر بسی آفرین خواندند
به فرق و برش گوهر افشاندند
برفتند زی بیشه،مام وپدر
به دیدار آن دختر خوب بر
گمانشان چنان بد که دیو سیاه
مرآن خوب رخ کرده باشد تباه
برفتند و دیدند زیر درخت
نشسته بد آن مه رخ نیکبخت
میان گل و سبزه و نسترن
همه گرد بر گرد او یاسمن
زبس خرمی خواندند آفرین
برآن شیر دل پهلوان گزین
ازآن پس ببردند دختر به شهر
نیالوده زان دیوآلوده زهر
چنین گفت پس پهلوان بزرگ
بدان پرخرد مهتران سترگ
که از شهر،گردون و گاو آورند
مرآن دیو را سوی پیلان برند
نخستین دو دندانش از بن بکند
چو بردند از آنجا به میدان فکند
شود هیزم آرد به میدان زکوه
برفت و برفتند با او گروه
به میدان کشیدند هیزم بسی
به فرمان شیر ژیان هرکسی
نهادند هیزم چو کوهی بلند
پس آن بدکنش را به آتش فکند
چوآتش بدان تیره جان در زدند
برآورد شعله به چرخ بلند
چوآتش زباد هوا برفروخت
زمین و سیه دیو وهیزم بسوخت
زشمشیر و گرز جهان پهلوان
زتیر و سنان دلاور سران
جزیره برآسود از دیو شوم
بخفتند ایمن به آباد بوم
که ومه به هر جا شده انجمن
چه کودک چه دختر چه مرد و چه زن
تن آسا وایمن به هر گوشه ای
فراز آوریده به هم توشه ای
نشستند با رامش و فرهی
نیامد بدیشان ز رنج آگهی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۲ - عاشق شدن دختر کهیلا بر فرامرز
کنون بشنو از کار دختر،خبر
که شد عاشق آن یل نامور
بدانگه که آن پهلوان باخروش
ابا دیو بودی به رزم و به جوش
نظاره بدان دختر نیک بخت
چو با دیو پیوسته بد رزم سخت
از آن برز وبالا و کوپال و چهر
دل خوب رخ شد از او پر زمهر
دراین کار بگذشت چون چندروز
جهان پهلوان گرد گیتی فروز
شب و روز با رامش و گفتگوی
نبد آگه از کار آن خوب روی
چنان تیز شد مهر بر خوب چهر
که آتش ببارید بر وی زمهر
سگالید تا چون کند چاره ای
کزان چاره نایدش بیغاره ای
یکی دایه بودش به دل مهربان
بسی دیده نیک و بد اندر جهان
چنین گفت با دایه،خورشید روی
که ای مهربان مادر نیکخوی
ببخشای بر من که بی دل شدم
ببین روی گل رنگم از غم دژم
روانم شده مرده از درد وغم
زخون مژه دامنم پر زغم
دو تا گشت بالای شمشادیم
پراندوه گشته دل شادیم
از آنگه که آن پهلوان سترگ
بیامد بر نره دیو بزرگ
بدیدم بر و چهره و یال او
همان ساعد و زخم کوپال او
دل وجان به مهر اندرش بسته ام
شب وروز از مهر او خسته ام
نخواهم که جویم زکس یاوری
جز از تو که چون مهربان مادری
تو را رفت باید به نزدیک اوی
بگویی بدان گرد پرخاشجوی
که دخت شهنشاه این بوم و بر
درودت رسانده به رادی و فر
همی گوید ای نامور پهلوان
گرم بنده خوانی به روشن روان
کمر بندمت پیش تو چون شمن
مگر رام گردد دل تو به من
بگیر آنکه من دوستار توام
گرفتار خوبی و کار توام
دگر آنکه او من رهاننده ای
به آرام خویشم رساننده ای
دگر آنکه تو برده ای دل زمن
سزد گر ببخشایی اکنون به من
بدو دایه پاسخ چنین داد باز
که ای خوب رخ ماه با شرم ناز
پسندیده ناید چنین از خرد
که دخت شهان رای و آیین بد
به پیش آورد ناشکیبا شود
به نزد خردمند،رسوا شود
بدین گونه آزرم برداشتی
و زین سان ره شرم بگذاشتی
اگر باب تو این سخن بشنود
زپاراش تویک زمان نغنود
تو را بر سر جان رساند خطر
به زشتی شوی در زمانه سمر
پریرخ چو بشنید گفتار او
پر از درد شد جان بیمار او
روانش زگفتار او شد دژم
زنرگس روان کرد خوناب غم
زمژگان بسی ریخت بر چهر،آب
چوبرلاله و نسترن،در ناب
به زاری همی گفت بدبخت،من
کزین گونه بر تو گشادم سخن
که چندان بلا ریختی برسرم
که خون بارشد چشم پرگوهرم
ولیکن اگر بر سرم روزگار
کند تیغ و زوبین وآتش نثار
مپندار کز مهر آن شیردل
مرا نیز هرگز شود جان و دل
چو دایه نگه کرد بر چهر او
بدید اشک خونین وآن مهر او
بدانست کان سرو خورشید یار
هوا برخرد کرده است اختیار
به پوزش بدو گفت کای خوب چهر
تو را ایزد از وی مبراد مهر
منم ایستاده به فرمان تو
کنون چاره سازم به درمان تو
شوم از پی کار تو چاره ساز
نگیرم شب آرام و روز دراز
به نزدیک ماه آورم شاه را
به دانش برافروزم این گاه را
چنان شاد شد دختر نامور
که گفتی دل رفته آمد دگر
روان شد شب تیره آمد چو باد
به درگاه آن گرد فرخ نژاد
به دانا یکی ره سویش باز جست
که داند همان بازگفتن درست
فرستاد نزد سپهبد پیام
که ای شیردل مهتر نیکنام
به پایست بر در،فرستاده ای
سخنگو خردمند آزاده ای
اگر راه باشد بیاید برت
ستایش کند بر سر وافسرت
چو بشنید گردنکش نامدار
فرستاده را گفت نزد من آر
چو دایه بیامد بر سرفراز
دوتا کرد بالا و بردش نماز
فرامرز،او را بر خویش خواند
نوازید بسیار و برتر نشاند
بپرسید و گفتا بدین تیره شب
چرا رنجه گشتی بدین نیمه شب
که شد عاشق آن یل نامور
بدانگه که آن پهلوان باخروش
ابا دیو بودی به رزم و به جوش
نظاره بدان دختر نیک بخت
چو با دیو پیوسته بد رزم سخت
از آن برز وبالا و کوپال و چهر
دل خوب رخ شد از او پر زمهر
دراین کار بگذشت چون چندروز
جهان پهلوان گرد گیتی فروز
شب و روز با رامش و گفتگوی
نبد آگه از کار آن خوب روی
چنان تیز شد مهر بر خوب چهر
که آتش ببارید بر وی زمهر
سگالید تا چون کند چاره ای
کزان چاره نایدش بیغاره ای
یکی دایه بودش به دل مهربان
بسی دیده نیک و بد اندر جهان
چنین گفت با دایه،خورشید روی
که ای مهربان مادر نیکخوی
ببخشای بر من که بی دل شدم
ببین روی گل رنگم از غم دژم
روانم شده مرده از درد وغم
زخون مژه دامنم پر زغم
دو تا گشت بالای شمشادیم
پراندوه گشته دل شادیم
از آنگه که آن پهلوان سترگ
بیامد بر نره دیو بزرگ
بدیدم بر و چهره و یال او
همان ساعد و زخم کوپال او
دل وجان به مهر اندرش بسته ام
شب وروز از مهر او خسته ام
نخواهم که جویم زکس یاوری
جز از تو که چون مهربان مادری
تو را رفت باید به نزدیک اوی
بگویی بدان گرد پرخاشجوی
که دخت شهنشاه این بوم و بر
درودت رسانده به رادی و فر
همی گوید ای نامور پهلوان
گرم بنده خوانی به روشن روان
کمر بندمت پیش تو چون شمن
مگر رام گردد دل تو به من
بگیر آنکه من دوستار توام
گرفتار خوبی و کار توام
دگر آنکه او من رهاننده ای
به آرام خویشم رساننده ای
دگر آنکه تو برده ای دل زمن
سزد گر ببخشایی اکنون به من
بدو دایه پاسخ چنین داد باز
که ای خوب رخ ماه با شرم ناز
پسندیده ناید چنین از خرد
که دخت شهان رای و آیین بد
به پیش آورد ناشکیبا شود
به نزد خردمند،رسوا شود
بدین گونه آزرم برداشتی
و زین سان ره شرم بگذاشتی
اگر باب تو این سخن بشنود
زپاراش تویک زمان نغنود
تو را بر سر جان رساند خطر
به زشتی شوی در زمانه سمر
پریرخ چو بشنید گفتار او
پر از درد شد جان بیمار او
روانش زگفتار او شد دژم
زنرگس روان کرد خوناب غم
زمژگان بسی ریخت بر چهر،آب
چوبرلاله و نسترن،در ناب
به زاری همی گفت بدبخت،من
کزین گونه بر تو گشادم سخن
که چندان بلا ریختی برسرم
که خون بارشد چشم پرگوهرم
ولیکن اگر بر سرم روزگار
کند تیغ و زوبین وآتش نثار
مپندار کز مهر آن شیردل
مرا نیز هرگز شود جان و دل
چو دایه نگه کرد بر چهر او
بدید اشک خونین وآن مهر او
بدانست کان سرو خورشید یار
هوا برخرد کرده است اختیار
به پوزش بدو گفت کای خوب چهر
تو را ایزد از وی مبراد مهر
منم ایستاده به فرمان تو
کنون چاره سازم به درمان تو
شوم از پی کار تو چاره ساز
نگیرم شب آرام و روز دراز
به نزدیک ماه آورم شاه را
به دانش برافروزم این گاه را
چنان شاد شد دختر نامور
که گفتی دل رفته آمد دگر
روان شد شب تیره آمد چو باد
به درگاه آن گرد فرخ نژاد
به دانا یکی ره سویش باز جست
که داند همان بازگفتن درست
فرستاد نزد سپهبد پیام
که ای شیردل مهتر نیکنام
به پایست بر در،فرستاده ای
سخنگو خردمند آزاده ای
اگر راه باشد بیاید برت
ستایش کند بر سر وافسرت
چو بشنید گردنکش نامدار
فرستاده را گفت نزد من آر
چو دایه بیامد بر سرفراز
دوتا کرد بالا و بردش نماز
فرامرز،او را بر خویش خواند
نوازید بسیار و برتر نشاند
بپرسید و گفتا بدین تیره شب
چرا رنجه گشتی بدین نیمه شب
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۳ - سخن گفتن دایه با فرامرز در کار دختر
خردمند دایه چو آغاز کرد
به خوبی سخن گفت چون ساز کرد
بدو گفت کای گرد گسترده نام
درودت زخورشید و ماه تمام
مه خاوری شمع روی زمین
سهی سرو کشمیر و خورشید چین
پری پیکر و مه رخ و مشک بو
سمن سینه و نوش لب لاله روی
گل اندام و گلرنگ وگلنار فام
دل آرای و دلجوی و دلبند نام
خردمند با زیب وبا ناز و شرم
سخن چرب و شیرین وآوای نرم
که از جان به مهر تو بریان شده
زمهرت شب وروز گریان شده
مرا گفت رو نزد آن مرد گرد
بگویش که ای شیر با دستبرد
از آنگه که دیدم تو را درنبرد
زمن دور شد خواب وآرام و خورد
خیال تو در چشم من جای کرد
به یکباره دل نزد تو رای کرد
دلم بسته روی وموی تو شد
خرد رفته هوش کوی تو شد
چو چشمم بدید ست کوپال تو
بدین ساعد و بازو ویال تو
نشان سنان تو دارد دلم
زسودای عشق تو پا درگلم
همان تیر کز شستت آمد نخست
نشانه تو گفتی دل من بخست
خروشت هنوزم به گوش اندر است
مرا گرد اسب تو چون افسر است
روانم زمهرت درآمد زپای
مرا نزد خود یک زمان ره نمای
چو گفتار دایه رسیدش به گوش
دل پهلوان اندرآمد به جوش
از آن خوب پیغام وآواز نرم
وزآن خوش سخن های با ناز و شرم
شکیب از دل پهلوان دور گشت
زگفتار در عشق رنجور گشت
به دایه چنین گفت کای مهربان
یکی چاره ای کن به روشن روان
که امشب مرا نزد آن مه بری
به کردار،کوته کنی داوری
گر امشب ببینم رخ او نهان
ترا بی نیازی دهم در جهان
بدو گفت دایه که ای شیرمرد
یکی عهد با ما ببایدت کرد
برو دست ننهی به کاری چنان
که نپسندد آن داور داوران
بدین عهد بگرفت دستش به دست
یکی خورد سوگند و پیمان ببست
سبک دایه برخاست از پیش او
به مژده بیامد بر ماه رو
که خوشنود گشت آن یل رزمساز
به دام آمد آن شیر گردن فراز
کنون خواهد آمد به نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو
چوبشنید دختر به دل شاد شد
زبند غم و غصه آزاد شد
به دایه چنین گفت کای مهربان
برآراست باید چنان چون توان
بشد دایه از پیش آن نازنین
بیاورد جامه زدیبای چین
سر و پای آن دختر دلستان
بیاراستش چون مه آسمان
نهادند پرمایه تختی ز زر
فراوان برو در نشانده گهر
به هر جای،گسترده خز وحریر
برآتش فشاندند مشک وعبیر
به خوبی سخن گفت چون ساز کرد
بدو گفت کای گرد گسترده نام
درودت زخورشید و ماه تمام
مه خاوری شمع روی زمین
سهی سرو کشمیر و خورشید چین
پری پیکر و مه رخ و مشک بو
سمن سینه و نوش لب لاله روی
گل اندام و گلرنگ وگلنار فام
دل آرای و دلجوی و دلبند نام
خردمند با زیب وبا ناز و شرم
سخن چرب و شیرین وآوای نرم
که از جان به مهر تو بریان شده
زمهرت شب وروز گریان شده
مرا گفت رو نزد آن مرد گرد
بگویش که ای شیر با دستبرد
از آنگه که دیدم تو را درنبرد
زمن دور شد خواب وآرام و خورد
خیال تو در چشم من جای کرد
به یکباره دل نزد تو رای کرد
دلم بسته روی وموی تو شد
خرد رفته هوش کوی تو شد
چو چشمم بدید ست کوپال تو
بدین ساعد و بازو ویال تو
نشان سنان تو دارد دلم
زسودای عشق تو پا درگلم
همان تیر کز شستت آمد نخست
نشانه تو گفتی دل من بخست
خروشت هنوزم به گوش اندر است
مرا گرد اسب تو چون افسر است
روانم زمهرت درآمد زپای
مرا نزد خود یک زمان ره نمای
چو گفتار دایه رسیدش به گوش
دل پهلوان اندرآمد به جوش
از آن خوب پیغام وآواز نرم
وزآن خوش سخن های با ناز و شرم
شکیب از دل پهلوان دور گشت
زگفتار در عشق رنجور گشت
به دایه چنین گفت کای مهربان
یکی چاره ای کن به روشن روان
که امشب مرا نزد آن مه بری
به کردار،کوته کنی داوری
گر امشب ببینم رخ او نهان
ترا بی نیازی دهم در جهان
بدو گفت دایه که ای شیرمرد
یکی عهد با ما ببایدت کرد
برو دست ننهی به کاری چنان
که نپسندد آن داور داوران
بدین عهد بگرفت دستش به دست
یکی خورد سوگند و پیمان ببست
سبک دایه برخاست از پیش او
به مژده بیامد بر ماه رو
که خوشنود گشت آن یل رزمساز
به دام آمد آن شیر گردن فراز
کنون خواهد آمد به نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو
چوبشنید دختر به دل شاد شد
زبند غم و غصه آزاد شد
به دایه چنین گفت کای مهربان
برآراست باید چنان چون توان
بشد دایه از پیش آن نازنین
بیاورد جامه زدیبای چین
سر و پای آن دختر دلستان
بیاراستش چون مه آسمان
نهادند پرمایه تختی ز زر
فراوان برو در نشانده گهر
به هر جای،گسترده خز وحریر
برآتش فشاندند مشک وعبیر
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۴ - دیدن فرامرز،دختر شاه کهیلا
چو از کار،او گشت پرداخته
چنان چون ببایست شد ساخته
همان دایه آمد بر پهلوان
بدو گفت ای پهلوان جهان
خرامان بیا تا بر دل نواز
به دل خرمی ای گو سرفراز
روان شد سپه دار روشن روان
ابا دایه نزدیک آن دلستان
چو آمد برآن بارگاه بزرگ
سوار فرامرزگرد سترگ
بتی دید همچون بهشت برین
که خورشید کردی بر او آفرین
نگاری که مه پیش رخسار اوی
نهادی ز تشویر بر خاک روی
همه غمزه چشم وهمه چشم خواب
کیان گوهر و پردل و پر شتاب
دو جعد مسلسل شکن برشکن
دوعارض به کردار گل در چمن
چوآمد برش مهتر تیز چنگ
پری رخ گرفتش در آغوش تنگ
بدان گونه با هم برآمیختند
کجا شیر با می بیامیختند
ببودند بر تخت گوهر نگار
گهی باده و گاه بوس و کنار
اگر چه همه کار با ساز بود
که با شاه،دلدار،انباز بود
دلش بود رنجور از آن داوری
کز انگشت بد دور انگشتری
همی گفت با دل گو سرفراز
که کی بر سر آید شب دیرباز
بدان تا ببینم رخ شاه را
بخواهم از او ماه دلخواه را
ببود آن شب اندر بر دلربا
چو خورشید تابان برآمد زجا
سوی بارگه شد یل رزمخواه
به آیین بیامد به نزدیک شاه
چنین گفت با شاه،کای نیکخوی
به نخجیر می آیدم آرزوی
بفرمود خسرو که تا یوز وباز
بیارند گردان گردن فراز
پسیچید بر دشت و نخجیرگاه
به کوه وبیابان دمادم سپاه
برفتند گردان ایران زمین
به پیش اندرون پهلو بافرین
چو در دشت،تازنده دیدند گور
به دل ها برآمد به نخجیر،شور
همه باد پایان برانگیختند
ابا گور و آهو برآویختند
کمان بر زه آورد شیر ژیان
برانگیخت آن بادپای دمان
یکی تیر اندر کمان راند تیز
چو گور دلیرآمد اندر ستیز
بزد بر میانش به دو نیم کرد
زگور تکاور برآورد گرد
دگر آمدش پیش،گوری بزرگ
سپهدار جنگی چو شیر سترگ
فرو برد چنگال ویالش گرفت
بزد برزمین همچو کوهی شگفت
دو گور دگر آمدندش به پیش
خدنگی سپهدار پاکیزه کیش
بزد بر سرین پسین گور نر
که از پشت آن دیگری شد به در
همی تاخت اندر بیابان وکوه
سمندش شد از بس دویدن ستوه
به بالین کوهی یکی نره شیر
یکی گور نر دید آورده زیر
خدنگی هم اندر زمان نامور
بزد بر میان همان شیر نر
بدان تیر هم شیر بر پشت گور
به همدیگران دوخت آمد به شور
چهل گور و آهو پی یکدگر
بینداخت آن پهلو نامور
دگر باره دید آن گو پرهنر
که آمد برش هفت گور دگر
درافتاد دنبالشان نره شیر
گهی تاخت بالا گهی تاخت زیر
هم ا زهفت الماس پیکان خدنگ
بینداخت شیرژیان بی درنگ
یکایک بیفکندشان بر قطار
نظاره بر او بد زهر سو سوار
بدین گونه تا گشت خورشید زرد
برآورد از آن دشت نخجیر گرد
زبس تاختن چون به سیری رسید
عنان سوی شاه جزیره کشید
سپهدار و شاه جزیره به هم
برفتند آسوده بی درد و غم
نشستند زیر درخت بلند
بفرمود تا پیشکاران روند
شکاری که شیر یل افکنده بود
به کوه و به هامون پراکنده بود
بیارند خسرو همه بنگرد
هنرهای شیر اوژن پرخرد
برفتند و بردند با هم گروه
فکندند بر یکدگر همچوکوه
بزرگان و شاه کهیلا همه
شدند آفرین خوان شبان و رمه
بخوردند چیزی و برخاستند
سوی کاخ شه رفتن آراستند
یکی نامدار از بزرگان شهر
کش از مردی ومردمی بود بهر
خردمند و گوینده و یادگیر
به چهره جوان و به اندیشه پیر
سرافراز و با دانش ودستگاه
بر شه گرامی وهم نیکخواه
همیشه بر شیر دل پهلوان
بدی آن سرافراز روشن روان
به دل،دوستدار گو شیرمرد
به جان،غمگسارش به هر کار کرد
سپهبد بدو راز بگشاد و گفت
که ای نیک دل مرد با نام جفت
یکی کار دارم به روشن روان
بگویم چو برمن تویی مهربان
خردمند گوید که اسرار خویش
زهر چیز کاید برت کم وبیش
مگو جز به پیش خردمند مرد
وزو جو به هر حال درمان درد
بویژه که خود دوستارت بود
به هر نیک و بد غمگسارت بود
کنون بشنو ای نامدار دلیر
بدان دم که گشتم بدان دیو،چیر
دو دیده به بیشه درانداختم
همان دختر شاه بشناختم
بدیدم چو خورشید برآسمان
زمهرش به رنج اندرم این زمان
کنون گر در این کار یاری دهی
مرا زین غمان رستگاری دهی
ببینی یکی چهره شاه را
بخواهی زبهر من آن ماه را
ببخشمت هرگونه بسیار گنج
نمانم که آرد کسی بر تو رنج
بدو گفت فرزانه کای سرفراز
همه کین به مهر تو دارد نیاز
چه شاه و چه شهری و چه لشکری
زمین و زمان را تو چون افسری
ازین گونه اندیشه بر دل میار
بزودی بسازم به نیکیت کار
وزآن پس بیامد به نزدیک شاه
زمین را ببوسید در پیشگاه
نشاندش بر تخت خود شهریار
بپرسیدش از مهتر نامدار
بدو گفت شاد است از بخت تو
وزآن نامور نازش تخت تو
پیامی گذارم به نزدیک شاه
از آن شیر دل مهتر رزمخواه
مراگفت رو پیش خسرو بگوی
که ای شاه فرزانه نیکخوی
بسی رنج بردی بدین روزگار
زنیکودلی با من ای شهریار
از آن نیکویی شرمسارم زتو
سپاس فراوان گذارم به تو
کنون ای شهنشاه گردن فراز
به پیوند تو آمدستم نیاز
مرآن خوب رخ را که از چنگ دیو
برآوردم از فر کیهان خدیو
مرا ده به آیین زی کشورت
به من تازه کن گوهر وافسرت
چو فرزانه این گفت و خسرو شنید
زشادی دل اندر برش آرمید
به فرزانه پاسخ چنین داد شاه
که ای پرخرد مرد با دستگاه
بگو با سرافراز دشمن فکن
که ای نازش لشکر و انجمن
دل و جان دختر فدای تو باد
بباشی شب وروز با کام وشاد
هم اکنون بگویم که تا مادرش
بسازد همه کارها در خورش
بر پهلوان رفت فرزانه مرد
سخن های خسرو بدو یاد کرد
دل پهلوان شد چو خرم بهار
بفرمود تا از پی بزم و کار
به رامش نشستند با پهلوان
سواران ایران بر روشن روان
چنان چون ببایست شد ساخته
همان دایه آمد بر پهلوان
بدو گفت ای پهلوان جهان
خرامان بیا تا بر دل نواز
به دل خرمی ای گو سرفراز
روان شد سپه دار روشن روان
ابا دایه نزدیک آن دلستان
چو آمد برآن بارگاه بزرگ
سوار فرامرزگرد سترگ
بتی دید همچون بهشت برین
که خورشید کردی بر او آفرین
نگاری که مه پیش رخسار اوی
نهادی ز تشویر بر خاک روی
همه غمزه چشم وهمه چشم خواب
کیان گوهر و پردل و پر شتاب
دو جعد مسلسل شکن برشکن
دوعارض به کردار گل در چمن
چوآمد برش مهتر تیز چنگ
پری رخ گرفتش در آغوش تنگ
بدان گونه با هم برآمیختند
کجا شیر با می بیامیختند
ببودند بر تخت گوهر نگار
گهی باده و گاه بوس و کنار
اگر چه همه کار با ساز بود
که با شاه،دلدار،انباز بود
دلش بود رنجور از آن داوری
کز انگشت بد دور انگشتری
همی گفت با دل گو سرفراز
که کی بر سر آید شب دیرباز
بدان تا ببینم رخ شاه را
بخواهم از او ماه دلخواه را
ببود آن شب اندر بر دلربا
چو خورشید تابان برآمد زجا
سوی بارگه شد یل رزمخواه
به آیین بیامد به نزدیک شاه
چنین گفت با شاه،کای نیکخوی
به نخجیر می آیدم آرزوی
بفرمود خسرو که تا یوز وباز
بیارند گردان گردن فراز
پسیچید بر دشت و نخجیرگاه
به کوه وبیابان دمادم سپاه
برفتند گردان ایران زمین
به پیش اندرون پهلو بافرین
چو در دشت،تازنده دیدند گور
به دل ها برآمد به نخجیر،شور
همه باد پایان برانگیختند
ابا گور و آهو برآویختند
کمان بر زه آورد شیر ژیان
برانگیخت آن بادپای دمان
یکی تیر اندر کمان راند تیز
چو گور دلیرآمد اندر ستیز
بزد بر میانش به دو نیم کرد
زگور تکاور برآورد گرد
دگر آمدش پیش،گوری بزرگ
سپهدار جنگی چو شیر سترگ
فرو برد چنگال ویالش گرفت
بزد برزمین همچو کوهی شگفت
دو گور دگر آمدندش به پیش
خدنگی سپهدار پاکیزه کیش
بزد بر سرین پسین گور نر
که از پشت آن دیگری شد به در
همی تاخت اندر بیابان وکوه
سمندش شد از بس دویدن ستوه
به بالین کوهی یکی نره شیر
یکی گور نر دید آورده زیر
خدنگی هم اندر زمان نامور
بزد بر میان همان شیر نر
بدان تیر هم شیر بر پشت گور
به همدیگران دوخت آمد به شور
چهل گور و آهو پی یکدگر
بینداخت آن پهلو نامور
دگر باره دید آن گو پرهنر
که آمد برش هفت گور دگر
درافتاد دنبالشان نره شیر
گهی تاخت بالا گهی تاخت زیر
هم ا زهفت الماس پیکان خدنگ
بینداخت شیرژیان بی درنگ
یکایک بیفکندشان بر قطار
نظاره بر او بد زهر سو سوار
بدین گونه تا گشت خورشید زرد
برآورد از آن دشت نخجیر گرد
زبس تاختن چون به سیری رسید
عنان سوی شاه جزیره کشید
سپهدار و شاه جزیره به هم
برفتند آسوده بی درد و غم
نشستند زیر درخت بلند
بفرمود تا پیشکاران روند
شکاری که شیر یل افکنده بود
به کوه و به هامون پراکنده بود
بیارند خسرو همه بنگرد
هنرهای شیر اوژن پرخرد
برفتند و بردند با هم گروه
فکندند بر یکدگر همچوکوه
بزرگان و شاه کهیلا همه
شدند آفرین خوان شبان و رمه
بخوردند چیزی و برخاستند
سوی کاخ شه رفتن آراستند
یکی نامدار از بزرگان شهر
کش از مردی ومردمی بود بهر
خردمند و گوینده و یادگیر
به چهره جوان و به اندیشه پیر
سرافراز و با دانش ودستگاه
بر شه گرامی وهم نیکخواه
همیشه بر شیر دل پهلوان
بدی آن سرافراز روشن روان
به دل،دوستدار گو شیرمرد
به جان،غمگسارش به هر کار کرد
سپهبد بدو راز بگشاد و گفت
که ای نیک دل مرد با نام جفت
یکی کار دارم به روشن روان
بگویم چو برمن تویی مهربان
خردمند گوید که اسرار خویش
زهر چیز کاید برت کم وبیش
مگو جز به پیش خردمند مرد
وزو جو به هر حال درمان درد
بویژه که خود دوستارت بود
به هر نیک و بد غمگسارت بود
کنون بشنو ای نامدار دلیر
بدان دم که گشتم بدان دیو،چیر
دو دیده به بیشه درانداختم
همان دختر شاه بشناختم
بدیدم چو خورشید برآسمان
زمهرش به رنج اندرم این زمان
کنون گر در این کار یاری دهی
مرا زین غمان رستگاری دهی
ببینی یکی چهره شاه را
بخواهی زبهر من آن ماه را
ببخشمت هرگونه بسیار گنج
نمانم که آرد کسی بر تو رنج
بدو گفت فرزانه کای سرفراز
همه کین به مهر تو دارد نیاز
چه شاه و چه شهری و چه لشکری
زمین و زمان را تو چون افسری
ازین گونه اندیشه بر دل میار
بزودی بسازم به نیکیت کار
وزآن پس بیامد به نزدیک شاه
زمین را ببوسید در پیشگاه
نشاندش بر تخت خود شهریار
بپرسیدش از مهتر نامدار
بدو گفت شاد است از بخت تو
وزآن نامور نازش تخت تو
پیامی گذارم به نزدیک شاه
از آن شیر دل مهتر رزمخواه
مراگفت رو پیش خسرو بگوی
که ای شاه فرزانه نیکخوی
بسی رنج بردی بدین روزگار
زنیکودلی با من ای شهریار
از آن نیکویی شرمسارم زتو
سپاس فراوان گذارم به تو
کنون ای شهنشاه گردن فراز
به پیوند تو آمدستم نیاز
مرآن خوب رخ را که از چنگ دیو
برآوردم از فر کیهان خدیو
مرا ده به آیین زی کشورت
به من تازه کن گوهر وافسرت
چو فرزانه این گفت و خسرو شنید
زشادی دل اندر برش آرمید
به فرزانه پاسخ چنین داد شاه
که ای پرخرد مرد با دستگاه
بگو با سرافراز دشمن فکن
که ای نازش لشکر و انجمن
دل و جان دختر فدای تو باد
بباشی شب وروز با کام وشاد
هم اکنون بگویم که تا مادرش
بسازد همه کارها در خورش
بر پهلوان رفت فرزانه مرد
سخن های خسرو بدو یاد کرد
دل پهلوان شد چو خرم بهار
بفرمود تا از پی بزم و کار
به رامش نشستند با پهلوان
سواران ایران بر روشن روان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۵ - دادن شاه کهیلا،دختر را به فرامرز
وز آن سو بشد خسرو نامور
بر مادر دختر خوب فر
بدو داد مژده به پیوند شیر
به دامادی پهلوان دلیر
رخ خوب چهره چو گل برشکفت
همان مادر دختر اندر نهفت
زیزدان بسی آفرین یاد کرد
که آن دختر از رنج آزاد کرد
از آن پس بشد کارسازی گرفت
از آن کارخرم دلش برگرفت
دو صد جامه دیبا و خز و حریر
درو گوهر وعود و مشک و عبیر
یکی تخت فیروزه چون آسمان
زگوهر،درخشنده چون اختران
صدو چل کنیزک ابا طوق زر
دو صد کودک خوب و زرین کمر
زمشک و زعنبر صدو بیست جام
صدو بیست خروار از زر خام
زاسب وزاشتر فزون از شمار
بیاورد گنجور و فرمود بار
فرستاد یکسر بر پهلوان
به دست یکی مرد روشن روان
بیاراست ماه پری روی را
بت سرو بالای دلجوی را
به خوبی به کردار روی بهشت
تو گفتی که از حور دارد سرشت
یکی دست جامه همه زرنگار
سپردند با یاره و گوشوار
سراسر مرصع به در وگهر
بپوشید نسرین تن سیم بر
شبانگه بیامد بر پهلوان
چنان خوب رخ ماه روشن روان
یکی موبد پیر یزدان پرست
بشد دست مه رخ گرفته به دست
ببستند عهدی به آیین دین
زبان بزرگان پر از آفرین
بیاورد مر پهلوان را سپرد
سوی حجره بردش سپهدار گرد
به آغوش بگرفت آن نیک جفت
پس آنگاه نا سفته درش بسفت
چو بد مهرجوی ودلارام خواه
گرفت آن زمان کام دل را زماه
چنان تازه شد جان هردو زمهر
تو گفتی که بارید مهر از سپهر
به بوس و کنار و به شادی و ناز
بدآن ماه،آن شب ابا سرفراز
چو خورشید بر چرخ زرین کمند
فکند و برآمد به تخت بلند
جهان چادر عنبرین کرد چاک
چویاقوت زر بر سر تیره خاک
سپهبد بفرمود تا مرد وزن
زکوی وزبرزن شدندانجمن
سراسر به رامش به هامون شدند
وز آن شهر پرمایه بیرون شدند
زآواز رامشگر ونای ونوش
جهان بود یکبارگی پرخروش
دو هفته بدین گونه رامش گزید
چنان رامشی در جهان کس ندید
چو چندی در این شهر آرام یافت
از آن ماه خورشید رخ کام یافت
از آن جایگه ساز رفتن گرفت
بدان تا ببیند زدنیا شگفت
سپهبد بفرمود کز عود خام
زبهر پری چهره ماه تمام
یکی خوب زیبا عماری کنند
عماری زعود قماری کنند
چنان کاندرو خوابگاه و نشست
بسازند مردان پاکیزه دست
فراوان در آن شهر کشتی بساخت
کسی کو ره آب دریا شناخت
به پیش اندر افکند در روی آب
روان کرد کشتی هم اندر شتاب
پری روی را در عماری نشاند
بسیچید و لشکر از آنجا براند
به خشکی همی رفت شیر ژیان
به هنجار او گشته کشتی روان
بزرگان شهر کهیلا و شاه
برفتند با او سه منزل به راه
چو پدرود کردند گشتند باز
سپهدار گردنکش سرفراز
ره دور پیش اندر آورد خوار
بیامد دوان تا به دریا کنار
به کشتی درآمد خود و سرکشان
برافراخت ملاح را بادبان
جهاندار جان آفرین یار بود
سپهدار هشیار و بیدار بود
زدریای ژرف و دم باد تیز
زمانی نیامد به رویش ستیز
همی رفت با دلبر زیب وشاد
نه اندیشه از راه و نه رنج باد
شگفتی همی بود هر سو بسی
به هم می فزودند زان هرکسی
بر مادر دختر خوب فر
بدو داد مژده به پیوند شیر
به دامادی پهلوان دلیر
رخ خوب چهره چو گل برشکفت
همان مادر دختر اندر نهفت
زیزدان بسی آفرین یاد کرد
که آن دختر از رنج آزاد کرد
از آن پس بشد کارسازی گرفت
از آن کارخرم دلش برگرفت
دو صد جامه دیبا و خز و حریر
درو گوهر وعود و مشک و عبیر
یکی تخت فیروزه چون آسمان
زگوهر،درخشنده چون اختران
صدو چل کنیزک ابا طوق زر
دو صد کودک خوب و زرین کمر
زمشک و زعنبر صدو بیست جام
صدو بیست خروار از زر خام
زاسب وزاشتر فزون از شمار
بیاورد گنجور و فرمود بار
فرستاد یکسر بر پهلوان
به دست یکی مرد روشن روان
بیاراست ماه پری روی را
بت سرو بالای دلجوی را
به خوبی به کردار روی بهشت
تو گفتی که از حور دارد سرشت
یکی دست جامه همه زرنگار
سپردند با یاره و گوشوار
سراسر مرصع به در وگهر
بپوشید نسرین تن سیم بر
شبانگه بیامد بر پهلوان
چنان خوب رخ ماه روشن روان
یکی موبد پیر یزدان پرست
بشد دست مه رخ گرفته به دست
ببستند عهدی به آیین دین
زبان بزرگان پر از آفرین
بیاورد مر پهلوان را سپرد
سوی حجره بردش سپهدار گرد
به آغوش بگرفت آن نیک جفت
پس آنگاه نا سفته درش بسفت
چو بد مهرجوی ودلارام خواه
گرفت آن زمان کام دل را زماه
چنان تازه شد جان هردو زمهر
تو گفتی که بارید مهر از سپهر
به بوس و کنار و به شادی و ناز
بدآن ماه،آن شب ابا سرفراز
چو خورشید بر چرخ زرین کمند
فکند و برآمد به تخت بلند
جهان چادر عنبرین کرد چاک
چویاقوت زر بر سر تیره خاک
سپهبد بفرمود تا مرد وزن
زکوی وزبرزن شدندانجمن
سراسر به رامش به هامون شدند
وز آن شهر پرمایه بیرون شدند
زآواز رامشگر ونای ونوش
جهان بود یکبارگی پرخروش
دو هفته بدین گونه رامش گزید
چنان رامشی در جهان کس ندید
چو چندی در این شهر آرام یافت
از آن ماه خورشید رخ کام یافت
از آن جایگه ساز رفتن گرفت
بدان تا ببیند زدنیا شگفت
سپهبد بفرمود کز عود خام
زبهر پری چهره ماه تمام
یکی خوب زیبا عماری کنند
عماری زعود قماری کنند
چنان کاندرو خوابگاه و نشست
بسازند مردان پاکیزه دست
فراوان در آن شهر کشتی بساخت
کسی کو ره آب دریا شناخت
به پیش اندر افکند در روی آب
روان کرد کشتی هم اندر شتاب
پری روی را در عماری نشاند
بسیچید و لشکر از آنجا براند
به خشکی همی رفت شیر ژیان
به هنجار او گشته کشتی روان
بزرگان شهر کهیلا و شاه
برفتند با او سه منزل به راه
چو پدرود کردند گشتند باز
سپهدار گردنکش سرفراز
ره دور پیش اندر آورد خوار
بیامد دوان تا به دریا کنار
به کشتی درآمد خود و سرکشان
برافراخت ملاح را بادبان
جهاندار جان آفرین یار بود
سپهدار هشیار و بیدار بود
زدریای ژرف و دم باد تیز
زمانی نیامد به رویش ستیز
همی رفت با دلبر زیب وشاد
نه اندیشه از راه و نه رنج باد
شگفتی همی بود هر سو بسی
به هم می فزودند زان هرکسی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۶ - رفتن فرامرز به خاور زمین و رزم کردنش با مردمان جزیره
دو مه بر سر آب زین سان برفت
سوی راه خاور بسیچید تفت
سه ماهه رسیدند نزد زمین
نیازرده کس زان سپاه گزین
چنین گفت ملاح با پهلوان
که ای نامور گرد روشن روان
جزیری بدین راه باشد همی
که شیر ژیان نگذرد زان زمی
پر از مردم گرد و شمشیر زن
نسازند هرگز به ما انجمن
نه کارند و ورزند و نه بدروند
نه نیکی شناسند و نه بدروند
در آن بیشه از میوه و خوردنی
که تن را بدانست پروردنی
فراوان زهر گونه آید به دست
مرآن دیو چهران زبالا و پست
کسانی که خوانندشان پادوال
درآنجاست ای پهلو بی همال
به گیتی مبیناد کسشان اثر
که بس کینه جویند و پرخاشخر
فرامرز بشنید و شد تنگ دل
وزآن مردم بدرگ سنگ دل
به ملاح گفتا بباید شدن
بدین راه و لشکر بدین ها زدن
به زور خداوند جان آفرین
از ایشان کنم پاک،روی زمین
بگفت این و ملاح،کشتی براند
چو تنگ اندر آمد یلان را بخواند
بفرمود تا جوشن کارزار
بپوشند گردان خنجر گذار
چوبرساحل آمد سپهبد برآب
از آن زشت چهران دلش پرشتاب
چو نزد جزیره رسید آن سپاه
برآراستند از پی رزمگاه
برآمد به ایران سپه یک خروش
کزان ژرف دریا برآورد جوش
همان دیو چهران برون تاختند
به ساحل یکی رزمگه ساختند
زدیوان فرون تر زپنجه هزار
به رزم اندر آمد سوی کارزار
از آن هریکی را به چنگ اندرون
یکی استخوان از درختی فزون
بجستند اندر هوا همچو گرد
رسیدند چون باد،نزدیک مرد
زدندی از آن استخوان بر سرش
بکردی همه خرد یال وبرش
فراوان زگردان ایران زمین
بکشتند و خستند بر دشت کین
سپهبد چنین گفت با سروران
که ای نامداران و جنگی سران
به نیزه درآیید زی کارزار
مگر اندرآرید از ایشان دمار
سواران سوی نیزه بردند دست
خروشان به کردار پیلان مست
نیستان شد از نیزه،آوردگاه
زنیزه نه خورشید پیدا نه ماه
هرآنگه کزآن دیو چهران یکی
بجستی زباد هوا اندکی
زدی در هوا برسنان نیزه زن
به کردار مرغ از در باب زن
همه تن بدان نیزه ها در زدند
زنوک سنان جمله خسته شدند
بکشتند بسیار ازآن بدتنان
بسی خسته نالان و زاری کنان
بدانگه کزیشان فراوان نماند
فرامرز،لشکر سوی بیشه راند
کسی را که بد زنده ایرانیان
خروشان و جوشان ونعره زنان
زنیزه به شمشیر بردند دست
بکشتند و کردند یکباره پست
جزیره از آن بدتنان گشت پاک
بجستند بالا و جای مغاک
ندیدند از ایشان کسی را به جای
سپهبد سوی رفتن آورد پای
سوی راه خاور بسیچید تفت
سه ماهه رسیدند نزد زمین
نیازرده کس زان سپاه گزین
چنین گفت ملاح با پهلوان
که ای نامور گرد روشن روان
جزیری بدین راه باشد همی
که شیر ژیان نگذرد زان زمی
پر از مردم گرد و شمشیر زن
نسازند هرگز به ما انجمن
نه کارند و ورزند و نه بدروند
نه نیکی شناسند و نه بدروند
در آن بیشه از میوه و خوردنی
که تن را بدانست پروردنی
فراوان زهر گونه آید به دست
مرآن دیو چهران زبالا و پست
کسانی که خوانندشان پادوال
درآنجاست ای پهلو بی همال
به گیتی مبیناد کسشان اثر
که بس کینه جویند و پرخاشخر
فرامرز بشنید و شد تنگ دل
وزآن مردم بدرگ سنگ دل
به ملاح گفتا بباید شدن
بدین راه و لشکر بدین ها زدن
به زور خداوند جان آفرین
از ایشان کنم پاک،روی زمین
بگفت این و ملاح،کشتی براند
چو تنگ اندر آمد یلان را بخواند
بفرمود تا جوشن کارزار
بپوشند گردان خنجر گذار
چوبرساحل آمد سپهبد برآب
از آن زشت چهران دلش پرشتاب
چو نزد جزیره رسید آن سپاه
برآراستند از پی رزمگاه
برآمد به ایران سپه یک خروش
کزان ژرف دریا برآورد جوش
همان دیو چهران برون تاختند
به ساحل یکی رزمگه ساختند
زدیوان فرون تر زپنجه هزار
به رزم اندر آمد سوی کارزار
از آن هریکی را به چنگ اندرون
یکی استخوان از درختی فزون
بجستند اندر هوا همچو گرد
رسیدند چون باد،نزدیک مرد
زدندی از آن استخوان بر سرش
بکردی همه خرد یال وبرش
فراوان زگردان ایران زمین
بکشتند و خستند بر دشت کین
سپهبد چنین گفت با سروران
که ای نامداران و جنگی سران
به نیزه درآیید زی کارزار
مگر اندرآرید از ایشان دمار
سواران سوی نیزه بردند دست
خروشان به کردار پیلان مست
نیستان شد از نیزه،آوردگاه
زنیزه نه خورشید پیدا نه ماه
هرآنگه کزآن دیو چهران یکی
بجستی زباد هوا اندکی
زدی در هوا برسنان نیزه زن
به کردار مرغ از در باب زن
همه تن بدان نیزه ها در زدند
زنوک سنان جمله خسته شدند
بکشتند بسیار ازآن بدتنان
بسی خسته نالان و زاری کنان
بدانگه کزیشان فراوان نماند
فرامرز،لشکر سوی بیشه راند
کسی را که بد زنده ایرانیان
خروشان و جوشان ونعره زنان
زنیزه به شمشیر بردند دست
بکشتند و کردند یکباره پست
جزیره از آن بدتنان گشت پاک
بجستند بالا و جای مغاک
ندیدند از ایشان کسی را به جای
سپهبد سوی رفتن آورد پای
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۷ - رفتن فرامرز به جزیره فیل گوشان
دگر باره افکند کشتی درآب
روان کرد مانند باد از شتاب
سه روز و سه شب ماند کشتی روان
فرامرز گردنکش پهلوان
چهارم سوی فیل گوشان رسید
سپه را به سوی جزیره کشید
جزیره بد آن هم نکوتر به جای
بسی اندرو باغ و کشت و سرای
گروهی کجا فیل گوشان بدند
به مردانگی سخت کوشان بدند
یلانی به بالا به مانند ساج
به تن،آبنوس و به رخسار عاج
زسر تاقدم،گوش همچون سپر
بدن ها همه همچو پیلان نر
همه دیده هاشان به کردار نیل
ازیشان گریزان شده ژنده پیل
یکایک ابا آلت و ساز زرم
به نزدیکشان رزم، خوش تر ز بزم
سپهدارشان نامداری بزرگ
بداندیش و خودکام مردی سترگ
زنانشان به خوبی به کردارماه
فروهشته از سرو،جعد سیاه
به رخ،ارغوان و به نرگس،دژم
به ابرو،کمان و به بینی،قلم
بتان سهی قد خورشید روی
نگاران سیمین تن مشک بوی
جهان پهلوان گرد گیتی گشای
ابا لشکر و کوس و هندی درای
چو تنگ اندرآمد سوی آن زمین
بدو گفت ملاح کای پاک دین
از این مرز،مارا بباید گذشت
نباید غنودن بدین کوه ودشت
که این سهمگین جایگاهی بود
مگرمان به یزدان پناهی بود
کزین مرز،آسوده دل بگذریم
سزد گر بدین بوم وبر نگذریم
فرامرز گفتش که این غم ز چیست
بدین گونه بیم تو از ترس کیست
چنین گفت با او جهان دیده پیر
که ای گرد پیل افکن و شیر گیر
جزیریست این چارصد میل بیش
چو پهنا درازیش آید به پیش
سپاهی بدو اندرون بی شمار
همی رزم جویان ناپاک وار
به چهر و به دیدار مانند دیو
همه ساله با کوشش و با غریو
جهاندیده کانجا بگسترده کام
کجا فیل گوشانشان گفت نام
به بالا زکوه سیه برترند
زباد شمالی تکاورترند
همه نیزه هاشان بودآهنین
زکوپال ایشان بلرزد زمین
به تن،باد،پاشان بود همچو کوه
که از لعلشان کوه گردد ستوه
چنین مردمانی زمردم،بری
رمنده زمردم چو دیو و پری
نه مرغ هوا را بدین جا گذر
نه پیل و نه دیو ونه شیران نر
توبا این سپه نزد ایشان شوی
همان دم زکرده پشیمان شوی
به هریک از ین لشکر نامدار
همانا کزیشان بود ده هزار
تو در خون چندین سر سرفراز
شوی گر به بیشی نداری نیاز
زمن بشنواین پند را کار بند
نشاید که یابی در اینجا گزند
زکاری که رنج دل آید پدید
خردمند از آن کار دوری گزید
سپهبد چو بشنید از وی سخن
چنین داد پاسخ به مرد کهن
که ای پیر پاکیزه پاک دین
اگر یار باشد جهان آفرین
به فر جهاندار کیهان خدای
سرانشان چنان اندر آرم زپای
که شیر ژیان گور پی خسته را
ویا باز بر کبک پر بسته را
بدان تا به گیتی بسی روزگار
بماند زما این سخن یادگار
مرا ایزد از بهر رنج آفرید
نه از بهر بیشی و گنج آفرید
بدان تا که از رنج،نام آورم
هم از رنج وازداد،کام آورم
منم تا بوم زنده،جویای نام
به مردی برآورده ازنام،کام
خردمند گوید که انجام کار
برآید اگر کردن از روزگار
ببینم نکورو که تن، مرگ راست
نترسد زمرگ آن که او نام خواست
وزین نامداران گردان من
سرافراز شیران و مردان من
نمیرد کسی تا نیاید زمان
بدان کار خیره مگردان زبان
توای پیر ملاح پاکیزه هوش
به گیتی سوی من همی دار گوش
که بی کام وامر خداوند بخت
نیفتند یکی برگ سبز ازدرخت
روان کرد مانند باد از شتاب
سه روز و سه شب ماند کشتی روان
فرامرز گردنکش پهلوان
چهارم سوی فیل گوشان رسید
سپه را به سوی جزیره کشید
جزیره بد آن هم نکوتر به جای
بسی اندرو باغ و کشت و سرای
گروهی کجا فیل گوشان بدند
به مردانگی سخت کوشان بدند
یلانی به بالا به مانند ساج
به تن،آبنوس و به رخسار عاج
زسر تاقدم،گوش همچون سپر
بدن ها همه همچو پیلان نر
همه دیده هاشان به کردار نیل
ازیشان گریزان شده ژنده پیل
یکایک ابا آلت و ساز زرم
به نزدیکشان رزم، خوش تر ز بزم
سپهدارشان نامداری بزرگ
بداندیش و خودکام مردی سترگ
زنانشان به خوبی به کردارماه
فروهشته از سرو،جعد سیاه
به رخ،ارغوان و به نرگس،دژم
به ابرو،کمان و به بینی،قلم
بتان سهی قد خورشید روی
نگاران سیمین تن مشک بوی
جهان پهلوان گرد گیتی گشای
ابا لشکر و کوس و هندی درای
چو تنگ اندرآمد سوی آن زمین
بدو گفت ملاح کای پاک دین
از این مرز،مارا بباید گذشت
نباید غنودن بدین کوه ودشت
که این سهمگین جایگاهی بود
مگرمان به یزدان پناهی بود
کزین مرز،آسوده دل بگذریم
سزد گر بدین بوم وبر نگذریم
فرامرز گفتش که این غم ز چیست
بدین گونه بیم تو از ترس کیست
چنین گفت با او جهان دیده پیر
که ای گرد پیل افکن و شیر گیر
جزیریست این چارصد میل بیش
چو پهنا درازیش آید به پیش
سپاهی بدو اندرون بی شمار
همی رزم جویان ناپاک وار
به چهر و به دیدار مانند دیو
همه ساله با کوشش و با غریو
جهاندیده کانجا بگسترده کام
کجا فیل گوشانشان گفت نام
به بالا زکوه سیه برترند
زباد شمالی تکاورترند
همه نیزه هاشان بودآهنین
زکوپال ایشان بلرزد زمین
به تن،باد،پاشان بود همچو کوه
که از لعلشان کوه گردد ستوه
چنین مردمانی زمردم،بری
رمنده زمردم چو دیو و پری
نه مرغ هوا را بدین جا گذر
نه پیل و نه دیو ونه شیران نر
توبا این سپه نزد ایشان شوی
همان دم زکرده پشیمان شوی
به هریک از ین لشکر نامدار
همانا کزیشان بود ده هزار
تو در خون چندین سر سرفراز
شوی گر به بیشی نداری نیاز
زمن بشنواین پند را کار بند
نشاید که یابی در اینجا گزند
زکاری که رنج دل آید پدید
خردمند از آن کار دوری گزید
سپهبد چو بشنید از وی سخن
چنین داد پاسخ به مرد کهن
که ای پیر پاکیزه پاک دین
اگر یار باشد جهان آفرین
به فر جهاندار کیهان خدای
سرانشان چنان اندر آرم زپای
که شیر ژیان گور پی خسته را
ویا باز بر کبک پر بسته را
بدان تا به گیتی بسی روزگار
بماند زما این سخن یادگار
مرا ایزد از بهر رنج آفرید
نه از بهر بیشی و گنج آفرید
بدان تا که از رنج،نام آورم
هم از رنج وازداد،کام آورم
منم تا بوم زنده،جویای نام
به مردی برآورده ازنام،کام
خردمند گوید که انجام کار
برآید اگر کردن از روزگار
ببینم نکورو که تن، مرگ راست
نترسد زمرگ آن که او نام خواست
وزین نامداران گردان من
سرافراز شیران و مردان من
نمیرد کسی تا نیاید زمان
بدان کار خیره مگردان زبان
توای پیر ملاح پاکیزه هوش
به گیتی سوی من همی دار گوش
که بی کام وامر خداوند بخت
نیفتند یکی برگ سبز ازدرخت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۸ - رزم کردن فرامرز با فیل گوشان
برآمد زدریا گو نره شیر
پی او گوان ویلان دلیر
سراسر در و دشت و دریا کنار
سراپرده و خیمه زد نامدار
شه فیل گوشان چوآگاه شد
که هامون پر از اسب و خرگاه شد
سپه برنشاند وبزد بوق و کوس
زمانه شد از گرد چون آبنوس
سپاهی کز آسیب ایشان زمین
بلرزید مانند دریای چین
جزیره بشد جنب جنبان زتاب
تو گفتی همی غرقه گردد زآب
یلانشان به کردار دیو سفید
دمان همچو بر چرخ گردنده شید
به آورد ایران سپاه آمدند
بسیچیده و رزمخواه آمدند
سپهبد چو گرد سپه دید گفت
که امروز مردی نشاید نهفت
مرا گر جهاندار یزدان پاک
بدین مرز و این بوم سازد هلاک
نمیرم همانا به جای دگر
نگردد مرا زندگی بیشتر
نیامد به دلش اندرون ترس و بیم
بفرمود کردن سپه را دو نیم
یکی نیمه در راه دریا بداشت
دگر نیمه بر روی دشمن گماشت
بدان تا که از دشمن بد گمان
سپاهی نیاید ز راه نهان
خود اندر برابر صفی برکشید
بدان سان که از مردی او سزید
به گردان لشکر چنین گفت شیر
که ای نامداران گرد و دلیر
سپه چون به تنگ اندرآید نخست
بباید به تیر وکمان دست جست
چو از تیر تان ترکش آید تهی
سوی نیزه آرید دست مهی
به نیزه چو از جایشان برکنید
سوی خنجر و گرز دست افکنید
دگر روز،شمشیر زهر آبدار
برآرید ازین فیل گوشان دمار
بگفت این و برخاست مانند گرد
سوی دشمن خیره آهنگ کرد
به دست اندرون آهنین نیزه ای
به پای ایستاده ابا فرهی
به تیزی برآمد به جای نشست
به کردار باد دمنده بجست
بن نیزه زد از هوا بر زمین
زبالا چو باد اندر آمد به زین
ابا جوشن و خود و ببر بیان
همان ترکش و خنجرش بر میان
گوان وبزرگان ایران زمین
گرفتند یکسر بروآفرین
نشستند بر باد پایان همه
چو بنشست براسب،شیر ورمه
همه تیر بر دست و بر زه،کمان
دل آکنده از کینه بدگمان
چوتنگ آمد از فیل گوشان سپاه
همی گرد پرخاش بر شد به ماه
فرامرز گردافکن شیر گیر
کمان بر زه و ترکشش پر زتیر
به چاچی کمان اندر آورد چنگ
زترکش برآهیخت تیره خدنگ
نهاد از بر چرخ و اندر کشید
زتیرش همی آتش آمد پدید
چو سوفار در زه آمیختی
به چرخ اندرافکندش آهیختی
چو پیکان درون قبضه آورد سنگ
ببرد از رخ ماه و خورشید رنگ
گره شست آویخت زه باز کرد
خدنگ از بر چرخ پرواز کرد
بزد بر کمربند گرد دلیر
گذر کرد از او تیز پیکان تیر
برآمد به پهلوی گردی دگر
وز آن پهلوی دیگر آمد به سر
همه نامداران چو ابر بهار
ببارید تیر اندر آن کارزار
به هر تیر کز شستشان جسته شد
تن نامداران از آن خسته شد
چه خسته چه کشته شدی در زمان
روانش برون رفتی اندر زمان
زدشمن به تیر اندر آن کارزار
فکندند از آن بیشه پنجه هزار
فکندند وکشتند در دشت کین
که دریای خون گشت روی زمین
چواز تیر بر دشمن آمد شکست
سوی نیزه بردند آنگاه دست
سپاه اندر آمد به نیزه چو کوه
از ایشان بشد فیل گوشان ستوه
زنیزه شد آوردگه نیستان
همان روی کشور زخون،می ستان
سپهدار بگرفت نیزه به دست
به جنگ اندرآمد چو یک پیل مست
هرآنگه که او نیزه بگذاردی
سپه را چنان تنگ بفشاردی
چونیزه بر سینه یک زدی
زپشت دگر کس همی سر زدی
همه باز از ایشان یکان و دوگان
به زین در ربودی به نوک سنان
چو مرغان فکندند بر باب زن
برافراختی اندرآن انجمن
یکی فیل گوشی چو باد دمان
بیامد به تندی بر پهلوان
سنان برتن پهلوان کرد راست
خروشان تو گفتی یکی اژدهاست
به دل گفت شیرژیان پهلوان
که آمد روانم همی را زمان
چوتنگ اندر آمد بر شیرمرد
یکی حمله آورد با دار و برد
بزد نیزه ای بر بر روشنش
بدرید در بر همه جوشنش
زره بود زیرش سنان بربتافت
تن روشنش زان گزندی نیافت
سپهبد برآورد یک تیغ سخت
بزد نیزه اش را که شد لخت لخت
برآورد گرز گران نره دیو
درافکند بر چرخ گردان غریو
برآورد و بنمود حمله به شیر
سپر برسرآورد گرد دلیر
سپر بر سر پهلوان گشت خرد
سپهبد به شمشیر کین دست برد
کشید از میانش یکی تیغ تیز
برآورد از جان او رستخیز
چنان زد که یک نیمه از اسب ودیو
بماند و دگر نیمه بد در غریو
چو او کشته شد جوشن زابلی
بپوشید با خنجر کابلی
بیامد گرازان به دشت نبرد
دگر باره آهنگ آورد کرد
در آن رزمگه داد مردی بداد
چوآتش در آن فیل گوشان فتاد
یکی را کمر بند بگرفت خوار
برآورد اندر صف کارزار
چنان بر زمین زد که اندام وی
فرو ریخت مهره چو بگسست پی
یکی را زپس یال بگرفت و گوش
برآورد و زد بر زمین با خروش
یکی رابه بال ویکی را به مشت
یکی را به گرز و به زخم درشت
بکشت و در آن رزمگه توده کرد
به مغز وبه خون،خاک آلوده کرد
زکردار او خیره مانده سپاه
همه آفرین خوان بدان رزمخواه
نگه کرد تا خسرو آن سپاه
کجا برفرازد درفش وکلاه
چو دیدش به جنگ اندر آمد به تنگ
که بد نیزه جان ستانش به چنگ
بزد تند برکوهه زینش به بر
کزآن کوشه دیگر آمد به در
دو زانوش برکوهه زین بدوخت
روانش به نوک سنان برفروخت
چو کشته شد آن شهریار رمه
سپه هر چه ماندند با دمدمه
گریزان به بیشه نهادند روی
روان تیره و با غم و گفتگوی
زشمشیر آن شیرمردان کین
تهی گشت از آن فیل گوشان زمین
به تاراج بستند از آن پس کمر
چه گردان و چه مهتر نامور
فراوان بت خوب رخ یافتند
به جستن چو رفتند و بشتافتند
بسی گوهر و زر وتاج وکمر
همان پیل واسبان با زین وبر
زهرگونه آلات گستردنی
ببردند چندان که بد بردنی
از آن پس به دریا نهادند روی
همه با دل شادمان بزم جوی
پی او گوان ویلان دلیر
سراسر در و دشت و دریا کنار
سراپرده و خیمه زد نامدار
شه فیل گوشان چوآگاه شد
که هامون پر از اسب و خرگاه شد
سپه برنشاند وبزد بوق و کوس
زمانه شد از گرد چون آبنوس
سپاهی کز آسیب ایشان زمین
بلرزید مانند دریای چین
جزیره بشد جنب جنبان زتاب
تو گفتی همی غرقه گردد زآب
یلانشان به کردار دیو سفید
دمان همچو بر چرخ گردنده شید
به آورد ایران سپاه آمدند
بسیچیده و رزمخواه آمدند
سپهبد چو گرد سپه دید گفت
که امروز مردی نشاید نهفت
مرا گر جهاندار یزدان پاک
بدین مرز و این بوم سازد هلاک
نمیرم همانا به جای دگر
نگردد مرا زندگی بیشتر
نیامد به دلش اندرون ترس و بیم
بفرمود کردن سپه را دو نیم
یکی نیمه در راه دریا بداشت
دگر نیمه بر روی دشمن گماشت
بدان تا که از دشمن بد گمان
سپاهی نیاید ز راه نهان
خود اندر برابر صفی برکشید
بدان سان که از مردی او سزید
به گردان لشکر چنین گفت شیر
که ای نامداران گرد و دلیر
سپه چون به تنگ اندرآید نخست
بباید به تیر وکمان دست جست
چو از تیر تان ترکش آید تهی
سوی نیزه آرید دست مهی
به نیزه چو از جایشان برکنید
سوی خنجر و گرز دست افکنید
دگر روز،شمشیر زهر آبدار
برآرید ازین فیل گوشان دمار
بگفت این و برخاست مانند گرد
سوی دشمن خیره آهنگ کرد
به دست اندرون آهنین نیزه ای
به پای ایستاده ابا فرهی
به تیزی برآمد به جای نشست
به کردار باد دمنده بجست
بن نیزه زد از هوا بر زمین
زبالا چو باد اندر آمد به زین
ابا جوشن و خود و ببر بیان
همان ترکش و خنجرش بر میان
گوان وبزرگان ایران زمین
گرفتند یکسر بروآفرین
نشستند بر باد پایان همه
چو بنشست براسب،شیر ورمه
همه تیر بر دست و بر زه،کمان
دل آکنده از کینه بدگمان
چوتنگ آمد از فیل گوشان سپاه
همی گرد پرخاش بر شد به ماه
فرامرز گردافکن شیر گیر
کمان بر زه و ترکشش پر زتیر
به چاچی کمان اندر آورد چنگ
زترکش برآهیخت تیره خدنگ
نهاد از بر چرخ و اندر کشید
زتیرش همی آتش آمد پدید
چو سوفار در زه آمیختی
به چرخ اندرافکندش آهیختی
چو پیکان درون قبضه آورد سنگ
ببرد از رخ ماه و خورشید رنگ
گره شست آویخت زه باز کرد
خدنگ از بر چرخ پرواز کرد
بزد بر کمربند گرد دلیر
گذر کرد از او تیز پیکان تیر
برآمد به پهلوی گردی دگر
وز آن پهلوی دیگر آمد به سر
همه نامداران چو ابر بهار
ببارید تیر اندر آن کارزار
به هر تیر کز شستشان جسته شد
تن نامداران از آن خسته شد
چه خسته چه کشته شدی در زمان
روانش برون رفتی اندر زمان
زدشمن به تیر اندر آن کارزار
فکندند از آن بیشه پنجه هزار
فکندند وکشتند در دشت کین
که دریای خون گشت روی زمین
چواز تیر بر دشمن آمد شکست
سوی نیزه بردند آنگاه دست
سپاه اندر آمد به نیزه چو کوه
از ایشان بشد فیل گوشان ستوه
زنیزه شد آوردگه نیستان
همان روی کشور زخون،می ستان
سپهدار بگرفت نیزه به دست
به جنگ اندرآمد چو یک پیل مست
هرآنگه که او نیزه بگذاردی
سپه را چنان تنگ بفشاردی
چونیزه بر سینه یک زدی
زپشت دگر کس همی سر زدی
همه باز از ایشان یکان و دوگان
به زین در ربودی به نوک سنان
چو مرغان فکندند بر باب زن
برافراختی اندرآن انجمن
یکی فیل گوشی چو باد دمان
بیامد به تندی بر پهلوان
سنان برتن پهلوان کرد راست
خروشان تو گفتی یکی اژدهاست
به دل گفت شیرژیان پهلوان
که آمد روانم همی را زمان
چوتنگ اندر آمد بر شیرمرد
یکی حمله آورد با دار و برد
بزد نیزه ای بر بر روشنش
بدرید در بر همه جوشنش
زره بود زیرش سنان بربتافت
تن روشنش زان گزندی نیافت
سپهبد برآورد یک تیغ سخت
بزد نیزه اش را که شد لخت لخت
برآورد گرز گران نره دیو
درافکند بر چرخ گردان غریو
برآورد و بنمود حمله به شیر
سپر برسرآورد گرد دلیر
سپر بر سر پهلوان گشت خرد
سپهبد به شمشیر کین دست برد
کشید از میانش یکی تیغ تیز
برآورد از جان او رستخیز
چنان زد که یک نیمه از اسب ودیو
بماند و دگر نیمه بد در غریو
چو او کشته شد جوشن زابلی
بپوشید با خنجر کابلی
بیامد گرازان به دشت نبرد
دگر باره آهنگ آورد کرد
در آن رزمگه داد مردی بداد
چوآتش در آن فیل گوشان فتاد
یکی را کمر بند بگرفت خوار
برآورد اندر صف کارزار
چنان بر زمین زد که اندام وی
فرو ریخت مهره چو بگسست پی
یکی را زپس یال بگرفت و گوش
برآورد و زد بر زمین با خروش
یکی رابه بال ویکی را به مشت
یکی را به گرز و به زخم درشت
بکشت و در آن رزمگه توده کرد
به مغز وبه خون،خاک آلوده کرد
زکردار او خیره مانده سپاه
همه آفرین خوان بدان رزمخواه
نگه کرد تا خسرو آن سپاه
کجا برفرازد درفش وکلاه
چو دیدش به جنگ اندر آمد به تنگ
که بد نیزه جان ستانش به چنگ
بزد تند برکوهه زینش به بر
کزآن کوشه دیگر آمد به در
دو زانوش برکوهه زین بدوخت
روانش به نوک سنان برفروخت
چو کشته شد آن شهریار رمه
سپه هر چه ماندند با دمدمه
گریزان به بیشه نهادند روی
روان تیره و با غم و گفتگوی
زشمشیر آن شیرمردان کین
تهی گشت از آن فیل گوشان زمین
به تاراج بستند از آن پس کمر
چه گردان و چه مهتر نامور
فراوان بت خوب رخ یافتند
به جستن چو رفتند و بشتافتند
بسی گوهر و زر وتاج وکمر
همان پیل واسبان با زین وبر
زهرگونه آلات گستردنی
ببردند چندان که بد بردنی
از آن پس به دریا نهادند روی
همه با دل شادمان بزم جوی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۹ - رسیدن فرامرز به نخجیر برهمن و سئوال کردن
چو بگذشت یک ماه دیگر چنین
رسیدند نزدیک خاور زمین
جزیره پدید آمد از دورجای
زملاح پرسید آن پاک رای
چه جایست گفتش بدان خرمی
کزو تازه گردد دل آدمی
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که از روی بیشی بدان در مگرد
تو این را مقام برهمن شناس
به دانش گشاده دل با سپاس
گروهی همه پاک و یزدان پرست
نشسته کنون چون کسی زیردست
همه کارشان دانش و نیکوییست
به دانایی و رادی و فرهیست
همیشه زیزدان بودشان سخن
به هر جای بر انجمن انجمن
خورش کم کنند آنچه آید به کار
زبیخ گیا باشد ومیوه دار
به ماهی بسازند روزی خورش
روانشان به دانش کند پرورش
زنا آمده کار و نگذشته هم
زچیزی که خواهد بدن بیش و کم
زهرچه بپرسی دهند آگهی
زبانشان به پاسخ نبینی تهی
چو بشنید مرد جوان این سخن
پسند آمدش گفت مرد کهن
بدو گفت ما را بباید شدن
به نزدیک ایشان زمانی بدن
بپرسیم گفتار و هم بشنویم
درآن مرز،یک چند هم بغنویم
مگر بهره یابیم از پندشان
نیوشیم گفتار دلبندشان
چو ملاح گفت و سپهبد شنود
روان کرد کشتی بدان مرز زود
چو تنگ اندرآمد به هامون سپاه
برهمن خبر یافت آمد به راه
به ساحل چوآمد یل پهلوان
ابا هرکه بودند پیر جوان
برهمن همه پیشباز آمدند
پذیره به رسم نماز آمدند
ستایش نمودند و پوزش بسی
برآن چهره دلفروزش بسی
بگفتند کای گرد خورشید چهر
جهانگیر و گردنکش و پر زمهر
زیزدانت باد آفرین و درود
زنیکویی مهتری تار و پود
همین بوم و بر برتو فرخنده باد
همه دشمنان پیش تو بنده باد
خنک این جزیره به فرتو شیر
برهمن نگردد زروی تو سیر
که خشنود گردد زما مرد گرد
که چنگ یلان دارد و دستبرد
زدرویشی خویش یک سو شویم
زراه تکلف بی آهو شویم
اگر سوی ما شب گذاری رواست
که داننده راز هرکس خداست
پذیرفت ازیشان سپهبد،سپاس
چنین گفت با مرد یزدان شناس
به یزدان سپاس ای خردمند مرد
کزآن پس که دیدم بسی رنج و درد
مرا بخت فرخ بدین داد دست
که دیدم رخ مرد یزدان پرست
سپاس شما بر من این مایه بس
نباید که باشد زما رنجه کس
از آن پس بفرمود پرده سرای
کشیدند بر دشت فرخنده جای
سپهبد بر او به زانو نشست
گشاده دل و دست کرده به بست
بیامد برهمن نشست او برش
گیا بسته بر خویش و چشم و سرش
رسیدند نزدیک خاور زمین
جزیره پدید آمد از دورجای
زملاح پرسید آن پاک رای
چه جایست گفتش بدان خرمی
کزو تازه گردد دل آدمی
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که از روی بیشی بدان در مگرد
تو این را مقام برهمن شناس
به دانش گشاده دل با سپاس
گروهی همه پاک و یزدان پرست
نشسته کنون چون کسی زیردست
همه کارشان دانش و نیکوییست
به دانایی و رادی و فرهیست
همیشه زیزدان بودشان سخن
به هر جای بر انجمن انجمن
خورش کم کنند آنچه آید به کار
زبیخ گیا باشد ومیوه دار
به ماهی بسازند روزی خورش
روانشان به دانش کند پرورش
زنا آمده کار و نگذشته هم
زچیزی که خواهد بدن بیش و کم
زهرچه بپرسی دهند آگهی
زبانشان به پاسخ نبینی تهی
چو بشنید مرد جوان این سخن
پسند آمدش گفت مرد کهن
بدو گفت ما را بباید شدن
به نزدیک ایشان زمانی بدن
بپرسیم گفتار و هم بشنویم
درآن مرز،یک چند هم بغنویم
مگر بهره یابیم از پندشان
نیوشیم گفتار دلبندشان
چو ملاح گفت و سپهبد شنود
روان کرد کشتی بدان مرز زود
چو تنگ اندرآمد به هامون سپاه
برهمن خبر یافت آمد به راه
به ساحل چوآمد یل پهلوان
ابا هرکه بودند پیر جوان
برهمن همه پیشباز آمدند
پذیره به رسم نماز آمدند
ستایش نمودند و پوزش بسی
برآن چهره دلفروزش بسی
بگفتند کای گرد خورشید چهر
جهانگیر و گردنکش و پر زمهر
زیزدانت باد آفرین و درود
زنیکویی مهتری تار و پود
همین بوم و بر برتو فرخنده باد
همه دشمنان پیش تو بنده باد
خنک این جزیره به فرتو شیر
برهمن نگردد زروی تو سیر
که خشنود گردد زما مرد گرد
که چنگ یلان دارد و دستبرد
زدرویشی خویش یک سو شویم
زراه تکلف بی آهو شویم
اگر سوی ما شب گذاری رواست
که داننده راز هرکس خداست
پذیرفت ازیشان سپهبد،سپاس
چنین گفت با مرد یزدان شناس
به یزدان سپاس ای خردمند مرد
کزآن پس که دیدم بسی رنج و درد
مرا بخت فرخ بدین داد دست
که دیدم رخ مرد یزدان پرست
سپاس شما بر من این مایه بس
نباید که باشد زما رنجه کس
از آن پس بفرمود پرده سرای
کشیدند بر دشت فرخنده جای
سپهبد بر او به زانو نشست
گشاده دل و دست کرده به بست
بیامد برهمن نشست او برش
گیا بسته بر خویش و چشم و سرش
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۰ - سئوال فرامرز از برهمن
زپیر جهاندیده پرسید و گفت
که ای پیر با دانش و هوش جفت
از این زندگانی چه دارید رای
برهنه شب و روز مانده به جای
نه خورد ونه خواب ونه آرام و کام
به بی کامی اندر بدن شادکام
چرا این همه رنج بر خود نهید
بدین گونه اکنون چه دارید امید
جهان پر زخوبی و پر خواسته
همه کارها گشته آراسته
چنین داد پاسخ برهمن بدوی
که ای مرد با دانش و خوب گوی
چنان دان که هر کو جهان را شناخت
درو جای آرام و بودن نساخت
جهان همچو خانیست بر رهگذر
خردمند از این خانه جوید حذر
هرآن کس که دل بندد اندر جهان
هشیوار خواند وی از ابلهان
فراز آورد گنج و هم خواسته
مرادش همه گردد آراسته
زناگه شبیخون به سر برش مرگ
بیارد نهد بر سرش تیره ترگ
زتختش سوی تیره خاک آورد
سر و تاجش اندر مغاک آورد
بماند دلش بسته این سرای
خرامش نیاید به نزد خدای
روانش بماند بدان تیرگی
همه ساله جانش پر از خیرگی
نه تن ماند آنجا نه گستردنی
نه آسایش و خورد واز خوردنی
خردمند،رنج اندرین کی برد
که بگذارد اینجا و خود بگذرد
برمرگ،درویش یا تاجور
یکی بود خواهد در این رهگذر
چه تن را همی داشت باید به رنج
به دانش بباید بیندوخت گنج
که چون بگذری زین سپنجی سرای
شود دستگیرت به نزد خدای
سبکبار شو تا توانی برید
ره دور و آسان به منزل رسید
برهمن چو این در معنی بسفت
رخ پهلوان همچو گل برشکفت
که ای پیر با دانش و هوش جفت
از این زندگانی چه دارید رای
برهنه شب و روز مانده به جای
نه خورد ونه خواب ونه آرام و کام
به بی کامی اندر بدن شادکام
چرا این همه رنج بر خود نهید
بدین گونه اکنون چه دارید امید
جهان پر زخوبی و پر خواسته
همه کارها گشته آراسته
چنین داد پاسخ برهمن بدوی
که ای مرد با دانش و خوب گوی
چنان دان که هر کو جهان را شناخت
درو جای آرام و بودن نساخت
جهان همچو خانیست بر رهگذر
خردمند از این خانه جوید حذر
هرآن کس که دل بندد اندر جهان
هشیوار خواند وی از ابلهان
فراز آورد گنج و هم خواسته
مرادش همه گردد آراسته
زناگه شبیخون به سر برش مرگ
بیارد نهد بر سرش تیره ترگ
زتختش سوی تیره خاک آورد
سر و تاجش اندر مغاک آورد
بماند دلش بسته این سرای
خرامش نیاید به نزد خدای
روانش بماند بدان تیرگی
همه ساله جانش پر از خیرگی
نه تن ماند آنجا نه گستردنی
نه آسایش و خورد واز خوردنی
خردمند،رنج اندرین کی برد
که بگذارد اینجا و خود بگذرد
برمرگ،درویش یا تاجور
یکی بود خواهد در این رهگذر
چه تن را همی داشت باید به رنج
به دانش بباید بیندوخت گنج
که چون بگذری زین سپنجی سرای
شود دستگیرت به نزد خدای
سبکبار شو تا توانی برید
ره دور و آسان به منزل رسید
برهمن چو این در معنی بسفت
رخ پهلوان همچو گل برشکفت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۱ - سئوال دوم فرامرز از برهمن
دگر گفت کای مرد پاکیزه رای
مرا سون دانش یکی ره نمای
به گیتی چه نیکوست نزد خرد
که دانا بدان جان همی پرورد
همان بد به گیتی چه چیز است نیز
کجا با خرد باشد اندر ستیز
برهمن بدو گفت کای هوشیار
چو پاسخ بیابی زمن گوش دار
نکویی،پرستیدن دادگر
جز او را مدان پادشاهی دگر
ازو دان شب وروز و رخشنده ماه
بزرگی و فیروزی و دستگاه
چنان دان که بی امر یزدان پاک
نه آب و نه آتش نه باد ونه خاک
به سوزندگی وبه سازندگی
بدو بر بکردند یکبارگی
ندارند با کام خود دسترس
به فرمان اویند جاوید و بس
چه او را بخوانی بدان سان که اوست
تو را از پرسیدنش بس نکوست
پرسیدن او بگویم تو را
روان از بدی ها بشویم تو را
زیزدان بیندیش و روز شمار
زپادافره دوزخش بیم دار
زکاری که خوشنودی ایزد است
از آن رخ متاب ای که آنت بهست
نگهدار دین باش و جویای دین
زدیندار بر دل مدار هیچ کین
چو بر کام باشد تو را دسترس
میازار از آن پس دل هیچ کس
ابا نیکمردان،سخن نرم گوی
به گفتن،ره شرم و آزرم جوی
به دل،نیکویی دار و زفتی مکن
ابا دیو وارونه جفتی مکن
که زفتی زداد خداوند نیست
جهاندار از این کار خرسند نیست
هرآنگه که نیکی کنی با کسی
مکن یاد از کار نیکی بسی
که از گفتنت دل شکسته شود
در نیکویی بر تو بسته شود
زبان را زگفتار بد بند کن
دل ودیده سوی خردمند کن
زگفتار نیکو گریزان مشو
به ناکامی اندر غریوان مشو
چو کارتو ناید به کام تو راست
برآن رو که فرمان و امر خداست
کجا آفریننده گرم و سرد
جهان را نه برآرزوی تو کرد
زنیکو هر آنچت جهاندار داد
همی باش خشنود و خرسند وشاد
زخرسندی،ایزدت بیشی دهد
دلت را چو باشکر خویشی دهد
وزو دار پیوسته شکر وسپاس
همیشه همی باش اندر هراس
همان چون رسیدی زیزدان به کام
برآمد تو را گنج و خوبی ونام
ببخش و بخور دیگرت خود دهد
یکی را جهان آفرین صد دهد
به دل،مهربان و به کف،راد باش
زغم خوردن گیتی آزاد باش
به بی کامی کس مشو شادمان
که نزدیک تو راه دارد همان
زبدها بیندیش و مپسند بد
که گردی پشیمان تو نزد خرد
دروغ از بنه هیچ گونه مگوی
که تیره شود در جهان آبروی
به هرکار در راستی پیشه کن
مگردان زبان را به کج در سخن
ز رشک و حسد جاودان دور باش
به آزادی از دهر کن نام فاش
حسد چیره رشک آورد دل گسل
بود نزد نیکان همیشه خجل
زدور حسد مرد پرهیز جوی
سخن نزد او از بنه خود مگوی
دلت را به گفتار بد گوش دار
ولیکن به کردار خود هوش دار
به جای تو آن کس که جوید بدی
تو با او مکن بد اگر بخردی
گرت دست باشد نکویی نمای
که نیکی برآید به نزد خدای
گراو بدکند پس توهم بدکنی
بر نیک مردی به چاه افکنی
چو نزد تواز نیک و بد فرق نیست
بدان رای و دانش بباید گریست
کم آزاری از هرچه جویی بهست
کم آزار بر مهتران هم مهست
به هنگام خشم ار ببخشی گناه
پسندیده تر زان مدان هیچ راه
ازین گونه چندان که گویم سخن
زگفتار،یک شمه ناید به بن
زپیر جهان دیده می نوش پند
دل اندر فریب زمانه مبند
که گیتی نماند به کس جاودان
همان به که رادی بود در میان
چو گفت برهمن به پایان رسید
دل پهلوان از خرد بردمید
بسی آفرین کرد بر برهمن
ستایش نمودش در آن انجمن
که یزدان زداننده خوشنود باد
همه مزد او نیکویی ها دهاد
بیاسود جانم زگفتار تو
دلم گشت تازه به دیدارتو
فراوان زیاقوت و در و گهر
هم ا زجامه و اسب وهم سیم وزر
سپهبد به گنجور گفتا بیار
بدان تا ببخشد به آموزگار
چو آورد دانا نپذرفت ازوی
بدو گفت کای مهتر رزمجوی
برهمن به این ها ندارد نیاز
به دینار و گوهر نیاید فراز
اگرمن بدین آرزو دارمی
جهان را به گوهر بانبارمی
همه کوهساران ما این بود
مرا دل زدینار،پرکین بود
خرد گر به دینار بسته شود
دل از کام و امید خسته شود
زیزدان بدین بازماند دلم
پس آنگاه دل را زتن بگسلم
ازآن پس برآمد به جای نشست
ابا او سپهدار،دستش به دست
به دریا کنار وبه هامون و کوه
بسی گشت تا شد زگشتن ستوه
یکایک نمودش همه دشت ودر
پر از لعل و یاقوت و در و گهر
شگفت آمدش پهلوان کان بدید
پر اندیشه لب را به دندان گزید
از آنجا بیامد سوی بارگاه
سخن گفت با موبدان و سپاه
چو بنشست در بارگه نامور
برهمن بیاورد با خویش بر
سپهدار برتختش بنشاختش
زخوبی بسی آفرین ساختش
مرا سون دانش یکی ره نمای
به گیتی چه نیکوست نزد خرد
که دانا بدان جان همی پرورد
همان بد به گیتی چه چیز است نیز
کجا با خرد باشد اندر ستیز
برهمن بدو گفت کای هوشیار
چو پاسخ بیابی زمن گوش دار
نکویی،پرستیدن دادگر
جز او را مدان پادشاهی دگر
ازو دان شب وروز و رخشنده ماه
بزرگی و فیروزی و دستگاه
چنان دان که بی امر یزدان پاک
نه آب و نه آتش نه باد ونه خاک
به سوزندگی وبه سازندگی
بدو بر بکردند یکبارگی
ندارند با کام خود دسترس
به فرمان اویند جاوید و بس
چه او را بخوانی بدان سان که اوست
تو را از پرسیدنش بس نکوست
پرسیدن او بگویم تو را
روان از بدی ها بشویم تو را
زیزدان بیندیش و روز شمار
زپادافره دوزخش بیم دار
زکاری که خوشنودی ایزد است
از آن رخ متاب ای که آنت بهست
نگهدار دین باش و جویای دین
زدیندار بر دل مدار هیچ کین
چو بر کام باشد تو را دسترس
میازار از آن پس دل هیچ کس
ابا نیکمردان،سخن نرم گوی
به گفتن،ره شرم و آزرم جوی
به دل،نیکویی دار و زفتی مکن
ابا دیو وارونه جفتی مکن
که زفتی زداد خداوند نیست
جهاندار از این کار خرسند نیست
هرآنگه که نیکی کنی با کسی
مکن یاد از کار نیکی بسی
که از گفتنت دل شکسته شود
در نیکویی بر تو بسته شود
زبان را زگفتار بد بند کن
دل ودیده سوی خردمند کن
زگفتار نیکو گریزان مشو
به ناکامی اندر غریوان مشو
چو کارتو ناید به کام تو راست
برآن رو که فرمان و امر خداست
کجا آفریننده گرم و سرد
جهان را نه برآرزوی تو کرد
زنیکو هر آنچت جهاندار داد
همی باش خشنود و خرسند وشاد
زخرسندی،ایزدت بیشی دهد
دلت را چو باشکر خویشی دهد
وزو دار پیوسته شکر وسپاس
همیشه همی باش اندر هراس
همان چون رسیدی زیزدان به کام
برآمد تو را گنج و خوبی ونام
ببخش و بخور دیگرت خود دهد
یکی را جهان آفرین صد دهد
به دل،مهربان و به کف،راد باش
زغم خوردن گیتی آزاد باش
به بی کامی کس مشو شادمان
که نزدیک تو راه دارد همان
زبدها بیندیش و مپسند بد
که گردی پشیمان تو نزد خرد
دروغ از بنه هیچ گونه مگوی
که تیره شود در جهان آبروی
به هرکار در راستی پیشه کن
مگردان زبان را به کج در سخن
ز رشک و حسد جاودان دور باش
به آزادی از دهر کن نام فاش
حسد چیره رشک آورد دل گسل
بود نزد نیکان همیشه خجل
زدور حسد مرد پرهیز جوی
سخن نزد او از بنه خود مگوی
دلت را به گفتار بد گوش دار
ولیکن به کردار خود هوش دار
به جای تو آن کس که جوید بدی
تو با او مکن بد اگر بخردی
گرت دست باشد نکویی نمای
که نیکی برآید به نزد خدای
گراو بدکند پس توهم بدکنی
بر نیک مردی به چاه افکنی
چو نزد تواز نیک و بد فرق نیست
بدان رای و دانش بباید گریست
کم آزاری از هرچه جویی بهست
کم آزار بر مهتران هم مهست
به هنگام خشم ار ببخشی گناه
پسندیده تر زان مدان هیچ راه
ازین گونه چندان که گویم سخن
زگفتار،یک شمه ناید به بن
زپیر جهان دیده می نوش پند
دل اندر فریب زمانه مبند
که گیتی نماند به کس جاودان
همان به که رادی بود در میان
چو گفت برهمن به پایان رسید
دل پهلوان از خرد بردمید
بسی آفرین کرد بر برهمن
ستایش نمودش در آن انجمن
که یزدان زداننده خوشنود باد
همه مزد او نیکویی ها دهاد
بیاسود جانم زگفتار تو
دلم گشت تازه به دیدارتو
فراوان زیاقوت و در و گهر
هم ا زجامه و اسب وهم سیم وزر
سپهبد به گنجور گفتا بیار
بدان تا ببخشد به آموزگار
چو آورد دانا نپذرفت ازوی
بدو گفت کای مهتر رزمجوی
برهمن به این ها ندارد نیاز
به دینار و گوهر نیاید فراز
اگرمن بدین آرزو دارمی
جهان را به گوهر بانبارمی
همه کوهساران ما این بود
مرا دل زدینار،پرکین بود
خرد گر به دینار بسته شود
دل از کام و امید خسته شود
زیزدان بدین بازماند دلم
پس آنگاه دل را زتن بگسلم
ازآن پس برآمد به جای نشست
ابا او سپهدار،دستش به دست
به دریا کنار وبه هامون و کوه
بسی گشت تا شد زگشتن ستوه
یکایک نمودش همه دشت ودر
پر از لعل و یاقوت و در و گهر
شگفت آمدش پهلوان کان بدید
پر اندیشه لب را به دندان گزید
از آنجا بیامد سوی بارگاه
سخن گفت با موبدان و سپاه
چو بنشست در بارگه نامور
برهمن بیاورد با خویش بر
سپهدار برتختش بنشاختش
زخوبی بسی آفرین ساختش
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۲ - سئوال سوم فرامرز از برهمن
بپرسید دیگر زیزدان پرست
که ای مرد با دانش نیک دست
چه چیز است دیگر به هر کار او
خرد رنجه گردد روان تیره رو
بدو گفت کز کار و کردار دیو
روان،تیره گردد خرد پرغریو
کدامست گفتش که دیو پلید
ازو رنج وسختی بباید کشید
چنین داد پاسخ که ده دیو زشت
که شان دوزخ آمد نهاد و سرشت
از ایشان نخست آزمندی بود
که هر گز زبیشی همی نغنود
که هرچش دهی بیشتر بایدش
دمی سیری از خواسته نایدش
همه روزه باشد پر از درد وکین
گهی نزد آن و گهی نزد این
نه آرامش روز ونه خواب شب
زبهر درم،سال ومه در طلب
نه از گنج خود هیچ آسایشی
نه کس را بدو نیز آرامشی
نبیند درین گیتی از رنج،بر
به نادانی آرد زمانه به سر
دوم دیو دژخیم باشد نیاز
که بر چیز مردم فراز آورد
نه بخشایش آرد نه رحم آورد
اگر خود برادر بود ننگرد
روا دارد از بهر یک دانگ سیم
سری را بریدن به بی ترس و بیم
سیم دیو خشمست با دار وبرد
که او مرد،بی نام وبدکام کرد
چو او اسب در زیر زین آورد
تو گویی که با چرخ،کین آورد
نه آرام داند نه هوش و درنگ
شتاب آورد کینه کش چون پلنگ
نه نیکی شناسد نه پیدا کند
چوآتش زباد دمان نغنود
هرآن چیز کایدش در پیش دست
به هم بر زند همچو دیوانه مست
پس از کرده خود پشیمان شود
نکوهش کنندش غریوان شود
چهارم بود دیو دژخیم کین
که آواز آرد نهان در زمین
برآن دارد او سال ومه مرد را
که در دل کند با غم و درد را
که تا زنده باشد زغم،تنگدل
نداند کسی راز آن سنگدل
گه این را به بدنام رسواکند
گه آن را به زشتی تمنا کند
نه با مردمش یک زمان مردمی
نه از کار خویشش دمی خرمی
بداندیش و بیکار و بدخو بود
بدان شور وآن کین نه نیکو بود
دگر پنجمین اهریمن ناشناس
بتر زین همه خویش کامی شناس
که نیکی نداند چو پندش دهی
چو دیوانه باشد که بندش نهی
کند بد گمانش که نیکو بود
چه نیکی کند هرکه بدخو بود
نداند بد ونیک و نه گرم وسرد
نه زشتی و خوبی نه درمان ودرد
از آن خویش کامی،سرانجام کار
به کام عدو باشدش روزگار
ششم دیو را رشک دان ای پسر
که پیوسته پر درد دارد جگر
به هر چیز کو را درافتاد چشم
درآرد همی در درون کین و خشم
به دل گوید آن چیز کان مرد راست
چرا من ندارم ورا ناسزاست
شب وروز از این گونه باشد به جنگ
جهان بردل خویشتن کرده تنگ
سرانجام از این آشکار ونهان
نبیند زخود کمتر اندر جهان
زداد خداوند،خشنود نیست
کسی کو حسد جست بر سودنیست
بود دیو بدنام هفتم دروغ
به نزد خرد نبود او را فروغ
به گفتار،چربی نماید نخست
بدان سان که گویی مگر خویش توست
کند لابه و پویه و ریو و رنگ
که تا کام خویش از تو آرد به چنگ
تو را یک زمان شاد دارد به دل
تو آگه نه از کار آن دل گسل
چو کام خود از تو برآرد تمام
از آن پس نگوید تو را هیچ نام
دگر دیو هشتم سخن چینی است
کجا آن همه رای بددینی است
سخن چین بدگو مباد از بنه
که آن بدرگ وبد دل یک تنه
به گفتار خود تیره باشد چنان
که گوید چو من نیست اندر زمان
از آنجا حدیثی به آنجا برد
چوگوید همان بشنود بگذرد
خرابی پدید آید از کار او
پریشان کند خلق از گفتگو
ورا زین سخن هیچ مقصودنه
بجز رنج ازو هیچ موجود نه
نهم دیو دژخیم دان کاهلی
مکن کاهلی گر تو خود جاهلی
کجا کاهلی اصل بی کامی است
درو رنج و خواری بدنامی است
زکاهل چه آید بجز خورد وخواب
تنش خاکسار و دل اندر شتاب
همیشه زامید خود نا امید
دلش تیره و دیدگانش سفید
فتاده چو خاک از بر راه خوار
چو بی دست و پا مردم سوگوار
دهم دیو را ناسپاسی بود
که آن از ره ناشناسی بود
نباشد ورا هیچ اندر جهان
به جستن بود آشکار و نهان
زناگه فراز آیدش خواسته
شود کارش از هیچ آراسته
فرامش کند آفریننده را
کند کور،چشمان بیننده را
زدینار اندر دل آرد هراس
به یزدان شود ناگهان ناسپاس
بماند همه ساله در تیرگی
روان در پریشان و هم خیرگی
بدان سر نیارد زدانش برد
زیزدان همانا پریشان شود
که ای مرد با دانش نیک دست
چه چیز است دیگر به هر کار او
خرد رنجه گردد روان تیره رو
بدو گفت کز کار و کردار دیو
روان،تیره گردد خرد پرغریو
کدامست گفتش که دیو پلید
ازو رنج وسختی بباید کشید
چنین داد پاسخ که ده دیو زشت
که شان دوزخ آمد نهاد و سرشت
از ایشان نخست آزمندی بود
که هر گز زبیشی همی نغنود
که هرچش دهی بیشتر بایدش
دمی سیری از خواسته نایدش
همه روزه باشد پر از درد وکین
گهی نزد آن و گهی نزد این
نه آرامش روز ونه خواب شب
زبهر درم،سال ومه در طلب
نه از گنج خود هیچ آسایشی
نه کس را بدو نیز آرامشی
نبیند درین گیتی از رنج،بر
به نادانی آرد زمانه به سر
دوم دیو دژخیم باشد نیاز
که بر چیز مردم فراز آورد
نه بخشایش آرد نه رحم آورد
اگر خود برادر بود ننگرد
روا دارد از بهر یک دانگ سیم
سری را بریدن به بی ترس و بیم
سیم دیو خشمست با دار وبرد
که او مرد،بی نام وبدکام کرد
چو او اسب در زیر زین آورد
تو گویی که با چرخ،کین آورد
نه آرام داند نه هوش و درنگ
شتاب آورد کینه کش چون پلنگ
نه نیکی شناسد نه پیدا کند
چوآتش زباد دمان نغنود
هرآن چیز کایدش در پیش دست
به هم بر زند همچو دیوانه مست
پس از کرده خود پشیمان شود
نکوهش کنندش غریوان شود
چهارم بود دیو دژخیم کین
که آواز آرد نهان در زمین
برآن دارد او سال ومه مرد را
که در دل کند با غم و درد را
که تا زنده باشد زغم،تنگدل
نداند کسی راز آن سنگدل
گه این را به بدنام رسواکند
گه آن را به زشتی تمنا کند
نه با مردمش یک زمان مردمی
نه از کار خویشش دمی خرمی
بداندیش و بیکار و بدخو بود
بدان شور وآن کین نه نیکو بود
دگر پنجمین اهریمن ناشناس
بتر زین همه خویش کامی شناس
که نیکی نداند چو پندش دهی
چو دیوانه باشد که بندش نهی
کند بد گمانش که نیکو بود
چه نیکی کند هرکه بدخو بود
نداند بد ونیک و نه گرم وسرد
نه زشتی و خوبی نه درمان ودرد
از آن خویش کامی،سرانجام کار
به کام عدو باشدش روزگار
ششم دیو را رشک دان ای پسر
که پیوسته پر درد دارد جگر
به هر چیز کو را درافتاد چشم
درآرد همی در درون کین و خشم
به دل گوید آن چیز کان مرد راست
چرا من ندارم ورا ناسزاست
شب وروز از این گونه باشد به جنگ
جهان بردل خویشتن کرده تنگ
سرانجام از این آشکار ونهان
نبیند زخود کمتر اندر جهان
زداد خداوند،خشنود نیست
کسی کو حسد جست بر سودنیست
بود دیو بدنام هفتم دروغ
به نزد خرد نبود او را فروغ
به گفتار،چربی نماید نخست
بدان سان که گویی مگر خویش توست
کند لابه و پویه و ریو و رنگ
که تا کام خویش از تو آرد به چنگ
تو را یک زمان شاد دارد به دل
تو آگه نه از کار آن دل گسل
چو کام خود از تو برآرد تمام
از آن پس نگوید تو را هیچ نام
دگر دیو هشتم سخن چینی است
کجا آن همه رای بددینی است
سخن چین بدگو مباد از بنه
که آن بدرگ وبد دل یک تنه
به گفتار خود تیره باشد چنان
که گوید چو من نیست اندر زمان
از آنجا حدیثی به آنجا برد
چوگوید همان بشنود بگذرد
خرابی پدید آید از کار او
پریشان کند خلق از گفتگو
ورا زین سخن هیچ مقصودنه
بجز رنج ازو هیچ موجود نه
نهم دیو دژخیم دان کاهلی
مکن کاهلی گر تو خود جاهلی
کجا کاهلی اصل بی کامی است
درو رنج و خواری بدنامی است
زکاهل چه آید بجز خورد وخواب
تنش خاکسار و دل اندر شتاب
همیشه زامید خود نا امید
دلش تیره و دیدگانش سفید
فتاده چو خاک از بر راه خوار
چو بی دست و پا مردم سوگوار
دهم دیو را ناسپاسی بود
که آن از ره ناشناسی بود
نباشد ورا هیچ اندر جهان
به جستن بود آشکار و نهان
زناگه فراز آیدش خواسته
شود کارش از هیچ آراسته
فرامش کند آفریننده را
کند کور،چشمان بیننده را
زدینار اندر دل آرد هراس
به یزدان شود ناگهان ناسپاس
بماند همه ساله در تیرگی
روان در پریشان و هم خیرگی
بدان سر نیارد زدانش برد
زیزدان همانا پریشان شود
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۳ - سئوال چهارم فرامرز از برهمن
سپهبد چو بشنید گفتار او
به دل خرم از کار و دیدار او
دگر گفت کای پیر دانش پژوه
چه چیز است نیکو میان گروه
کزو دل بود تازه و شادمان
پسندیده نزد خدا باشد آن
چنین گفت کان شش فرشته بود
که از نور یزدان سرشته بود
نخستین ازو داد و انصاف دان
که باشد خردمند از او شادمان
کلید در کام،دادست و بس
به بیداد هرگز مزن یک نفس
زخود دادن بهره نیک وبد
به از هرچه گویی به نزد خرد
اگر داده باشی ای نامجوی
شوی بر همه آرزو کامجوی
ره رستگاری زدیو پلید
زکردار خوبی بیامد پدید
دوم ای هنرور دگر شرم دان
در خوبی وراه و آزرم دان
کجا شرم،بخشایش ایزدیست
زبی شرم و آرزم باید گریست
چو با شرم باشی و آهستگی
به آهستگی نیز شایستگی
تو را نزد دانا بود آبروی
بود پیش تو هرکسی راهجوی
ره پاک یزدان بود پیش تو
فروزنده دارد دل و کیش تو
سیم نیکخویی به از هرچه هست
که خوشخو بود بی گمان حق پرست
بود سال و مه خرم و تازه روی
دگر مردمان خوش به دیدار اوی
به جان،هرکسی دوستدارش بود
به هر نیک و بد غمگسارش بود
زهر کام دستش نماند تهی
به دوزخ نهد روزگار بهی
نکو خواه مردم بود روز وشب
به گفتار نیکو گشاده دو لب
نداند غم و رنج و اندوه ودرد
نه تیمار و اندیشه نه راه سرد
چهارم تو نیکی و رادی شناس
که رادی به یزدان بود باسپاس
زرادی فزونی و هم مهتریست
همه خوبی و نیکی و بهتریست
همه روزه خرم زکردار خود
پسندیده مردم پر خرد
جوان خردمند برتر منش
به گیتی زکس نشنود سرزنش
به هردو سرا خرم و نیک نام
زیزدان بیابد همه ناز و کام
به پنجم هنر،بردباری نکوست
چه با خویش وبیگانه دشمن چه دوست
کجا بردباری سر مردمیست
به نابرد باران بباید گریست
تو را در دل هرکسی جا کند
بر دوستانت دل آرا کند
خردمند پیروز با سنگ وهنگ
به نیک و بد خود شتاب ودرنگ
به هوش وبه اندیشه سنگ و رای
درآرد زمین و زمان زیر پای
هرآن آرزو کاندر آرد به دل
زامید هرگز نگردد خجل
ششم بهتر از پارسایی بدان
کزو نیکنامی بود جاودان
زبان و دل و دست و چشم از خرد
شناسا بگردد به کردار بد
نگوید بد و نیز بد نشنود
همیشه به گفتار بد نگرود
بدو نیک گیتی برش با خطر
نه دینار جوید نه در وگهر
همه روزه ترسان به گفتار زشت
به امید کز حق بیابد بهشت
به امید آمرزش کردگار
هراسان گذارد همه روزگار
همین است ای نامور پهلوان
که گفتم به نزد تو روشن روان
چو گفتار داننده آمد به بن
به پایان رسانید ز هر در سخن
فرامرز گفتا که شادان زئی
همیشه ابا نیکی و فرهی
برهمن از آن پس به پدرود کرد
فرامرز را گفت او سود کرد
به دل خرم از کار و دیدار او
دگر گفت کای پیر دانش پژوه
چه چیز است نیکو میان گروه
کزو دل بود تازه و شادمان
پسندیده نزد خدا باشد آن
چنین گفت کان شش فرشته بود
که از نور یزدان سرشته بود
نخستین ازو داد و انصاف دان
که باشد خردمند از او شادمان
کلید در کام،دادست و بس
به بیداد هرگز مزن یک نفس
زخود دادن بهره نیک وبد
به از هرچه گویی به نزد خرد
اگر داده باشی ای نامجوی
شوی بر همه آرزو کامجوی
ره رستگاری زدیو پلید
زکردار خوبی بیامد پدید
دوم ای هنرور دگر شرم دان
در خوبی وراه و آزرم دان
کجا شرم،بخشایش ایزدیست
زبی شرم و آرزم باید گریست
چو با شرم باشی و آهستگی
به آهستگی نیز شایستگی
تو را نزد دانا بود آبروی
بود پیش تو هرکسی راهجوی
ره پاک یزدان بود پیش تو
فروزنده دارد دل و کیش تو
سیم نیکخویی به از هرچه هست
که خوشخو بود بی گمان حق پرست
بود سال و مه خرم و تازه روی
دگر مردمان خوش به دیدار اوی
به جان،هرکسی دوستدارش بود
به هر نیک و بد غمگسارش بود
زهر کام دستش نماند تهی
به دوزخ نهد روزگار بهی
نکو خواه مردم بود روز وشب
به گفتار نیکو گشاده دو لب
نداند غم و رنج و اندوه ودرد
نه تیمار و اندیشه نه راه سرد
چهارم تو نیکی و رادی شناس
که رادی به یزدان بود باسپاس
زرادی فزونی و هم مهتریست
همه خوبی و نیکی و بهتریست
همه روزه خرم زکردار خود
پسندیده مردم پر خرد
جوان خردمند برتر منش
به گیتی زکس نشنود سرزنش
به هردو سرا خرم و نیک نام
زیزدان بیابد همه ناز و کام
به پنجم هنر،بردباری نکوست
چه با خویش وبیگانه دشمن چه دوست
کجا بردباری سر مردمیست
به نابرد باران بباید گریست
تو را در دل هرکسی جا کند
بر دوستانت دل آرا کند
خردمند پیروز با سنگ وهنگ
به نیک و بد خود شتاب ودرنگ
به هوش وبه اندیشه سنگ و رای
درآرد زمین و زمان زیر پای
هرآن آرزو کاندر آرد به دل
زامید هرگز نگردد خجل
ششم بهتر از پارسایی بدان
کزو نیکنامی بود جاودان
زبان و دل و دست و چشم از خرد
شناسا بگردد به کردار بد
نگوید بد و نیز بد نشنود
همیشه به گفتار بد نگرود
بدو نیک گیتی برش با خطر
نه دینار جوید نه در وگهر
همه روزه ترسان به گفتار زشت
به امید کز حق بیابد بهشت
به امید آمرزش کردگار
هراسان گذارد همه روزگار
همین است ای نامور پهلوان
که گفتم به نزد تو روشن روان
چو گفتار داننده آمد به بن
به پایان رسانید ز هر در سخن
فرامرز گفتا که شادان زئی
همیشه ابا نیکی و فرهی
برهمن از آن پس به پدرود کرد
فرامرز را گفت او سود کرد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۴ - رفتن فرامرز به خاور زمین و کشتن مرغ را
چو چندی ببود اندر آن جایگاه
روان کرد بر راه دریا سپاه
به کشتی روان شد یل نامور
ابا نیک مردان زرین کمر
همی رفت چون باد بر روی آب
چو آتش سوی خاک،دل پر شتاب
شبانگه یکی کوه پیش آمدش
که بالا ز ده میل بیش آمدش
چو از تیره شب،روز،تاریک شد
سپهبد بدان کوه نزدیک شد
برافروخت سراز میان گروه
نگه کرد ناگاه بر روی کوه
یکی همچو خورشید چیزی بدید
که مانند آن چیز هرگز ندید
فروزنده ماننده آفتاب
بفرمود تا کشتی اندر شتاب
بدان جایگه راند ملاح پیر
بپرسید ازو مهتر شیرگیر
چه چیزست گفت اندرین تیره شب
به گفتار،ملاح بگشاد لب
بدو داد پاسخ که مرغیست این
نباشد به گیتی شگفتی چنین
درازی و پهناش باشد دو میل
گریزان ز چنگال او شیر و پیل
چو پرواز گیرد سوی آسمان
شود آسمان از دو پرش نهان
بلرزد ازآسیب پرشت سپهر
همان چشم او هست تابان چومهر
زبیمش بدین کشور و بوم ودشت
کس از مرغ و آهو نیاورد گذشت
نه مردم نه ببرونه پیل دلیر
نه نراژدها و نه غرنده شیر
نه پرنده مرغ و نه دیو و پری
سزدگر بزودی از او بگذری
از این هر چه آید برش بی گمان
به بالا در آید چو کوهی دمان
زروی زمین تیز بربایدش
به چنگال،کوهی چو کاه آیدش
زپستی سوی تیره ابرش برد
هم اندر هوایش به هم بردرد
سپهبد ببودآن شب آن جایگاه
چو بنمود خورشید رخشان کلاه
به پرواز بر رفت مرغ گران
زپهنای پرش سیه شد جهان
زبالا سوی کشتی آهنگ کرد
که برباید از روی دریا چو گرد
فرامرز چون مرغ زان گونه دید
برآشفت و یک نعره ای برکشید
کمان را به زه کرد گرد دلیر
چومرغ از هوا اندر آمد به زیر
خدنگ سیه پر جوشن گذار
کجا کوه ازو خواستی زینهار
نهاد ا زبر چرخ و بر زد گره
دهان خدنگش برآمد به زه
چو چپ راست شد راست آورد خم
شد ابروی چرخ ا زنهیبش دژم
چو با دوش،تنگ اندرآورد شست
چو ماهی خدنگش ز شستش بجست
بزد بر پر مرغ،تیر خدنگ
جهان کرد برمرغ پرنده تنگ
از او نیز بگذشت و پرواز کرد
تن مرغ،بی توش و بد ساز کرد
زبالا نگون گشت و آمد به زیر
بلرزید دریا و کوه از نفیر
بیفتاد مانند کوه سیاه
زدیدار او خیره گشته سپاه
زکشتی بیامد یل چیره دست
به دست اندرش تیغ،چون پیل مست
زدش تیغ بر بال تا پاره شد
چنان سهمگین مرغ،بیچاره شد
زمنقار و پرواز و چنگال او
هم از استخوان و بر و بال او
فراوان گزین کرد و با خود ببرد
به گنجور بسپرد چون برشمرد
هم از استخوان ها یکی تخت ساخت
زگردون گردان سرش برفراخت
مر آن تخت را پایه ها از بلور
برو بر نگاریده شیر و ستور
همان پیکر مرغ و ماهی برآن
زبیرون نگاریده اندر میان
زبالا نگارید شکل سپهر
همان پیکر ماه و ناهید و مهر
چو بهرام و مریخ و کیوان پیر
پدید آورید اندرو ناگزیر
نگارید مرتاج شاه زمین
جهاندار کیخسرو پاک دین
همان بزم و رزم و همان تاج و تخت
نشسته برو خسرو نیک بخت
بر تخت او رستم زال وسام
ابا پهلوانان ایران تمام
بدان سان نگارید آن پیش بین
کزو خیره گشتی بت آرای چین
همه میخ و چوبش بد از سیم ناب
نشانده درو در ولعل خوشاب
زیاقوت و فیروزه و سیم وزر
صدوبیست خروار بر باربر
زاسبان و پیلان و برگستوان
همان نیزه و تیغ از هندوان
ابا باج هندوستان سر به سر
فرستاد نزد شه نامور
چو بردند نزدیکی شهریار
چنان گنج با تخت گوهر نگار
بدان تخت پرمایه شاه زمین
بسی خرمی کرد و خواند آفرین
فراوان ستودش گو پیلتن
فرامرز یل نیز در انجمن
بیاراست آن تخت را شهریار
همان گنج و دیبای گوهرنگار
زهر گونه زربفت شاهنشهی
بیفزود با داد و با فرهی
درو چار منظر پدیدار کرد
به تدبیر واز رای هشیار کرد
که دروی دی وتیر ومهر وبهار
چو بنشستی آن خسرو نامدار
به دی مه بدی همچو فصل ربیع
پراز شکل خوب و ز رنگ بدیع
بدی مهر و ماه از خوشی چون بهشت
که فصل ربیع اندرو لاله کشت
بهاران،خود از خرمی بد چنان
که بردی ازو رشک،خرم جنان
همان گردش اختران اندرو
پدید آورید آن شه نیک خو
به هرکار،شه را که رای آمدی
به نیک وبد از وی به جای آمدی
شه پرمنش خسرو نیکنام
مرآن تخت را طاق دس کرد نام
شهان دلاور که بر تخت زر
به ایران زمین از پی یکدگر
نشستند به فر شاهنشهی
برآن تخت زیبای با فرهی
به اندازه خویشتن هرکسی
فزودی برآن نیکویی ها بسی
روان کرد بر راه دریا سپاه
به کشتی روان شد یل نامور
ابا نیک مردان زرین کمر
همی رفت چون باد بر روی آب
چو آتش سوی خاک،دل پر شتاب
شبانگه یکی کوه پیش آمدش
که بالا ز ده میل بیش آمدش
چو از تیره شب،روز،تاریک شد
سپهبد بدان کوه نزدیک شد
برافروخت سراز میان گروه
نگه کرد ناگاه بر روی کوه
یکی همچو خورشید چیزی بدید
که مانند آن چیز هرگز ندید
فروزنده ماننده آفتاب
بفرمود تا کشتی اندر شتاب
بدان جایگه راند ملاح پیر
بپرسید ازو مهتر شیرگیر
چه چیزست گفت اندرین تیره شب
به گفتار،ملاح بگشاد لب
بدو داد پاسخ که مرغیست این
نباشد به گیتی شگفتی چنین
درازی و پهناش باشد دو میل
گریزان ز چنگال او شیر و پیل
چو پرواز گیرد سوی آسمان
شود آسمان از دو پرش نهان
بلرزد ازآسیب پرشت سپهر
همان چشم او هست تابان چومهر
زبیمش بدین کشور و بوم ودشت
کس از مرغ و آهو نیاورد گذشت
نه مردم نه ببرونه پیل دلیر
نه نراژدها و نه غرنده شیر
نه پرنده مرغ و نه دیو و پری
سزدگر بزودی از او بگذری
از این هر چه آید برش بی گمان
به بالا در آید چو کوهی دمان
زروی زمین تیز بربایدش
به چنگال،کوهی چو کاه آیدش
زپستی سوی تیره ابرش برد
هم اندر هوایش به هم بردرد
سپهبد ببودآن شب آن جایگاه
چو بنمود خورشید رخشان کلاه
به پرواز بر رفت مرغ گران
زپهنای پرش سیه شد جهان
زبالا سوی کشتی آهنگ کرد
که برباید از روی دریا چو گرد
فرامرز چون مرغ زان گونه دید
برآشفت و یک نعره ای برکشید
کمان را به زه کرد گرد دلیر
چومرغ از هوا اندر آمد به زیر
خدنگ سیه پر جوشن گذار
کجا کوه ازو خواستی زینهار
نهاد ا زبر چرخ و بر زد گره
دهان خدنگش برآمد به زه
چو چپ راست شد راست آورد خم
شد ابروی چرخ ا زنهیبش دژم
چو با دوش،تنگ اندرآورد شست
چو ماهی خدنگش ز شستش بجست
بزد بر پر مرغ،تیر خدنگ
جهان کرد برمرغ پرنده تنگ
از او نیز بگذشت و پرواز کرد
تن مرغ،بی توش و بد ساز کرد
زبالا نگون گشت و آمد به زیر
بلرزید دریا و کوه از نفیر
بیفتاد مانند کوه سیاه
زدیدار او خیره گشته سپاه
زکشتی بیامد یل چیره دست
به دست اندرش تیغ،چون پیل مست
زدش تیغ بر بال تا پاره شد
چنان سهمگین مرغ،بیچاره شد
زمنقار و پرواز و چنگال او
هم از استخوان و بر و بال او
فراوان گزین کرد و با خود ببرد
به گنجور بسپرد چون برشمرد
هم از استخوان ها یکی تخت ساخت
زگردون گردان سرش برفراخت
مر آن تخت را پایه ها از بلور
برو بر نگاریده شیر و ستور
همان پیکر مرغ و ماهی برآن
زبیرون نگاریده اندر میان
زبالا نگارید شکل سپهر
همان پیکر ماه و ناهید و مهر
چو بهرام و مریخ و کیوان پیر
پدید آورید اندرو ناگزیر
نگارید مرتاج شاه زمین
جهاندار کیخسرو پاک دین
همان بزم و رزم و همان تاج و تخت
نشسته برو خسرو نیک بخت
بر تخت او رستم زال وسام
ابا پهلوانان ایران تمام
بدان سان نگارید آن پیش بین
کزو خیره گشتی بت آرای چین
همه میخ و چوبش بد از سیم ناب
نشانده درو در ولعل خوشاب
زیاقوت و فیروزه و سیم وزر
صدوبیست خروار بر باربر
زاسبان و پیلان و برگستوان
همان نیزه و تیغ از هندوان
ابا باج هندوستان سر به سر
فرستاد نزد شه نامور
چو بردند نزدیکی شهریار
چنان گنج با تخت گوهر نگار
بدان تخت پرمایه شاه زمین
بسی خرمی کرد و خواند آفرین
فراوان ستودش گو پیلتن
فرامرز یل نیز در انجمن
بیاراست آن تخت را شهریار
همان گنج و دیبای گوهرنگار
زهر گونه زربفت شاهنشهی
بیفزود با داد و با فرهی
درو چار منظر پدیدار کرد
به تدبیر واز رای هشیار کرد
که دروی دی وتیر ومهر وبهار
چو بنشستی آن خسرو نامدار
به دی مه بدی همچو فصل ربیع
پراز شکل خوب و ز رنگ بدیع
بدی مهر و ماه از خوشی چون بهشت
که فصل ربیع اندرو لاله کشت
بهاران،خود از خرمی بد چنان
که بردی ازو رشک،خرم جنان
همان گردش اختران اندرو
پدید آورید آن شه نیک خو
به هرکار،شه را که رای آمدی
به نیک وبد از وی به جای آمدی
شه پرمنش خسرو نیکنام
مرآن تخت را طاق دس کرد نام
شهان دلاور که بر تخت زر
به ایران زمین از پی یکدگر
نشستند به فر شاهنشهی
برآن تخت زیبای با فرهی
به اندازه خویشتن هرکسی
فزودی برآن نیکویی ها بسی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۵ - کشتن فرامرز،اژدها را
از آن پس فرامرز روشن روان
چو پرداخت از مرغ،آمد دوان
شب وروز کشتی همی راندند
جهان آفرین را همی خواندند
چو یک ماه راندند در روز وشب
جزیری بدیدند زیبا عجب
پرازآب و پر سبزه و پردرخت
نشستنگه مردم نیک بخت
درو بیکران مرغ و نخجیر و دد
فرامرز گردنکش پرخرد
زدریا برآمد سوی بیشه رفت
ابا مهتران روی بنهاد تفت
بفرمود تا از لب جویبار
بباشند با رامش و میگسار
ابا بربط و باده خوشگوار
نشستند خرم در آن مرغزار
به ناگه خروشی برآمد زدشت
بدان سان که از چرخ اخضر گذشت
دد ودام یکسر گریزان شدند
سپه جمله از بیم لرزان شدند
سپهبد بفرمود تا چند مرد
بسازند واز ره برآرند گرد
ببینند کان سهمگین نعره چیست
درآن بیشه آواز زان گونه چیست
برفتند ودیدند و بازآمدند
به نزد سپهبد فرازآمدند
بگفتند کای مهتر شیردل
دل از رامش و خرمی برگسل
که آمد یکی خیره سراژدها
کزو شیر جنگی نیابد رها
همی سوی بیشه گراید زکوه
شدست این جزیره زبانگش ستوه
گریزان شدستند از او دیو ودد
ازو بی گمان بر سپه بد رسد
فرامرز مست از می زابلی
نهاده برش دشنه کابلی
برش ریدکی ایستاده به پای
سرش پر نواهای تنبور ونای
کمانی به دست اندرش باسه تیر
سرافراز گردنکش و گردگیر
همانگه برآمد به جای نشست
برآن تیغ برنده بنهاد دست
کمان بستد و تیرهای خدنگ
که آید به نزد دد تیزچنگ
بدو نامداران درآویختند
همه شور و زاری برانگیختند
نه مرغست گفتند نراژدهاست
نه شیر است و نه پیل،کوه بلاست
که بر زخمشان اندر آری به زیر
تواین را مپندار چون مرغ و شیر
گر از دور بر تو دمد تیزدم
سهی قامتت را درآرد به خم
از این بوم بیرون بباید شدن
نشاید بر این بوم و بر دم زدن
به تندی به ایشان چنین گفت شیر
که ای مهربان مهتران دلیر
مرا گر به چنگال نر اژدها
جهان کرد خواهد تنم را رها
به پرهیز کی بازگردد زمن
چو یزدان چنین راند اختر به من
بگفت این و زان جا خروشان برفت
دل لشکر از بیم در بر بتفت
چو تنگ اندر آمد سوی اژدها
سیه مار تند اندر آمد زجای
یکی کوه غلطان زکوه سیاه
دمش بر سرکوه و سر سوی راه
درازی او بود یک قد میل
شکم زرد و تن تیره مانند نیل
ز دود دمش دشت و که تیره شد
جهان از تف وتاب او خیره شد
همی سوخت روی زمین را زتف
زدودش همه مرغزاران چو کف
زیک میل پیل ژیان را به دم
همی درکشیدی شکستی زهم
فرامرز یک نعره زد با خروش
همی اژدها را بدرید گوش
بیامد پس پشت نر اژدها
نهاد از بر چرخ،دام بلا
کشید و بینداخت تیر خدنگ
بزد بر قفای دد تیز چنگ
برون شد زسوی دگر تیر اوی
زجا اندر آمد دد تندخوی
رمید از سپهدار خنگ نبرد
بپیچید ازو جنگی شیرمرد
از آن پس برآورد تیر دگر
بزد بر ظفرگاه وشد کارگر
بغلطید در خاک،نعره زنان
به چنگال می کند کوه گران
دگر باره پور گو پیل تن
یکی تیر انداخت بر شوم تن
بزد بر میان دو چشمش چنان
که تیرش گذرکرد زو شد روان
بیفتاد بر جا و زو رفت هوش
تو گفتی نماندش به تن هیچ تو ش
یکی رود خون گشت از وی روان
وزآن پس فرامرز روشن روان
سوی اژدها رفت با تیغ تیز
به خنجر برآورد ازو رستخیز
به نیروی تیغ،آن یل نیک بخت
تن اژدها کرد پس لخت لخت
از آن جا جهان پهلوان سوی آب
روان شد به روشن روان با شتاب
سر و تن بشست و رخش بر زمین
نهاد و ثنا بر جهان آفرین
همی خواند آن گرد روشن روان
که ای خالق وداور مهربان
سپاس از تو دارم که داور تویی
به رنج و به سختیم یاور تویی
ایا برتر از جایگاه و نشان
تودادی مرا زور بر بدنشان
تو کردی از این اژدهای دمان
در فتح بر روی این ناتوان
از آن پس بیامد سوی بزمگاه
خود و پهلوانان ایران سپاه
ببود اندر آن بوم خرم سه ماه
شب وروز با رود و نخجیر وگاه
شگفتی در آنجا فراوان بدید
سپه را از آنجا فراتر کشید
همه کوه ویاقوت دید و بلور
از آن در دل هرکس افتاد شور
فراوان زیاقوت و لعل و گهر
ببردند گردان زرین کمر
چو پرداخت از مرغ،آمد دوان
شب وروز کشتی همی راندند
جهان آفرین را همی خواندند
چو یک ماه راندند در روز وشب
جزیری بدیدند زیبا عجب
پرازآب و پر سبزه و پردرخت
نشستنگه مردم نیک بخت
درو بیکران مرغ و نخجیر و دد
فرامرز گردنکش پرخرد
زدریا برآمد سوی بیشه رفت
ابا مهتران روی بنهاد تفت
بفرمود تا از لب جویبار
بباشند با رامش و میگسار
ابا بربط و باده خوشگوار
نشستند خرم در آن مرغزار
به ناگه خروشی برآمد زدشت
بدان سان که از چرخ اخضر گذشت
دد ودام یکسر گریزان شدند
سپه جمله از بیم لرزان شدند
سپهبد بفرمود تا چند مرد
بسازند واز ره برآرند گرد
ببینند کان سهمگین نعره چیست
درآن بیشه آواز زان گونه چیست
برفتند ودیدند و بازآمدند
به نزد سپهبد فرازآمدند
بگفتند کای مهتر شیردل
دل از رامش و خرمی برگسل
که آمد یکی خیره سراژدها
کزو شیر جنگی نیابد رها
همی سوی بیشه گراید زکوه
شدست این جزیره زبانگش ستوه
گریزان شدستند از او دیو ودد
ازو بی گمان بر سپه بد رسد
فرامرز مست از می زابلی
نهاده برش دشنه کابلی
برش ریدکی ایستاده به پای
سرش پر نواهای تنبور ونای
کمانی به دست اندرش باسه تیر
سرافراز گردنکش و گردگیر
همانگه برآمد به جای نشست
برآن تیغ برنده بنهاد دست
کمان بستد و تیرهای خدنگ
که آید به نزد دد تیزچنگ
بدو نامداران درآویختند
همه شور و زاری برانگیختند
نه مرغست گفتند نراژدهاست
نه شیر است و نه پیل،کوه بلاست
که بر زخمشان اندر آری به زیر
تواین را مپندار چون مرغ و شیر
گر از دور بر تو دمد تیزدم
سهی قامتت را درآرد به خم
از این بوم بیرون بباید شدن
نشاید بر این بوم و بر دم زدن
به تندی به ایشان چنین گفت شیر
که ای مهربان مهتران دلیر
مرا گر به چنگال نر اژدها
جهان کرد خواهد تنم را رها
به پرهیز کی بازگردد زمن
چو یزدان چنین راند اختر به من
بگفت این و زان جا خروشان برفت
دل لشکر از بیم در بر بتفت
چو تنگ اندر آمد سوی اژدها
سیه مار تند اندر آمد زجای
یکی کوه غلطان زکوه سیاه
دمش بر سرکوه و سر سوی راه
درازی او بود یک قد میل
شکم زرد و تن تیره مانند نیل
ز دود دمش دشت و که تیره شد
جهان از تف وتاب او خیره شد
همی سوخت روی زمین را زتف
زدودش همه مرغزاران چو کف
زیک میل پیل ژیان را به دم
همی درکشیدی شکستی زهم
فرامرز یک نعره زد با خروش
همی اژدها را بدرید گوش
بیامد پس پشت نر اژدها
نهاد از بر چرخ،دام بلا
کشید و بینداخت تیر خدنگ
بزد بر قفای دد تیز چنگ
برون شد زسوی دگر تیر اوی
زجا اندر آمد دد تندخوی
رمید از سپهدار خنگ نبرد
بپیچید ازو جنگی شیرمرد
از آن پس برآورد تیر دگر
بزد بر ظفرگاه وشد کارگر
بغلطید در خاک،نعره زنان
به چنگال می کند کوه گران
دگر باره پور گو پیل تن
یکی تیر انداخت بر شوم تن
بزد بر میان دو چشمش چنان
که تیرش گذرکرد زو شد روان
بیفتاد بر جا و زو رفت هوش
تو گفتی نماندش به تن هیچ تو ش
یکی رود خون گشت از وی روان
وزآن پس فرامرز روشن روان
سوی اژدها رفت با تیغ تیز
به خنجر برآورد ازو رستخیز
به نیروی تیغ،آن یل نیک بخت
تن اژدها کرد پس لخت لخت
از آن جا جهان پهلوان سوی آب
روان شد به روشن روان با شتاب
سر و تن بشست و رخش بر زمین
نهاد و ثنا بر جهان آفرین
همی خواند آن گرد روشن روان
که ای خالق وداور مهربان
سپاس از تو دارم که داور تویی
به رنج و به سختیم یاور تویی
ایا برتر از جایگاه و نشان
تودادی مرا زور بر بدنشان
تو کردی از این اژدهای دمان
در فتح بر روی این ناتوان
از آن پس بیامد سوی بزمگاه
خود و پهلوانان ایران سپاه
ببود اندر آن بوم خرم سه ماه
شب وروز با رود و نخجیر وگاه
شگفتی در آنجا فراوان بدید
سپه را از آنجا فراتر کشید
همه کوه ویاقوت دید و بلور
از آن در دل هرکس افتاد شور
فراوان زیاقوت و لعل و گهر
ببردند گردان زرین کمر