تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سراپا درد درمان ناپذیرم
سراپا درد درمان ناپذیرم
نپنداری زبون و زار و پیرم
هنوزم در کمانی میتوان راند
ز کیش ملتی افتاده پیرم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا باهم در آویزیم و رقصیم
بیا باهم در آویزیم و رقصیم
ز گیتی دل بر انگیزیم و رقصیم
یکی اندر حریم کوچهء دوست
ز چشمان اشک خون ریزیم و رقصیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا اندر بیابانی مقام است
ترا اندر بیابانی مقام است
که شامش چون سحر آئینه فام است
بهرجائی که خواهی خیمه گستر
طناب از دیگران جستن حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانیم و آزاد از مکانیم
مسلمانیم و آزاد از مکانیم
برون از حلقهء نه آسمانیم
بما آموختند آن سجده کز وی
بهای هر خداوندی بدانیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز افرنگی صنم بیگانه تو شو
ز افرنگی صنم بیگانه تو شو
که پیمانش نمی ارزد بیک جو
نگاهی وام کن از چشم فاروق
قدم بیباک نه در عالم نو
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مجو از من کلام عارفانه
مجو از من کلامی عارفانه
که من دارم سرشتی عاشقانه
سرشک لاله گون را اندرین باغ
بیفشانم چو شبنم دانه دانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به منزل کوش مانند مه نو
به منزل کوش مانند مه نو
درین نیلی فضا هر دم فزون شو
مقام خویش اگر خواهی درین دیر
بحق دل بند و راه مصطفی رو
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو موج از بحر خود بالیده ام من
چو موج از بحر خود بالیده ام من
بخود مثل گهر پیچیده ام من
از آن نمرود با من سر گران است
به تعمیر حرم کوشیده ام من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی بگردان ساتگین را
بیا ساقی بگردان ساتگین را
بیفشان بر دو گیتی آستین را
حقیقت را به رندی فاش کردند
که ملا کم شناسد رمز دین را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن
چکید از چشم من خون دل من
به آن لحنی که نه شرقی نه غربی است
نوائی از مقام «لاتخف» زن
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
برون از سینه کش تکبیر خود را
برون از سینه کش تکبیر خود را
بخاک خویش زن اکسیر خود را
خودی را گیر و محکم گیر و خوش زی
مده در دست کس تقدیر خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان از خودی مرد تمام است
مسلمان از خودی مرد تمام است
بخاکش تا خودی میرد غلام است
اگر خود را متاع خویش دانی
نگه را جز بخود بستن حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانان که خود را فاش دیدند
مسلمانان که خود را فاش دیدند
به هر دریا چو گوهر آرمیدند
اگر از خود رمیدند اندرین دیر
بجان تو که مرگ خود خریدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گشودم پردهء از روی تقدیر
گشودم پردهء از روی تقدیر
مشو نومید و راه مصطفی گیر
اگر باور نداری آنچه گفتم
ز دین بگریز و مرگ کافری میر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ترکان بسته درها را گشادند
به ترکان بسته درها را گشادند
بنای مصریان محکم نهادند
تو هم دستی بدامان خودی زن
که بی او ملک و دین کس را ندادند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هر آن قومی که می ریزد بهارش
هر آن قومی که می ریزد بهارش
نسازد جز به بوهای رمیده
ز خاکش لاله می روید ولیکن
قبائی دارد از رنگ پریده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خدا آن ملتی را سروری داد
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
چراغی از چراغ او بر افروز
ولی این نکته را از من فرا گیر
که نتوان زیستن بی مستی و سوز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کسی کو بر خودی زد «لااله» را
کسی کو بر خودی زد «لااله» را
ز خاک مرده رویاند نگه را
مده از دست دامان چنین مرد
که دیدم در کمندش مهر و مه را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو ای نادان دل آگاه دریاب
تو ای نادان دل آگاه دریاب
بخود مثل نیاکان راه دریاب
چسان مؤمن کند پوشیده را فاش
ز «لا» موجود «الا الله» دریاب