تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
حدیث عشق بیباکانه گفتم
شنیدمنچه از پاکان امت
ترا با شوخی رندانه گفتم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بخود باز او دامان دلی گیر
بخود باز او دامان دلی گیر
درون سینه خود منزلی گیر
بده این کشت را خونابهٔ خویش
فشاندم دانه من تو حاصلی گیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حرم جز قبله قلب و نظر نیست
حرم جز قبله قلب و نظر نیست
طواف او طواف بام و در نیست
میان ما و بیت الله رمزیست
که جبریل امین را هم خبر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حضور عالم انسانی
دمیت احترام دمی
با خبر شو از مقام دمی
جاویدنامه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی بیارن کهنه می را
بیا ساقی بیارن کهنه می را
جوان فرودین کن پیر وی را
نوائی ده که از فیض دم خویش
چو مشعل بر فروزم چوب نی را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی از حجرهٔ خلوت برونی
یکی از حجرهٔ خلوت برونی
بباد صبحگاهی سینه بگشای
خروش این مقام رنگ و بو را
بقدر نالهٔ مرغی بیفزای
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
زمانه فتنه ها ورد و بگذشت
زمانه فتنه هاورد و بگذشت
خسان را در بغل پرورد و بگذشت
دو صد بغداد را چنگیزی او
چو گور تیره بختان کرد و بگذشت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بسا کس اندوه فردا کشیدند
بسا کس اندوه فردا کشیدند
که دی مردند و فردا را ندیدند
خنک مردان که در دامان امروز
هزاران تازه تر هنگامه چیدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو بلبل نالهٔ زاری نداری
چو بلبل نالهٔ زاری نداری
که در تن جان بیداری نداری
درین گلشن که گلچینی حلال است
تو زخمی از سر خاری نداری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
بناخن سینه کاویدن بیاموز
اگر خواهی خدا را فاش بینی
خودی را فاش تر دیدن بیاموز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گله از سختی ایام بگذار
گله از سختی ایام بگذار
که سختی ناکشیده کم عیار است
نمی دانی کهب جویباران
اگر بر سنگ غلطد خوشگوار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
که نتوان زیست با خوی حریری
اگر «یاهو» زنی از مستی شوق
کله را از سر شاهین بگیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فتادی از مقام کبریائی
فتادی از مقام کبریائی
حضور دون نهادان چهره سائی
تو شاهینی ولیکن خویشتن را
نگیری تا بدام خود نیائی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خوشا روزی که خود را باز گیری
خوشا روزی که خود را باز گیری
همین فقر است کو بخشد امیری
حیات جاودان اندر یقین است
ره تخمین و ظن گیری بمیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو هم مثل من از خود در حجابی
تو هم مثل من از خود در حجابی
خنک روزی که خود را بازیابی
مرا کافر کند اندیشهء رزق
ترا کافر کند علم کتابی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه خوش گفت اشتری با کره خویش
چه خوش گفت اشتری با کره خویش
خنک آن کس که داند کار خود را
بگیر از ما کهن صحرا نوردان
به پشت خویش بردن بار خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا یاد است از دانای افرنگ
مرا یاد است از دانای افرنگ
بسا رازی که از بود و عدم گفت
ولیکن با تو گویم این دو حرفی
که با من پیر مردی از عجم گفت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
الا ای کشته نامحرمی چند
الا ای کشته نامحرمی چند
خریدی از پی یک دل غمی چند
ز تأویلات ملایان نکوتر
نشستن با خودگاهی دمی چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دجود است اینکه بینی یا نمود است
دجود است اینکه بینی یا نمود است
حکیم ما چه مشکلها گشود است
کتابی بر فن غواص بنوشت
ولیکن در دل دریا نبود است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ضرب تیشه بشکن بیستون را
به ضرب تیشه بشکن بیستون را
که فرصت اندک و گردون دو رنگ است
حکیمان را درین اندیشه بگذار
شرر از تیشه خیزد یا ز سنگ است