تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۱۸ - گرفتار شدن پهلوانان ایران به مکر سوسن مطرب
وزین روی گردان ایران تمام
رسیدند نزدیک ایوان سام
به خوردن نهادند سر روز و شب
نیاسود از خنده شان هیچ لب
نبد کارشان جز می و خفت و خورد
کس اندیشه مکر سوسن نکرد
سر پهلوانان ز می گشت شاد
به شادی جهاندار کردند یاد
همی کس ندانست شب را ز روز
همه نامداران گیتی فروز
همی گفت هر کس که چون من دگر
به میدان کینه نبندد کمر
یکی گفت من شیر گیرم به دست
شود پست از گرز من پیل مست
همی گفت هر کس ز مردی خویش
به بیگانه مردم چه با مرد خویش
درین داوری طوس بر پای خاست
چنین گفت چون من به ایران نخاست
ز تخم فریدون و نوذر نژاد
ندارد چو من دیگری چرخ یاد
نباشد چو من گرد با فر و یال
نه گودرز کشواد و نه پور زال
چو بشنید گودرز گفتا خموش
نگویند چنین مردم تیز هوش
چه بیشی کنی پیش آزادگان
به ویژه بزرگان کشوادگان
اگر چند از من تو را شرم نیست
کسی را به نزد تو آزرم نیست
ز برزوت هم شرم ناید کنون
که در خاکت آورد از زین نگون
کنون می فزونی کنی پیش اوی
بدیده به میدان کمابیش اوی
ز گودرز چون طوس بشنید این
چو شیر درنده درامد ز کین
بزد دست و خنجر کشید از نیام
بزد دست رهام فرخنده نام
به نیرو جدا کرد خنجر ازوی
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
اگر نیستی شرم رستم ز پیش
بدیدی همه مردی ورای خویش
ز گردان تو را پیشه جز جنگ نیست
چو شیرانت خود پنجه جنگ نیست
چو بشنید طوس این برآورد خشم
ز کینه پر از آب کرده دو چشم
به اسب اندر آمد سرافراز مرد
ز گردنده گردون برآورد گرد
چو او سوی ایران سر اندر کشید
چو رستم بیامد مر او را ندید
نگه کرد از هر سوی چپ و راست
چنین گفت طوس سپهبد کجاست
چه افتاد کآشفته اند این همه
چه گرگ اندر آمد میان رمه
به بیهوده این داوری از چه خاست
دل نامداران پر انده چراست
بدو گفت برزوی کای پهلوان
به کام تو بادا سپهر روان
به بی دانشی طوس را یار نیست
به جز جنگ جستن ورا کار نیست
ندارد به گیتی کسی را به مرد
ز گودرز و رهام جوید نبرد
همه از فریدون سخن گفت و بس
جز از خود نداند دگر هیچ کس
برآورد بازو و خنجر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
ز دستش برون کرد رهام گرد
همه پنجه و دست او کرد خرد
برون شد ز گودرزیان پر ز خشم
ز کینه چو دو طاس خون کرده چشم
زکان و دنان شد ز خانه برون
همانا که شد پیش خسرو کنون
فرامرز را گفت کای بی خرد
از آزادگان این کی اندر خورد
همان است طوس سپهبد که گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
جهاندار گودرز کشوادگان
چو داند همی خوی آزادگان
همان تیزی و تند خویی طوس
نبایست بستن برین گونه کوس
چنین گفت با برزوی نامور
ندانی تو آیین گیتی مگر
که بد نامی آید به فرجام ازین
چنین گفت دانای ایران زمین
که بر میزبان میهمان پادشاست
تو آن کن که از نامداران سزاست
چنین گفت رستم به گودرز پس
که چون تو به دانش ندانیم کس
جهان پهلوان طوس بی دانش است
نه همچون تو از رای با رامش است
ولیکن ز تخم کیان است طوس
نبایست کردن مر او را فسوس
ز بهر من اکنون و دستان سام
به جان و سر شاه فرخنده نام
نتابی ز فرمان من هیچ سر
بر آن سان که داری نژاد و گهر
شوی از پی طوس نوذر دوان
به دست آری او را به ره بر روان
که هر کس کز ایدر شود پیش اوی
نیاید به گفتار او کینه جوی
نباشدت ننگی که شه زاده است
ز تخم بزرگان آزاده است
چو بشنید گودرز آمد دوان
بر ان سان که فرموده بد پهلوان
زمانی بر آمد جهان جوی گیو
چنین گفت کای نامبردار نیو
تو دانی سپهدار گودرز را
همان نامور طوس با ارز را
اگر چند گودرز فرزانه است
ازو طوس پر کین و دیوانه است
شوم از پی نامداران دوان
به چربی بجویم دل هر دوان
بدو گفت رستم که فرمان تو راست
بر آن رای رو کت همی رای خواست
چو خورشید گشت از بر چرخ راست
جهان جوی گستهم بر پای خاست
به رستم چنین گفت کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
تو دانی که از نوذر شهریار
ندارم به جز طوس را یادگار
چو گودرز و چون گیو دو جنگ جوی
ندانم چه آید مر او را به روی
مرا دل ازین هر دو بر بیم گشت
ز درد برادر به دو نیم گشت
بدو گفت رستم برو شادمان
میانجی همی باش بر هر دوان
چو بیرون شد از کاخ رستم به کین
به اسب اندر آمد ز روی زمین
همی راند باره به کردار باد
مگر بنگرد طوس و گودرز شاد
چو گستهم از پیش رستم برفت
دل بیژن از درد ایشان بتفت
همی گفت آیا چه شاید بدن
نشاید برین کار دم بر زدن
چو گل هر زمانی همی بشکفید
سرشکش ز دیده به رخ برچکید
نگه کرد رستم بدو ناگهان
بدو گفت کای پهلوان جهان
چرا نا شکیبی تو بر جای خویش
چه اندیشه آمدت اکنون به پیش
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
ز اندیشه گشتم شکسته روان
ندانم که از طوس و گودرز و گیو
چه آید برین دشت و گستهم نیو
اگر پهلوان رای بیند که من
شوم از پی نامدار انجمن
به بیژن چنین گفت رستم که خیز
برانگیز از جای شبرنگ تیز
نباید که پرخاش جویی و جنگ
همه نام نیک تو گردد به ننگ
چو بشنید بیژن ز رستم چنین
ز هامون بر آمد به بالای زین
پی اسب گردان ایران گرفت
به دل مانده از کار ایشان شگفت
بر آمد برین بر زمانی دراز
نیامد همی طوس و گودرز باز
دل رستم اندیشه ای کرد بد
چنان کز ره نامداران سزد
چنین گفت ز اندوه بگذشت کار
همانا سر آمد ورا روزگار
زمانی ز هر گونه اندیشه کرد
دل خویش از اندیشه چون بیشه کرد
بپیچید بر خویشتن پهلوان
شد از کار ایشان خلیده روان
چنین گفت از آن پس فرامرز را
سرافراز نامی با ارز را
که از کار گردان شدم دل غمی
ز اندیشه در جانم آمد کمی
هر آن گه که باشد مرا روز جنگ
همی جستن آرد مرا پای و چنگ
ندانم چه آید ازین کین به من
چه خیزد از آشوب این انجمن
ببند از پی راه رفتن میان
مگر باز بینم ایرانیان
به جوشن بپوشان نخستین برت
یکی ترگ رومی بنه بر سرت
برافراز بازو به گرز گران
چو آشفته شیران مازندران
برانگیز باره به کردار باد
نباید به ره بر همی لب گشاد
بگو با سرافراز گودرز و گیو
که ای نامداران وگردان نیو
همی چشم دارم که گردند باز
همه نامدارن گردن فراز
فرامرز بشنید این از پدر
به گردنده گردون برآورد سر
نشست از بر باره راهور
خروشان به کردار شیر شکار
چو آمد فرامرز از در برون
به برزو چنین گفت رستم کنون
بسازیم بر بزم چون کنیم
برین خستگی بر چه افسون کنیم
بدو گفت برزوی کای نامور
نباید به غم خود دل تاجور
نباید چنین دل درین کار بست
به اندیشه از مرگ هرگز که رست
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی زهر و کین و گهی نوش و مهر
درین داوری بود برزوی شیر
که زال سرافراز گرد دلیر
ز خواب اندر آمد همی بنگرید
در ایوان رستم یلان را ندید
به جز پهلوان رستم نامدار
ابا برزوی گرد شیر شکار
(به رستم چنین گفت زال سوار
کجا رفت گودرز و طوس آن دو یار)
به مستی به نخجیر گوران شدند
وگر پیش شاه دلیران شدند
بدو گفت رستم که ای پهلوان
سر نامداران و پشت گوان
چه گویم ز کردار ایرانیان
به پرخاش بسته همیشه میان
که طوس سپهبد بدین انجمن
سخن گفت از مردی خویشتن
بر آشفت و گودرز را سرد گفت
سر انجمن ناجوان مرد گفت
ز کینه به شمشیر یازید دست
در آمد از آن پس ز جای نشست
همه داستان پیش دستان بگفت
همی آب دیده به مژگان برفت
بپرسید زال از فرامرز شیر
بر آشفت با پهلوان دلیر
به رستم چنین گفت کای بی خرد
ز تو این چنین رای کی در خورد
فرامرز را گر بد آید به روی
چه گویی به گردان پرخاشجوی
ندانی مگر طوس و گودرز و گیو
همان بیژن گیو و گستهم نیو
ز درد تو دلشان نباشد تهی
وگر تاج زرشان به سر بر نهی
به کینه همی تیز و دیوانه اند
نژاد تو را نیز بیگانه اند
برو بر یکی پیش دستی کند
بهانه پس آن گاه مستی کند
بگفت این و از جایگه بردمید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بیارید گفتا کنون جوشنم
که بیم است تا دل ز تن بر کنم
بپوشید جوشن چو شیر ژیان
ببست از پی راه رفتن میان
نشست از بر باره تیز گام
تو گفتی مگر زنده شد باز سام
بپوشید اسبش به بر گستوان
چنان چون بود ساز و رزم کیان
به دست اندرون گرز سام سوار
به آهن درون غرقه شیر شکار
کمان کیانی به بازو درون
بر آن باره بر چون که بیستون
به برزو چنین گفت زال دلیر
که ای نامور ببر و درنده شیر
بدان گه که من چون تو بودم، به جنگ
چه روباه پیشم چه شرزه پلنگ
چنین چنبری گشت یال یلی
نتابم همی خنجر کابلی
اگر نام دستان نوشتی بر آب
نماندی به آب اندرون هیچ تاب
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
همی رفت تازان به کردار باد
چو بر باره پیل پیکر نشست
کمندی به فتراک باره ببست
خروشی بر آورد چون نره شیر
به کینه همی رفت گرد دلیر
تو گفتی ندارد به تن در روان
ز اندیشه نامور پهلوان
همی گفت آیا برین دشت کین
چه اید ز گردان ایران زمین
جهان پهلوان زال سام سوار
همی رفت بر سان شیر شکار
ز هفت صد همانا فزون بود سال
ز نیرو به گردون برآورده یال
نه بود و نه هست و نه باشد دگر
چو زال و چو رستم دگر نامور
به ره بر نبودش ز تیزی زمان
همی رفت بر سان باد دمان
اگر چند بد پیر و برگشته روز
همی تافت چون مهر گیتی فروز
چو برزو نگه کرد در روی اوی
ندانست کس را به گیتی چنوی
به رستم چنین گفت کای پهلوان
سر نامداران و پشت گوان
به دیان که توران همه دیده ام
همه کشور ترک گردیده ام
ندیدم سواری بدین فر ویال
که سام نریمانش خوانده ست زال
تو گفتی که شیری ست بر پشت پیل
و یا کوه البرز در آب نیل
به روز جوانی همانا که ابر
به خاک سیه در فکندی هژبر
زمانه نیارد همانا چنین
دگر نامداری به ایران و چین
چو بودم بر آورد پیکار جوی
مرا آرزو بود دیدار اوی
چو دیدم جهان پهلوان را چنین
بیفزود مهرم ز پیکار و کین
بگرید بر آن کس همی روزگار
که جوید ز دستان همی کارزار
چو زال سپهبد برانگیخت اسب
همی رفت بر سان آذر گشسب
چو برزوی (و) رستم به خوردن نشست
پرستار شد کودک می پرست
نوای مغانی و آوای رود
به پروین رسانیده بانگ سرود
کنون بازگردم به آغاز کار
بگویم که چون بود طوس سوار
نگه کن چه اورد او را به پیش
همی گشت گردون و کردار خویش
رسیدند نزدیک ایوان سام
به خوردن نهادند سر روز و شب
نیاسود از خنده شان هیچ لب
نبد کارشان جز می و خفت و خورد
کس اندیشه مکر سوسن نکرد
سر پهلوانان ز می گشت شاد
به شادی جهاندار کردند یاد
همی کس ندانست شب را ز روز
همه نامداران گیتی فروز
همی گفت هر کس که چون من دگر
به میدان کینه نبندد کمر
یکی گفت من شیر گیرم به دست
شود پست از گرز من پیل مست
همی گفت هر کس ز مردی خویش
به بیگانه مردم چه با مرد خویش
درین داوری طوس بر پای خاست
چنین گفت چون من به ایران نخاست
ز تخم فریدون و نوذر نژاد
ندارد چو من دیگری چرخ یاد
نباشد چو من گرد با فر و یال
نه گودرز کشواد و نه پور زال
چو بشنید گودرز گفتا خموش
نگویند چنین مردم تیز هوش
چه بیشی کنی پیش آزادگان
به ویژه بزرگان کشوادگان
اگر چند از من تو را شرم نیست
کسی را به نزد تو آزرم نیست
ز برزوت هم شرم ناید کنون
که در خاکت آورد از زین نگون
کنون می فزونی کنی پیش اوی
بدیده به میدان کمابیش اوی
ز گودرز چون طوس بشنید این
چو شیر درنده درامد ز کین
بزد دست و خنجر کشید از نیام
بزد دست رهام فرخنده نام
به نیرو جدا کرد خنجر ازوی
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
اگر نیستی شرم رستم ز پیش
بدیدی همه مردی ورای خویش
ز گردان تو را پیشه جز جنگ نیست
چو شیرانت خود پنجه جنگ نیست
چو بشنید طوس این برآورد خشم
ز کینه پر از آب کرده دو چشم
به اسب اندر آمد سرافراز مرد
ز گردنده گردون برآورد گرد
چو او سوی ایران سر اندر کشید
چو رستم بیامد مر او را ندید
نگه کرد از هر سوی چپ و راست
چنین گفت طوس سپهبد کجاست
چه افتاد کآشفته اند این همه
چه گرگ اندر آمد میان رمه
به بیهوده این داوری از چه خاست
دل نامداران پر انده چراست
بدو گفت برزوی کای پهلوان
به کام تو بادا سپهر روان
به بی دانشی طوس را یار نیست
به جز جنگ جستن ورا کار نیست
ندارد به گیتی کسی را به مرد
ز گودرز و رهام جوید نبرد
همه از فریدون سخن گفت و بس
جز از خود نداند دگر هیچ کس
برآورد بازو و خنجر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
ز دستش برون کرد رهام گرد
همه پنجه و دست او کرد خرد
برون شد ز گودرزیان پر ز خشم
ز کینه چو دو طاس خون کرده چشم
زکان و دنان شد ز خانه برون
همانا که شد پیش خسرو کنون
فرامرز را گفت کای بی خرد
از آزادگان این کی اندر خورد
همان است طوس سپهبد که گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
جهاندار گودرز کشوادگان
چو داند همی خوی آزادگان
همان تیزی و تند خویی طوس
نبایست بستن برین گونه کوس
چنین گفت با برزوی نامور
ندانی تو آیین گیتی مگر
که بد نامی آید به فرجام ازین
چنین گفت دانای ایران زمین
که بر میزبان میهمان پادشاست
تو آن کن که از نامداران سزاست
چنین گفت رستم به گودرز پس
که چون تو به دانش ندانیم کس
جهان پهلوان طوس بی دانش است
نه همچون تو از رای با رامش است
ولیکن ز تخم کیان است طوس
نبایست کردن مر او را فسوس
ز بهر من اکنون و دستان سام
به جان و سر شاه فرخنده نام
نتابی ز فرمان من هیچ سر
بر آن سان که داری نژاد و گهر
شوی از پی طوس نوذر دوان
به دست آری او را به ره بر روان
که هر کس کز ایدر شود پیش اوی
نیاید به گفتار او کینه جوی
نباشدت ننگی که شه زاده است
ز تخم بزرگان آزاده است
چو بشنید گودرز آمد دوان
بر ان سان که فرموده بد پهلوان
زمانی بر آمد جهان جوی گیو
چنین گفت کای نامبردار نیو
تو دانی سپهدار گودرز را
همان نامور طوس با ارز را
اگر چند گودرز فرزانه است
ازو طوس پر کین و دیوانه است
شوم از پی نامداران دوان
به چربی بجویم دل هر دوان
بدو گفت رستم که فرمان تو راست
بر آن رای رو کت همی رای خواست
چو خورشید گشت از بر چرخ راست
جهان جوی گستهم بر پای خاست
به رستم چنین گفت کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
تو دانی که از نوذر شهریار
ندارم به جز طوس را یادگار
چو گودرز و چون گیو دو جنگ جوی
ندانم چه آید مر او را به روی
مرا دل ازین هر دو بر بیم گشت
ز درد برادر به دو نیم گشت
بدو گفت رستم برو شادمان
میانجی همی باش بر هر دوان
چو بیرون شد از کاخ رستم به کین
به اسب اندر آمد ز روی زمین
همی راند باره به کردار باد
مگر بنگرد طوس و گودرز شاد
چو گستهم از پیش رستم برفت
دل بیژن از درد ایشان بتفت
همی گفت آیا چه شاید بدن
نشاید برین کار دم بر زدن
چو گل هر زمانی همی بشکفید
سرشکش ز دیده به رخ برچکید
نگه کرد رستم بدو ناگهان
بدو گفت کای پهلوان جهان
چرا نا شکیبی تو بر جای خویش
چه اندیشه آمدت اکنون به پیش
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
ز اندیشه گشتم شکسته روان
ندانم که از طوس و گودرز و گیو
چه آید برین دشت و گستهم نیو
اگر پهلوان رای بیند که من
شوم از پی نامدار انجمن
به بیژن چنین گفت رستم که خیز
برانگیز از جای شبرنگ تیز
نباید که پرخاش جویی و جنگ
همه نام نیک تو گردد به ننگ
چو بشنید بیژن ز رستم چنین
ز هامون بر آمد به بالای زین
پی اسب گردان ایران گرفت
به دل مانده از کار ایشان شگفت
بر آمد برین بر زمانی دراز
نیامد همی طوس و گودرز باز
دل رستم اندیشه ای کرد بد
چنان کز ره نامداران سزد
چنین گفت ز اندوه بگذشت کار
همانا سر آمد ورا روزگار
زمانی ز هر گونه اندیشه کرد
دل خویش از اندیشه چون بیشه کرد
بپیچید بر خویشتن پهلوان
شد از کار ایشان خلیده روان
چنین گفت از آن پس فرامرز را
سرافراز نامی با ارز را
که از کار گردان شدم دل غمی
ز اندیشه در جانم آمد کمی
هر آن گه که باشد مرا روز جنگ
همی جستن آرد مرا پای و چنگ
ندانم چه آید ازین کین به من
چه خیزد از آشوب این انجمن
ببند از پی راه رفتن میان
مگر باز بینم ایرانیان
به جوشن بپوشان نخستین برت
یکی ترگ رومی بنه بر سرت
برافراز بازو به گرز گران
چو آشفته شیران مازندران
برانگیز باره به کردار باد
نباید به ره بر همی لب گشاد
بگو با سرافراز گودرز و گیو
که ای نامداران وگردان نیو
همی چشم دارم که گردند باز
همه نامدارن گردن فراز
فرامرز بشنید این از پدر
به گردنده گردون برآورد سر
نشست از بر باره راهور
خروشان به کردار شیر شکار
چو آمد فرامرز از در برون
به برزو چنین گفت رستم کنون
بسازیم بر بزم چون کنیم
برین خستگی بر چه افسون کنیم
بدو گفت برزوی کای نامور
نباید به غم خود دل تاجور
نباید چنین دل درین کار بست
به اندیشه از مرگ هرگز که رست
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی زهر و کین و گهی نوش و مهر
درین داوری بود برزوی شیر
که زال سرافراز گرد دلیر
ز خواب اندر آمد همی بنگرید
در ایوان رستم یلان را ندید
به جز پهلوان رستم نامدار
ابا برزوی گرد شیر شکار
(به رستم چنین گفت زال سوار
کجا رفت گودرز و طوس آن دو یار)
به مستی به نخجیر گوران شدند
وگر پیش شاه دلیران شدند
بدو گفت رستم که ای پهلوان
سر نامداران و پشت گوان
چه گویم ز کردار ایرانیان
به پرخاش بسته همیشه میان
که طوس سپهبد بدین انجمن
سخن گفت از مردی خویشتن
بر آشفت و گودرز را سرد گفت
سر انجمن ناجوان مرد گفت
ز کینه به شمشیر یازید دست
در آمد از آن پس ز جای نشست
همه داستان پیش دستان بگفت
همی آب دیده به مژگان برفت
بپرسید زال از فرامرز شیر
بر آشفت با پهلوان دلیر
به رستم چنین گفت کای بی خرد
ز تو این چنین رای کی در خورد
فرامرز را گر بد آید به روی
چه گویی به گردان پرخاشجوی
ندانی مگر طوس و گودرز و گیو
همان بیژن گیو و گستهم نیو
ز درد تو دلشان نباشد تهی
وگر تاج زرشان به سر بر نهی
به کینه همی تیز و دیوانه اند
نژاد تو را نیز بیگانه اند
برو بر یکی پیش دستی کند
بهانه پس آن گاه مستی کند
بگفت این و از جایگه بردمید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بیارید گفتا کنون جوشنم
که بیم است تا دل ز تن بر کنم
بپوشید جوشن چو شیر ژیان
ببست از پی راه رفتن میان
نشست از بر باره تیز گام
تو گفتی مگر زنده شد باز سام
بپوشید اسبش به بر گستوان
چنان چون بود ساز و رزم کیان
به دست اندرون گرز سام سوار
به آهن درون غرقه شیر شکار
کمان کیانی به بازو درون
بر آن باره بر چون که بیستون
به برزو چنین گفت زال دلیر
که ای نامور ببر و درنده شیر
بدان گه که من چون تو بودم، به جنگ
چه روباه پیشم چه شرزه پلنگ
چنین چنبری گشت یال یلی
نتابم همی خنجر کابلی
اگر نام دستان نوشتی بر آب
نماندی به آب اندرون هیچ تاب
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
همی رفت تازان به کردار باد
چو بر باره پیل پیکر نشست
کمندی به فتراک باره ببست
خروشی بر آورد چون نره شیر
به کینه همی رفت گرد دلیر
تو گفتی ندارد به تن در روان
ز اندیشه نامور پهلوان
همی گفت آیا برین دشت کین
چه اید ز گردان ایران زمین
جهان پهلوان زال سام سوار
همی رفت بر سان شیر شکار
ز هفت صد همانا فزون بود سال
ز نیرو به گردون برآورده یال
نه بود و نه هست و نه باشد دگر
چو زال و چو رستم دگر نامور
به ره بر نبودش ز تیزی زمان
همی رفت بر سان باد دمان
اگر چند بد پیر و برگشته روز
همی تافت چون مهر گیتی فروز
چو برزو نگه کرد در روی اوی
ندانست کس را به گیتی چنوی
به رستم چنین گفت کای پهلوان
سر نامداران و پشت گوان
به دیان که توران همه دیده ام
همه کشور ترک گردیده ام
ندیدم سواری بدین فر ویال
که سام نریمانش خوانده ست زال
تو گفتی که شیری ست بر پشت پیل
و یا کوه البرز در آب نیل
به روز جوانی همانا که ابر
به خاک سیه در فکندی هژبر
زمانه نیارد همانا چنین
دگر نامداری به ایران و چین
چو بودم بر آورد پیکار جوی
مرا آرزو بود دیدار اوی
چو دیدم جهان پهلوان را چنین
بیفزود مهرم ز پیکار و کین
بگرید بر آن کس همی روزگار
که جوید ز دستان همی کارزار
چو زال سپهبد برانگیخت اسب
همی رفت بر سان آذر گشسب
چو برزوی (و) رستم به خوردن نشست
پرستار شد کودک می پرست
نوای مغانی و آوای رود
به پروین رسانیده بانگ سرود
کنون بازگردم به آغاز کار
بگویم که چون بود طوس سوار
نگه کن چه اورد او را به پیش
همی گشت گردون و کردار خویش
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۱۹ - گفتار در گرفتار شدن طوس به دست سوسن رامشگر
چو طوس آمد از نزد گردان به در
دل از درد پر کین و پر غم جگر
همی رفت بر راه ایران زمین
سری پر ز باد و دلی پر زکین
ز مستی نبودش خبر از جهان
همی راند بر راه و رسم مهان
سپهبد همی راند تا نیمروز
ز بزم سر افراز گیتی فروز
چو آمد مر او را به خوردن نیاز
نگه کرد هر سو گو سرفراز
یکی گورخر پیش او بر گذشت
بر آن دامن رود بر پهن دشت
بر انگیخت طوس دلاور سمند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
همی راند باره بر آن خاک گرم
برون رفت گور از نهیبش ز چرم
ز سختی که می راند پر خاش جوی
در آمد ستور سپهبد به روی
بیفتاد طوس دلیر از برش
به خاک سیاه اندر آمد سرش
هم آنجا که افتاد بر جا بخفت
عنانش در افتاد در یال و سفت
به بالای او بر ستاده ستور
بر آشفته با طوس بر بخت شور
که را روز برگشت مردی چه سود
نبشته چنان بود و بود آنچه بود
همی خفت تا روز تاریک شد
برو بخت وارونه نزدیک شد
چو یک بهره از تیره شب در گذشت
بیفسرد جوشنش بر پهن دشت
بر آورد چشم و همی بنگرید
بر آن دشت جز خار چیزی ندید
زمانی ز هر گونه اندیشه کرد
ز خواب اندر آمد سر خفته مرد
چنین گفت آیا چه شاید بدن
نباید بدین کار بر دم زدن
چو بی دانشی زیر پای آوری
نباشد تو را با کسی داوری
ز هامون بر آمد به بالای زین
همی رفت بر راه ایران زمین
یکی خامه ریگ آمد پدید
سپهبد بر آمد همی بنگرید
یکی آتشی دید کرده ز دور
چه از بهر ماتم نه از بهر سور
به دل گفت گویی از ایرانیان
پی من یکی آمد آن جا دوان
بر افروخت آتش بدان جا کنون
بدان تا بود مر مرا رهنمون
همی راند باره چو آن جا رسید
یکی خیمه دیبای پیروزه دید
همه میخ و استون او سیم ناب
ز ابریشم خام آن را طناب
یکی طشت زرین مرصع به در
همه خیمه گشته از آن طشت پر
یکی چنگ و بربط نهاده در وی
در و ماهرویی پر از رنگ و بوی
چو سروی به بالا و دیدار ماه
نکردی زخوبی بگردون نگاه
چو طاوس پر رنگ و زیب و نگار
به رخسار همچون گل اندر بهار
چنین گفت با دل که این زان کیست
برین جای این خیمه از بهر چیست
باستاد و از دور آواز کرد
چنان چون بود راه مردان مرد
خداوند این خیمه بنمای روی
که را باشد این خیمه با من بگوی
چوبشنید سوسن بیامد به در
بدو گفت کای مهتر پر هنر
فرود آی ازین اسب و بنشین یکی
بر آسای و دم زن یکی اندکی
چو بنشینی ایدر بگویم تو را
مراد دل اکنون بجویم تو را
که من ایدراکنون رسیدم همی
به جز تو کسی را ندیدم همی
چو بشنید ازو طوس آمد به زیر
به خیمه درون رفت مانند شیر
عنان تکاور گرفته به دست
بر افراز کرسی زرین نشست
به سوسن چنین گفت کای خوبروی
کجا رفت خواهی از ایدر بگوی
چو بشنید سوسن بر آورد سر
بدو گفت کای گرد پرخاشخر
به رامشگری چون من اندر جهان
نباشد میان کهان و مهان
به ایران بدین سان به کردار آب
گریزانم از بیم افراسیاب
همه شادی او به من بود بیش
مرا داشت پیوسته چو جان خویش
به من بر به زشتی گمان آمدش
ز گفتار بدگو نشان آمدش
مرا خواست کشتن گریزان شدم
ز توران بدین ره به ایران شدم
من از بهر کیخسرو کینه جوی
ز توران به ایران نهادیم روی
کنون چون بدین جایگاه آمدم
زمانی بدین چشمه بر دم زدم
کنون گر جهان پهلوان نام خویش
بگوید بیابد همی کام خویش
مرا رهنمونی کند سوی شاه
بدان نامور گاه شاه و سپاه
چو بشنید طوس این سخن شاد گشت
ز اندیشه گفتی دل آزاد گشت
به دل گفت کاین را برم نزد شاه
فزاید مرا زین هم پایگاه
ز زابلستان هدیه نو برم
بدان گه که چون نزد خسرو برم
بدو گفت کز خوردنی هیچ هست
بیاورد به نزد من ای چرب دست
سبک سوسن از خوردنی هر چه بود
بیاور نزد سپهدار زود
سپهدار از آن خوردنی گشت شاد
چنین گفت کای گرد فرخ نژاد
که گر هست جامی ز باده بیار
بدان تا نگردم ز غم سوگوار
چو بشنید سوسن از آن جای خویش
بجست و بیاورد جامی به پیش
سر خیک بگشاد و لختی بخورد
به طوس دلیر آن گه آواز کرد
که بادی همه ساله پیروز و شاد
دل دشمنانت پر از درد باد
بدو گفت طوس دلاور منم
ز پشت جهاندار نوذر منم
بیاور به نزدیک من جام می
که نوشم به یاد جهاندار کی
سبک سوسن آن داروی هوش بر
در انداخت در جام می چاره گر
سپهدار از آن جام می گشت مست
سر نامور مرد بنهاد پست
هم اندر زمان سوسن آواز داد
بدان نامور ترک پهلو نژاد
که این نامور پهلوان جهان
ندارد به تن در تو گویی روان
ببندش به خم کمند اندرون
همی بر، به ره بر کشانش نگون
به در بند دز اندرون برش خوار
بیفکن در آن خانه اش سوکوار
به خم کمندش دو بازو ببست
سپهبد بیفکند بر خاک پست
وز آن روی گودرز کشوادگان
بیامد به کردار شیر ژیان
پس طوس نوذر همی راند اسب
به راه اندرون همچو آذر گشسب
دلی پر زکینه، سری پر ز باد
همی تاخت باره به کردار باد
سپهبد ز هر سو همی بنگرید
ز طوس دلاور نشانی ندید
به راه و به بی راه باره براند
ز کردار او در شگفتی بماند
چو خورشید از چرخ شد نا پدید
شب تیره بر روز دامن کشید
سراسیمه شد پور کشوادگان
ز مستی همی سر به کوهه زنان
پی طوس گم کرده مرد دلیر
همی تاخت هر سوی بر سان شیر
یکی خامه ریگ آمد پدید
سپهبد بر آنجای باره کشید
چنین گفت با دل که این دیو زاد
بپرید ازین دشت بر سان باد
ز هامون بر آن خامه ریگ رفت
دل مرد از اندیشه در تن بتفت
چو پاسی از آن تیره شب در گذشت
جهاندار گودرز بر روی دشت
یکی روشنایی ز دور او بدید
ز اندیشه زآن پس بدان جا کشید
همی رفت بر سان باد دمان
از آن خامه ریگ زان سو دوان
چنین گفت با خود که طوس دلیر
شکاری گرفته ست بر سان شیر
ز پیکان تیر آتشی بر فروخت
برو خار و خاشاک صحرا بسوخت
بر انگیخت باره به کردار باد
سپهدار از آن روشنی گشت شاد
چو آمد به نزدیک خیمه فراز
بدو در همه رسم و آیین و ساز
دل از درد پر کین و پر غم جگر
همی رفت بر راه ایران زمین
سری پر ز باد و دلی پر زکین
ز مستی نبودش خبر از جهان
همی راند بر راه و رسم مهان
سپهبد همی راند تا نیمروز
ز بزم سر افراز گیتی فروز
چو آمد مر او را به خوردن نیاز
نگه کرد هر سو گو سرفراز
یکی گورخر پیش او بر گذشت
بر آن دامن رود بر پهن دشت
بر انگیخت طوس دلاور سمند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
همی راند باره بر آن خاک گرم
برون رفت گور از نهیبش ز چرم
ز سختی که می راند پر خاش جوی
در آمد ستور سپهبد به روی
بیفتاد طوس دلیر از برش
به خاک سیاه اندر آمد سرش
هم آنجا که افتاد بر جا بخفت
عنانش در افتاد در یال و سفت
به بالای او بر ستاده ستور
بر آشفته با طوس بر بخت شور
که را روز برگشت مردی چه سود
نبشته چنان بود و بود آنچه بود
همی خفت تا روز تاریک شد
برو بخت وارونه نزدیک شد
چو یک بهره از تیره شب در گذشت
بیفسرد جوشنش بر پهن دشت
بر آورد چشم و همی بنگرید
بر آن دشت جز خار چیزی ندید
زمانی ز هر گونه اندیشه کرد
ز خواب اندر آمد سر خفته مرد
چنین گفت آیا چه شاید بدن
نباید بدین کار بر دم زدن
چو بی دانشی زیر پای آوری
نباشد تو را با کسی داوری
ز هامون بر آمد به بالای زین
همی رفت بر راه ایران زمین
یکی خامه ریگ آمد پدید
سپهبد بر آمد همی بنگرید
یکی آتشی دید کرده ز دور
چه از بهر ماتم نه از بهر سور
به دل گفت گویی از ایرانیان
پی من یکی آمد آن جا دوان
بر افروخت آتش بدان جا کنون
بدان تا بود مر مرا رهنمون
همی راند باره چو آن جا رسید
یکی خیمه دیبای پیروزه دید
همه میخ و استون او سیم ناب
ز ابریشم خام آن را طناب
یکی طشت زرین مرصع به در
همه خیمه گشته از آن طشت پر
یکی چنگ و بربط نهاده در وی
در و ماهرویی پر از رنگ و بوی
چو سروی به بالا و دیدار ماه
نکردی زخوبی بگردون نگاه
چو طاوس پر رنگ و زیب و نگار
به رخسار همچون گل اندر بهار
چنین گفت با دل که این زان کیست
برین جای این خیمه از بهر چیست
باستاد و از دور آواز کرد
چنان چون بود راه مردان مرد
خداوند این خیمه بنمای روی
که را باشد این خیمه با من بگوی
چوبشنید سوسن بیامد به در
بدو گفت کای مهتر پر هنر
فرود آی ازین اسب و بنشین یکی
بر آسای و دم زن یکی اندکی
چو بنشینی ایدر بگویم تو را
مراد دل اکنون بجویم تو را
که من ایدراکنون رسیدم همی
به جز تو کسی را ندیدم همی
چو بشنید ازو طوس آمد به زیر
به خیمه درون رفت مانند شیر
عنان تکاور گرفته به دست
بر افراز کرسی زرین نشست
به سوسن چنین گفت کای خوبروی
کجا رفت خواهی از ایدر بگوی
چو بشنید سوسن بر آورد سر
بدو گفت کای گرد پرخاشخر
به رامشگری چون من اندر جهان
نباشد میان کهان و مهان
به ایران بدین سان به کردار آب
گریزانم از بیم افراسیاب
همه شادی او به من بود بیش
مرا داشت پیوسته چو جان خویش
به من بر به زشتی گمان آمدش
ز گفتار بدگو نشان آمدش
مرا خواست کشتن گریزان شدم
ز توران بدین ره به ایران شدم
من از بهر کیخسرو کینه جوی
ز توران به ایران نهادیم روی
کنون چون بدین جایگاه آمدم
زمانی بدین چشمه بر دم زدم
کنون گر جهان پهلوان نام خویش
بگوید بیابد همی کام خویش
مرا رهنمونی کند سوی شاه
بدان نامور گاه شاه و سپاه
چو بشنید طوس این سخن شاد گشت
ز اندیشه گفتی دل آزاد گشت
به دل گفت کاین را برم نزد شاه
فزاید مرا زین هم پایگاه
ز زابلستان هدیه نو برم
بدان گه که چون نزد خسرو برم
بدو گفت کز خوردنی هیچ هست
بیاورد به نزد من ای چرب دست
سبک سوسن از خوردنی هر چه بود
بیاور نزد سپهدار زود
سپهدار از آن خوردنی گشت شاد
چنین گفت کای گرد فرخ نژاد
که گر هست جامی ز باده بیار
بدان تا نگردم ز غم سوگوار
چو بشنید سوسن از آن جای خویش
بجست و بیاورد جامی به پیش
سر خیک بگشاد و لختی بخورد
به طوس دلیر آن گه آواز کرد
که بادی همه ساله پیروز و شاد
دل دشمنانت پر از درد باد
بدو گفت طوس دلاور منم
ز پشت جهاندار نوذر منم
بیاور به نزدیک من جام می
که نوشم به یاد جهاندار کی
سبک سوسن آن داروی هوش بر
در انداخت در جام می چاره گر
سپهدار از آن جام می گشت مست
سر نامور مرد بنهاد پست
هم اندر زمان سوسن آواز داد
بدان نامور ترک پهلو نژاد
که این نامور پهلوان جهان
ندارد به تن در تو گویی روان
ببندش به خم کمند اندرون
همی بر، به ره بر کشانش نگون
به در بند دز اندرون برش خوار
بیفکن در آن خانه اش سوکوار
به خم کمندش دو بازو ببست
سپهبد بیفکند بر خاک پست
وز آن روی گودرز کشوادگان
بیامد به کردار شیر ژیان
پس طوس نوذر همی راند اسب
به راه اندرون همچو آذر گشسب
دلی پر زکینه، سری پر ز باد
همی تاخت باره به کردار باد
سپهبد ز هر سو همی بنگرید
ز طوس دلاور نشانی ندید
به راه و به بی راه باره براند
ز کردار او در شگفتی بماند
چو خورشید از چرخ شد نا پدید
شب تیره بر روز دامن کشید
سراسیمه شد پور کشوادگان
ز مستی همی سر به کوهه زنان
پی طوس گم کرده مرد دلیر
همی تاخت هر سوی بر سان شیر
یکی خامه ریگ آمد پدید
سپهبد بر آنجای باره کشید
چنین گفت با دل که این دیو زاد
بپرید ازین دشت بر سان باد
ز هامون بر آن خامه ریگ رفت
دل مرد از اندیشه در تن بتفت
چو پاسی از آن تیره شب در گذشت
جهاندار گودرز بر روی دشت
یکی روشنایی ز دور او بدید
ز اندیشه زآن پس بدان جا کشید
همی رفت بر سان باد دمان
از آن خامه ریگ زان سو دوان
چنین گفت با خود که طوس دلیر
شکاری گرفته ست بر سان شیر
ز پیکان تیر آتشی بر فروخت
برو خار و خاشاک صحرا بسوخت
بر انگیخت باره به کردار باد
سپهدار از آن روشنی گشت شاد
چو آمد به نزدیک خیمه فراز
بدو در همه رسم و آیین و ساز
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۰ - گفتار در گرفتار شدن گودرز کشواد به دست سوسن رامشگر
یکی خیمه ای دید آراسته
چو گنج شهنشاه پر خواسته
یکی ماهرویی فراز درش
به گوهر بیاراسته پیکرش
چو گودرز کشواد ازین گونه دید
همی باره نزدیک خیمه کشید
چو گودرز نزدیک او شد فراز
چنین گفت با سوسن چاره ساز
همی خیمه و طشت زرین که راست
خداوند این کرسی زر کجاست
چه نامی تو و نام این مرد چیست
نژادش کدام است و از شهر کیست
چو بشنید سوسن ز خیمه برون
بیامد به کردار سیمین ستون
بدو گفت کای پهلوان جهان
فروزنده چون خور میان مهان
فرودآی ازین اسب و دم زن یکی
بگویم ز هرگونه ای اندکی
به نیکی مگر رهنمایم بوی
چو از من همی داوری بشنوی
چو بشنید گودرز کشوادگان
از آن دیو، گفتار آزادگان
فرود آمد از اسب بر سان باد
به خیمه در آمد سپهدار شاد
چو آمد بر آن کرسی زر نشست
خروشید گودرز چون پیل مست
نگه کرد سوسن بدان فر و یال
بدان نامور مرد بسیار سال
به بالا بلند و به کردار شیر
ندیدی کس او را ز پیکار سیر
یکی ترگ چینی نهاده به سر
چو خورشید رخشنده بود از گهر
پر اندیشه گشتن دل از بیم اوی
بدو گفت کای شیر پرخاش جوی
ز گردن کشان مر تو را نام چیست؟
درین تیره شب مر تو را کام چیست؟
بدو گفت گودرز کشوادگان
که ای شادی و کام آزادگان
منم پور کشواد گودرز راد
چو من گرد نامی زمادر نزاد
پناه بزرگان و پشت کیان
بر آورد گه همچو شیر ژیان
به ایوان رستم یکی ماه شاد
ببودیم با پهلوانان راد
همه نامداران ایران به هم
چو برزوی و چون طوس و چون گستهم
همی طوس بدمستی آغاز کرد
در جنگ و پیکار را باز کرد
ز ایوان رستم بیامد به در
بر آشفت بر من همی کینه ور
جهان پهلوان پور دستان سام
مرا گفت کای پهلو نیک نام
برو از پی طوس و باز آورش
میازار در ره به ناز آورش
کنون آمدم از پسش تازنان
ندیدم ازو هیچ جایی نشان
کنون ای سر بانوان جهان
برین را بی ره چرایی نوان
کجا رفت خواهی ز ایدر بگوی
چه چیز است این خیمه و رنگ و بوی
بدو گفت سوسن که ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان
همان گفته را پیش او باز گفت
چوبشنید گودرز از آن بر شکفت
بدو گفت مندیش و دل شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
به ایوان به نزدیک شاه جهان
نباشد چو من هیچ کس از مهان
به ایران بسازم تو را جایگاه
سرت را برآرم به خورشید و ماه
به خیمه درون هست از خوردنی
بیاور اگر هست آوردنی
چو بشنید سوسن به کردار باد
بیامد سر سفره را بر گشاد
به پیش جان پهلوان مرغ و نان
بیاورد و بنهاد هم در زمان
همی بود پیش سپهبد به پای
ز کردار خود بود لرزان به جای
چو از نان بپرداخت گرد دلیر
چنین گفت با چاره گر نره شیر
بیاور همی باده خوش گوار
بنه یک زمان چنگ را بر کنار
سبک سوسن آن داروی هوش بر
بر آمیخت بامی همی چاره گر
پس آن گه بدو داد جام نبید
سپهدار گودرز اندر کشید
بیفتاد و بر جای بیهوش گشت
ز سستی سر مرد بی توش گشت
چو ترک آن چنان دید آمد دوان
ز کردار او گشته روشن روان
دو دست سپهدار ایران ببست
همه یال و پشتش به هم در شکست
کشیدش بدان روی خاک سیاه
به بالا همی تاخت زان تیره راه
به دز اندرون برد و بفکند خوار
بر آمد ز شادی به بام حصار
چو گنج شهنشاه پر خواسته
یکی ماهرویی فراز درش
به گوهر بیاراسته پیکرش
چو گودرز کشواد ازین گونه دید
همی باره نزدیک خیمه کشید
چو گودرز نزدیک او شد فراز
چنین گفت با سوسن چاره ساز
همی خیمه و طشت زرین که راست
خداوند این کرسی زر کجاست
چه نامی تو و نام این مرد چیست
نژادش کدام است و از شهر کیست
چو بشنید سوسن ز خیمه برون
بیامد به کردار سیمین ستون
بدو گفت کای پهلوان جهان
فروزنده چون خور میان مهان
فرودآی ازین اسب و دم زن یکی
بگویم ز هرگونه ای اندکی
به نیکی مگر رهنمایم بوی
چو از من همی داوری بشنوی
چو بشنید گودرز کشوادگان
از آن دیو، گفتار آزادگان
فرود آمد از اسب بر سان باد
به خیمه در آمد سپهدار شاد
چو آمد بر آن کرسی زر نشست
خروشید گودرز چون پیل مست
نگه کرد سوسن بدان فر و یال
بدان نامور مرد بسیار سال
به بالا بلند و به کردار شیر
ندیدی کس او را ز پیکار سیر
یکی ترگ چینی نهاده به سر
چو خورشید رخشنده بود از گهر
پر اندیشه گشتن دل از بیم اوی
بدو گفت کای شیر پرخاش جوی
ز گردن کشان مر تو را نام چیست؟
درین تیره شب مر تو را کام چیست؟
بدو گفت گودرز کشوادگان
که ای شادی و کام آزادگان
منم پور کشواد گودرز راد
چو من گرد نامی زمادر نزاد
پناه بزرگان و پشت کیان
بر آورد گه همچو شیر ژیان
به ایوان رستم یکی ماه شاد
ببودیم با پهلوانان راد
همه نامداران ایران به هم
چو برزوی و چون طوس و چون گستهم
همی طوس بدمستی آغاز کرد
در جنگ و پیکار را باز کرد
ز ایوان رستم بیامد به در
بر آشفت بر من همی کینه ور
جهان پهلوان پور دستان سام
مرا گفت کای پهلو نیک نام
برو از پی طوس و باز آورش
میازار در ره به ناز آورش
کنون آمدم از پسش تازنان
ندیدم ازو هیچ جایی نشان
کنون ای سر بانوان جهان
برین را بی ره چرایی نوان
کجا رفت خواهی ز ایدر بگوی
چه چیز است این خیمه و رنگ و بوی
بدو گفت سوسن که ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان
همان گفته را پیش او باز گفت
چوبشنید گودرز از آن بر شکفت
بدو گفت مندیش و دل شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
به ایوان به نزدیک شاه جهان
نباشد چو من هیچ کس از مهان
به ایران بسازم تو را جایگاه
سرت را برآرم به خورشید و ماه
به خیمه درون هست از خوردنی
بیاور اگر هست آوردنی
چو بشنید سوسن به کردار باد
بیامد سر سفره را بر گشاد
به پیش جان پهلوان مرغ و نان
بیاورد و بنهاد هم در زمان
همی بود پیش سپهبد به پای
ز کردار خود بود لرزان به جای
چو از نان بپرداخت گرد دلیر
چنین گفت با چاره گر نره شیر
بیاور همی باده خوش گوار
بنه یک زمان چنگ را بر کنار
سبک سوسن آن داروی هوش بر
بر آمیخت بامی همی چاره گر
پس آن گه بدو داد جام نبید
سپهدار گودرز اندر کشید
بیفتاد و بر جای بیهوش گشت
ز سستی سر مرد بی توش گشت
چو ترک آن چنان دید آمد دوان
ز کردار او گشته روشن روان
دو دست سپهدار ایران ببست
همه یال و پشتش به هم در شکست
کشیدش بدان روی خاک سیاه
به بالا همی تاخت زان تیره راه
به دز اندرون برد و بفکند خوار
بر آمد ز شادی به بام حصار
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۱ - گفتار در گرفتار شدن گیو گودرز به دست سوسن به صحرای ایران
دگر باره سوسن خروشی شنید
که گفتی زمین را همی بردرید
سر سروان گیو گودرز راد
همی تاخت هر سوی بر سان باد
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
همی تنگ بسته به ره بر میان
یکی گرزه گاو پیکر به دست
سراسیمه می رفت بر سان مست
چو آمد به نزدیک خیمه فراز
زمانی همی بود با دل به راز
سپهبد به خیمه همی بنگرید
ز هر گونه ای اندرو ساز دید
بدان طشت زرین و کرسی زر
همی گشت حیران سر کینه ور
چنین گفت کاین خیمه دیدم بسی
به توران خود و نامور هر کسی
چو روز سیاوش به پایان رسید
(به ایوان پیران به مهمان رسید)
(خود و نامداران بدان روزگار
به ایوان پیران بدین شاد خوار)
(ندانم که ایدر کنون چون رسید)
سپهدار ترکان برین سو کشید (؟)
چو سوسن مر او را بدید آن چنان
که با خود همی گفت چون بیهشان
بر آورد آواز و برداشت رود
همی داد بر پهلوانی سرود
چو گیو آن چنان دید شد خشمناک
فرود آمد از اسب بر روی خاک
عنان تکاور گرفته به دست
به خیمه درون رفت چون پیل مست
چو آمد بر افراز کرسی زر
به سوسن چنین گفت کای سیمبر
چه نامی به ایدر کجا آمدی؟
بدین دشت پویان چرا آمدی؟
خداوند این خیمه را نام چیست؟
شب تیره ایدر تو را کام چیست؟
بدو گفت سوسن که ای نیک خوی
کجا رفته ای امشب آن جا بگوی(؟)
تو را نام خود گفت باید نخست
پس آن گه ز من یافت پاسخ درست
بدو گفت کای مهتر بانوان
منم گیو گودرز روشن روان
ز توران بر آمد همه کام من
به ایوان ها نقش شد نام من
کنون از پی طوس و گودرز راد
جهان پهلوان رستم پاک زاد
به ایوان رستم بر آشوفتند
به یکدیگران بر همی کوفتند
چنان چون همی بود ز آغاز کار
به سوسن همی باز گفتش سوار
چوبشنید سوسن به کردار باد
به نیرنگ و افسون زبان بر گشاد
بر آن سان که با طوس و گودرز گفت
بگفتش همه رازها در نهفت
سر گیو گودرز آمد به دام
به گفتار و نیرنگ جادو تمام
سر پهلوان گشت ازو نیز گرم
به گفتار شیرین او گشت نرم
به کشی بدو گفت کای دلنواز
مر این خیمه و جام و برگ و ساز
به ایوان پیران بسی دیده ام
بدان مرز بی ارز گردیده ام
به دست تو چون اوفتاد این بگوی
همی از ره راست کژی مجوی
بدو گفت در روزگار دراز
به دست من افتاد ازین گونه ساز
که را بخت برگشت دانش چه سود
نبشته ز گردون بر آن گونه بود
بدو گفت پس گیو کای مهربان
اگر خوردنی هست پیش آر خوان
بیاورد خوان را بر او نهاد
جهان جوی لب را به خوردن گشاد
همی خورد تا گشت از خورد سیر
پس آنگه چنین گفت گرد دلیر
اگر هست جامی ز باده بیار
بدو گفت سوسن کای نامدار
فدای تو بادا تن و جان من
که افروخته شد ز تو خان من
بگفت این و آن گاه بر سان باد
مر آن خیک می را سرش بر گشاد
درافکند لختی بدان جام زر
وز آن داروی هوش بر چاره گر
خرامان همی رفت تا پیش اوی
به نیرنگ آراسته روی و موی
به دست جهان جوی گو بر نهاد
بدو گیو آن گاه آواز داد
که بردار بربط نوایی بزن
وز آن پس مرا داستانی بزن(؟)
چو بشنید برداشت بربط زجای
برآمد خروشش زپرده سرای
سپهبد بر آواز می بخورد
تو گفتی که از جانش بر خاست گرد
بیفتاد وز نامور رفت هوش
ز خیمه به گردون برآمد خروش
سوی پیلسم سوسن آواز داد
که گردون گردان تو را ساز داد
مر این نامور را ببند استوار
کزین گشت کار سپهدار خوار
بیامد سرافراز چوپیل مست
دو بازوی گیو دلاور ببست
مر او را ز روی زمین در ربود
تو گفتی که بر چنگ او هیچ بود
به خواری مر او را از آن روی خاک
همی برد بی بیم و بی ترس و باک
عنان سواران به هم درببست
بیامد دگر باره بر دز نشست
که گفتی زمین را همی بردرید
سر سروان گیو گودرز راد
همی تاخت هر سوی بر سان باد
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
همی تنگ بسته به ره بر میان
یکی گرزه گاو پیکر به دست
سراسیمه می رفت بر سان مست
چو آمد به نزدیک خیمه فراز
زمانی همی بود با دل به راز
سپهبد به خیمه همی بنگرید
ز هر گونه ای اندرو ساز دید
بدان طشت زرین و کرسی زر
همی گشت حیران سر کینه ور
چنین گفت کاین خیمه دیدم بسی
به توران خود و نامور هر کسی
چو روز سیاوش به پایان رسید
(به ایوان پیران به مهمان رسید)
(خود و نامداران بدان روزگار
به ایوان پیران بدین شاد خوار)
(ندانم که ایدر کنون چون رسید)
سپهدار ترکان برین سو کشید (؟)
چو سوسن مر او را بدید آن چنان
که با خود همی گفت چون بیهشان
بر آورد آواز و برداشت رود
همی داد بر پهلوانی سرود
چو گیو آن چنان دید شد خشمناک
فرود آمد از اسب بر روی خاک
عنان تکاور گرفته به دست
به خیمه درون رفت چون پیل مست
چو آمد بر افراز کرسی زر
به سوسن چنین گفت کای سیمبر
چه نامی به ایدر کجا آمدی؟
بدین دشت پویان چرا آمدی؟
خداوند این خیمه را نام چیست؟
شب تیره ایدر تو را کام چیست؟
بدو گفت سوسن که ای نیک خوی
کجا رفته ای امشب آن جا بگوی(؟)
تو را نام خود گفت باید نخست
پس آن گه ز من یافت پاسخ درست
بدو گفت کای مهتر بانوان
منم گیو گودرز روشن روان
ز توران بر آمد همه کام من
به ایوان ها نقش شد نام من
کنون از پی طوس و گودرز راد
جهان پهلوان رستم پاک زاد
به ایوان رستم بر آشوفتند
به یکدیگران بر همی کوفتند
چنان چون همی بود ز آغاز کار
به سوسن همی باز گفتش سوار
چوبشنید سوسن به کردار باد
به نیرنگ و افسون زبان بر گشاد
بر آن سان که با طوس و گودرز گفت
بگفتش همه رازها در نهفت
سر گیو گودرز آمد به دام
به گفتار و نیرنگ جادو تمام
سر پهلوان گشت ازو نیز گرم
به گفتار شیرین او گشت نرم
به کشی بدو گفت کای دلنواز
مر این خیمه و جام و برگ و ساز
به ایوان پیران بسی دیده ام
بدان مرز بی ارز گردیده ام
به دست تو چون اوفتاد این بگوی
همی از ره راست کژی مجوی
بدو گفت در روزگار دراز
به دست من افتاد ازین گونه ساز
که را بخت برگشت دانش چه سود
نبشته ز گردون بر آن گونه بود
بدو گفت پس گیو کای مهربان
اگر خوردنی هست پیش آر خوان
بیاورد خوان را بر او نهاد
جهان جوی لب را به خوردن گشاد
همی خورد تا گشت از خورد سیر
پس آنگه چنین گفت گرد دلیر
اگر هست جامی ز باده بیار
بدو گفت سوسن کای نامدار
فدای تو بادا تن و جان من
که افروخته شد ز تو خان من
بگفت این و آن گاه بر سان باد
مر آن خیک می را سرش بر گشاد
درافکند لختی بدان جام زر
وز آن داروی هوش بر چاره گر
خرامان همی رفت تا پیش اوی
به نیرنگ آراسته روی و موی
به دست جهان جوی گو بر نهاد
بدو گیو آن گاه آواز داد
که بردار بربط نوایی بزن
وز آن پس مرا داستانی بزن(؟)
چو بشنید برداشت بربط زجای
برآمد خروشش زپرده سرای
سپهبد بر آواز می بخورد
تو گفتی که از جانش بر خاست گرد
بیفتاد وز نامور رفت هوش
ز خیمه به گردون برآمد خروش
سوی پیلسم سوسن آواز داد
که گردون گردان تو را ساز داد
مر این نامور را ببند استوار
کزین گشت کار سپهدار خوار
بیامد سرافراز چوپیل مست
دو بازوی گیو دلاور ببست
مر او را ز روی زمین در ربود
تو گفتی که بر چنگ او هیچ بود
به خواری مر او را از آن روی خاک
همی برد بی بیم و بی ترس و باک
عنان سواران به هم درببست
بیامد دگر باره بر دز نشست
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۲ - گفتار در گرفتار شدن گستهم به دست سوسن رامشگر
چو مر گیو را برد پرخاشخر
پدید آمد از دور بار دگر
ستور و خروش و همیدون سوار
درخشیدن تیغ آهن گزار
ز مستی خروشنده چون شیر نر
به گردون رسیده سر کینه ور
همی راند باره به کردار باد
کز آن روشنایی دلش گشت شاد
چو آمد به نزدیک آن جایگاه
سرافراز گردان و دستور شاه
زمانی به خیمه همی بنگرید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
که ای مهتر از خیمه بیرون خرام
به من روی بنمای و برگوی نام
هم اینها که بودند در پیش من
سر افراز شیران سر انجمن
مرا بازگو تا کجا رفته اند
به نزد تو یا دورتر خفته اند
چو بشنید سوسن بیامد به در
به نزدیک آن پهلو نامور
بدو گفت کای نامور پهلوان
چرا بردمیدی چوشیر ژیان
ندیدم کسی را درین راه من
که ایدر رسیدم به بیگاه من
گریزانم از بیم افراسیاب
به نزدیک خسرو بدین روی آب
چو بشنیدم از تو بدین سان خروش
ز من بردی آرام با صبر و هوش
چنان آمد اندر دل من گمان
که از شهر توران یکی پهلوان
ز نزدیک افراسیاب دلیر
بیامد پس من به کردار شیر
کنون چون مرا دید بفزود کین
ز خونم کند سرخ روی زمین
چو دیدم بر آیین ایران تو را
بیفزود شادی تو گفتی مرا
چه جویی چه نامی مرا بازگوی؟
سوی روشنی آی و بنمای روی
چوبشنید گستهم آواز داد
بدو گفت کای دلبر پاک زاد
مرا نام گستهم گرد دلیر
که بگریزد از پیش من نره شیر
مرا طوس نوذر برادر بود
نترسم اگر دشمن آذر بود
کنون طوس و گودرز و کشواد و گیو
بدین راه رفتند گردان نیو
از ایوان رستم به خشم آمدند
همه بزم او را به هم بر زدند
پی اسب ایشان گرفتم دوان
تو را دیدم ایدر بدین سان نوان
اگر هست جامی بیاور زمی
که مخموری افکند ما را زپی
بخندید سوسن ز گفتار اوی
همی شادمان شد ز دیدار اوی
به خیمه درون رفت خورشید روی
بیاورد جامی به نزدیک اوی
به دست سر افراز گستهم داد
ز شادی سپهدار آواز داد
که آباد بادا همیشه تنت!
مبادا به گیتی همه دشمنت!
بگفت این و آن جام می در کشید
بیفتاد اسبش ازو در رمید
پی اسب گستهم نوذر گرفت
بیاورد زان پس ورا بر گرفت
ببردش بر آن دز ورا پیلسم
نبودش به دل اندرون هیچ غم
به خم کمندش ببست استوار
دگر باره آمد به بام حصار
پدید آمد از دور بار دگر
ستور و خروش و همیدون سوار
درخشیدن تیغ آهن گزار
ز مستی خروشنده چون شیر نر
به گردون رسیده سر کینه ور
همی راند باره به کردار باد
کز آن روشنایی دلش گشت شاد
چو آمد به نزدیک آن جایگاه
سرافراز گردان و دستور شاه
زمانی به خیمه همی بنگرید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
که ای مهتر از خیمه بیرون خرام
به من روی بنمای و برگوی نام
هم اینها که بودند در پیش من
سر افراز شیران سر انجمن
مرا بازگو تا کجا رفته اند
به نزد تو یا دورتر خفته اند
چو بشنید سوسن بیامد به در
به نزدیک آن پهلو نامور
بدو گفت کای نامور پهلوان
چرا بردمیدی چوشیر ژیان
ندیدم کسی را درین راه من
که ایدر رسیدم به بیگاه من
گریزانم از بیم افراسیاب
به نزدیک خسرو بدین روی آب
چو بشنیدم از تو بدین سان خروش
ز من بردی آرام با صبر و هوش
چنان آمد اندر دل من گمان
که از شهر توران یکی پهلوان
ز نزدیک افراسیاب دلیر
بیامد پس من به کردار شیر
کنون چون مرا دید بفزود کین
ز خونم کند سرخ روی زمین
چو دیدم بر آیین ایران تو را
بیفزود شادی تو گفتی مرا
چه جویی چه نامی مرا بازگوی؟
سوی روشنی آی و بنمای روی
چوبشنید گستهم آواز داد
بدو گفت کای دلبر پاک زاد
مرا نام گستهم گرد دلیر
که بگریزد از پیش من نره شیر
مرا طوس نوذر برادر بود
نترسم اگر دشمن آذر بود
کنون طوس و گودرز و کشواد و گیو
بدین راه رفتند گردان نیو
از ایوان رستم به خشم آمدند
همه بزم او را به هم بر زدند
پی اسب ایشان گرفتم دوان
تو را دیدم ایدر بدین سان نوان
اگر هست جامی بیاور زمی
که مخموری افکند ما را زپی
بخندید سوسن ز گفتار اوی
همی شادمان شد ز دیدار اوی
به خیمه درون رفت خورشید روی
بیاورد جامی به نزدیک اوی
به دست سر افراز گستهم داد
ز شادی سپهدار آواز داد
که آباد بادا همیشه تنت!
مبادا به گیتی همه دشمنت!
بگفت این و آن جام می در کشید
بیفتاد اسبش ازو در رمید
پی اسب گستهم نوذر گرفت
بیاورد زان پس ورا بر گرفت
ببردش بر آن دز ورا پیلسم
نبودش به دل اندرون هیچ غم
به خم کمندش ببست استوار
دگر باره آمد به بام حصار
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۳ - رزم پیلسم با بیژن و گرفتار شدن بیژن به دست او
چو از تیره شب نیمه ای در گذشت
ستاره ز گردنده گردون بگشت
خروشی به گوش آمدش چاره گر
بدان سان که گوش ورا کرد کر
یکی گرزه گاو پیکر به دست
سر نامداران خسرو پرست
جهان جوی بیژن گو شیر گیر
که از خشم او شیر گشتی چو قیر
چو از دور مر روشنایی بدید
همان خیمه و بانگ رود و نبید
سر افراز بیژن بدان جایگاه
ستاده همی کرد در وی نگاه
به دل گفت آیا چه شاید بدن
نباید برین کار بر دم زدن
برین دشت نه جای رامش بود
چنین جایگه جای دانش بود
به دیان دادار پروردگار
به میدان رزم و به دشت شکار
که صیاد بر راه دام آورید
بخواهد بن و بیخ ایران برید
شگفتی در آنجای خیره بماند
وزان پس دمان باره را پیش راند
بدان پیش خیمه همی بنگرید
نشان پی اسب گردان بدید
باستاد و از دور آواز کرد
چنان چون بود رای مردان مرد
که این خیمه و جایگه آن کیست؟
ز گردان ایران ورا نام چیست؟
از ایدر برون آی و بنمای روی
از آغاز و فرجام این باز گوی
چو بشنید سوسن بترسید سخت
از آواز آن گرد فیروز بخت
به تن گشت لرزان به رخ چون زریر
بیامد بر شیر نخجیر گیر
ز بیمش همی رفت چون بیهشان
به دل گفت کاین شیر گردن کشان،
نه آن است کآید بدین دام من
ازین بر نیاید همی کام من
بیامد به نزدیک بیژن فراز
دو تا گشت و بردش مر او را نماز
بدو گفت بیژن به کینه دمان
کجا رفت گودرز کشوادگان؟
دگر نامور پهلوان طوس و گیو
سرافراز گستهم آن گرد نیو
به پیش من ایدر بدند این زمان
جهان پهلوانان روشن روان
چگونه شدند و کجا رفته اند
به نزد تو یا دورتر خفته اند
نخواهم که گویی جز از راستی
نجویی به گفتار در کاستی
اگر جز برین گونه گویی سخن
ببرم پی و بیخت اکنون ز بن
به دیان دادار و فرخنده بخت
به جان و سر شاه با تاج و تخت
که پاسخ نیابی مگر تیغ تیز
نمایم تو را تیره شب رستخیز
چو سوسن ز بیژن شنید این سخن
بترسید از بیم مرد کهن
بترسید و لرزان شد از جان خویش
به چاره همی جست درمان خویش
به خوبی زبان را به پاسخ گشاد
بدو گفت کای گرد پهلو نژاد
(همانا نداری ز یزدان خبر
که با من بدین سان شوی کینه ور)
(کسی تند گوید به رامشگران
چنین است آیین نام آوران؟)
تو را جای دیگر بد این داوری
تو با من به کینه نه اندر خوری
تو را با من آشفتن از بهر چیست
چه دانم که گودرز کشواد کیست
من ایدر کنون این زمان آمدم
نه این راه دیده بان آمدم
فرود آی از اسب و بنشین دمی
بدان تا بگویم به تو هر غمی
کز افراسیابم چه آمد به پیش
بدان تا بگویم همه حال خویش
زمانی بر آسای از رنج راه
وز ایدر مرا بر به نزدیک شاه
دگر گیو و گودرز کشواد و طوس
نیایند هنگام بانگ خروس
چو بشنید بیژن ازو این سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
از اسب اندرآمد به کردار شیر
به خیمه درون رفت گرد دلیر
بیامد بر آن کرسی زر نشست
گرفته عنان تکاور به دست
اگر خوردنی هست چیزی بیار
وزان پس نبیدی دو سه خوش گوار
بیاورد سوسن هم اندر زمان
یکی سفره و مرغ بریان و نان
به نزد سپهبد به زانو نشست
به خوردن بیازید با او دو دست
(چنین گفت با خویشتن چاره گر
چه سازم ز نیرنگ با نامور)
(ز خوردن چو پرداخت گرد دلیر
خروشی برآورد چون نره شیر)
(بیاور یکی جام رخشان ز می
که نوشم به یاد سپهدار کی)
هم آن گاه سوسن به کردار باد
بیامد سر خیک را برگشاد
بیاورد یک جام رخشان ز می
که نوشم به یاد سپهدار کی!
چو آمد بر او و پر کرد جام
به بیژن چنین گفت کای نیک نام
به یاد جهاندار شاه جهان
ببوسید بیژن زمین در زمان
بخورد آنگهی سوسن آن جام می
به تن لرز لرزان به کردار نی
نگه کرد بیژن به دنبال چشم
همی دید او را پر از کین و خشم
هم از آستین داروی هوش بر
در افکند در جام می چاره گر
به دست سپهدار ایران نهاد
سبک بیژن گیو آزاد داد
چرا جام بنهادی از پیش من
ندانی همانا کم و بیش من
ندانستی آیین ایرانیان
ندانی از آن رسم آزادگان
که هرکس که او میزبانی کند
کسی را همی میهمانی کند
از اول سه جام پیایی خورد
پس آن گاه بر دست مهمان نهد
تو را این و دیگر ببایدت خورد
نباید ازین گونه نیرنگ کرد
همانا نگردم من از رسم خویش
شناسند گردان مرا کم و بیش
بدین مایه آزار مهمان مجوی
بخور این و دو دیگر ای ماهروی
و گر نه ببرم سرت را ز تن
به ایران برم نزد آن انجمن
تو پنداری ای دیو نیرنگ ساز
که آری سرم را به دستان به گاز
بگفت این و برجست گرد دلیر
بدو اندر آویخت بر سان شیر
یکی خنجر آبگون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
بنالید سوسن از آن نره شیر
همی جست از پیش گرد دلیر
ز پیش سپهدار شد ناپدید
به نزدیک گرد دلاور کشید
از آن پس سپهبد خروشی شنید
که گفتی که دریا همی بر دمید
خروشیدن اسب و آوای مرد
به گوش آمدش در شب لاجورد
ز خیمه برون جست بر سان شیر
به اسب اندر آمد ز هامون دلیر
سپهبد ز خیمه به یک سو کشید
بر آن دشت ز اول همی بنگرید
یکی نامور ترک پر خاشخر
همی دید کآمد بر چاره گر
یکی باره در زیر مرد دلیر
ز بالا همی تاخت بر سان شیر
برآشفته از کینه چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست
به بیژن چنین گفت کای بی خرد
ز نام آوران این کی اندر خورد
همی با زنانت بود گفت و گوی
چنین است آیین پیکار جوی
ز گردان ایران تو را نام چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
بدین جنگ من مر تو را پای نیست
برین دشت گردان تو را جای نیست
همانا تو را زندگانی نماند
زمانه به جایت کسی را نشاند
سوی روشنی آی و بنمای روی
تو را با زنان چیست این گفت و گوی
چو بشنید بیژن برآشفت سخت
بلرزید بر سان شاخ درخت
به دل گفت آیا که (این) مرد کیست
مر این را به ایران هماورد کیست
به نزدیک او رفت بر سان شیر
چنان چون بود رسم مرد دلیر
یکی ترک پرخاشخر دید مرد
ز گردون گردان بر آورده گرد
کمانی به بازو و تیری به دست
خروشنده از کینه چون پیل مست
چو بیژن مر او را بدان گونه دید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت ای نامور چاره ساز
به نیرنگ آیی به ایران فراز
چنین است آیین افراسیاب
به دیده درون در ندارند آب
چه کردی بدان نامداران شاه
سر نامداران ایران سپاه
به بیژن چنین گفت پس پیلسم
چو پرسی ز گردان همی بیش و کم
سر پهلوانان به بند اندر است
وزان نامداران تو را بتر است
بپیچید هر یک ز کردار خود
ز رخشنده خورشید چونین سزد
همه بسته گشتند بر دست من
به ماهی گراینده شد شست من
ببندم تو را همچو ایشان دو دست
ازین پس نباشی بر شاه مست
همان نامور پور دستان سام
به خاک اندر آرم ز گردونش نام
به دستان (و) برزوی سهراب را
کنم شادمان شاه سقلاب را
فرستم به پشت هیونان مست
بر آیین گردان خسرو پرست
همان بد که کرد او به تورانیان
بتر زان کنم من به ایرانیان
چنین است آیین چرخ بلند
گهی ناز و نوش و گهی درد و بند
چو روزی کسی را رسد از تو بد
بپیچی به فرجام از آن کار بد
نبوده ست گردون به کام کسی
ز کردار او آزمودم بسی
پس هر نشینی فرازی بود
پس هر امیدی نیازی بود
بدو گفت بیژن که ای سرفراز
به کینه به چاره ندارند ساز
چه گویند آزادگان این سخن
که افکند جادوی بد ساز بن
تو را زشت نامی بود در جهان
میان کهان و میان مهان
شبیخون نه آیین مردان بود
بد و نیک از چرخ گردان بود
اگر مرده بستن تو را نام داد
مرا چرخ گردان همه کام داد
که بسیار زنده چو تو بسته ام
جگرشان به پیکار و کین خسته ام
چه مست و چه مرده به آوردگاه
همان است نزدیک شاه و سپاه
به دیان که آگه نبد گیو ازین
نه گودرز و نه نامداران کین
و گر نه چو تو چاره گر صد هزار
نبودی همی تاب آن یک سوار
چو کردار گردان برین گونه بود
ازین بیهده گفتن اکنون چه سود
چنانت فرستم به افراسیاب
که بر تو بگریند ماهی در آب
بگفت این وز جای بر کرد اسب
بغرید بر سان آذر گشسب
برآورد بازو به گرز گران
بزد بر سر و ترگ او پهلوان
نبد گرز بیژن برو کارگر
فروماند بر جای پرخاشخر
برآورد از آن پس همی تیغ تیز
بدان تا نماید ورا رستخیز
برانگیخت باره به کردار باد
به نفرین ترکان زبان برگشاد
ز گردون به مردی برآورد گرد
چنان چون بود ساز مردان مرد
سر و یال بیژن درآمد به بند
ز نیروی ترک و ز خم کمند
ز اسب اندر آمد به روی زمین
تهی کرد از آن نامور پشت زین
به خم کمندش ببست استوار
کشانش همی برد سوی حصار
ستورش به نزدیکی او ببست
بیامد دگر باره بر دز نشست
فراموش گشتش که او را دهان
ببندد بر آن سان که آن دیگران
همی بود بیژن ز کینه خموش
نهاده به آوای رستم دو گوش
همی گفت با طوس نوذر به کین
که ای نامور شیر ایران زمین
ز مردان نزیبد همی خشم و کین
بنالد ازو شهریار زمین
ستاره ز گردنده گردون بگشت
خروشی به گوش آمدش چاره گر
بدان سان که گوش ورا کرد کر
یکی گرزه گاو پیکر به دست
سر نامداران خسرو پرست
جهان جوی بیژن گو شیر گیر
که از خشم او شیر گشتی چو قیر
چو از دور مر روشنایی بدید
همان خیمه و بانگ رود و نبید
سر افراز بیژن بدان جایگاه
ستاده همی کرد در وی نگاه
به دل گفت آیا چه شاید بدن
نباید برین کار بر دم زدن
برین دشت نه جای رامش بود
چنین جایگه جای دانش بود
به دیان دادار پروردگار
به میدان رزم و به دشت شکار
که صیاد بر راه دام آورید
بخواهد بن و بیخ ایران برید
شگفتی در آنجای خیره بماند
وزان پس دمان باره را پیش راند
بدان پیش خیمه همی بنگرید
نشان پی اسب گردان بدید
باستاد و از دور آواز کرد
چنان چون بود رای مردان مرد
که این خیمه و جایگه آن کیست؟
ز گردان ایران ورا نام چیست؟
از ایدر برون آی و بنمای روی
از آغاز و فرجام این باز گوی
چو بشنید سوسن بترسید سخت
از آواز آن گرد فیروز بخت
به تن گشت لرزان به رخ چون زریر
بیامد بر شیر نخجیر گیر
ز بیمش همی رفت چون بیهشان
به دل گفت کاین شیر گردن کشان،
نه آن است کآید بدین دام من
ازین بر نیاید همی کام من
بیامد به نزدیک بیژن فراز
دو تا گشت و بردش مر او را نماز
بدو گفت بیژن به کینه دمان
کجا رفت گودرز کشوادگان؟
دگر نامور پهلوان طوس و گیو
سرافراز گستهم آن گرد نیو
به پیش من ایدر بدند این زمان
جهان پهلوانان روشن روان
چگونه شدند و کجا رفته اند
به نزد تو یا دورتر خفته اند
نخواهم که گویی جز از راستی
نجویی به گفتار در کاستی
اگر جز برین گونه گویی سخن
ببرم پی و بیخت اکنون ز بن
به دیان دادار و فرخنده بخت
به جان و سر شاه با تاج و تخت
که پاسخ نیابی مگر تیغ تیز
نمایم تو را تیره شب رستخیز
چو سوسن ز بیژن شنید این سخن
بترسید از بیم مرد کهن
بترسید و لرزان شد از جان خویش
به چاره همی جست درمان خویش
به خوبی زبان را به پاسخ گشاد
بدو گفت کای گرد پهلو نژاد
(همانا نداری ز یزدان خبر
که با من بدین سان شوی کینه ور)
(کسی تند گوید به رامشگران
چنین است آیین نام آوران؟)
تو را جای دیگر بد این داوری
تو با من به کینه نه اندر خوری
تو را با من آشفتن از بهر چیست
چه دانم که گودرز کشواد کیست
من ایدر کنون این زمان آمدم
نه این راه دیده بان آمدم
فرود آی از اسب و بنشین دمی
بدان تا بگویم به تو هر غمی
کز افراسیابم چه آمد به پیش
بدان تا بگویم همه حال خویش
زمانی بر آسای از رنج راه
وز ایدر مرا بر به نزدیک شاه
دگر گیو و گودرز کشواد و طوس
نیایند هنگام بانگ خروس
چو بشنید بیژن ازو این سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
از اسب اندرآمد به کردار شیر
به خیمه درون رفت گرد دلیر
بیامد بر آن کرسی زر نشست
گرفته عنان تکاور به دست
اگر خوردنی هست چیزی بیار
وزان پس نبیدی دو سه خوش گوار
بیاورد سوسن هم اندر زمان
یکی سفره و مرغ بریان و نان
به نزد سپهبد به زانو نشست
به خوردن بیازید با او دو دست
(چنین گفت با خویشتن چاره گر
چه سازم ز نیرنگ با نامور)
(ز خوردن چو پرداخت گرد دلیر
خروشی برآورد چون نره شیر)
(بیاور یکی جام رخشان ز می
که نوشم به یاد سپهدار کی)
هم آن گاه سوسن به کردار باد
بیامد سر خیک را برگشاد
بیاورد یک جام رخشان ز می
که نوشم به یاد سپهدار کی!
چو آمد بر او و پر کرد جام
به بیژن چنین گفت کای نیک نام
به یاد جهاندار شاه جهان
ببوسید بیژن زمین در زمان
بخورد آنگهی سوسن آن جام می
به تن لرز لرزان به کردار نی
نگه کرد بیژن به دنبال چشم
همی دید او را پر از کین و خشم
هم از آستین داروی هوش بر
در افکند در جام می چاره گر
به دست سپهدار ایران نهاد
سبک بیژن گیو آزاد داد
چرا جام بنهادی از پیش من
ندانی همانا کم و بیش من
ندانستی آیین ایرانیان
ندانی از آن رسم آزادگان
که هرکس که او میزبانی کند
کسی را همی میهمانی کند
از اول سه جام پیایی خورد
پس آن گاه بر دست مهمان نهد
تو را این و دیگر ببایدت خورد
نباید ازین گونه نیرنگ کرد
همانا نگردم من از رسم خویش
شناسند گردان مرا کم و بیش
بدین مایه آزار مهمان مجوی
بخور این و دو دیگر ای ماهروی
و گر نه ببرم سرت را ز تن
به ایران برم نزد آن انجمن
تو پنداری ای دیو نیرنگ ساز
که آری سرم را به دستان به گاز
بگفت این و برجست گرد دلیر
بدو اندر آویخت بر سان شیر
یکی خنجر آبگون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
بنالید سوسن از آن نره شیر
همی جست از پیش گرد دلیر
ز پیش سپهدار شد ناپدید
به نزدیک گرد دلاور کشید
از آن پس سپهبد خروشی شنید
که گفتی که دریا همی بر دمید
خروشیدن اسب و آوای مرد
به گوش آمدش در شب لاجورد
ز خیمه برون جست بر سان شیر
به اسب اندر آمد ز هامون دلیر
سپهبد ز خیمه به یک سو کشید
بر آن دشت ز اول همی بنگرید
یکی نامور ترک پر خاشخر
همی دید کآمد بر چاره گر
یکی باره در زیر مرد دلیر
ز بالا همی تاخت بر سان شیر
برآشفته از کینه چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست
به بیژن چنین گفت کای بی خرد
ز نام آوران این کی اندر خورد
همی با زنانت بود گفت و گوی
چنین است آیین پیکار جوی
ز گردان ایران تو را نام چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
بدین جنگ من مر تو را پای نیست
برین دشت گردان تو را جای نیست
همانا تو را زندگانی نماند
زمانه به جایت کسی را نشاند
سوی روشنی آی و بنمای روی
تو را با زنان چیست این گفت و گوی
چو بشنید بیژن برآشفت سخت
بلرزید بر سان شاخ درخت
به دل گفت آیا که (این) مرد کیست
مر این را به ایران هماورد کیست
به نزدیک او رفت بر سان شیر
چنان چون بود رسم مرد دلیر
یکی ترک پرخاشخر دید مرد
ز گردون گردان بر آورده گرد
کمانی به بازو و تیری به دست
خروشنده از کینه چون پیل مست
چو بیژن مر او را بدان گونه دید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت ای نامور چاره ساز
به نیرنگ آیی به ایران فراز
چنین است آیین افراسیاب
به دیده درون در ندارند آب
چه کردی بدان نامداران شاه
سر نامداران ایران سپاه
به بیژن چنین گفت پس پیلسم
چو پرسی ز گردان همی بیش و کم
سر پهلوانان به بند اندر است
وزان نامداران تو را بتر است
بپیچید هر یک ز کردار خود
ز رخشنده خورشید چونین سزد
همه بسته گشتند بر دست من
به ماهی گراینده شد شست من
ببندم تو را همچو ایشان دو دست
ازین پس نباشی بر شاه مست
همان نامور پور دستان سام
به خاک اندر آرم ز گردونش نام
به دستان (و) برزوی سهراب را
کنم شادمان شاه سقلاب را
فرستم به پشت هیونان مست
بر آیین گردان خسرو پرست
همان بد که کرد او به تورانیان
بتر زان کنم من به ایرانیان
چنین است آیین چرخ بلند
گهی ناز و نوش و گهی درد و بند
چو روزی کسی را رسد از تو بد
بپیچی به فرجام از آن کار بد
نبوده ست گردون به کام کسی
ز کردار او آزمودم بسی
پس هر نشینی فرازی بود
پس هر امیدی نیازی بود
بدو گفت بیژن که ای سرفراز
به کینه به چاره ندارند ساز
چه گویند آزادگان این سخن
که افکند جادوی بد ساز بن
تو را زشت نامی بود در جهان
میان کهان و میان مهان
شبیخون نه آیین مردان بود
بد و نیک از چرخ گردان بود
اگر مرده بستن تو را نام داد
مرا چرخ گردان همه کام داد
که بسیار زنده چو تو بسته ام
جگرشان به پیکار و کین خسته ام
چه مست و چه مرده به آوردگاه
همان است نزدیک شاه و سپاه
به دیان که آگه نبد گیو ازین
نه گودرز و نه نامداران کین
و گر نه چو تو چاره گر صد هزار
نبودی همی تاب آن یک سوار
چو کردار گردان برین گونه بود
ازین بیهده گفتن اکنون چه سود
چنانت فرستم به افراسیاب
که بر تو بگریند ماهی در آب
بگفت این وز جای بر کرد اسب
بغرید بر سان آذر گشسب
برآورد بازو به گرز گران
بزد بر سر و ترگ او پهلوان
نبد گرز بیژن برو کارگر
فروماند بر جای پرخاشخر
برآورد از آن پس همی تیغ تیز
بدان تا نماید ورا رستخیز
برانگیخت باره به کردار باد
به نفرین ترکان زبان برگشاد
ز گردون به مردی برآورد گرد
چنان چون بود ساز مردان مرد
سر و یال بیژن درآمد به بند
ز نیروی ترک و ز خم کمند
ز اسب اندر آمد به روی زمین
تهی کرد از آن نامور پشت زین
به خم کمندش ببست استوار
کشانش همی برد سوی حصار
ستورش به نزدیکی او ببست
بیامد دگر باره بر دز نشست
فراموش گشتش که او را دهان
ببندد بر آن سان که آن دیگران
همی بود بیژن ز کینه خموش
نهاده به آوای رستم دو گوش
همی گفت با طوس نوذر به کین
که ای نامور شیر ایران زمین
ز مردان نزیبد همی خشم و کین
بنالد ازو شهریار زمین
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۴ - گفتار در مناظره کردن فرامرز دستان سام با پیلسم
فرامرز کز پیش رستم برفت
پی اسب گردان ایران گرفت
به کردار دریای کین بر دمید
همی راند تا نزد خیمه رسید
نگه کرد و دید اندر آن ساده دشت
که چشمش ز دیدار او خیره گشت
نشان پی اسب ایرانیان
بدان جایگه دید شیر ژیان
چنین گفت با خود که این گرد چیست
چنین خیمه و جایگه آن کیست
فرو ماند بر جای و اندیشه کرد
ز کردار این گنبد لاجورد
همان اسب بیژن خروشید سخت
بدانست بیژن که برخاست بخت
هم آواز اسب فرامرز شیر
بدانست خود پهلوان دلیر
به آواز گفت ای گو پهلوان
نگه دار خود را ازین بدگمان
که بسته ست گردان به افسون و رنگ
به گردن در ایشان همی پالهنگ
نباید که چون ما برین دشت کین
شوی بسته ای پهلوان زمین
فرامرز بشنید آواز اوی
بر او آشکارا شد آن راز اوی
عنان را از آن جای برتافت زود
برانگیخت باره به کردار دود
کرانه گرفتش از آن جایگاه
همی کرد هر سوی در ره نگاه
فرامرز چون یک زمان بنگرید
یکی دید کآمد بر آن سو پدید
سواری به کردار شیر ژیان
به آهن درون کرده تن را نهان
به بالا چو کوه و به چهره چو خون
دو بازو بکردار ران هیون
فرامرز رستم چو او را بدید
سراپای آن ترک را بنگرید
پر اندیشه شد زان گو نامور
بدانست نیرنگ آن چاره گر
به دل گفت تا من ببستم کمر
ندیدم چنین ترک پرخاشخر
به توران و ایران چنو مرد نیست
به مردی مر او را هماورد نیست
ندیدم من این را به توران زمین
نه از نامداران شنیدم چنین
ز هرگونه ای با خود اندیشه کرد
خردمندی آن جایگه پیشه کرد
برافراخت بازو به گرز گران
به ماننده پتک آهنگران
خروشی چو شیر ژیان برکشید
تو گفتی که دریا همی بر درید
چنین گفت با او سپهبد به خشم
چه داری ز ایرانیان کین و خشم
ز نام آوران مر تو را نام چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
ز توران به زاول به کین آمدی
به چاره به ایران زمین آمدی
چو مار سیه را سر آید زمان
به پیش کشنده شود تا زنان
کنون یک زمان پای دار اندکی
نه بر دست انگشت باشد یکی
به دستان گرفتی سپهدار گیو
همان پهلوانان و گردان نیو
چو ترک دلاور مر او را بدید
بدان گونه آوای او را شنید
به دل گفت مانا که این جنگ جوی
که روی اندر آورد با من به روی
جهان پهلوان نامور رستم است
که چون او نبرده به گیتی کم است
وزان پس بدو گفت اگر نام خویش
بگویی بیابی ز من کام خویش
چه نامی و از تخمه کیستی؟
بدین سان خروشنده از چیستی؟
چه پویی بدین دشت تیره به شب
ز بیم کمندم گشاده دو لب
بدان تا بدانم که بر دست من
که شد کشته زان نامدار انجمن
چو بشنید ازین گونه گفتار اوی
بجوشید از کینه پرخاش جوی
چنین داد پاسخ ورا پهلوان
نباشد همی نام من در نهان
منم شاخ آن پهلوانی درخت
جهان پهلوان رستم نیک بخت
فرامرز خواند مرا زال زر
سپهدار ایران گو نامور
برین جایگه نام من مرگ توست
کفن بی گمان جوشن و ترگ توست
مرا مادر از بهر مرگ تو زاد
چنین دارم از گرد دستان به یاد
ببینی به پیکار آهنگ من
به دشت نبرد اندرون جنگ من
بگفت این و زان به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
چو دریای جوشان همی بر دمید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
سر ترکش تیر را بر گشاد
خدنگی بر آورد بر سان باد
به زه بر بپیوست سوفار اوی
نشانه ورا چشم پرخاش جوی
درین بود کآمد پسش ناگهان
خروشی که کر شد دو گوش جهان
فرامرز را گفت کای نامور
بمان تا ببینم من این چاره گر
چو بشنید آواز دستان سام
نکرد ایچ آهنگ او نیک نام
چو زال سپهبد بیامد دمان
نگه کرد هر سوی روشن روان
سواری ستاده بر آن دشت دید
که گفتی که گردون بخواهد کشید
فرامرز را دید در جنگ او
به میدان کینه هم آهنگ او
سر و پای آن نامور بنگرید
به ایران و توران چنو کس ندید
به بالا بلند و به بازو قوی
همه سینه و یال او پهلوی
چو دستان نگه کرد در نام جوی
چنین گفت با خویشتن زان پس اوی
نو آمد ز توران بدین مرز ما
نداند همی قیمت و ارز ما
ندیدیم هرگز ز تورانیان
به مردی بدین سان کمر بر میان
فرامرز نه مرد میدان اوست
نه اندر خور زخم پیکان اوست
بترسم که در جنگ کشته شود
ازو روی هامون چو پشته شود
همی پهلوانی زبان بر گشاد
فرامرز را گفت بر سان باد
عنان تکاور بپیچان ز کین
نباید که پی برنهی بر زمین
برو نزد رستم همه بازگوی
که از بخت ما را چه آمد به روی
نه هنگام بزم است و جای شراب
که گیتی سیه کرد افراسیاب
برآورد از ایران به چاره دمار
بر آورد گه چون نماندش سوار
(ز ترکان گزیده است مرد دلیر
که با او نتابد به آورد شیر )
ندانم ورا در جهان هم نبرد
مگر نامور رستم شیر مرد
من اکنون به چاره به آوردگاه
بگردم ابا ترک ناورد خواه
اگر چند شد کوژ بالای راست
توانم به آورد ازو کینه خواست
به هر راه با او ببندم میان
ببینیم تا برچه گردد زمان
اگر یار باشد جهان آفرین
نمانم که پی بر نهد بر زمین
تو بر بند اکنون به زودی میان
همی تاز تا پیش شیر ژیان
(فرامرز گفت ای گو نامدار
بترسم ز یزدان فیروز گر)
(دگر آنکه نام آوران جهان
گشایند بر من به نفرین زبان )
که پیری بدین سان به چنگال شیر
رها کرد فرزند گرد دلیر
دگر نامور رستم شیردل
ز خونم کند خاک آورد گل
تو پیری و من کهتر از تو به سال
اگر چند با فر و برزی و یال
بترسم که با او نتابی به جنگ
همه نام من بازگردد به ننگ
چو بشنید دستان ازو این سخن
بدو گفت اندیشه زین سان مکن
بسی روز دیدم که بر سر گذشت
بسی جنگ کردم بدین پهن دشت
ز دشمن بسی کام دل یافتم
به تیر و کمان موی بشکافتم
بهانه کنون بر زمانه نماند
به گیتی کسی جاودانه نماند
گرم مرگ باشد بدین جایگاه
کجا زنده مانم بر افرازگاه
ز گیتی گر آید زمانه فراز
به مردی و دانش نگرددش باز
نیارد تو را سرزنش کرد کس
چو فرمان من کار بندی و بس
تو را رفت باید سوی پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
چو بشنید ازین سان فرامرز راد
برانگیخت باره به کردار باد
به ره بر نبودش زمانی درنگ
همی تاخت بر دشت همچون پلنگ
چو ترک آن چنان دید آواز داد
که ای پیر سر پهلو نیک زاد
نترسی که آیی به میدان جنگ
خمیده ز پیری به کردار چنگ
چرا پیش من آمدی کینه خواه
همانا شدی سیر از تاج و گاه
برو از پی آن که تا روزگار
سر آرد تو را اندرین روز کار (؟)
جوانی کند پیر رسوا بود
نه آیین و نه رسم دانا بود
نباید که بر دست من روزگار
برآرد ز جان عزیزت دمار
وگرنه دو دستت به خم کمند
ببندم به پشت ستور نوند
فرستم به نزدیک افراسیاب
از آن سوی جیحون به کردار آب
پی اسب گردان ایران گرفت
به کردار دریای کین بر دمید
همی راند تا نزد خیمه رسید
نگه کرد و دید اندر آن ساده دشت
که چشمش ز دیدار او خیره گشت
نشان پی اسب ایرانیان
بدان جایگه دید شیر ژیان
چنین گفت با خود که این گرد چیست
چنین خیمه و جایگه آن کیست
فرو ماند بر جای و اندیشه کرد
ز کردار این گنبد لاجورد
همان اسب بیژن خروشید سخت
بدانست بیژن که برخاست بخت
هم آواز اسب فرامرز شیر
بدانست خود پهلوان دلیر
به آواز گفت ای گو پهلوان
نگه دار خود را ازین بدگمان
که بسته ست گردان به افسون و رنگ
به گردن در ایشان همی پالهنگ
نباید که چون ما برین دشت کین
شوی بسته ای پهلوان زمین
فرامرز بشنید آواز اوی
بر او آشکارا شد آن راز اوی
عنان را از آن جای برتافت زود
برانگیخت باره به کردار دود
کرانه گرفتش از آن جایگاه
همی کرد هر سوی در ره نگاه
فرامرز چون یک زمان بنگرید
یکی دید کآمد بر آن سو پدید
سواری به کردار شیر ژیان
به آهن درون کرده تن را نهان
به بالا چو کوه و به چهره چو خون
دو بازو بکردار ران هیون
فرامرز رستم چو او را بدید
سراپای آن ترک را بنگرید
پر اندیشه شد زان گو نامور
بدانست نیرنگ آن چاره گر
به دل گفت تا من ببستم کمر
ندیدم چنین ترک پرخاشخر
به توران و ایران چنو مرد نیست
به مردی مر او را هماورد نیست
ندیدم من این را به توران زمین
نه از نامداران شنیدم چنین
ز هرگونه ای با خود اندیشه کرد
خردمندی آن جایگه پیشه کرد
برافراخت بازو به گرز گران
به ماننده پتک آهنگران
خروشی چو شیر ژیان برکشید
تو گفتی که دریا همی بر درید
چنین گفت با او سپهبد به خشم
چه داری ز ایرانیان کین و خشم
ز نام آوران مر تو را نام چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
ز توران به زاول به کین آمدی
به چاره به ایران زمین آمدی
چو مار سیه را سر آید زمان
به پیش کشنده شود تا زنان
کنون یک زمان پای دار اندکی
نه بر دست انگشت باشد یکی
به دستان گرفتی سپهدار گیو
همان پهلوانان و گردان نیو
چو ترک دلاور مر او را بدید
بدان گونه آوای او را شنید
به دل گفت مانا که این جنگ جوی
که روی اندر آورد با من به روی
جهان پهلوان نامور رستم است
که چون او نبرده به گیتی کم است
وزان پس بدو گفت اگر نام خویش
بگویی بیابی ز من کام خویش
چه نامی و از تخمه کیستی؟
بدین سان خروشنده از چیستی؟
چه پویی بدین دشت تیره به شب
ز بیم کمندم گشاده دو لب
بدان تا بدانم که بر دست من
که شد کشته زان نامدار انجمن
چو بشنید ازین گونه گفتار اوی
بجوشید از کینه پرخاش جوی
چنین داد پاسخ ورا پهلوان
نباشد همی نام من در نهان
منم شاخ آن پهلوانی درخت
جهان پهلوان رستم نیک بخت
فرامرز خواند مرا زال زر
سپهدار ایران گو نامور
برین جایگه نام من مرگ توست
کفن بی گمان جوشن و ترگ توست
مرا مادر از بهر مرگ تو زاد
چنین دارم از گرد دستان به یاد
ببینی به پیکار آهنگ من
به دشت نبرد اندرون جنگ من
بگفت این و زان به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
چو دریای جوشان همی بر دمید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
سر ترکش تیر را بر گشاد
خدنگی بر آورد بر سان باد
به زه بر بپیوست سوفار اوی
نشانه ورا چشم پرخاش جوی
درین بود کآمد پسش ناگهان
خروشی که کر شد دو گوش جهان
فرامرز را گفت کای نامور
بمان تا ببینم من این چاره گر
چو بشنید آواز دستان سام
نکرد ایچ آهنگ او نیک نام
چو زال سپهبد بیامد دمان
نگه کرد هر سوی روشن روان
سواری ستاده بر آن دشت دید
که گفتی که گردون بخواهد کشید
فرامرز را دید در جنگ او
به میدان کینه هم آهنگ او
سر و پای آن نامور بنگرید
به ایران و توران چنو کس ندید
به بالا بلند و به بازو قوی
همه سینه و یال او پهلوی
چو دستان نگه کرد در نام جوی
چنین گفت با خویشتن زان پس اوی
نو آمد ز توران بدین مرز ما
نداند همی قیمت و ارز ما
ندیدیم هرگز ز تورانیان
به مردی بدین سان کمر بر میان
فرامرز نه مرد میدان اوست
نه اندر خور زخم پیکان اوست
بترسم که در جنگ کشته شود
ازو روی هامون چو پشته شود
همی پهلوانی زبان بر گشاد
فرامرز را گفت بر سان باد
عنان تکاور بپیچان ز کین
نباید که پی برنهی بر زمین
برو نزد رستم همه بازگوی
که از بخت ما را چه آمد به روی
نه هنگام بزم است و جای شراب
که گیتی سیه کرد افراسیاب
برآورد از ایران به چاره دمار
بر آورد گه چون نماندش سوار
(ز ترکان گزیده است مرد دلیر
که با او نتابد به آورد شیر )
ندانم ورا در جهان هم نبرد
مگر نامور رستم شیر مرد
من اکنون به چاره به آوردگاه
بگردم ابا ترک ناورد خواه
اگر چند شد کوژ بالای راست
توانم به آورد ازو کینه خواست
به هر راه با او ببندم میان
ببینیم تا برچه گردد زمان
اگر یار باشد جهان آفرین
نمانم که پی بر نهد بر زمین
تو بر بند اکنون به زودی میان
همی تاز تا پیش شیر ژیان
(فرامرز گفت ای گو نامدار
بترسم ز یزدان فیروز گر)
(دگر آنکه نام آوران جهان
گشایند بر من به نفرین زبان )
که پیری بدین سان به چنگال شیر
رها کرد فرزند گرد دلیر
دگر نامور رستم شیردل
ز خونم کند خاک آورد گل
تو پیری و من کهتر از تو به سال
اگر چند با فر و برزی و یال
بترسم که با او نتابی به جنگ
همه نام من بازگردد به ننگ
چو بشنید دستان ازو این سخن
بدو گفت اندیشه زین سان مکن
بسی روز دیدم که بر سر گذشت
بسی جنگ کردم بدین پهن دشت
ز دشمن بسی کام دل یافتم
به تیر و کمان موی بشکافتم
بهانه کنون بر زمانه نماند
به گیتی کسی جاودانه نماند
گرم مرگ باشد بدین جایگاه
کجا زنده مانم بر افرازگاه
ز گیتی گر آید زمانه فراز
به مردی و دانش نگرددش باز
نیارد تو را سرزنش کرد کس
چو فرمان من کار بندی و بس
تو را رفت باید سوی پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
چو بشنید ازین سان فرامرز راد
برانگیخت باره به کردار باد
به ره بر نبودش زمانی درنگ
همی تاخت بر دشت همچون پلنگ
چو ترک آن چنان دید آواز داد
که ای پیر سر پهلو نیک زاد
نترسی که آیی به میدان جنگ
خمیده ز پیری به کردار چنگ
چرا پیش من آمدی کینه خواه
همانا شدی سیر از تاج و گاه
برو از پی آن که تا روزگار
سر آرد تو را اندرین روز کار (؟)
جوانی کند پیر رسوا بود
نه آیین و نه رسم دانا بود
نباید که بر دست من روزگار
برآرد ز جان عزیزت دمار
وگرنه دو دستت به خم کمند
ببندم به پشت ستور نوند
فرستم به نزدیک افراسیاب
از آن سوی جیحون به کردار آب
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۵ - گفتار در جنگ کردن دستان سام با پیلسم و آمدن رستم در آن رزمگاه با سپاه
چو بشنید ازو این سخن زال زر
بدو گفت کای ترک پرخاشخر
تو را تیغ باید که بران بود
چه باشد گرش نرخ ارزان بود
به پیری کنون آنت آرم به روی
که دیگر نیایدت رزم آرزوی
ببینی به میدان ز من دست برد
چنان چون بود رسم مردان گرد
اگر گردی از چنگ دستان رها
نترسی ز پیکار نر اژدها
ببرم سرت را بدین تیغ تیز
نمایم هم اکنون تو را رستخیز
ز پشت ستورت به خاک افکنم
به گرز گران گردنت بشکنم
کنم مکر و نیرنگ تو جمله پست
ببینی کنون کوشش پیل مست
همی گشت در گرد او ترک تاز
گهی در نشیب و گهی در فراز
زمانی به نیزه زمانی به تیغ
همی جست چون برق رخشان ز میغ
برو بر همی تیر باران گرفت
کمند و کمان سواران گرفت
همی کرد تا روز با او نبرد
بدان سان که باشند مردان مرد
وزان سو فرامرز چون باد تیز
همی راند باره دلی پر ستیز
شب تیره چون روی در هم کشید
فرامرز نزدیک رستم رسید
به ره بر بدیدش بر افراز رخش
جهان پهلوان رستم تاج بخش
سرافراز برزوی با او به هم
ز هر گونه می گفت او بیش و کم
گرازان و تازان خود و پهلوان
فرامرز را دید کآمد دوان
چو آشفته شیری بر آن پهن دشت
تو گفتی زمین را همی بر نوشت
چنین گفت رستم به برزوی شیر
به آواز کای نامدار دلیر
ندانم چه آمد به ایرانیان
که آمد فرامرز ازین سان دمان
بترسم که کاری نو آمد به پیش
که دستان بجنبید از جای خویش
درین داوری بد جهان پهلوان
که آمد فرامرز پیشش دوان
چو نزدیک برزو و رستم رسید
زکینه سرشکش به رخ برچکید
زمین را ببوسید و بردش نماز
ستودش مر او را زمانی دراز
وزان پس چنین گفت کای پهلوان
بترسم که آمد به تنگی زمان
که آمد سواری ز تورانیان
کمین کرد بر راه ایرانیان
همه راه گندآوران کرد پست
دو دست سر افراز گردان ببست
همان طوس و گودرز و گیو دلیر
سرافراز گستهم آن نره شیر
به نیرنگ و دستان افراسیاب
همه مرز ایران دگر شد خراب
کجا آن همه پیش رستم بگفت
جهان پهلوان ماند اندر شگفت
فرامرز را گفت دستان کجاست
ستادن مر او را بر آن جا چراست
نباید که او را بد آید به روی
که دیگر نیارد زمانه چون اوی
چنین گفت کان نامور پهلوان
ببسته ست در جنگ جادو میان
مرا گفت رو نزد رستم بگوی
که ایرانیان را چه آمد به روی
بدو گفتم رستم که ای پر خرد
ز نام آوران این کی اندر خورد
که او را بمانی بر آوردگاه
به چاره بپیچی سر از کینه خواه
برو همچنین تا به ایوان من
به نزدیک آن نامداران من
فراز آور اندر زمان لشکری
به هر جا که هستند نام آوری
چنان کن که شب را رسی نزد ما
نباید در اندیشه بودن تو را
کزین سان سواری که دادی نشان
نماند به تنها ز گردن کشان
یکی لشکر آید پس او کنون
همه یکسره دست شسته به خون
فرامرز را گفت بر کش میان
برانگیز باره چو شیر ژیان
سپهبد پس از جای بر کرد رخش
همی تاخت بر ره گو تاج بخش
ز برزوی پرسید کاین مرد کیست
ز گردان توران ورا نام چیست
نباید که با زال جنگ آورد
سر نامور زیر سنگ آورد
همی گفت و می تاخت بر سان باد
نبودش ز دستان و خود هیچ یاد
چو خورشید بر زد به بالا کمند
رسید اندر ایشان گو دیو بند
سپهدار دستان چنو را بدید
کز آن سان زمین را همی بر درید
چنین گفت با پیلسم نره شیر
که آمد هم آورد گرد دلیر
زمانی بر آسای از کین و جنگ
بدان تا ببینی دو چنگ پلنگ
چو بشنید از زال زر این سخن
بترسید از گفت مرد کهن
به سوی بیابان همی بنگرید
دو شیر دمان دید کآمد پدید
زمانی بر آنجای اندیشه کرد
خردمندی و راستی پیشه کرد
چو رستم به نزدیکی او رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
چنین گفت با نامور پور سام
بپیچان عنان و بگردان لگام
چه باید که من زنده، با پیر سر
تو بندی بر آوردگه بر کمر
بدو گفت دستان که ای پهلوان
سپهدار ایران و پشت گوان
به دیان که تا من ببستم کمر
ندیدم چنین ترک پرخاشخر
ببستند گردان ایرانیان
به نیرنگ و افسون تورانیان
(بدو گفت رستم که ای نامور
ببندم برین ترک بر رهگذر )
(بفرمود برزوی را در زمان
برو تا سر راه تورانیان )
بر آن راه ترکان همی کن نگاه
نباید که آید زناگه سپاه
اگر لشکر آید بر آن ره پدید
نبایدت بر جایگه آرمید
مرا آگهی ده ز توران سپاه
نباید که خسبی بر آن تیره راه
سپهدار برزوی برسان باد
بیامد بر آن خامه ریگ شاد
نشسته سپهدار بر پشت زین
ز مستی بر ابرو در افکنده چین
بدو گفت کای ترک پرخاشخر
تو را تیغ باید که بران بود
چه باشد گرش نرخ ارزان بود
به پیری کنون آنت آرم به روی
که دیگر نیایدت رزم آرزوی
ببینی به میدان ز من دست برد
چنان چون بود رسم مردان گرد
اگر گردی از چنگ دستان رها
نترسی ز پیکار نر اژدها
ببرم سرت را بدین تیغ تیز
نمایم هم اکنون تو را رستخیز
ز پشت ستورت به خاک افکنم
به گرز گران گردنت بشکنم
کنم مکر و نیرنگ تو جمله پست
ببینی کنون کوشش پیل مست
همی گشت در گرد او ترک تاز
گهی در نشیب و گهی در فراز
زمانی به نیزه زمانی به تیغ
همی جست چون برق رخشان ز میغ
برو بر همی تیر باران گرفت
کمند و کمان سواران گرفت
همی کرد تا روز با او نبرد
بدان سان که باشند مردان مرد
وزان سو فرامرز چون باد تیز
همی راند باره دلی پر ستیز
شب تیره چون روی در هم کشید
فرامرز نزدیک رستم رسید
به ره بر بدیدش بر افراز رخش
جهان پهلوان رستم تاج بخش
سرافراز برزوی با او به هم
ز هر گونه می گفت او بیش و کم
گرازان و تازان خود و پهلوان
فرامرز را دید کآمد دوان
چو آشفته شیری بر آن پهن دشت
تو گفتی زمین را همی بر نوشت
چنین گفت رستم به برزوی شیر
به آواز کای نامدار دلیر
ندانم چه آمد به ایرانیان
که آمد فرامرز ازین سان دمان
بترسم که کاری نو آمد به پیش
که دستان بجنبید از جای خویش
درین داوری بد جهان پهلوان
که آمد فرامرز پیشش دوان
چو نزدیک برزو و رستم رسید
زکینه سرشکش به رخ برچکید
زمین را ببوسید و بردش نماز
ستودش مر او را زمانی دراز
وزان پس چنین گفت کای پهلوان
بترسم که آمد به تنگی زمان
که آمد سواری ز تورانیان
کمین کرد بر راه ایرانیان
همه راه گندآوران کرد پست
دو دست سر افراز گردان ببست
همان طوس و گودرز و گیو دلیر
سرافراز گستهم آن نره شیر
به نیرنگ و دستان افراسیاب
همه مرز ایران دگر شد خراب
کجا آن همه پیش رستم بگفت
جهان پهلوان ماند اندر شگفت
فرامرز را گفت دستان کجاست
ستادن مر او را بر آن جا چراست
نباید که او را بد آید به روی
که دیگر نیارد زمانه چون اوی
چنین گفت کان نامور پهلوان
ببسته ست در جنگ جادو میان
مرا گفت رو نزد رستم بگوی
که ایرانیان را چه آمد به روی
بدو گفتم رستم که ای پر خرد
ز نام آوران این کی اندر خورد
که او را بمانی بر آوردگاه
به چاره بپیچی سر از کینه خواه
برو همچنین تا به ایوان من
به نزدیک آن نامداران من
فراز آور اندر زمان لشکری
به هر جا که هستند نام آوری
چنان کن که شب را رسی نزد ما
نباید در اندیشه بودن تو را
کزین سان سواری که دادی نشان
نماند به تنها ز گردن کشان
یکی لشکر آید پس او کنون
همه یکسره دست شسته به خون
فرامرز را گفت بر کش میان
برانگیز باره چو شیر ژیان
سپهبد پس از جای بر کرد رخش
همی تاخت بر ره گو تاج بخش
ز برزوی پرسید کاین مرد کیست
ز گردان توران ورا نام چیست
نباید که با زال جنگ آورد
سر نامور زیر سنگ آورد
همی گفت و می تاخت بر سان باد
نبودش ز دستان و خود هیچ یاد
چو خورشید بر زد به بالا کمند
رسید اندر ایشان گو دیو بند
سپهدار دستان چنو را بدید
کز آن سان زمین را همی بر درید
چنین گفت با پیلسم نره شیر
که آمد هم آورد گرد دلیر
زمانی بر آسای از کین و جنگ
بدان تا ببینی دو چنگ پلنگ
چو بشنید از زال زر این سخن
بترسید از گفت مرد کهن
به سوی بیابان همی بنگرید
دو شیر دمان دید کآمد پدید
زمانی بر آنجای اندیشه کرد
خردمندی و راستی پیشه کرد
چو رستم به نزدیکی او رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
چنین گفت با نامور پور سام
بپیچان عنان و بگردان لگام
چه باید که من زنده، با پیر سر
تو بندی بر آوردگه بر کمر
بدو گفت دستان که ای پهلوان
سپهدار ایران و پشت گوان
به دیان که تا من ببستم کمر
ندیدم چنین ترک پرخاشخر
ببستند گردان ایرانیان
به نیرنگ و افسون تورانیان
(بدو گفت رستم که ای نامور
ببندم برین ترک بر رهگذر )
(بفرمود برزوی را در زمان
برو تا سر راه تورانیان )
بر آن راه ترکان همی کن نگاه
نباید که آید زناگه سپاه
اگر لشکر آید بر آن ره پدید
نبایدت بر جایگه آرمید
مرا آگهی ده ز توران سپاه
نباید که خسبی بر آن تیره راه
سپهدار برزوی برسان باد
بیامد بر آن خامه ریگ شاد
نشسته سپهدار بر پشت زین
ز مستی بر ابرو در افکنده چین
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۶ - گفتار در رزم رستم با پیلسم و رسیدن فرامرز با لشکر
وزین روی رستم چو شیر ژیان
بیامد بر پیلسم در زمان
به تندی برو تیر باران گرفت
کمند و کمان سواران گرفت
چو پیکار او دید ترک دلیر
بدو گفت کای نامور نره شیر
مرا رزم گردان بدی بزمگاه
نترسم چو بینم چو تو صد سپاه
نه کاموس جنگی نه خاقان چین
نه از شاه و گردان ایران زمین
مپندار گر چرخ گردان شوی
به مردی چو سام نریمان شوی
برین دشت گردی ز چنگم رها
نگیری دگر نزد خسرو بها
نگه کرد رستم به بالای اوی
برآن تیز گفتار پرخاش جوی
ز چندان بزرگان و گردن کشان
به ایران و توران نبد ز آن نشان
کمانی به بازو و گرزی به دست
یکی باره در زیر چون پیل مست
کمندی به فتراک او شست خم
نبودش ز رستم به دل هیچ غم
سپهدار ایران ز دیدار او
پر اندیشه شد دل از آن کار او
بدو گفت رستم که نام تو چیست
به توران به تو بر که خواهد گریست
به نیرنگ و دستان این دیو زاد
سر نامور دادخواهی به باد
کفن دوز بود آنکه جوشنت دوخت
بر این آتش کین روانت بسوخت
کنون گور تو کام شیران شده ست
همان خاک تو دشت ایران شده ست
چو بینی ز من ساز و پیکار جنگ
نترسی به دریا ز غران نهنگ
بسی چون تو دیدم در آوردگاه
که از تیغشان خون چکیدی به ماه
چو پیکار من بودشان آرزوی
زمانه بر ایشان شدی کینه جوی
چو بشنید ازو پیلسم این چنین
بر ابرو در افکند از خشم چین
چنین داد پاسخ ورا پیلسم
براندیش ازین کینه بر بیش و کم
نه انگشت بر دست یکسان بود
که چرخ فریبنده گردان بود
چنانت فرستم به نزدیک زال
که دیگر ننازی به کوپال و یال
به خم کمندت در آرم ز زین
ز خونت کنم سرخ روی زمین
(فرستم از آن پس به دریای چین
به نزد سپهدار توران زمین )
به سر نه کلاه و برهنه به تن
نمایم بر آن نامدار انجمن
که این است آن کو به توران زمین
همیشه کمر بسته از بهر کین
تو را پیش گردان از ایران ز پس
نماید به انگشت هر کس به کس
بگفت این و گرز گران بر کشید
دو رخساره کرده زکین شنبلید
بزد بر سر نامور پهلوان
بر آن بد که از تن برآمدش جان
نجنبید بر زین سرافراز مرد
از آن زخم بر وی نبد هیچ درد
برافراشت بازو به گرز گران
برآورد چو پتک آهنگران
بزد بر سر ترگ ترک دلیر
جهان پهلوان رستم نره شیر
نجنبید بر زین گو نامجوی
نیاورد از زخم چین در بروی
چو رستم بزد گرز و اندر گذشت
گمانش چنان بد که بر پهن دشت
شد از خون او سرخ روی زمین
به دل در نماندش همی مهر و کین
دل هر دوان شد ز اندیشه خون
که نامد یکی ز آن دوان کس نگون
به گرز گران گردن افراشتند
همی نعره از چرخ بگذاشتند
چو دریا ز کینه بر آشوفتند
به یکدیگر از بر همی کوفتند
یکی جنگ کردند بر سان شیر
نیامد یکی زآن دو از جنگ سیر
همی باز گشتند از هم به درد
شده خیره از گنبد لاجورد
دل هردو در بر طپیدن گرفت
خوی و خون ز هردو دویدن گر فت
چو از روز یک بهره اندر گذشت
یکی گرد پیدا شد از روی دشت
سپهدار دستان چو آن را بدید
که لشکر ازآن گرد آمد پدید
بر انگیخت باره چو باد دمان
به گردن بر آورد گرز گران
فرامرز را دید کآمد دوان
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
ز ایران و زسیستان لشکری
بیاورد هرجا که بد مهتری
فراز آوریده سپه ده هزار
همه جنگ جوی از در کار زار
بیامد بر پیلسم در زمان
به تندی برو تیر باران گرفت
کمند و کمان سواران گرفت
چو پیکار او دید ترک دلیر
بدو گفت کای نامور نره شیر
مرا رزم گردان بدی بزمگاه
نترسم چو بینم چو تو صد سپاه
نه کاموس جنگی نه خاقان چین
نه از شاه و گردان ایران زمین
مپندار گر چرخ گردان شوی
به مردی چو سام نریمان شوی
برین دشت گردی ز چنگم رها
نگیری دگر نزد خسرو بها
نگه کرد رستم به بالای اوی
برآن تیز گفتار پرخاش جوی
ز چندان بزرگان و گردن کشان
به ایران و توران نبد ز آن نشان
کمانی به بازو و گرزی به دست
یکی باره در زیر چون پیل مست
کمندی به فتراک او شست خم
نبودش ز رستم به دل هیچ غم
سپهدار ایران ز دیدار او
پر اندیشه شد دل از آن کار او
بدو گفت رستم که نام تو چیست
به توران به تو بر که خواهد گریست
به نیرنگ و دستان این دیو زاد
سر نامور دادخواهی به باد
کفن دوز بود آنکه جوشنت دوخت
بر این آتش کین روانت بسوخت
کنون گور تو کام شیران شده ست
همان خاک تو دشت ایران شده ست
چو بینی ز من ساز و پیکار جنگ
نترسی به دریا ز غران نهنگ
بسی چون تو دیدم در آوردگاه
که از تیغشان خون چکیدی به ماه
چو پیکار من بودشان آرزوی
زمانه بر ایشان شدی کینه جوی
چو بشنید ازو پیلسم این چنین
بر ابرو در افکند از خشم چین
چنین داد پاسخ ورا پیلسم
براندیش ازین کینه بر بیش و کم
نه انگشت بر دست یکسان بود
که چرخ فریبنده گردان بود
چنانت فرستم به نزدیک زال
که دیگر ننازی به کوپال و یال
به خم کمندت در آرم ز زین
ز خونت کنم سرخ روی زمین
(فرستم از آن پس به دریای چین
به نزد سپهدار توران زمین )
به سر نه کلاه و برهنه به تن
نمایم بر آن نامدار انجمن
که این است آن کو به توران زمین
همیشه کمر بسته از بهر کین
تو را پیش گردان از ایران ز پس
نماید به انگشت هر کس به کس
بگفت این و گرز گران بر کشید
دو رخساره کرده زکین شنبلید
بزد بر سر نامور پهلوان
بر آن بد که از تن برآمدش جان
نجنبید بر زین سرافراز مرد
از آن زخم بر وی نبد هیچ درد
برافراشت بازو به گرز گران
برآورد چو پتک آهنگران
بزد بر سر ترگ ترک دلیر
جهان پهلوان رستم نره شیر
نجنبید بر زین گو نامجوی
نیاورد از زخم چین در بروی
چو رستم بزد گرز و اندر گذشت
گمانش چنان بد که بر پهن دشت
شد از خون او سرخ روی زمین
به دل در نماندش همی مهر و کین
دل هر دوان شد ز اندیشه خون
که نامد یکی ز آن دوان کس نگون
به گرز گران گردن افراشتند
همی نعره از چرخ بگذاشتند
چو دریا ز کینه بر آشوفتند
به یکدیگر از بر همی کوفتند
یکی جنگ کردند بر سان شیر
نیامد یکی زآن دو از جنگ سیر
همی باز گشتند از هم به درد
شده خیره از گنبد لاجورد
دل هردو در بر طپیدن گرفت
خوی و خون ز هردو دویدن گر فت
چو از روز یک بهره اندر گذشت
یکی گرد پیدا شد از روی دشت
سپهدار دستان چو آن را بدید
که لشکر ازآن گرد آمد پدید
بر انگیخت باره چو باد دمان
به گردن بر آورد گرز گران
فرامرز را دید کآمد دوان
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
ز ایران و زسیستان لشکری
بیاورد هرجا که بد مهتری
فراز آوریده سپه ده هزار
همه جنگ جوی از در کار زار
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۷ - آمدن فرامرز لشکر آوردن از سیستان رزم رستم و پیلسم سقلابی
چو دستان فرامرز یل را بدید
رخ پهلوان همچو گل بشکفید
(بدو گفت کای بچه نره شیر
بدین سان بود ساز مرد دلیر)
(سپه را بر آیین گردان بدار
نگه کن برین گردش روزگار)
(که تا من ببستم به مردی کمر
ندیدم به میدان چنین کینه ور)
ز گردان ایران که دارم به یاد
وزان نامداران فرخ نژاد
ندیدم چنین کس به میدان جنگ
نه غرنده شیر و نه جوشان پلنگ
سپهبد فرامرز یل در زمان
به گفتار دستان ببستش میان
بر آن سان که او گفت لشکر کشید
خروش سپاهش به گردون رسید
پیاده سپردار کردش به پیش
همی بود با پیل بر جای خویش
زواره فرامرز و دستان سام
به پیش سیه برکشیده لگام
چو رستم سپه را بدان سان بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
هم آورد را گفت کای نامور
ندیدم به میدان چو تو کینه ور
نژادت کدام است و شهرت کجاست
که چون تو دلاور زتوران نخاست
به رستم چنین گفت کای کینه ور
کجا دیده ای جنگ شیران نر
تو خود دود از آتش ندیدی هنوز
ببینی کنون آتش مرد سوز
مرا مرز سقلاب جای است و بوم
به فرمان من سر به سر مرز روم
همان پیلسم کرد نامم پدر
که با پیل بندم به کینه کمر
مرا رزم شیران بود جای بزم
ندارد کسی پای من روز رزم
بگفت این و زآن پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
سر ترکش تیر را کرد باز
یکی تیر برداشت پیکان دراز
ز کینه بزد تیر بر دست رخش
بدان تا بیفتد ازو تاج بخش
ز باره همی خون دویدن گرفت
دل زال در بر طپیدن گرفت
دگر تیر زد بر بر نامور
به ببر بیان بر نبد کارگر
ز پیکان چو ترکش بپرداختند
کمان کیانی بینداختند
ز پیکان الماس و گرز گران
بپیچید از غم دل هر دوان
ز یکدیگران روی برگاشتند
همی دشت آورد بگذاشتند
رخ پهلوان همچو گل بشکفید
(بدو گفت کای بچه نره شیر
بدین سان بود ساز مرد دلیر)
(سپه را بر آیین گردان بدار
نگه کن برین گردش روزگار)
(که تا من ببستم به مردی کمر
ندیدم به میدان چنین کینه ور)
ز گردان ایران که دارم به یاد
وزان نامداران فرخ نژاد
ندیدم چنین کس به میدان جنگ
نه غرنده شیر و نه جوشان پلنگ
سپهبد فرامرز یل در زمان
به گفتار دستان ببستش میان
بر آن سان که او گفت لشکر کشید
خروش سپاهش به گردون رسید
پیاده سپردار کردش به پیش
همی بود با پیل بر جای خویش
زواره فرامرز و دستان سام
به پیش سیه برکشیده لگام
چو رستم سپه را بدان سان بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
هم آورد را گفت کای نامور
ندیدم به میدان چو تو کینه ور
نژادت کدام است و شهرت کجاست
که چون تو دلاور زتوران نخاست
به رستم چنین گفت کای کینه ور
کجا دیده ای جنگ شیران نر
تو خود دود از آتش ندیدی هنوز
ببینی کنون آتش مرد سوز
مرا مرز سقلاب جای است و بوم
به فرمان من سر به سر مرز روم
همان پیلسم کرد نامم پدر
که با پیل بندم به کینه کمر
مرا رزم شیران بود جای بزم
ندارد کسی پای من روز رزم
بگفت این و زآن پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
سر ترکش تیر را کرد باز
یکی تیر برداشت پیکان دراز
ز کینه بزد تیر بر دست رخش
بدان تا بیفتد ازو تاج بخش
ز باره همی خون دویدن گرفت
دل زال در بر طپیدن گرفت
دگر تیر زد بر بر نامور
به ببر بیان بر نبد کارگر
ز پیکان چو ترکش بپرداختند
کمان کیانی بینداختند
ز پیکان الماس و گرز گران
بپیچید از غم دل هر دوان
ز یکدیگران روی برگاشتند
همی دشت آورد بگذاشتند
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۸ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت اول
چو از روز یک نیمه بگذشت راست
ز سوی بیابان یکی گرد خاست
که گیتی از آن گرد تاریک شد
شب تیره با روز نزدیک شد
نگه کرد دستان بدان تیره گرد
(دل پهلوان شد از آن پر ز درد )
( بیامد بر رستم پهلوان
چنین گفت کای گرد روشن روان )
( از آن راه توران یکی گرد خاست
که روی زمین گشت با چرخ راست)
(ندانم که از چیست آن تیره گرد )
که شد روز رخشان چو شب لاجورد
دل من از آن گرد پر بیم شد
تو گویی که از غم به دو نیم شد
بترسم که آن جادوی بدگمان
دگر باره آمد به ایران دمان
برافکند کشتی بر آن روی آب
بیامد برین مرز افراسیاب
بر آن برز بالا نگه کرد و گفت
که برزو مگر گشت با خاک جفت
یکی اسب بینم بر آن پهن دشت
سوارش تو گویی مگر خاک گشت
وز آن پس برانگیخت باره ز جای
همی تاخت از پیش پرده سرای
فرامرز را گفت برزوی شیر
اگر چند شد نامدار دلیر
نداند همی ساز و آیین جنگ
نه پرخاش شیر و کمین پلنگ
تو گویی که این دشت شنگان زمی ست
که بیمش ز نیرنگ بدخواه نیست
به مردی نباید شدن در گمان
که داند همی گردش آسمان
که باشدکه بردشت روباه پیر
به چاره به دام آورد شیر گیر
کنون گرد با خامه نزدیک شد
جهان پیش برزوی تاریک شد
بگیرندش اکنون به سان زنان
به توران برندش به سر بر زنان
چو دریای جوشان و غران چو شیر
بیامد به نزدیک برزو دلیر
زهامون بر آن تند بالا کشید
درفش سپهدار توران بدید
همی تاخت ازکین ز توران زمین
سیه کرده از سم اسبان زمین
درفش سیاه اژدها پیکرش
یکی باز زرین فراز سرش
سواران جنگی به زیرش هزار
به آهن درون غرقه اسب و سوار
ز تابیدن گونه گونه درفش
هوا گشت زرد و کبود و بنفش
چو دریای جوشان سراسر زمین
که باشد همه موج او آهنین
چو دستان جهان را بر آن گونه دید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بر برزو آمد پر از درد و کین
ورا دید خفته به روی زمین
ز کینه چو دو چشمه خون کرده چشم
برو بر یکی بانگ برزد ز خشم
بر آورد برزوی از خواب سر
همی دید تازان برش زال زر
بدو گفت دستان که ای بی خرد
ز شیران کینه نه این درخورد
نبینی که چون گشت روی زمین
چو دریای جوشان شد از مرد کین
تو را پهلوانی نه اندر خور است
که پیش و پس تو همه لشکر است
سپهدار توران به نزدت رسید
چو بشنید برزو زکین بر دمید
بر آن دشت چون کرد هر سو نگاه
جهان دید چون روی زنگی سیاه
زمین گشته از سم اسبان ستوه
تو گفتی روان بود در دشت کوه
ز هامون بر آمد به بالای زین
بر آورد گرز گران را ز کین
به دستان چنین گفت کای نامور
به بخت جهاندار پیروزگر
بر آرم ز توران و لشکر دمار
نجویند ز ایران دگر کارزار
سپه دید کآمد دمادم برش
گرفتند گردان به گرد اندرش
درفش سپهدار توران بدید
که نزدیک آن نامداران رسید
درفش سیه پیکرش اژدها
که گفتی بخواهد کشیدن هوا
یکی پیل و تختی برو بر به زر
ز گوهر ببسته به گردش کمر
پسش پیل (و) بر گستوان دار پیش
نگه کرد هر جای بر کم و بیش
جهان جوی افراسیاب دلیر
به پیش سپه در به کردار شیر
بر آن جای برزو و دستان بدید
دلش گفتی از تن بخواهد برید
سپهدار هومان بیامد چو باد
به نزدیک برزو زبان بر گشاد
ورا دید با زال بر پشت زین
به ابرو درافکنده از کینه چین
به برزو چنین گفت کای نامور
چنین است آیین پرخاشخر
ز توران چرا روی برگاشتی
چنان جایگه خوار بگذاشتی
چه جویی ازین دشت بی تخم و بر
نیایی به نزدیک پیروزگر
ز ترکان که را بود آن جایگاه
که مر پهلوان را به نزدیک شاه
به نزدیک گردان چو نام آوری
ازین بدکنش پور سام آوری
ندانی که او نیست از پشت سام
ز بی بچگی آورید از کنام
پذیرفتش اورا ز بی بچگی
ز پیری و نادانی و غرچگی
بگردان عنان را به نزدیک شاه
که آراست از بهر تو تاج و گاه
چو بشنید برزو ز هامون چنین
ز کینه بجوشید بر پشت زین
بزد دست و برداشت گرز گران
برآورد چون پتک آهنگران
ز بالا در آمد چو پیلی ز کوه
دوان تا به دیدار توران گروه
چو شیری که بیند یکی دشت گور
چگونه بر آرد زهر سوی شور
جهاندار دستان و برزوی شیر
دو گرد دلاور، دو مرد دلیر
ز بس کشته شد روی هامون چو کوه
ز پیکار ایشان جهان شد ستوه
چو هومان چنان دید برگاشت اسب
همی رفت بر سان آذرگشسب
دلی پر زکینه دو دیده پر آب
بیامد به نزدیک افراسیاب
بگفتش همه یک به یک پیش اوی
که ما را چه آمد ز برزو به روی
چو بشنید افراسیاب این سخن
برو تازه شد باز درد کهن
به لشکر چنین گفت جنگ آورید
مگر کاین جوان را به چنگ آورید
بر آمد ز ترکان سراسر خروش
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
بیامد خود و ویژگان سپاه
پس پشت او بر درفش سیاه
همه دشت ماننده پشته دید
ز بس مرد کآن جایگه کشته دید
سپهدار برزوی و دستان به هم
تو گفتی ندارند به دل هیچ غم
به تورانیان گفت افراسیاب
که (این) دشت رزم است یا جای خواب
هر آن کس که آرد مر او را برم
ببخشم دو بهره بدو کشورم
چو جنگاوران زو شنیدند این
بجوشید هر یک به کینه به زین
گرفتند یک سر به گرد اندرش
نیارست رفتن کسی در برش
همی راه بر هر دوان بسته شد
ز پیکان تن هر دوان خسته شد
چو افراسیاب آن چنان دید گفت
که آن هر دو تن گشت با خاک جفت
به شادی بر انگیخت از جای اسب
بیامد به کردار آذرگشسب
چو نزدیک برزوی و دستان رسید
شد از درد رخسار او شنبلید
به ترکان چنین گفت اگر این دو تن
شوند زنده نزدیک آن انجمن
ازین بتر اندر جهان ننگ نیست
همانا شما را دل جنگ نیست
سپهدار برزو مر او را بدید
کز آن سان به نزدیک دستان کشید
بزد دست و برداشت گرز گران
به دستان چنین گفت کای پهلوان
بدین رزم خسته مکن خویشتن
نگه کن بدین جای آهنگ من
بگفت این و باره به کردار باد
برانگیخت و لب را به نفرین گشاد
چو زال آن چنان دید از آن نره شیر
پس او همی تاخت گرد دلیر
چو آمد به نزدیک افراسیاب
خروشان و جوشان چو دریای آب
سبک تیغ تیز از میان برکشید
تو گفتی که گردون بخواهد کشید
درفش جهاندار پور پشنگ
به یک زخم دو نیمه کردش نهنگ
ز ترکان همی پیل بستاد و تخت
بیامد بر زال پیروز بخت
سپهدار هومان ز کینه چو شیر
بیامد پس نامدار دلیر
که گیرد درفش سپهدار باز
همان پیل با تخت از آن سرفراز
برآشفت برزو از آن کینه ور
به دستان چنین گفت کای پرهنر
تو این ها از ایدر ببر شادمان
به نزد فرامرز و ایرانیان
درفش سپهدار و پیل سفید
بیاورد تازان دلی پر امید
فرامرز چون دید او را ز دور
برانگیخت باره سرافراز پور
بیامد به نزدیک دستان سام
بدو گفت دستان بجنبان لگام
بیامد فرامرز چون باد تیز
سری پر ز کینه دلی پر ستیز
ورا دید تازان چو شیر شکار
به گردش درون تیغ زن صد هزار
بزد دست و گرز گران برکشید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بیامد به نزدیک برزو چو باد
به برزوی شیراوزن آواز داد
که ای نامور گرد پیروز بخت
تویی شاخ آن پهلوانی درخت
که گردون ندارد چو دستان به یاد
زمانه چو اویی ز مادر نزاد
نباید که این ترک ویسه نژاد
که نام پدر را ندارد به یاد
ازین دشت پیکار بیرون شود
مگر یال او غرقه در خون شود
چو بشنید هومان به کردار شیر
بیامد بر نامدار دلیر
یکی نیزه زد برزوی نامور
بر اسب سپهدار پرخاشخر
به نیزه سپر برد از دست او
به ماهی گراینده شد شست او
گسسته شد از دست هومان رکیب
درآمد سر نامور در نشیب
بیفتاد ترگش همان گه ز سر
برو کرد برزو به تندی گذر
فرامرز ترگ ورا از زمین
به نیزه برآورد بر دشت کین
به برزو چنین گفت بشتاب هین
بگردان عنان را به ایران زمین
به رستم نماییم ترگ و سپر
درفش جهاندار و آن تخت زر
برفتند شادان به کردار آب
همه یافته کام از افراسیاب
به کینه پس پشت آن هر دو تن
بیامد یکی نامور انجمن
سرافراز پیران و افراسیاب
جهان کرده مانند دریای آب
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
چو رویین پیران سوار نبرد
چو گر سیوز و شیده ی نره شیر
سرافراز فغفور گرد دلیر
سپاهی از آن سان بیامد به کین
سیه کرده از نعل اسبان زمین
همی پیشرو بود بهرام گرد
سوار سرافراز با دست برد
چو از دور رستم سپه را بدید
سوی پیلسم آنگهی بنگرید
بدو گفت کای گرد لشکر شکن
نخیزد چو تو گرد از آن انجمن
فروماند اسب تکاور ز کار
ز نیروی پرخاش جنگی سوار
همان بازو و دست گندآوران
چو خم کمان گشته گرز گران
زبان ها شد از تشنگی چاک چاک
همه کامها شد پر از گرد و خاک
دگر آنکه شب نیز نزدیک شد
همی روز رخشنده تاریک شد
سپهدار لشکر برین سو کشید
چو دریای جوشان زمین بردمید
ندارد سپهبد همی رای و هوش
ز هر باد آید چو دریا به جوش
همان نامداران ایرانیان
به نیرنگ بسته به بند گران
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این دشت گلگون بود
ز سوی بیابان یکی گرد خاست
که گیتی از آن گرد تاریک شد
شب تیره با روز نزدیک شد
نگه کرد دستان بدان تیره گرد
(دل پهلوان شد از آن پر ز درد )
( بیامد بر رستم پهلوان
چنین گفت کای گرد روشن روان )
( از آن راه توران یکی گرد خاست
که روی زمین گشت با چرخ راست)
(ندانم که از چیست آن تیره گرد )
که شد روز رخشان چو شب لاجورد
دل من از آن گرد پر بیم شد
تو گویی که از غم به دو نیم شد
بترسم که آن جادوی بدگمان
دگر باره آمد به ایران دمان
برافکند کشتی بر آن روی آب
بیامد برین مرز افراسیاب
بر آن برز بالا نگه کرد و گفت
که برزو مگر گشت با خاک جفت
یکی اسب بینم بر آن پهن دشت
سوارش تو گویی مگر خاک گشت
وز آن پس برانگیخت باره ز جای
همی تاخت از پیش پرده سرای
فرامرز را گفت برزوی شیر
اگر چند شد نامدار دلیر
نداند همی ساز و آیین جنگ
نه پرخاش شیر و کمین پلنگ
تو گویی که این دشت شنگان زمی ست
که بیمش ز نیرنگ بدخواه نیست
به مردی نباید شدن در گمان
که داند همی گردش آسمان
که باشدکه بردشت روباه پیر
به چاره به دام آورد شیر گیر
کنون گرد با خامه نزدیک شد
جهان پیش برزوی تاریک شد
بگیرندش اکنون به سان زنان
به توران برندش به سر بر زنان
چو دریای جوشان و غران چو شیر
بیامد به نزدیک برزو دلیر
زهامون بر آن تند بالا کشید
درفش سپهدار توران بدید
همی تاخت ازکین ز توران زمین
سیه کرده از سم اسبان زمین
درفش سیاه اژدها پیکرش
یکی باز زرین فراز سرش
سواران جنگی به زیرش هزار
به آهن درون غرقه اسب و سوار
ز تابیدن گونه گونه درفش
هوا گشت زرد و کبود و بنفش
چو دریای جوشان سراسر زمین
که باشد همه موج او آهنین
چو دستان جهان را بر آن گونه دید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بر برزو آمد پر از درد و کین
ورا دید خفته به روی زمین
ز کینه چو دو چشمه خون کرده چشم
برو بر یکی بانگ برزد ز خشم
بر آورد برزوی از خواب سر
همی دید تازان برش زال زر
بدو گفت دستان که ای بی خرد
ز شیران کینه نه این درخورد
نبینی که چون گشت روی زمین
چو دریای جوشان شد از مرد کین
تو را پهلوانی نه اندر خور است
که پیش و پس تو همه لشکر است
سپهدار توران به نزدت رسید
چو بشنید برزو زکین بر دمید
بر آن دشت چون کرد هر سو نگاه
جهان دید چون روی زنگی سیاه
زمین گشته از سم اسبان ستوه
تو گفتی روان بود در دشت کوه
ز هامون بر آمد به بالای زین
بر آورد گرز گران را ز کین
به دستان چنین گفت کای نامور
به بخت جهاندار پیروزگر
بر آرم ز توران و لشکر دمار
نجویند ز ایران دگر کارزار
سپه دید کآمد دمادم برش
گرفتند گردان به گرد اندرش
درفش سپهدار توران بدید
که نزدیک آن نامداران رسید
درفش سیه پیکرش اژدها
که گفتی بخواهد کشیدن هوا
یکی پیل و تختی برو بر به زر
ز گوهر ببسته به گردش کمر
پسش پیل (و) بر گستوان دار پیش
نگه کرد هر جای بر کم و بیش
جهان جوی افراسیاب دلیر
به پیش سپه در به کردار شیر
بر آن جای برزو و دستان بدید
دلش گفتی از تن بخواهد برید
سپهدار هومان بیامد چو باد
به نزدیک برزو زبان بر گشاد
ورا دید با زال بر پشت زین
به ابرو درافکنده از کینه چین
به برزو چنین گفت کای نامور
چنین است آیین پرخاشخر
ز توران چرا روی برگاشتی
چنان جایگه خوار بگذاشتی
چه جویی ازین دشت بی تخم و بر
نیایی به نزدیک پیروزگر
ز ترکان که را بود آن جایگاه
که مر پهلوان را به نزدیک شاه
به نزدیک گردان چو نام آوری
ازین بدکنش پور سام آوری
ندانی که او نیست از پشت سام
ز بی بچگی آورید از کنام
پذیرفتش اورا ز بی بچگی
ز پیری و نادانی و غرچگی
بگردان عنان را به نزدیک شاه
که آراست از بهر تو تاج و گاه
چو بشنید برزو ز هامون چنین
ز کینه بجوشید بر پشت زین
بزد دست و برداشت گرز گران
برآورد چون پتک آهنگران
ز بالا در آمد چو پیلی ز کوه
دوان تا به دیدار توران گروه
چو شیری که بیند یکی دشت گور
چگونه بر آرد زهر سوی شور
جهاندار دستان و برزوی شیر
دو گرد دلاور، دو مرد دلیر
ز بس کشته شد روی هامون چو کوه
ز پیکار ایشان جهان شد ستوه
چو هومان چنان دید برگاشت اسب
همی رفت بر سان آذرگشسب
دلی پر زکینه دو دیده پر آب
بیامد به نزدیک افراسیاب
بگفتش همه یک به یک پیش اوی
که ما را چه آمد ز برزو به روی
چو بشنید افراسیاب این سخن
برو تازه شد باز درد کهن
به لشکر چنین گفت جنگ آورید
مگر کاین جوان را به چنگ آورید
بر آمد ز ترکان سراسر خروش
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
بیامد خود و ویژگان سپاه
پس پشت او بر درفش سیاه
همه دشت ماننده پشته دید
ز بس مرد کآن جایگه کشته دید
سپهدار برزوی و دستان به هم
تو گفتی ندارند به دل هیچ غم
به تورانیان گفت افراسیاب
که (این) دشت رزم است یا جای خواب
هر آن کس که آرد مر او را برم
ببخشم دو بهره بدو کشورم
چو جنگاوران زو شنیدند این
بجوشید هر یک به کینه به زین
گرفتند یک سر به گرد اندرش
نیارست رفتن کسی در برش
همی راه بر هر دوان بسته شد
ز پیکان تن هر دوان خسته شد
چو افراسیاب آن چنان دید گفت
که آن هر دو تن گشت با خاک جفت
به شادی بر انگیخت از جای اسب
بیامد به کردار آذرگشسب
چو نزدیک برزوی و دستان رسید
شد از درد رخسار او شنبلید
به ترکان چنین گفت اگر این دو تن
شوند زنده نزدیک آن انجمن
ازین بتر اندر جهان ننگ نیست
همانا شما را دل جنگ نیست
سپهدار برزو مر او را بدید
کز آن سان به نزدیک دستان کشید
بزد دست و برداشت گرز گران
به دستان چنین گفت کای پهلوان
بدین رزم خسته مکن خویشتن
نگه کن بدین جای آهنگ من
بگفت این و باره به کردار باد
برانگیخت و لب را به نفرین گشاد
چو زال آن چنان دید از آن نره شیر
پس او همی تاخت گرد دلیر
چو آمد به نزدیک افراسیاب
خروشان و جوشان چو دریای آب
سبک تیغ تیز از میان برکشید
تو گفتی که گردون بخواهد کشید
درفش جهاندار پور پشنگ
به یک زخم دو نیمه کردش نهنگ
ز ترکان همی پیل بستاد و تخت
بیامد بر زال پیروز بخت
سپهدار هومان ز کینه چو شیر
بیامد پس نامدار دلیر
که گیرد درفش سپهدار باز
همان پیل با تخت از آن سرفراز
برآشفت برزو از آن کینه ور
به دستان چنین گفت کای پرهنر
تو این ها از ایدر ببر شادمان
به نزد فرامرز و ایرانیان
درفش سپهدار و پیل سفید
بیاورد تازان دلی پر امید
فرامرز چون دید او را ز دور
برانگیخت باره سرافراز پور
بیامد به نزدیک دستان سام
بدو گفت دستان بجنبان لگام
بیامد فرامرز چون باد تیز
سری پر ز کینه دلی پر ستیز
ورا دید تازان چو شیر شکار
به گردش درون تیغ زن صد هزار
بزد دست و گرز گران برکشید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بیامد به نزدیک برزو چو باد
به برزوی شیراوزن آواز داد
که ای نامور گرد پیروز بخت
تویی شاخ آن پهلوانی درخت
که گردون ندارد چو دستان به یاد
زمانه چو اویی ز مادر نزاد
نباید که این ترک ویسه نژاد
که نام پدر را ندارد به یاد
ازین دشت پیکار بیرون شود
مگر یال او غرقه در خون شود
چو بشنید هومان به کردار شیر
بیامد بر نامدار دلیر
یکی نیزه زد برزوی نامور
بر اسب سپهدار پرخاشخر
به نیزه سپر برد از دست او
به ماهی گراینده شد شست او
گسسته شد از دست هومان رکیب
درآمد سر نامور در نشیب
بیفتاد ترگش همان گه ز سر
برو کرد برزو به تندی گذر
فرامرز ترگ ورا از زمین
به نیزه برآورد بر دشت کین
به برزو چنین گفت بشتاب هین
بگردان عنان را به ایران زمین
به رستم نماییم ترگ و سپر
درفش جهاندار و آن تخت زر
برفتند شادان به کردار آب
همه یافته کام از افراسیاب
به کینه پس پشت آن هر دو تن
بیامد یکی نامور انجمن
سرافراز پیران و افراسیاب
جهان کرده مانند دریای آب
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
چو رویین پیران سوار نبرد
چو گر سیوز و شیده ی نره شیر
سرافراز فغفور گرد دلیر
سپاهی از آن سان بیامد به کین
سیه کرده از نعل اسبان زمین
همی پیشرو بود بهرام گرد
سوار سرافراز با دست برد
چو از دور رستم سپه را بدید
سوی پیلسم آنگهی بنگرید
بدو گفت کای گرد لشکر شکن
نخیزد چو تو گرد از آن انجمن
فروماند اسب تکاور ز کار
ز نیروی پرخاش جنگی سوار
همان بازو و دست گندآوران
چو خم کمان گشته گرز گران
زبان ها شد از تشنگی چاک چاک
همه کامها شد پر از گرد و خاک
دگر آنکه شب نیز نزدیک شد
همی روز رخشنده تاریک شد
سپهدار لشکر برین سو کشید
چو دریای جوشان زمین بردمید
ندارد سپهبد همی رای و هوش
ز هر باد آید چو دریا به جوش
همان نامداران ایرانیان
به نیرنگ بسته به بند گران
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این دشت گلگون بود
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۲۹ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت دوم
چو بشنید زو پیلسم این سخن
بپیچید از درد مرد کهن
نه بر کام ما بود امروز کار
ندانم چه دارد به دل روزگار
بگفت این و برگاشت از وی عنان
بیامد دمان نزد تورانیان
چو آمد به نزدیک افراسیاب
ورا دید از دور دیده پرآب
چنین گفت کای شاه سقلاب و چین
چرا داری از درد ابرو به چین
من امروز با رستم نامور
ز کینه به مردی ببستم کمر
به پیکار و شمشیر و گرز گران
فروماند بازوی گندآوران
کنون چون شب تیره آمد پدید
به چاره سپهبد به لشکر کشید
چو از کوه سر برزند آفتاب
من از بخت توران شه افراسیاب
کنم روز روشن برو بر سیاه
برآید ز ایرانیان کام شاه
بدو گفت شاه ای جهان جوی مرد
نبینی که گردون گردان چه کرد
دو گرد دلاور بیامد به کین
بدین لشکر گشن و شیران چین
همه لشکر ترک بر هم زدند
درفش و همان پیل من بستدند
به خاک اندرون پست شد زان سرم
به ننگ اندر آلوده شد گوهرم
همان ترگ هومان و زرین سپر
ببردند گردان پیروز گر
چو بشنید ازو پیلسم این سخن
برو تازه شد بیم و درد کهن
چنین گفت با او دلاور نهنگ
ندارند گردان مگر رای جنگ
ز توران به ایران به جنگ آمدند
به کین دلاور نهنگ آمدند
ببندید بر کینه جستن میان
مترسید از چاره بدگمان
که من چون برآرد سپهر آفتاب
به بخت جهاندار افراسیاب
کنم روی هامون چو دریا ز خون
به کشتی گذارم که بیستون
سپهدار ترکان دلش گشت شاد
برآورد از دل یکی سرد باد
بفرمود زان پس به سالارخوان
که پیش آور آزادگان را بخوان
طلایه بفرمود تا شد برون
سپهدارشان شیده رهنمون
وزان روی رستم بیامد دمان
به نزدیک برزوی و دستان زکان
چو آمد سپهبد به خیمه فراز
سپهدار برزوی بردش نماز
درفش سپهدار و آن پیل و تخت
بیاورد نزدیک آن نیک بخت
نگه کن بدین ترگ و زرین سپر
بدین پیل جنگی و این تخت زر
همه داستان ها بدو باز گفت
نگه کرد رستم چو گل برشکفت
به دستان چنین گفت کای نامدار
به یزدان دادار و پروردگار
که تا من ببستم به مردی میان
ندیدم برین گونه شیر ژیان
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
ندیدم که آید بدین سان به جنگ
دل شیر دارد کمین پلنگ
نباشد همی سیر از کین و جنگ
گرفتم کمرگاه گرد دلیر
بر آن سان که نخجیر بر دشت شیر
ز نیروی من شد گسسته کمر
نجنبید بر زین گو نامور
ز جنگش به سیری رسیدم ز جان
ندانم که چون گشت خواهد زمان
به برزو چنین گفت پس پهلوان
کز ایدر برو شاد و روشن روان
ز لشکر گزین کن سواری دویست
مزن دم، به ره بر زمانی مایست
برون کن همی پای ایرانیان
ز بند سپهدار تورانیان
چو رستم چنین گفت برزوی شیر
ببستش میان نامدار دلیر
برون کرد لشکر بیامد دمان
خروشان و جوشان چو باد دمان(؟)
به ره بر طلایه مر او را بدید
بزد دست و گرز گران برکشید
بیامد خروشان به نزدیک اوی
بدو گفت کای نامور کینه جوی
خروشان چه پویی برین تیره شب
به نعره همی برگشاده دو لب
از ایدر کجا رفت خواهی بگوی
چنین گفت برزوی پرخاش جوی
ندانی همانا که من کیستم
برین جایگه از پی چیستم
منم مایه جنگ برزوی شیر
نبیره جهان بخش گرد دلیر
ز کام نهنگان نترسم در آب
نه بر دشت از تیغ افراسیاب
گرازان بدانم درین تیره شب
به شادی گشاده به ره بر دو لب
کز ایرانیان بند بیرون کنم
ز خون تو این خاک گلگون کنم
چو بشنید شیده برآشفت سخت
که از ما به یک بار برگشت بخت
همی خاک یابی برین روی دشت
برین سان ز ما بخت وارونه گشت
که هر چت بباید به ترکان کنی
همه دوده ها را به هم بر زنی
به دیان که بر پای دارد سپهر
به تابنده برجیس و ناهید و مهر
که ترکان به دل برندارند جنگ
کزین سان برفتی تو بر دشت جنگ
نماندی که ایشان شدندی رها
وگر نیستی تو به جز اژدها
مرا از شمار دگر کس مگیر
بگفت این و برداشت یک چوبه تیر
بزد بر بر باره پهلوان
تو گفتی نبودش به تن در روان
بیفتاد ازو برزوی پیلتن
گشادند بازو بر او انجمن
پیاده همی پهلوان دلیر
سپر بر سر آورد مانند شیر
به هر جایگه بر همی کرد جنگ
یکی گرزه گاو پیکر به چنگ
ز دشمن همی جست چون شیر راه
بر آن سان که رستم به آوردگاه
بیامد یکی زان دلیران دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان
به دستان بگفت آنکه بروز ز اسب
درافتاد وز تیر شیده بخست
سپهد چو دریا ز کین بر دمید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
فرامرز را گفت کای نامدار
چه داری سپه را برآرای کار
چو آگاه شد رستم نامور
بجوشید بر جای پیروزگر
که برزو ندارد به سر هیچ هوش
نگفتم مر او را به ره بر خموش
به دستان چنین گفت کای پهلوان
از ایدر برو شاد و روشن روان
به جوشن بپوشان تن نامور
مگر کز تو گردد رها تیز سر
ز شمشیرزن لشکری برگزین
همه از در جنگ و مردان کین
نباید که او را به چنگ آورند
برآورده نامش به ننگ آورند
به پیکار با او کنون یار باش
تنت را ز دشمن نگهدار باش
بیامد فرامرز و زال و سپاه
به نزدیک آن نامور کینه خواه
بر آن بود دستان که او کشته شد
همان خاک با خونش آغشته شد
همه گفت زار ای دلیر و جوان
که چون تو نیارد سپهر روان
چو دیدش پیاده بر آن دشت جنگ
خروشان و جوشان چو شیر و پلنگ
به هر سو همی رفت چون باد تیز
همی جست با جنگ جویان ستیز
به پیکان و شمشیر و گرز گران
زمین کرده دریا کران تا کران
ز ترکان بر آن دشت گردی نماند
که منشور شمشیر او را نخواند
به سیری رسیده ز جان سر به سر
چنین گفت پس شیده نامور
که چونین دلاور ز ایرانیان
نبندد به مردی کمر بر میان
اگر این دلاور سوار آمدی
که ما را بدین دشت کار آمدی
به میدان کینه گه کارزار
چو رستم ورا بنده زیبد هزار
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این خاک گلگون بود
بدو گفت دستان سام سوار
که ای پیل جنگی و شیر شکار
برآسای از جنگ و هشیار باش
همه ساله با بخت بیدار باش
بگیر این چمان باره ره نورد
برآور به پشتش ز بدخواه گرد
پیاده نجویند گردان نبرد
ندانم از آیین مردان مرد
یکی بهره داند ز بی مایگی
دگر بهره داند ز دیوانگی
به دیان دادار و روز سپید
که ببریده بودم ز جانت امید
چو برزو سپه دید کآمد برش
ز شادی به پروین برآمد سرش
زهامون برآمد به بالای زین
برانگیخت باره دگر ره به کین
به دستان چنین گفت جنگ آورید
همه نام دشمن به ننگ آورید
فرامرز و برزو و دستان سام
کشیدند شمشیر کین از نیام
همی جنگ کردند تا گشت روز
پدید آمد از چرخ گیتی فروز
سیاهی شب چون به پایان رسید
سپیده دم از کوه سر برکشید
سپاه شب تیره بر بست رخت
چو خورشید برشد به پیروزه تخت
دو لشکر بماندند از کارزار
یکی را نبد اسب و بازو به کار
تبیره برآمد زهر دو سپاه
شد ازگرد خورشید رخشان سیاه
به میدان کینه دو دیده پر آب
بیامد سپهدار افراسیاب
فرامرز و دستان و برزوی دید
که چون شیر هریک همی بردمید
به برزو نگه کرد و اندیشه کرد
خرد را بدان جایگه پیشه کرد
به دل گفت کاین از من آمد نخست
که تخم بدی کشتم اکنون برست
وگرنه که دانست کاین خود کجاست
در آن بوم شنگان ز بهر چه راست
چه گویم ز کردار چرخ بلند
کزو نیست بر جان من(جز) گزند
به شیده چنین گفت کای نام جوی
چو روز آمد از جنگ برتاب روی
میانجی بیامد یکی پیش صف
به خوبی همی سود کف را به کف
به بروز چنین گفت دستان سام
که ای نامور مرد فرخنده نام
برآسای از جنگ و از کارزار
ببینیم تا چون شود روزگار
نگردد کس از ما به گرد حصار
نه زان نامداران توران دیار
بکوشیم در جنگ امروز باز
بدان تا که را دست گردد دراز
برآن بر نهادند هر دو سخن
که دستان نام آور افگند بن
وزان پس برانگیخت برزوی اسب
همی رفت بر سان آذرگشسب
فرامرز را گفت ایدر بمان
نگه کن بدین گردش آسمان
که تا من زمانی همی دم زنم
ز مستی دو دیده به هم بر زنم
مر این خستگی ها ببندم یکی
برآساید از دردها اندکی
وز آنجا بیامد چو باد دمان
به نزدیک رستم خلیده روان
وز آن سوی لهاک و فرشیدورد
بماندند بر دشت جنگ و نبرد
وزین سوی دستان سپه برکشید
شد از سم اسبان زمین ناپدید
همه میمنه میسره راست کرد
بدان تا برآرد ز بد خواه گرد
چو افراسیاب دلیر آن بدید
که دستان بر آن گونه لشکر کشید
به پیران ویسه چنین گفت شاه
بیارای بر دشت کینه سپاه
نبینی که دستان برآراست جنگ
به خون دلیران همی شست چنگ
سپهدار پیران هم اندر زمان
برآراست لشکر چو باد دمان
خروشی برآمد ز هر دو سپاه
برافراشت آن اژدهای سیاه
ببستند بر جنگ جستن میان
دلیران و گردان چو شیر ژیان
چو افراسیاب دلیر آن بدید
به پیران ویسه یکی بنگرید
کجا شد سرافراز یل پیلسم
یکی نشنود ناله گاودم
اگر نیستش او ز مستی گران
نترسد ز بیغاره سروران
چو بشنید پیران بیامد دوان
شنیده همه بازگفتش روان
سپهبد برآشفت با شهریار
به ابرو درآورد چین نامدار
به پیران چنین گفت کاین خشم چیست
همانا ندانی که آن مرد کیست
اگر مرد آن است که من دیده ام
امید از تن خویش ببریده ام
به پیکار رستم مرا تاب نیست
شما را به دیده درون آب نیست
همه نام جویید و جنگ آورید
زمانی به پیشش درنگ آورید
بپیچید از درد مرد کهن
نه بر کام ما بود امروز کار
ندانم چه دارد به دل روزگار
بگفت این و برگاشت از وی عنان
بیامد دمان نزد تورانیان
چو آمد به نزدیک افراسیاب
ورا دید از دور دیده پرآب
چنین گفت کای شاه سقلاب و چین
چرا داری از درد ابرو به چین
من امروز با رستم نامور
ز کینه به مردی ببستم کمر
به پیکار و شمشیر و گرز گران
فروماند بازوی گندآوران
کنون چون شب تیره آمد پدید
به چاره سپهبد به لشکر کشید
چو از کوه سر برزند آفتاب
من از بخت توران شه افراسیاب
کنم روز روشن برو بر سیاه
برآید ز ایرانیان کام شاه
بدو گفت شاه ای جهان جوی مرد
نبینی که گردون گردان چه کرد
دو گرد دلاور بیامد به کین
بدین لشکر گشن و شیران چین
همه لشکر ترک بر هم زدند
درفش و همان پیل من بستدند
به خاک اندرون پست شد زان سرم
به ننگ اندر آلوده شد گوهرم
همان ترگ هومان و زرین سپر
ببردند گردان پیروز گر
چو بشنید ازو پیلسم این سخن
برو تازه شد بیم و درد کهن
چنین گفت با او دلاور نهنگ
ندارند گردان مگر رای جنگ
ز توران به ایران به جنگ آمدند
به کین دلاور نهنگ آمدند
ببندید بر کینه جستن میان
مترسید از چاره بدگمان
که من چون برآرد سپهر آفتاب
به بخت جهاندار افراسیاب
کنم روی هامون چو دریا ز خون
به کشتی گذارم که بیستون
سپهدار ترکان دلش گشت شاد
برآورد از دل یکی سرد باد
بفرمود زان پس به سالارخوان
که پیش آور آزادگان را بخوان
طلایه بفرمود تا شد برون
سپهدارشان شیده رهنمون
وزان روی رستم بیامد دمان
به نزدیک برزوی و دستان زکان
چو آمد سپهبد به خیمه فراز
سپهدار برزوی بردش نماز
درفش سپهدار و آن پیل و تخت
بیاورد نزدیک آن نیک بخت
نگه کن بدین ترگ و زرین سپر
بدین پیل جنگی و این تخت زر
همه داستان ها بدو باز گفت
نگه کرد رستم چو گل برشکفت
به دستان چنین گفت کای نامدار
به یزدان دادار و پروردگار
که تا من ببستم به مردی میان
ندیدم برین گونه شیر ژیان
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
ندیدم که آید بدین سان به جنگ
دل شیر دارد کمین پلنگ
نباشد همی سیر از کین و جنگ
گرفتم کمرگاه گرد دلیر
بر آن سان که نخجیر بر دشت شیر
ز نیروی من شد گسسته کمر
نجنبید بر زین گو نامور
ز جنگش به سیری رسیدم ز جان
ندانم که چون گشت خواهد زمان
به برزو چنین گفت پس پهلوان
کز ایدر برو شاد و روشن روان
ز لشکر گزین کن سواری دویست
مزن دم، به ره بر زمانی مایست
برون کن همی پای ایرانیان
ز بند سپهدار تورانیان
چو رستم چنین گفت برزوی شیر
ببستش میان نامدار دلیر
برون کرد لشکر بیامد دمان
خروشان و جوشان چو باد دمان(؟)
به ره بر طلایه مر او را بدید
بزد دست و گرز گران برکشید
بیامد خروشان به نزدیک اوی
بدو گفت کای نامور کینه جوی
خروشان چه پویی برین تیره شب
به نعره همی برگشاده دو لب
از ایدر کجا رفت خواهی بگوی
چنین گفت برزوی پرخاش جوی
ندانی همانا که من کیستم
برین جایگه از پی چیستم
منم مایه جنگ برزوی شیر
نبیره جهان بخش گرد دلیر
ز کام نهنگان نترسم در آب
نه بر دشت از تیغ افراسیاب
گرازان بدانم درین تیره شب
به شادی گشاده به ره بر دو لب
کز ایرانیان بند بیرون کنم
ز خون تو این خاک گلگون کنم
چو بشنید شیده برآشفت سخت
که از ما به یک بار برگشت بخت
همی خاک یابی برین روی دشت
برین سان ز ما بخت وارونه گشت
که هر چت بباید به ترکان کنی
همه دوده ها را به هم بر زنی
به دیان که بر پای دارد سپهر
به تابنده برجیس و ناهید و مهر
که ترکان به دل برندارند جنگ
کزین سان برفتی تو بر دشت جنگ
نماندی که ایشان شدندی رها
وگر نیستی تو به جز اژدها
مرا از شمار دگر کس مگیر
بگفت این و برداشت یک چوبه تیر
بزد بر بر باره پهلوان
تو گفتی نبودش به تن در روان
بیفتاد ازو برزوی پیلتن
گشادند بازو بر او انجمن
پیاده همی پهلوان دلیر
سپر بر سر آورد مانند شیر
به هر جایگه بر همی کرد جنگ
یکی گرزه گاو پیکر به چنگ
ز دشمن همی جست چون شیر راه
بر آن سان که رستم به آوردگاه
بیامد یکی زان دلیران دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان
به دستان بگفت آنکه بروز ز اسب
درافتاد وز تیر شیده بخست
سپهد چو دریا ز کین بر دمید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
فرامرز را گفت کای نامدار
چه داری سپه را برآرای کار
چو آگاه شد رستم نامور
بجوشید بر جای پیروزگر
که برزو ندارد به سر هیچ هوش
نگفتم مر او را به ره بر خموش
به دستان چنین گفت کای پهلوان
از ایدر برو شاد و روشن روان
به جوشن بپوشان تن نامور
مگر کز تو گردد رها تیز سر
ز شمشیرزن لشکری برگزین
همه از در جنگ و مردان کین
نباید که او را به چنگ آورند
برآورده نامش به ننگ آورند
به پیکار با او کنون یار باش
تنت را ز دشمن نگهدار باش
بیامد فرامرز و زال و سپاه
به نزدیک آن نامور کینه خواه
بر آن بود دستان که او کشته شد
همان خاک با خونش آغشته شد
همه گفت زار ای دلیر و جوان
که چون تو نیارد سپهر روان
چو دیدش پیاده بر آن دشت جنگ
خروشان و جوشان چو شیر و پلنگ
به هر سو همی رفت چون باد تیز
همی جست با جنگ جویان ستیز
به پیکان و شمشیر و گرز گران
زمین کرده دریا کران تا کران
ز ترکان بر آن دشت گردی نماند
که منشور شمشیر او را نخواند
به سیری رسیده ز جان سر به سر
چنین گفت پس شیده نامور
که چونین دلاور ز ایرانیان
نبندد به مردی کمر بر میان
اگر این دلاور سوار آمدی
که ما را بدین دشت کار آمدی
به میدان کینه گه کارزار
چو رستم ورا بنده زیبد هزار
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این خاک گلگون بود
بدو گفت دستان سام سوار
که ای پیل جنگی و شیر شکار
برآسای از جنگ و هشیار باش
همه ساله با بخت بیدار باش
بگیر این چمان باره ره نورد
برآور به پشتش ز بدخواه گرد
پیاده نجویند گردان نبرد
ندانم از آیین مردان مرد
یکی بهره داند ز بی مایگی
دگر بهره داند ز دیوانگی
به دیان دادار و روز سپید
که ببریده بودم ز جانت امید
چو برزو سپه دید کآمد برش
ز شادی به پروین برآمد سرش
زهامون برآمد به بالای زین
برانگیخت باره دگر ره به کین
به دستان چنین گفت جنگ آورید
همه نام دشمن به ننگ آورید
فرامرز و برزو و دستان سام
کشیدند شمشیر کین از نیام
همی جنگ کردند تا گشت روز
پدید آمد از چرخ گیتی فروز
سیاهی شب چون به پایان رسید
سپیده دم از کوه سر برکشید
سپاه شب تیره بر بست رخت
چو خورشید برشد به پیروزه تخت
دو لشکر بماندند از کارزار
یکی را نبد اسب و بازو به کار
تبیره برآمد زهر دو سپاه
شد ازگرد خورشید رخشان سیاه
به میدان کینه دو دیده پر آب
بیامد سپهدار افراسیاب
فرامرز و دستان و برزوی دید
که چون شیر هریک همی بردمید
به برزو نگه کرد و اندیشه کرد
خرد را بدان جایگه پیشه کرد
به دل گفت کاین از من آمد نخست
که تخم بدی کشتم اکنون برست
وگرنه که دانست کاین خود کجاست
در آن بوم شنگان ز بهر چه راست
چه گویم ز کردار چرخ بلند
کزو نیست بر جان من(جز) گزند
به شیده چنین گفت کای نام جوی
چو روز آمد از جنگ برتاب روی
میانجی بیامد یکی پیش صف
به خوبی همی سود کف را به کف
به بروز چنین گفت دستان سام
که ای نامور مرد فرخنده نام
برآسای از جنگ و از کارزار
ببینیم تا چون شود روزگار
نگردد کس از ما به گرد حصار
نه زان نامداران توران دیار
بکوشیم در جنگ امروز باز
بدان تا که را دست گردد دراز
برآن بر نهادند هر دو سخن
که دستان نام آور افگند بن
وزان پس برانگیخت برزوی اسب
همی رفت بر سان آذرگشسب
فرامرز را گفت ایدر بمان
نگه کن بدین گردش آسمان
که تا من زمانی همی دم زنم
ز مستی دو دیده به هم بر زنم
مر این خستگی ها ببندم یکی
برآساید از دردها اندکی
وز آنجا بیامد چو باد دمان
به نزدیک رستم خلیده روان
وز آن سوی لهاک و فرشیدورد
بماندند بر دشت جنگ و نبرد
وزین سوی دستان سپه برکشید
شد از سم اسبان زمین ناپدید
همه میمنه میسره راست کرد
بدان تا برآرد ز بد خواه گرد
چو افراسیاب دلیر آن بدید
که دستان بر آن گونه لشکر کشید
به پیران ویسه چنین گفت شاه
بیارای بر دشت کینه سپاه
نبینی که دستان برآراست جنگ
به خون دلیران همی شست چنگ
سپهدار پیران هم اندر زمان
برآراست لشکر چو باد دمان
خروشی برآمد ز هر دو سپاه
برافراشت آن اژدهای سیاه
ببستند بر جنگ جستن میان
دلیران و گردان چو شیر ژیان
چو افراسیاب دلیر آن بدید
به پیران ویسه یکی بنگرید
کجا شد سرافراز یل پیلسم
یکی نشنود ناله گاودم
اگر نیستش او ز مستی گران
نترسد ز بیغاره سروران
چو بشنید پیران بیامد دوان
شنیده همه بازگفتش روان
سپهبد برآشفت با شهریار
به ابرو درآورد چین نامدار
به پیران چنین گفت کاین خشم چیست
همانا ندانی که آن مرد کیست
اگر مرد آن است که من دیده ام
امید از تن خویش ببریده ام
به پیکار رستم مرا تاب نیست
شما را به دیده درون آب نیست
همه نام جویید و جنگ آورید
زمانی به پیشش درنگ آورید
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۳۰ - جنگ رستم زال زر با پیلسم سقلابی قسمت اول
وز آن پس به اسب اندر آمد چو باد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
کمانی به بازو و گرزی به دست
همی تاخت هر سوی چون پیل مست
کمندی به فتراک بر شصت خم
دلی پر ز کینه سری پر ز غم
سراسیمه آمد به نزدیک شاه
چو دریای جوشان به دل کینه خواه
وز آنجا بیامد به ایران سپاه
چو تندر خروشید ز ابر سیاه
به ایرانیان گفت رستم کجاست
که خواهم به میدان ازو کینه خواست
به میدان بگردیم یک با دگر
به کینه ببندیم هر دو کمر
ببینیم تا بر که گردد زمان
همانا سرآید یکی را زمان
همی گفت و می گشت بر پیش صف
ز کینه همی بر لب آورد کف
چو دستان مر او را بدان سان بدید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بیامد به نزدیک رستم چو باد
بدو گفت کای پهلو پاک زاد
هم آوردت آمد برآرای جنگ
که خواهد همی رستم تیزچنگ
مرا سال نزدیک هفتصد رسید
که چشمم چنین نامداری ندید
ندانم که فرجام این کار چیست
همی بخت رخشنده خود یار کیست
بترسم نباید که چرخ روان
نگردد به کام دل پهلوان
وز آن پس ز دیده ببارید آب
همی کرد نفرین بر افراسیاب
چو رستم ز دستان شنید این سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت کاین ناله زار چیست
تو را با جهاندار پیکار چیست
نبشته نگردد به سر بر دگر
به از تو نداند کس ای نامور
ز دیان مگر روی بر تافتی
که از کینه با دیو بشتافتی
بمیرد هر آن کو ز مادر بزاد
نماند به گیتی کسی راد و شاد
به نیک و بد چرخ خرسند باش
همیشه مرا از در پند باش
به برزو چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشن روان
به هر کار باید که در پیش شاه
میان بسته باشی چو من با سپاه
نتابی سر از شهریار جهان
به فرمان او بسته داری میان
مرا سال افزون شد از چارصد
ندیدم به گیتی یکی روز بد
کنون گر زمانه فراز آمده ست
به تو نوبت جنگ باز آمده ست
اگر کشته گردم به آوردگاه
نباید که پیچی سر از حکم شاه
میان را ببند از پی کین من
خود و نامداران این انجمن
بفرمود تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند
بپوشید تن را به ببر بیان
برآورد بر زه دو زاغ کمان
کمندی ببسته به فتراک زین
به زین اندر آمد ز روی زمین
به گردن برآورد گرز گران
دورویه نظاره برو بر سران
همی راند تا پیش آوردگاه
به نزدیک آن نامور کینه خواه
درفشش ببردند با او به هم
نبودش به دل اندرون هیچ غم
نگه کرد در وی همان پیلسم
ز دیده ببارید بر روی نم
به رستم چنین گفت کای پهلوان
سرافراز گردان روشن روان
به هنگام کین چو برخاستی
ز پیکار بر دل چه آراستی
که من چون برآوردم از خواب سر
چنین کردم اندیشه ای نامور
که یالت بدوزم به پیکان تیر
کنم روز رخشنده بر زال قیر
به گرز گران گردنت بشکنم
به زاولستان آتش اندر زنم
چو بشنید رستم بر آشفت سخت
چنین گفت کای مرد شوریده بخت
نیاید ز خرگور پیکار شیر
بخندد بر این گفته مرددلیر
چرا غره گشتی به بازوی خویش
بر این برز و بالای و نیروی خویش
برآوردگه مرد چون تو هزار
گر آیند پیشم نبرده سوار
به دیان که چندان نمانم بر این
که در تک نهد رخش پی بر زمین
به کردار افسانه از جنگ من
همانا شنیدی به هر انجمن
چه کردم به مازندران روز کین
که در بند بد شهریار زمین
چو آید کسی را زمانه به سر
به پیکار با من ببندد کمر
شنیدی که کاموس جنگی چه دید
ز خم کمندم چو پیشم کشید
تو را آن زمان کشت افراسیاب
که کشتی فکندی بر این روی آب
به افسونگری دیده بی شرم کرد
به گفتار شیرین دو لب نرم کرد
فریبنده گشتی به گفتار او
چه دانی تو نیرنگ و کردار او
بگرید به تو دوده و کشورت
نشیند به ماتم همی مادرت
فریبنده پیران دهد تاج زر
کسی را که با من ببندد کمر
چو ایشان به دریای بیم اندرند
به چاره بکوشند تا بگذرند
چو غرقه به هر شاخ یازند دست
که بر موج دریا نشاید نشست
تو را همچو الکوس و دیگر سران
بمانند در زیر گرز گران
چو بینی به میدان تو کردار من
همی راست دانی تو گفتار من
چو بشنید ازو پیلسم این سخن
به پاسخ نگر تا چه افکند بن
به رستم چنین گفت کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
بساید سپهرت گر از آهنی
ز گشت زمانه همی بشکنی
بگفت این و زان پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه برنهاد
به تندی بر او تیر باران گرفت
تو گفتی جهان باد و باران گرفت
چو رستم چنان دید از پیلسم
کمان کیانی برآورد هم
دو ترکش ز پیکان بپرداختند
دل از کینه چون آب بگداختند
سپرها به دست اندرون بیشه شد
دل نامداران پر اندیشه شد
دل پهلوانان شد از غم به درد
به مردی برآورد از مهر گرد
به رستم چنین گفت پس پیلسم
که گردون ز تیر تو بودی به خم
تو گفتی که پیکان من روز جنگ
ز بیمش بسوزد به دریا نهنگ
همه خام بوده ست گفتار تو
چو دیدم برآورد کردار تو
چه یازی به چاره به هر سوی جنگ
چه داری به یاد از نبرد پلنگ
بیاور که بینند تورانیان
همان نامداران ایرانیان
تو آنی که گفتی چو من نیست کس
به مردی کنم باد را در قفس
پسنده ست گفتار و کردار خود
چه داری ز نیرنگ و گفتار خود
برآشفت رستم به سان پلنگ
ز کینه بیازید چون شیر چنگ
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
برآمد خروشش به ابر بلند
دل پهلوان شد ازو پر ز خشم
بدو در نگه کرد رستم به چشم
چو ترک آن چنان دید بر سان باد
کمندش ز فتراک زین برگشاد
بینداخت آن تاب داده کمند
بدان تا سر رستم آمده به بند
ز یکدیگران روی برگاشتند
به پروین همی نعره برداشتند
همی زور کرد این بر آن،آن بر این
نجنبید یک مرد بر پشت زین
چو زال آن چنان دید آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
به پیش جهاندار بر خاک سر
نهاد و ببارید خون جگر
نیایش کنان پیش دیان پاک
بمالید رخ را بر آن تیره خاک
چنین گفت کای کردگار جهان
شناسنده آشکار و نهان
تو دانی که رستم به پیش کیان
همی بسته دارد همیشه میان
مر او را بر این ترک پرخاشخر
بر این دشت گردانش پیروزگر
وزین سو به میدان دو گرد دلیر
همی زو کردند بر سان شیر
ز بس تاب و نیروی هر دو سوار
کمند کیانی نبد پایدار
گسسته شد آن تاب داده کمند
نیامد یکی را از آن دو گزند
دل هر دوان گشت از رزم سیر
به میدان کینه درون هر دو شیر
فرو مانده بد هر دو گردان به جای
ندانست ایشان یکی سر ز پای
پر از خون دو دیده، پر از خاک سر
ز کینه گسسته دوال کمر
ز یکدیگران بازگشتند به درد
دل هر دو پرخون و رخ گشته زرد
ز جان سیری آمد تن هر دوان
همان سال خورده همان نوجوان
ازین پس چنین گفت رستم بدوی
که ای نامور شیر پرخاش جوی
به میدان ببندیم هر دو کمر
به کشتی بکوشیم یک با دگر
و گر ما نشینیم تا دیگران
نمایند مردی به گرز گران
چه فرمایی اکنون چه جنگ آوریم
که تا نام مردی به چنگ آوریم
چو بشنید ازو این سخن پیلسم
دلش گشت از آن کار او پر ز غم
بر آن بر همی رفت بایست اوی
به میدان کینه درافکند گوی(؟)
چنین گفت با رستم نامور
به کشتی ببندیم هر دو کمر
بگفت این و از باره به زیر
چو ارغنده ببر و چو درنده شیر
به یک سو کشیدند ز آوردگاه
دورویه نظاره بر ایشان سپاه
جهان پهلوان رستم پاک زاد
جهان آفریننده را کرد یاد
به کشتی گرفتن ببستش میان
سرافراز ایران و پشت کیان
همی کرد از داور پاک یاد
ز شاه سرافراز گردون نهاد
که شاه و سپهبد مرا یاد باد
دل دشمنانش پر از داد باد
به دل بر نبودش ز بدخواه باک
همی گشت زال اندر آن تیره خاک
جهان پهلوان رستم نره شیر
که هرگز نگشتی ز پیکار سیر
میان کیانی به کینه ببست
بر آن خاک تیره بزد هر دو دست
به بند کمر برزده پالهنگ
به کشتی گرفتن نهاده دو چنگ
بپیچیده از کینه هر دو به هم
هم آن نامور مرد و هم پیلسم
دورویه نظاره بر آن هر دو تن
بدان تا که پوشد ز خفتان کفن
سپهر از روش باز مانده ز بیم
دل پیلسم گشته از غم دو نیم
جهان جوی افراسیاب دلیر
بیامد به آوردگه همچو شیر
درفش سیاه اژدها پیکرش
برافراخته از فراز سرش
بدان تا ببیند کز آن هر دوان
زمانه که را بر سر آرد زمان
تبیره خروشان ز هر دو گروه
دل نامداران ز غم شد ستوه
چو رستم جهان را بر آن گونه دید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که بر تو بگرید همی تاج و تخت
به دل در نداری همی تاب جنگ
چه یازی به چاره به هر سوی چنگ
به میدان به هر سوی تازی ز بیم
تو گویی دلت گشت از غم دو نیم
به گرز گران و به تیر و کمان
به زاولستانت کنم میهمان
نبینی دگر مرز سقلاب و روم
بزرگان و گردان آن مرز و بوم
سپهدار ترکان ز چنگال شیر
همی جست از آواز مرد دلیر
گرازان و تازان برآوردگاه
جهان پهلوان رستم رزم خواه
سپهدار رستم بر آن کار زار
به گردون برآورده سر نامدار
چو دریای جوشان برآورده جوش
به گردنده گردون رسانده خروش
به یکدیگران بر بپیچیده سخت
به کردار پیچان دو شاخ درخت
دو بازوی هر دو به گرد کمر
چو پیچان دو خرطوم بر یکدگر
گرفته کمرگاه گردان به چنگ
چو شیران آشفته تیزچنگ
ز خون و ز خوی خاک آوردگاه
شد آغشته تا پشت ماهی و ماه
ز نیرو چو دو طاس خون کرده چشم
دل هر دو در تن پر از کین و خشم
گسسته شد از زور گردان کمر
ز مردی نیفتاد یک نامور
دل هر دو در بر طپیدن گرفت
خوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
فروماند بازوی گندآوران
تو گفتی ندارند در تن روان
نشستند از دور هر دو خموش
به آواز شیپور بنهاده گوش
زمانی به آسودگی دم زدند
ز دیده به رخسار بر نم زدند
چو آسوده گشتند بار دگر
به کشتی گرفتن نهادند سر
سپهدار برزو بیامد دوان
به رستم چنین گفت کای پهلوان
گران کن رکیب و سبک کن عنان
برو شادمان نزد ایرانیان
برآسای تا من ببندم میان
به کشتی گرفتن چو شیر ژیان
به برزو چنین گفت پس نامدار
به هر کار یزدان مرا هست یار
بگفت این و آن گه چو شیر ژیان
بیامد به میدان کینه دمان
چنین گفت با نامور پیلسم
بیا که تا بگردیم دیگر به هم
وزین روی پیران بیامد دوان
به آوردگه بر چو پیل دمان
بدو گفت افراسیاب دلیر
ستاده ست در پیش صف همچو شیر
همی گوید ای نامور پهلوان
چو باز آیی از دشت روشن روان
همه مرز ایران و توران تو راست
زمانه سراسر به فرمان تو راست
چو بشنید زو پیلسم گشت شاد
نیایشگری را زبان بر گشاد
ز شادی ببستش کمر بر میان
در آمد به میدان کینه دمان
بر رستم آمد چو آشفته شیر
بدو گفت کای پهلوان دلیر
بیا تا ببینم کاین کوژپشت
همی با که گردد کینه درشت
بدو گفتم رستم که دل شاد دار
همه رنج بگذشته را باد دار
بگفت این و آمد به نزدش فراز
جهان پهلوان رستم سر فراز
چو با اژدهای دمان شیر نر
به کشتی بر آویخت با نامور
همی زور کرد این بر آن،آن بر این
نیامد ز مردی یکی بر زمین
که را بخت بد گشت همداستان
نباشد کسش نیز هم داستان (؟)
به گیتی نگیرد کس او را به چیز
به نزد گرامی شودخوار نیز
زمانه چو آمد به تنگی فراز
نگردد به مردی و نیرنگ باز
سپهدار ترکان چو برگشت بخت
بلرزید مانند شاخ درخت
تو گفتی که گردون دو دستش ببست
دل شاه ترکان ز کینه بخست
بیازید رستم دو پایش به کین
به گردن بر آورد و زد بر زمین
نشست از بر سینه پیلسم
بر آمد خروشیدن گاودم
ببستش به خم کمند اندرون
ببارید بد گوهر از دیده خون
بنالید (و) از درد دل ناله کرد
ز دیده همی رخ پر از ژاله کرد
به رخش اندر آمد سپهبد دوان
همی تاخت بر دشت روشن روان
چو آمد به نزدیک دستان سام
سپهدار برزوی فرخنده نام
بیامد به نزدیک رستم فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
ز دست جهان پهلوان بستدش
ز کینه همی بر زمین بر زدش
که پهلو و پشتش به هم در شکست
سر کینه ور گشت با خاک پست
وز آنجا بیاورد او را به راه
بدان تا ببیند دورویه سپاه
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
کمانی به بازو و گرزی به دست
همی تاخت هر سوی چون پیل مست
کمندی به فتراک بر شصت خم
دلی پر ز کینه سری پر ز غم
سراسیمه آمد به نزدیک شاه
چو دریای جوشان به دل کینه خواه
وز آنجا بیامد به ایران سپاه
چو تندر خروشید ز ابر سیاه
به ایرانیان گفت رستم کجاست
که خواهم به میدان ازو کینه خواست
به میدان بگردیم یک با دگر
به کینه ببندیم هر دو کمر
ببینیم تا بر که گردد زمان
همانا سرآید یکی را زمان
همی گفت و می گشت بر پیش صف
ز کینه همی بر لب آورد کف
چو دستان مر او را بدان سان بدید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بیامد به نزدیک رستم چو باد
بدو گفت کای پهلو پاک زاد
هم آوردت آمد برآرای جنگ
که خواهد همی رستم تیزچنگ
مرا سال نزدیک هفتصد رسید
که چشمم چنین نامداری ندید
ندانم که فرجام این کار چیست
همی بخت رخشنده خود یار کیست
بترسم نباید که چرخ روان
نگردد به کام دل پهلوان
وز آن پس ز دیده ببارید آب
همی کرد نفرین بر افراسیاب
چو رستم ز دستان شنید این سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت کاین ناله زار چیست
تو را با جهاندار پیکار چیست
نبشته نگردد به سر بر دگر
به از تو نداند کس ای نامور
ز دیان مگر روی بر تافتی
که از کینه با دیو بشتافتی
بمیرد هر آن کو ز مادر بزاد
نماند به گیتی کسی راد و شاد
به نیک و بد چرخ خرسند باش
همیشه مرا از در پند باش
به برزو چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشن روان
به هر کار باید که در پیش شاه
میان بسته باشی چو من با سپاه
نتابی سر از شهریار جهان
به فرمان او بسته داری میان
مرا سال افزون شد از چارصد
ندیدم به گیتی یکی روز بد
کنون گر زمانه فراز آمده ست
به تو نوبت جنگ باز آمده ست
اگر کشته گردم به آوردگاه
نباید که پیچی سر از حکم شاه
میان را ببند از پی کین من
خود و نامداران این انجمن
بفرمود تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند
بپوشید تن را به ببر بیان
برآورد بر زه دو زاغ کمان
کمندی ببسته به فتراک زین
به زین اندر آمد ز روی زمین
به گردن برآورد گرز گران
دورویه نظاره برو بر سران
همی راند تا پیش آوردگاه
به نزدیک آن نامور کینه خواه
درفشش ببردند با او به هم
نبودش به دل اندرون هیچ غم
نگه کرد در وی همان پیلسم
ز دیده ببارید بر روی نم
به رستم چنین گفت کای پهلوان
سرافراز گردان روشن روان
به هنگام کین چو برخاستی
ز پیکار بر دل چه آراستی
که من چون برآوردم از خواب سر
چنین کردم اندیشه ای نامور
که یالت بدوزم به پیکان تیر
کنم روز رخشنده بر زال قیر
به گرز گران گردنت بشکنم
به زاولستان آتش اندر زنم
چو بشنید رستم بر آشفت سخت
چنین گفت کای مرد شوریده بخت
نیاید ز خرگور پیکار شیر
بخندد بر این گفته مرددلیر
چرا غره گشتی به بازوی خویش
بر این برز و بالای و نیروی خویش
برآوردگه مرد چون تو هزار
گر آیند پیشم نبرده سوار
به دیان که چندان نمانم بر این
که در تک نهد رخش پی بر زمین
به کردار افسانه از جنگ من
همانا شنیدی به هر انجمن
چه کردم به مازندران روز کین
که در بند بد شهریار زمین
چو آید کسی را زمانه به سر
به پیکار با من ببندد کمر
شنیدی که کاموس جنگی چه دید
ز خم کمندم چو پیشم کشید
تو را آن زمان کشت افراسیاب
که کشتی فکندی بر این روی آب
به افسونگری دیده بی شرم کرد
به گفتار شیرین دو لب نرم کرد
فریبنده گشتی به گفتار او
چه دانی تو نیرنگ و کردار او
بگرید به تو دوده و کشورت
نشیند به ماتم همی مادرت
فریبنده پیران دهد تاج زر
کسی را که با من ببندد کمر
چو ایشان به دریای بیم اندرند
به چاره بکوشند تا بگذرند
چو غرقه به هر شاخ یازند دست
که بر موج دریا نشاید نشست
تو را همچو الکوس و دیگر سران
بمانند در زیر گرز گران
چو بینی به میدان تو کردار من
همی راست دانی تو گفتار من
چو بشنید ازو پیلسم این سخن
به پاسخ نگر تا چه افکند بن
به رستم چنین گفت کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
بساید سپهرت گر از آهنی
ز گشت زمانه همی بشکنی
بگفت این و زان پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه برنهاد
به تندی بر او تیر باران گرفت
تو گفتی جهان باد و باران گرفت
چو رستم چنان دید از پیلسم
کمان کیانی برآورد هم
دو ترکش ز پیکان بپرداختند
دل از کینه چون آب بگداختند
سپرها به دست اندرون بیشه شد
دل نامداران پر اندیشه شد
دل پهلوانان شد از غم به درد
به مردی برآورد از مهر گرد
به رستم چنین گفت پس پیلسم
که گردون ز تیر تو بودی به خم
تو گفتی که پیکان من روز جنگ
ز بیمش بسوزد به دریا نهنگ
همه خام بوده ست گفتار تو
چو دیدم برآورد کردار تو
چه یازی به چاره به هر سوی جنگ
چه داری به یاد از نبرد پلنگ
بیاور که بینند تورانیان
همان نامداران ایرانیان
تو آنی که گفتی چو من نیست کس
به مردی کنم باد را در قفس
پسنده ست گفتار و کردار خود
چه داری ز نیرنگ و گفتار خود
برآشفت رستم به سان پلنگ
ز کینه بیازید چون شیر چنگ
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
برآمد خروشش به ابر بلند
دل پهلوان شد ازو پر ز خشم
بدو در نگه کرد رستم به چشم
چو ترک آن چنان دید بر سان باد
کمندش ز فتراک زین برگشاد
بینداخت آن تاب داده کمند
بدان تا سر رستم آمده به بند
ز یکدیگران روی برگاشتند
به پروین همی نعره برداشتند
همی زور کرد این بر آن،آن بر این
نجنبید یک مرد بر پشت زین
چو زال آن چنان دید آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
به پیش جهاندار بر خاک سر
نهاد و ببارید خون جگر
نیایش کنان پیش دیان پاک
بمالید رخ را بر آن تیره خاک
چنین گفت کای کردگار جهان
شناسنده آشکار و نهان
تو دانی که رستم به پیش کیان
همی بسته دارد همیشه میان
مر او را بر این ترک پرخاشخر
بر این دشت گردانش پیروزگر
وزین سو به میدان دو گرد دلیر
همی زو کردند بر سان شیر
ز بس تاب و نیروی هر دو سوار
کمند کیانی نبد پایدار
گسسته شد آن تاب داده کمند
نیامد یکی را از آن دو گزند
دل هر دوان گشت از رزم سیر
به میدان کینه درون هر دو شیر
فرو مانده بد هر دو گردان به جای
ندانست ایشان یکی سر ز پای
پر از خون دو دیده، پر از خاک سر
ز کینه گسسته دوال کمر
ز یکدیگران بازگشتند به درد
دل هر دو پرخون و رخ گشته زرد
ز جان سیری آمد تن هر دوان
همان سال خورده همان نوجوان
ازین پس چنین گفت رستم بدوی
که ای نامور شیر پرخاش جوی
به میدان ببندیم هر دو کمر
به کشتی بکوشیم یک با دگر
و گر ما نشینیم تا دیگران
نمایند مردی به گرز گران
چه فرمایی اکنون چه جنگ آوریم
که تا نام مردی به چنگ آوریم
چو بشنید ازو این سخن پیلسم
دلش گشت از آن کار او پر ز غم
بر آن بر همی رفت بایست اوی
به میدان کینه درافکند گوی(؟)
چنین گفت با رستم نامور
به کشتی ببندیم هر دو کمر
بگفت این و از باره به زیر
چو ارغنده ببر و چو درنده شیر
به یک سو کشیدند ز آوردگاه
دورویه نظاره بر ایشان سپاه
جهان پهلوان رستم پاک زاد
جهان آفریننده را کرد یاد
به کشتی گرفتن ببستش میان
سرافراز ایران و پشت کیان
همی کرد از داور پاک یاد
ز شاه سرافراز گردون نهاد
که شاه و سپهبد مرا یاد باد
دل دشمنانش پر از داد باد
به دل بر نبودش ز بدخواه باک
همی گشت زال اندر آن تیره خاک
جهان پهلوان رستم نره شیر
که هرگز نگشتی ز پیکار سیر
میان کیانی به کینه ببست
بر آن خاک تیره بزد هر دو دست
به بند کمر برزده پالهنگ
به کشتی گرفتن نهاده دو چنگ
بپیچیده از کینه هر دو به هم
هم آن نامور مرد و هم پیلسم
دورویه نظاره بر آن هر دو تن
بدان تا که پوشد ز خفتان کفن
سپهر از روش باز مانده ز بیم
دل پیلسم گشته از غم دو نیم
جهان جوی افراسیاب دلیر
بیامد به آوردگه همچو شیر
درفش سیاه اژدها پیکرش
برافراخته از فراز سرش
بدان تا ببیند کز آن هر دوان
زمانه که را بر سر آرد زمان
تبیره خروشان ز هر دو گروه
دل نامداران ز غم شد ستوه
چو رستم جهان را بر آن گونه دید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که بر تو بگرید همی تاج و تخت
به دل در نداری همی تاب جنگ
چه یازی به چاره به هر سوی چنگ
به میدان به هر سوی تازی ز بیم
تو گویی دلت گشت از غم دو نیم
به گرز گران و به تیر و کمان
به زاولستانت کنم میهمان
نبینی دگر مرز سقلاب و روم
بزرگان و گردان آن مرز و بوم
سپهدار ترکان ز چنگال شیر
همی جست از آواز مرد دلیر
گرازان و تازان برآوردگاه
جهان پهلوان رستم رزم خواه
سپهدار رستم بر آن کار زار
به گردون برآورده سر نامدار
چو دریای جوشان برآورده جوش
به گردنده گردون رسانده خروش
به یکدیگران بر بپیچیده سخت
به کردار پیچان دو شاخ درخت
دو بازوی هر دو به گرد کمر
چو پیچان دو خرطوم بر یکدگر
گرفته کمرگاه گردان به چنگ
چو شیران آشفته تیزچنگ
ز خون و ز خوی خاک آوردگاه
شد آغشته تا پشت ماهی و ماه
ز نیرو چو دو طاس خون کرده چشم
دل هر دو در تن پر از کین و خشم
گسسته شد از زور گردان کمر
ز مردی نیفتاد یک نامور
دل هر دو در بر طپیدن گرفت
خوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
فروماند بازوی گندآوران
تو گفتی ندارند در تن روان
نشستند از دور هر دو خموش
به آواز شیپور بنهاده گوش
زمانی به آسودگی دم زدند
ز دیده به رخسار بر نم زدند
چو آسوده گشتند بار دگر
به کشتی گرفتن نهادند سر
سپهدار برزو بیامد دوان
به رستم چنین گفت کای پهلوان
گران کن رکیب و سبک کن عنان
برو شادمان نزد ایرانیان
برآسای تا من ببندم میان
به کشتی گرفتن چو شیر ژیان
به برزو چنین گفت پس نامدار
به هر کار یزدان مرا هست یار
بگفت این و آن گه چو شیر ژیان
بیامد به میدان کینه دمان
چنین گفت با نامور پیلسم
بیا که تا بگردیم دیگر به هم
وزین روی پیران بیامد دوان
به آوردگه بر چو پیل دمان
بدو گفت افراسیاب دلیر
ستاده ست در پیش صف همچو شیر
همی گوید ای نامور پهلوان
چو باز آیی از دشت روشن روان
همه مرز ایران و توران تو راست
زمانه سراسر به فرمان تو راست
چو بشنید زو پیلسم گشت شاد
نیایشگری را زبان بر گشاد
ز شادی ببستش کمر بر میان
در آمد به میدان کینه دمان
بر رستم آمد چو آشفته شیر
بدو گفت کای پهلوان دلیر
بیا تا ببینم کاین کوژپشت
همی با که گردد کینه درشت
بدو گفتم رستم که دل شاد دار
همه رنج بگذشته را باد دار
بگفت این و آمد به نزدش فراز
جهان پهلوان رستم سر فراز
چو با اژدهای دمان شیر نر
به کشتی بر آویخت با نامور
همی زور کرد این بر آن،آن بر این
نیامد ز مردی یکی بر زمین
که را بخت بد گشت همداستان
نباشد کسش نیز هم داستان (؟)
به گیتی نگیرد کس او را به چیز
به نزد گرامی شودخوار نیز
زمانه چو آمد به تنگی فراز
نگردد به مردی و نیرنگ باز
سپهدار ترکان چو برگشت بخت
بلرزید مانند شاخ درخت
تو گفتی که گردون دو دستش ببست
دل شاه ترکان ز کینه بخست
بیازید رستم دو پایش به کین
به گردن بر آورد و زد بر زمین
نشست از بر سینه پیلسم
بر آمد خروشیدن گاودم
ببستش به خم کمند اندرون
ببارید بد گوهر از دیده خون
بنالید (و) از درد دل ناله کرد
ز دیده همی رخ پر از ژاله کرد
به رخش اندر آمد سپهبد دوان
همی تاخت بر دشت روشن روان
چو آمد به نزدیک دستان سام
سپهدار برزوی فرخنده نام
بیامد به نزدیک رستم فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
ز دست جهان پهلوان بستدش
ز کینه همی بر زمین بر زدش
که پهلو و پشتش به هم در شکست
سر کینه ور گشت با خاک پست
وز آنجا بیاورد او را به راه
بدان تا ببیند دورویه سپاه
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۳۱ - جنگ رستم زال زر با پیلسم سقلابی قسمت دوم
بر آورد برزوی شمشیر تیز
تن پیلسم کرد پس ریز ریز
ز شادی زواره فرامرز و زال
به گردنده گردون بر آورد یال
همه نامداران ایرانیان
ببستند بر جنگ جستن میان
چنین گفت هر یک که افراسیاب
نمانیم تا بیند آن سوی آب
جهاندار دستان بر آن روی خاک
بمالید رخ پیش دیان پاک
همی گفت کای کردگار جهان
شناسنده آشکار و نهان
تو کردی مرا شاد و روشن روان
تو دادی به من باز پور جوان
به گیتی نگه دارش از بد کنش
مبادا که یابد ز کس سرزنش
به هر کار پشت و پناهش تو باش
نگهدار اورنگ و گاهش تو باش
چو افراسیاب دلیر آن بدید
بزد دست و گرز گران بر کشید
به پیران چنین گفت جنگ آورید
همه راه و رسم پلنگ آورید
که من با سپهدار جنگ آورم
همه نام اورا به ننگ آورم
بکوشم برین دشت با او به کین
ز خونش کنم سرخ روی زمین
چو بشنید پیران ببارید خون
بدو گفت کای خسرو رهنمون
همان است رستم که تو دیده ای
ز گردن کشان نیز بشنیده ای
نه او پیر گشت و تو از سر جوان
نگوید چنین شاه روشن روان
اگر تو شوی کشته بر دست او
به ماهی گراینده شد شست او
که باشد به توران همی شهریار
ز ترکان برآرند از آن پس دمار
تو بگذار تا من سواران برون
فرستم براین دشت جویای خون
در این داوری بود کآمد دوان
سواری ز توران چو باد دمان
به پیران چنین گفت کای نامور
سیه شد ز لشکر جهان سر به سر
جهاندار کیخسرو آمد به کین
سیه کرد از سم اسبان زمین
سپهبد ز کینه ببارید خون
همی گفت کای داور رهنمون
بر این جای ما را نگه دار باش
مکن راز ما را بر این دشت فاش
ز کینه به دیده در آورد آب
چنین گفت آن گه به افراسیاب
که ای شاه توران چه درمان کنیم
به نوی مگر باز پیمان کنیم
به گفتار زن سر به دادی به باد
چنین نیز سر پیش لشکر مباد(؟)
ز پهلوی چپ آفریده ست زن
که دیده ست هرگز زن رای زن
چنین گفت شاه جهان کیقباد
که نفرین بد بر زن نیک باد
سپاه و سپهبد همه چند گاه
بر آسوده بودند از این رزمگاه
کنون گرد کینه بر انگیختی
به دام بلا اندر آویختی
ببینی که چون جنگ گردد درشت
نمایی به ایرانیان باز پشت
چو کیخسرو آمد بدین رزمگاه
برآرند ایرانیان سر به ماه
چو بشنید افراسیاب این سخن
بجوشید از خشم مرد کهن
به پیران چنین گفت کای خیره سر
پناهم به دیان پیروزگر
نبیره ی فریدون و پور وشنگ
به دریا ز بیمم غریوان نهنگ
به دیان دادار و چرخ بلند
به رخشنده خورشید و گرز کمند
که با خسرو اندر نبرد آن کنم
که چشمش ز اندوه گریان کنم
نمانم که یک تن ز ایرانیان
به آورد بندد کمر بر میان
شوم پیش خسرو به آوردگاه
کنم روز رخشنده بر وی سیاه
مر آن مر دری کاویانی درفش
بکوبم کنم روز اورا بنفش
به خنجر ببرم سرش را ز تن
به ترکان نمایم سرش بی بدن
ببرم سر زال و برزو به هم
زنم آتش اندر دل روستم
نمانم به زاول همی بوم و بر
چه داند کسی خواست پیروزگر
تو لشکر بر آرای و بر ساز جنگ
چنان چون بود ساز جنگی پلنگ
جهاندار افراسیاب دلیر
ستاده به هامون چو ارغنده شیر
وزین روی کیخسرو آمد پدید
جهاندار دستان بر او کشید
سر افراز برزو و رستم به هم
بزرگان زاول همه بیش و کم
ستایش کنان پیش خسرو زمین
ببوسید هر یک بر آن دشت کین
بپرسید خسرو ز آزادگان
ز طوس و ز گودرز و کشوادگان
بدو گفت رستم دو دیده پر آب
چه دانی تو نیرنگ افراسیاب
یکی دام چاره بگسترد اوی
فتاد اندر آن هرکه بد نام جوی
همه کرده سوسن و پیلسم
فرو خواند بر شاه از بیش و کم
به رستم چنین گفت کای پهلوان
چو از خوردنی شان نیامد زیان
بکوشید و یک باره جنگ آورید
مگر زنده شان باز چنگ آورید
بفرمود تا لشکر آراستند
مر آن رزم را بزم پنداشتند
همان زنده پیلان به پیش سپاه
بپوشید از گرد خورشید و ماه
ز گردان ایران سپه سی هزار
همه نامداران خنجر گزار
پیاده سپردار در پیش صف
به سان هیون بر لب آورده کف
جهاندار کیخسرو از پشت پیل
زمین کرده مانند دریای نیل
برافراشته کاویانی درفش
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
جهانجوی برزوی بر میمنه
فریبرز کاوس رویین تنه،
این میسره رفت آن نامدار
ابا چند گردان دل هوشیار
جهاندار دستان به قلب اندرون
به کینه شده هر یکی رهنمون
چو افراسیاب آن دلیران بدید
که خسرو بدان گونه لشکر کشید
به پیران چنین گفت کای پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
بیارای بر دشت ایران، سپاه
که من رفت خواهم به آوردگاه
به شیده چنین گفت زان پس به درد
که ای نامور پور آزاد مرد
بر آیین بدار این درفش سیاه
چنان چون همی داشتم من سپاه
بگفت آن و آن گاه برگستوان
برافکند بر اسب شیر ژیان
یکی جوشن خسروانی ببست
خروشنده بر جای چون پیل مست
به کینه ببسته میان شهریار
بدان تا بر آرد ز خسرو دمار
بیامد خروشید در پیش صف
همی بر لب آورده از کینه کف
درفشش ببردند با او به هم
همی تاخت مانند شیر دژم
خروشید بر دشت کای شهریار
نترسی ز دیان پروردگار
کزین سان به نزد من آری سپاه
نبوده ست کس با نیا کینه خواه
بیا تا من و تو به آوردگاه
بکوشیم با یکدگر بی سپاه
ببینم تا برکه گردد سپهر
همی بر که دارد برین دشت مهر
تو نشنیدی آن داستان شگفت
به دست کسان مار شاید گرفت
اگر تو شوی کشته بر دست من
به ماهی گراینده شد شست من
بر آساید ایران و توران ز کین
شود ایمن از کشته روی زمین
و گر من شوم کشته بر دشت جنگ
تو مگشای از آن پس به کینه دو چنگ
همان مرز ایران و توران تو راست
نباشد جز آنکت همی رای خواست
چو کیخسرو آواز او را شنید
ستاده مر او را بدان دشت دید
به درد دل از دیده بارید خون
همی گفت کای داور رهنمون
تو دانی که این مرد پیکار جوی
که با من کند جنگ را آرزوی
به بیداد کوشد همیشه به کین
ز نفرین نیندیشد و آفرین
به کین پدر دل پر از کیمیا
به میدان چو آیم به پیش نیا
شکست اندر آیین و کین آورم
چو من با نیا کینه پیش آورم
بنالند گردان ایران همه
چو گرگ اندر آید میان رمه
بگفت این و از پیل آمد به زیر
بدان تا شود سوی پیکار شیر
چو ایرانیان آن بدیدند از وی
که خسرو همی کرد جنگ آرزوی
خروشان همه پیش او آمدند
ز کینه همی دست بر سر زدند
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو برزو و چون رستم پیلتن
جهان جوی چون زنگنه شاوران
چو رهام و فرهاد کشوادگان
همی گفت هر کس که این نیست روی
که خسرو شود نزد او جنگ جوی
ز ما کی پسندد جهان آفرین
که چندین سواران و مردان کین
بمانیم بر دشت کینه به جای
به پیکار،خسرو نهند پیش پای
چو گویند نام آوران زین سپس
ندارند گردان ایران به کس
که چندین سواران و نام آوران
سرافراز شیران و گند آوران
ستادند از دور و خسرو به جنگ
ندارند از مردی خویش ننگ
چنین گفت رستم که ای شهریار
به دیان و دادار پروردگار
روان سیاوخش غمگین مکن
در این کینه ابرو پر از چین مکن
مرنجان تنت را به پیکار و جنگ
سر نامداران میاور به ننگ
بمان تا که برزوی بیرون شود
بدین رزم با او به هامون شود
که از جنگ افراسیاب دلیر
گریزان شود روز پیکار شیر
نباشد به میدان چو افراسیاب
به مردی نتابد بر او آفتاب
اگر تاب گرزش بر آید به کوه
شود کوه خارا ز خشمش ستوه
دمش هست مانند باد سموم
کند سنگ خارا به مردی چو موم
نمانیم ای شه که بیرون شوی
برین دشت با او به هامون شوی
تو بر تخت زرین بر آن پشت پیل
نشین تا کنم دشت چون رود نیل
کنم روز رخشان بر او بر سیاه
نمانم بر این دشت شاه و سپاه
چو بشنید خسرو ز درد پدر
ببارید از دیده خون جگر
به رستم چنین گفت کای پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
نبیره فریدون و پور پشنگ
ستاده ست بر دشت هامون به جنگ
مرا خواست برزوی بیرون شود؟
به ویژه روانم پر از خون شود
اگر چند ایرانیان جنگ من
به میدان ندیدند آهنگ من
به میدان من گر بود نره شیر
نتابد به یک زخم مرد دلیر
ز پشت سیاوخش نامی منم
بلند آسمان بر زمین برزنم
نمایم به گردان ایران هنر
چو بندم بر آوردگه بر کمر
که را دادگر کرد پیروز گر
نتابد به تندی بر او ماه و خور
مرا نزد او رفت باید به جنگ
به پیکار او همچو شیر و پلنگ
شما را بدان دشت باید شدن
همی رای با مرد دانا زدن
چو بشنید دستان ببارید خون
بدان رای با او نبد رهنمون
به خسرو چنین گفت کاین نیست داد
که چندین بزرگان خسرو نژاد
به میدان کینه ببسته کمر
به خورشید رخشان بر آورده سر
بباشند بر جای و شه جنگ جوی
ندیدند گردان بر این هیچ روی
روان سیاوخش گردد دژم
نیاید ز گردان بدین رای دم
چرا داد باید به من نیمروز
به میدان چو خسرو شود کینه توز
چه عذر آورم پیش سام سوار
چو در جنگ بندد کمر شهریار
به دیان دادار و چرخ بلند
به جان و سر شاه و گرز و کمند
به خاک سیاوخش به توران زمین
به خورشید رخشنده و دشت کین
که بخشی به من جنگ پور پشنگ
ببینی به پیری مرا روز جنگ
زمانی ببینی بر این دشت کین
چه رزم آورد بنده بر پشت زین
وز آن پس بمالید بر خاک روی
به پیش جهاندار پیکار جوی
چنین گفت خسرو به دستان سام
که ای نامور مرد فرخنده نام
به مردی کس از چنگ گردون نرست
نداند به از گرد خسرو پرست
به اندیشه و هوش و رای و خرد
به پرهیز یاریم رستن ز بد
نگوید چنین مردم پاک دین
بدان تا پس از وی کنند آفرین
چو شد بیخ پژمرده و برگ خشک
چه سود ار به شاخش ببندند مشک
مرا گر سر آمد همی روزگار
نمانم به تدبیر آموزگار
به توران سیاوخش رد کشته شد
زمانه به خون وی آغشته شد
به دست دمور و گروی زره
نه بر سرش خود و نه برتن زره
تو دانی که من چونم از درد اوی
نهاده ز کینه به رخ بر دو جوی
نداند کس از تو به این راز را
بر این ره نباید زدن ساز را
نخواهم که پیچی دل من ز تاب
ز کین ار بود صد چو افراسیاب
مرا همچنو مرد باید هزار
به میدان کینه گه کارزار
به کین پدر خون او بر زمین
به جز من نریزد کسی روز کین
مرا اوفتاده ست با او نبرد
شما را چرا گشت رخساره زرد
نه قارن سخن گفت دیگر نه زال
نه رستم نه گردان با برز و یال
همی گفت هر کس که خسرو مگر
چو کاوس گشته ست آسیمه سر
ز تخم وی است این نباشد شگفت
ازین کار اندازه باید گرفت
چو دانست خسرو که ایرانیان
نیارند دیگر گشادن زبان
بفرمود تا زنگه شاوران
سر نامداران و گند آوران
که بهزاد شبرنگ آرد برش
به آهن بپوشیده پای و سرش
نهاده بر او زین ز چرم پلنگ
رکاب دراز و جناح خدنگ
جهان جوی کیخسرو پاک دین
به زین اندر آمد ز روی زمین
چنان چون بود ساز شاهان جنگ
همی تاخت تا پیش جنگی پلنگ
کمندی به فتراک بر بسته شاه
نظاره بر او بر دورویه سپاه
پر از تیر ترکش به زه بر کمان
به دلش اندرون کینه بد گمان
فراز سرش کاویانی درفش
جهانی ازو سرخ و زرد و بنفش
تو گفتی سیاوخش رد زنده شد
جهان پیش شمشیر او بنده شد
نگاری ست گفتی بر ایوان به زر
ز خوبی و دیدار و بالا و فر
جهان پهلوان رستم نامدار
نگه کرد در نامور شهریار
چنین گفت با زال سام سوار
سیاوخش باز آمده ست از شکار
دلش گشت پر از درد از افراسیاب
ز دیده همی ریخت بر روی آب
خروشان و گریان بیامد دوان
در آویخت با شهریار جهان
دلش گشت از مهر او پر زجوش
تو گفتی کزو رفت آرام و هوش
به سر بر پراکند از درد خاک
همی گفت شاها به دیان پاک
به جان و سر شاه و آیین و کیش
کز ایدر نیاری همی پای پیش
همانا چو یاد آوری کار من
نتابی سرت را ز گفتار من
من استاده بر دشت و تو جنگ جوی؟
نباشد مرا نزد دادار روی
به دادار گیتی که تا زنده ام
به فرمان و رایت سرافکنده ام
نباشم بدین کار همداستان
اگر شاه خواند بر این داستان
تن پیلسم کرد پس ریز ریز
ز شادی زواره فرامرز و زال
به گردنده گردون بر آورد یال
همه نامداران ایرانیان
ببستند بر جنگ جستن میان
چنین گفت هر یک که افراسیاب
نمانیم تا بیند آن سوی آب
جهاندار دستان بر آن روی خاک
بمالید رخ پیش دیان پاک
همی گفت کای کردگار جهان
شناسنده آشکار و نهان
تو کردی مرا شاد و روشن روان
تو دادی به من باز پور جوان
به گیتی نگه دارش از بد کنش
مبادا که یابد ز کس سرزنش
به هر کار پشت و پناهش تو باش
نگهدار اورنگ و گاهش تو باش
چو افراسیاب دلیر آن بدید
بزد دست و گرز گران بر کشید
به پیران چنین گفت جنگ آورید
همه راه و رسم پلنگ آورید
که من با سپهدار جنگ آورم
همه نام اورا به ننگ آورم
بکوشم برین دشت با او به کین
ز خونش کنم سرخ روی زمین
چو بشنید پیران ببارید خون
بدو گفت کای خسرو رهنمون
همان است رستم که تو دیده ای
ز گردن کشان نیز بشنیده ای
نه او پیر گشت و تو از سر جوان
نگوید چنین شاه روشن روان
اگر تو شوی کشته بر دست او
به ماهی گراینده شد شست او
که باشد به توران همی شهریار
ز ترکان برآرند از آن پس دمار
تو بگذار تا من سواران برون
فرستم براین دشت جویای خون
در این داوری بود کآمد دوان
سواری ز توران چو باد دمان
به پیران چنین گفت کای نامور
سیه شد ز لشکر جهان سر به سر
جهاندار کیخسرو آمد به کین
سیه کرد از سم اسبان زمین
سپهبد ز کینه ببارید خون
همی گفت کای داور رهنمون
بر این جای ما را نگه دار باش
مکن راز ما را بر این دشت فاش
ز کینه به دیده در آورد آب
چنین گفت آن گه به افراسیاب
که ای شاه توران چه درمان کنیم
به نوی مگر باز پیمان کنیم
به گفتار زن سر به دادی به باد
چنین نیز سر پیش لشکر مباد(؟)
ز پهلوی چپ آفریده ست زن
که دیده ست هرگز زن رای زن
چنین گفت شاه جهان کیقباد
که نفرین بد بر زن نیک باد
سپاه و سپهبد همه چند گاه
بر آسوده بودند از این رزمگاه
کنون گرد کینه بر انگیختی
به دام بلا اندر آویختی
ببینی که چون جنگ گردد درشت
نمایی به ایرانیان باز پشت
چو کیخسرو آمد بدین رزمگاه
برآرند ایرانیان سر به ماه
چو بشنید افراسیاب این سخن
بجوشید از خشم مرد کهن
به پیران چنین گفت کای خیره سر
پناهم به دیان پیروزگر
نبیره ی فریدون و پور وشنگ
به دریا ز بیمم غریوان نهنگ
به دیان دادار و چرخ بلند
به رخشنده خورشید و گرز کمند
که با خسرو اندر نبرد آن کنم
که چشمش ز اندوه گریان کنم
نمانم که یک تن ز ایرانیان
به آورد بندد کمر بر میان
شوم پیش خسرو به آوردگاه
کنم روز رخشنده بر وی سیاه
مر آن مر دری کاویانی درفش
بکوبم کنم روز اورا بنفش
به خنجر ببرم سرش را ز تن
به ترکان نمایم سرش بی بدن
ببرم سر زال و برزو به هم
زنم آتش اندر دل روستم
نمانم به زاول همی بوم و بر
چه داند کسی خواست پیروزگر
تو لشکر بر آرای و بر ساز جنگ
چنان چون بود ساز جنگی پلنگ
جهاندار افراسیاب دلیر
ستاده به هامون چو ارغنده شیر
وزین روی کیخسرو آمد پدید
جهاندار دستان بر او کشید
سر افراز برزو و رستم به هم
بزرگان زاول همه بیش و کم
ستایش کنان پیش خسرو زمین
ببوسید هر یک بر آن دشت کین
بپرسید خسرو ز آزادگان
ز طوس و ز گودرز و کشوادگان
بدو گفت رستم دو دیده پر آب
چه دانی تو نیرنگ افراسیاب
یکی دام چاره بگسترد اوی
فتاد اندر آن هرکه بد نام جوی
همه کرده سوسن و پیلسم
فرو خواند بر شاه از بیش و کم
به رستم چنین گفت کای پهلوان
چو از خوردنی شان نیامد زیان
بکوشید و یک باره جنگ آورید
مگر زنده شان باز چنگ آورید
بفرمود تا لشکر آراستند
مر آن رزم را بزم پنداشتند
همان زنده پیلان به پیش سپاه
بپوشید از گرد خورشید و ماه
ز گردان ایران سپه سی هزار
همه نامداران خنجر گزار
پیاده سپردار در پیش صف
به سان هیون بر لب آورده کف
جهاندار کیخسرو از پشت پیل
زمین کرده مانند دریای نیل
برافراشته کاویانی درفش
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
جهانجوی برزوی بر میمنه
فریبرز کاوس رویین تنه،
این میسره رفت آن نامدار
ابا چند گردان دل هوشیار
جهاندار دستان به قلب اندرون
به کینه شده هر یکی رهنمون
چو افراسیاب آن دلیران بدید
که خسرو بدان گونه لشکر کشید
به پیران چنین گفت کای پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
بیارای بر دشت ایران، سپاه
که من رفت خواهم به آوردگاه
به شیده چنین گفت زان پس به درد
که ای نامور پور آزاد مرد
بر آیین بدار این درفش سیاه
چنان چون همی داشتم من سپاه
بگفت آن و آن گاه برگستوان
برافکند بر اسب شیر ژیان
یکی جوشن خسروانی ببست
خروشنده بر جای چون پیل مست
به کینه ببسته میان شهریار
بدان تا بر آرد ز خسرو دمار
بیامد خروشید در پیش صف
همی بر لب آورده از کینه کف
درفشش ببردند با او به هم
همی تاخت مانند شیر دژم
خروشید بر دشت کای شهریار
نترسی ز دیان پروردگار
کزین سان به نزد من آری سپاه
نبوده ست کس با نیا کینه خواه
بیا تا من و تو به آوردگاه
بکوشیم با یکدگر بی سپاه
ببینم تا برکه گردد سپهر
همی بر که دارد برین دشت مهر
تو نشنیدی آن داستان شگفت
به دست کسان مار شاید گرفت
اگر تو شوی کشته بر دست من
به ماهی گراینده شد شست من
بر آساید ایران و توران ز کین
شود ایمن از کشته روی زمین
و گر من شوم کشته بر دشت جنگ
تو مگشای از آن پس به کینه دو چنگ
همان مرز ایران و توران تو راست
نباشد جز آنکت همی رای خواست
چو کیخسرو آواز او را شنید
ستاده مر او را بدان دشت دید
به درد دل از دیده بارید خون
همی گفت کای داور رهنمون
تو دانی که این مرد پیکار جوی
که با من کند جنگ را آرزوی
به بیداد کوشد همیشه به کین
ز نفرین نیندیشد و آفرین
به کین پدر دل پر از کیمیا
به میدان چو آیم به پیش نیا
شکست اندر آیین و کین آورم
چو من با نیا کینه پیش آورم
بنالند گردان ایران همه
چو گرگ اندر آید میان رمه
بگفت این و از پیل آمد به زیر
بدان تا شود سوی پیکار شیر
چو ایرانیان آن بدیدند از وی
که خسرو همی کرد جنگ آرزوی
خروشان همه پیش او آمدند
ز کینه همی دست بر سر زدند
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو برزو و چون رستم پیلتن
جهان جوی چون زنگنه شاوران
چو رهام و فرهاد کشوادگان
همی گفت هر کس که این نیست روی
که خسرو شود نزد او جنگ جوی
ز ما کی پسندد جهان آفرین
که چندین سواران و مردان کین
بمانیم بر دشت کینه به جای
به پیکار،خسرو نهند پیش پای
چو گویند نام آوران زین سپس
ندارند گردان ایران به کس
که چندین سواران و نام آوران
سرافراز شیران و گند آوران
ستادند از دور و خسرو به جنگ
ندارند از مردی خویش ننگ
چنین گفت رستم که ای شهریار
به دیان و دادار پروردگار
روان سیاوخش غمگین مکن
در این کینه ابرو پر از چین مکن
مرنجان تنت را به پیکار و جنگ
سر نامداران میاور به ننگ
بمان تا که برزوی بیرون شود
بدین رزم با او به هامون شود
که از جنگ افراسیاب دلیر
گریزان شود روز پیکار شیر
نباشد به میدان چو افراسیاب
به مردی نتابد بر او آفتاب
اگر تاب گرزش بر آید به کوه
شود کوه خارا ز خشمش ستوه
دمش هست مانند باد سموم
کند سنگ خارا به مردی چو موم
نمانیم ای شه که بیرون شوی
برین دشت با او به هامون شوی
تو بر تخت زرین بر آن پشت پیل
نشین تا کنم دشت چون رود نیل
کنم روز رخشان بر او بر سیاه
نمانم بر این دشت شاه و سپاه
چو بشنید خسرو ز درد پدر
ببارید از دیده خون جگر
به رستم چنین گفت کای پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان
نبیره فریدون و پور پشنگ
ستاده ست بر دشت هامون به جنگ
مرا خواست برزوی بیرون شود؟
به ویژه روانم پر از خون شود
اگر چند ایرانیان جنگ من
به میدان ندیدند آهنگ من
به میدان من گر بود نره شیر
نتابد به یک زخم مرد دلیر
ز پشت سیاوخش نامی منم
بلند آسمان بر زمین برزنم
نمایم به گردان ایران هنر
چو بندم بر آوردگه بر کمر
که را دادگر کرد پیروز گر
نتابد به تندی بر او ماه و خور
مرا نزد او رفت باید به جنگ
به پیکار او همچو شیر و پلنگ
شما را بدان دشت باید شدن
همی رای با مرد دانا زدن
چو بشنید دستان ببارید خون
بدان رای با او نبد رهنمون
به خسرو چنین گفت کاین نیست داد
که چندین بزرگان خسرو نژاد
به میدان کینه ببسته کمر
به خورشید رخشان بر آورده سر
بباشند بر جای و شه جنگ جوی
ندیدند گردان بر این هیچ روی
روان سیاوخش گردد دژم
نیاید ز گردان بدین رای دم
چرا داد باید به من نیمروز
به میدان چو خسرو شود کینه توز
چه عذر آورم پیش سام سوار
چو در جنگ بندد کمر شهریار
به دیان دادار و چرخ بلند
به جان و سر شاه و گرز و کمند
به خاک سیاوخش به توران زمین
به خورشید رخشنده و دشت کین
که بخشی به من جنگ پور پشنگ
ببینی به پیری مرا روز جنگ
زمانی ببینی بر این دشت کین
چه رزم آورد بنده بر پشت زین
وز آن پس بمالید بر خاک روی
به پیش جهاندار پیکار جوی
چنین گفت خسرو به دستان سام
که ای نامور مرد فرخنده نام
به مردی کس از چنگ گردون نرست
نداند به از گرد خسرو پرست
به اندیشه و هوش و رای و خرد
به پرهیز یاریم رستن ز بد
نگوید چنین مردم پاک دین
بدان تا پس از وی کنند آفرین
چو شد بیخ پژمرده و برگ خشک
چه سود ار به شاخش ببندند مشک
مرا گر سر آمد همی روزگار
نمانم به تدبیر آموزگار
به توران سیاوخش رد کشته شد
زمانه به خون وی آغشته شد
به دست دمور و گروی زره
نه بر سرش خود و نه برتن زره
تو دانی که من چونم از درد اوی
نهاده ز کینه به رخ بر دو جوی
نداند کس از تو به این راز را
بر این ره نباید زدن ساز را
نخواهم که پیچی دل من ز تاب
ز کین ار بود صد چو افراسیاب
مرا همچنو مرد باید هزار
به میدان کینه گه کارزار
به کین پدر خون او بر زمین
به جز من نریزد کسی روز کین
مرا اوفتاده ست با او نبرد
شما را چرا گشت رخساره زرد
نه قارن سخن گفت دیگر نه زال
نه رستم نه گردان با برز و یال
همی گفت هر کس که خسرو مگر
چو کاوس گشته ست آسیمه سر
ز تخم وی است این نباشد شگفت
ازین کار اندازه باید گرفت
چو دانست خسرو که ایرانیان
نیارند دیگر گشادن زبان
بفرمود تا زنگه شاوران
سر نامداران و گند آوران
که بهزاد شبرنگ آرد برش
به آهن بپوشیده پای و سرش
نهاده بر او زین ز چرم پلنگ
رکاب دراز و جناح خدنگ
جهان جوی کیخسرو پاک دین
به زین اندر آمد ز روی زمین
چنان چون بود ساز شاهان جنگ
همی تاخت تا پیش جنگی پلنگ
کمندی به فتراک بر بسته شاه
نظاره بر او بر دورویه سپاه
پر از تیر ترکش به زه بر کمان
به دلش اندرون کینه بد گمان
فراز سرش کاویانی درفش
جهانی ازو سرخ و زرد و بنفش
تو گفتی سیاوخش رد زنده شد
جهان پیش شمشیر او بنده شد
نگاری ست گفتی بر ایوان به زر
ز خوبی و دیدار و بالا و فر
جهان پهلوان رستم نامدار
نگه کرد در نامور شهریار
چنین گفت با زال سام سوار
سیاوخش باز آمده ست از شکار
دلش گشت پر از درد از افراسیاب
ز دیده همی ریخت بر روی آب
خروشان و گریان بیامد دوان
در آویخت با شهریار جهان
دلش گشت از مهر او پر زجوش
تو گفتی کزو رفت آرام و هوش
به سر بر پراکند از درد خاک
همی گفت شاها به دیان پاک
به جان و سر شاه و آیین و کیش
کز ایدر نیاری همی پای پیش
همانا چو یاد آوری کار من
نتابی سرت را ز گفتار من
من استاده بر دشت و تو جنگ جوی؟
نباشد مرا نزد دادار روی
به دادار گیتی که تا زنده ام
به فرمان و رایت سرافکنده ام
نباشم بدین کار همداستان
اگر شاه خواند بر این داستان
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۳۲ - آرزوی خواستن برزوی از کیخسرو بن سیاوخش
چو رستم چنین گفت برزوی شیر
بیامد به نزدیک شاه دلیر
به یک دست خنجر به یک دست خاک
زده جامه رزم بر تنش چاک
چنین گفت برزوی با شهریار
که ای از کیان جهان یادگار
به دیان دادار و چرخ بلند
به جان و سر شاه و تیغ و کمند
که دستور باشد مرا شهریار
که تا یک سخن زو کنم خواستار
چو پاسخ بیابم ز شاه جهان
سرافراز گردم میان مهان
بدو گفت خسرو کزین آرزوی
نتابم به دادار دارنده روی
ز گفتار خسرو دلش شاد گشت
ز اندیشه و درد آزاد گشت
به خسرو چنین گفت کای نامور
تو دانی که تا من ببستم کمر
به جز گرز و شمشیر و مردان کین
ندیدم دگر هیچ از ایران زمین
ز هنگام افراسیاب دلیر
که از من همی جست پیکار شیر
دگر بند و زندان و تاریک چاه
همه نیک داند جهاندار شاه
نیاکان من رستم و زال زر
بسی یافتند از کیان تاج زر
چه در روز رزم و چه درگاه نام
ز شاهان بسی یافتستند کام
مرا بخت تیره به ایران زمین
نموده ست پیکار و آیین کین
همان کن تو با من بر این جای داد
که با رستم نامور کیقباد
که جنگ نخستین به پیش سپاه
جهان پهلوانی بدو داد شاه
همان مرز غزنی و کابلستان
همان دنبر و مای و زابلستان
تو شاه نو آیینی و من رهی
تو آن کن که زیبد ز شاهنشهی
چو بشنید خسرو زبرزو سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت کای نامور پهلوان
تو را آرزو چیست اندر جهان
بدان تا برآرم همه کام تو
به گردون برآرم همه نام تو
تو را نزد من بیشتر دستگاه
که مر پهلوان را به نزدیک شاه
چو خسرو چنین گفت برزوی شیر
بدو گفت کای شهریار دلیر
اگر شاه با بنده پیمان کند
به پیمان دل بنده خندان کند
بخواهم ز شاه جهان آرزوی
که دانم ز پیمان نتابی تو روی
به پیمان بدو داد آن گاه دست
به نزدیک گردان خسرو پرست
که سر را نپیچم ز پیمان تو
نپیچد کسی سر ز فرمان تو
بدو گفت برزوی کای شهریار
به من بخش امروز این کارزار
دلم را ز پیکار و کین برمتاب
بمان تا شوم نزد افراسیاب
نمایم به گردان توران هنر
برآرم به خورشید تابنده سر
وگر کشته گردم برین دشت جنگ
به دست جهاندار پور پشنگ
مرا در زمانه همین نام بس
نخواهم جز این خود ز فریاد رس
که گویند کیخسرو دادگر
مر او را ز گردون برآورد سر
چو بشنید خسرو فروماند سخت
ز پیمان نتابید پیروز بخت
به دستان چنین گفت کای پهلوان
فریب از تو آموخته ست این جوان
ز تخم تو و پور سهراب راد
که چون او به مردی ز مادر نزاد
به فرمان کاوس بر دشت کین
نتابیدمی سر ز آیین و دین
به گفتار شیرین چنانم ببست
که پیمان او را نیارم شکست
مرا این زمان گشت بر دل درست
که این نامور گرد از تخم توست
گمانم چنان بود کاین نامور
زدانش ندارد همی پای و پر
به چاره ز پیران ویسه مه است
به دانش ز داننده دستان به است
نشاید ز پیمان کنون بازگشت
که پیمان چنین بود در پهن دشت
ببوسید برزوی روی زمین
همان رستم و نامداران کین
به برزو چنین گفت پس شهریار
میان را ببند از پی کارزار
به جنگ سپهدار هشیار باش
سرت را ز دشمن نگه دار باش
که در جنگ شیر است پور پشنگ
دل شیر دارد،دو چنگ پلنگ
به میدان به مردی و کینه دگر
چنو کس نبندد به گیتی کمر
سپهدار دستان و برزوی شیر
فریبرز کاوس گرد دلیر
برو بر همی آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
وز آن پس چنین گفت برزوی شیر
به خسرو که ای نامدار دلیر
به بخت تو اکنون به میدان کین
کنم دشت مانند دریای چین
به پیکان بپوشم رخ آفتاب
کنم روز،تیره بر افراسیاب
به کین سیاوش به میدان جنگ
کنم سرخ از خون پور پشنگ
ببیند به میدان مرا شهریار
که با دشمنش چون کنم کارزار
بگفت این و آمد چو باد دمان
به پیش سراپرده پهلوان
بپوشید جوشن به کردار باد
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
به اسب اندر آمد چو آشفته شیر
همی تاخت بر سان ببر دلیر
کمندی به فتراک و گرزی به دست
ز شادی نبودش به زین بر نشست
خروشان و جوشان چو دریای آب
بیامد به نزدیک افراسیاب
بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که گرید همی بر تو بر تاج و تخت
به نیرنگ و دستان به جنگ آمدی
به کردار بر دوده ننگ آمدی
چو افراسیابش به هامون بدید
ز کینه سرشکش به رخ بر چکید
به برزو چنین گفت کای دیوزاد
نداری تو نام پدر را به یاد
کنون رزم جویی برآوردگاه
تو را شرم ناید ز شاه و سپاه
کجا رفت خسرو که نامد به جنگ
بترسید گویی ز جنگ پلنگ
ندارد همانا به دل هیچ کین
ورا از چه خواننده شاه زمین
یکی گو تن خویش کن آزمون
که مردی او را شود رهنمون
دو کشور برآساید از درد و کین
یکی را شود تاج و تخت و نگین
تو آیی و به جنگ و سپهبد به تخت
نترسد ز دادار،شوریده بخت
مرا ننگ باشد ز پیکار تو
چه جویم به میدان زکردار تو
تو برگرد تا خسرو آید به رزم
نجویند شاهان همه جای بزم
چو خسرو کند جنگ را آرزوی
نماند به گیتی بد اندیش اوی
چو جوید همه نار و شادی و کام
نیابد به میدان درون هیچ نام
تو نیز از جهان داور دادگر
نترسی که بندی به رزمم کمر
ز شنگان همانا نداری به یاد
که بودی بر آن مرز بی ارز شاد
نبودت ز توران به دل هیچ درد
برآورده زین سان به خورشید گرد
کنون رزم جویی ز پور پشنگ
به میدان بیازیده چون شیر چنگ
چه داند کسی راز گردان سپهر
چه گویم ز تابیدن ماه و مهر
بباشد همه بودنی بی گمان
به نیک و به بد هم سرآید زمان
چو بشنید برزوی سهراب این
به ابرو در آورد از خشم چین
بدو گفت کای خسرو بد منش
که از چرخ یابی همی سرزنش
براندیش از پادشاهی خویش
به ایران چه کردی خود از کم و بیش
بهانه چه جویی به میدان جنگ
چو روبه گریزان ز پیش پلنگ
نه ای از سیاوخش کاوس به
که چون او نباشد سرافراز مه
به فر کیان و به مردی و جنگ
بسی بود بهتر ز پور پشنگ
سیاوش به دست گرو کشته شد
جهانی به خون وی آغشته شد
ز گر سیوز شوم من بهترم
گروی زره را به کس نشمرم
گرفتم که هستی سیاوخش رد
دمور و گرویم من ای شوخ بد
به مردی چو گر سیوز شوم روی
برآورد خواهم دو صد جنگ جوی
به کین سیاوخش بر دشت جنگ
ببرم سرت را کنون بی درنگ
بدین چاره از من نیابی رها
اگر گردی از جادوی اژدها
مرا گفت دستان سام سوار
ز نیرنگ تو در بر شهریار
که او را به میدان مردان جنگ
به چاره ببازید به هر جای چنگ
بگفت این و برداشت گرز گران
همی تاخت چون دیو مازندران
چو افراسیاب آن چنانش بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند
نباشی به یک زخم من پایدار
به میدان چو تو مرد خواهم هزار
سر ترکش تیر را بر گشاد
یکی چوبه برداشت بر سان باد
بزد بر کمرگاه برزوی شیر
چنان چون بود زخم مرد دلیر
همه جوشنش را به هم بردرید
سر زخم پیکان به پهلو رسید
شهنشاه ترکان گو سرفراز
همی کرد برگرد او ترکتاز
ز اندام او خون دویدن گرفت
دلش در بر از غم طپیدن گرفت
همی تاخت بر گردش افراسیاب
بر آن دشت تیره به کردار آب
به ابرو در آورد از کینه چین
چنین گفت با دل سپهد به کین
نباید که با این گو نام جوی
به میدان کینه در آری تو روی
به چاره مگر خسته گردد به تیر
به ناگاه گردد به بندم اسیر
کزین سان که او جنگ جوید همی
به کینه درون دست شوید همی
نباید که با او برابر شوم
که اندر زمان بی سر و تن شوم
به گردش همی تاخت چون پیل مست
سپهدار ترکان برآورده دست
چو از تیر او خسته شد پهلوان
جهاندار شد شاد و روشن روان
وزان پس چنین گفت برزوی شیر
که چون او نباشد نبرده دلیر
اگر زنده گشتی جهاندار سام
به میدان این مرد گشتیش نام
زمانه نیارد همانا دگر
به مردی ز شاهان چنین نامور
بگفت این و از جای بر کرد اسب
همی تاخت بر سان آذر گشسب
به گردن برآورد گرز گران
بینداخت از کینه بدگمان
سر ترکش تیر را بر گشاد
همی تاخت تا نزد او همچو باد
ز کینه بر او تیر باران گرفت
کمین و کمان سواران گرفت
در آورده هر دو سپر را به روی
همان شهریار و همان نامجوی
ز گرد سواران جهان تیره شد
به گرد اندرون دیده شان خیره شد
ز بس گرد کز رزمگه بر دمید
به گرد اندرون مرد شد ناپدید
به روز اندرون روشنایی نماند
تو گفتی سپهر از روش بازماند
ز پیکار ایشان نهان گشت مهر
ستاره به گردون بپوشید چهر
دل جنگ جویان شده پر ز خون
نبدشان به نیکی کسی رهنمون
گسسته همه بند بر گستوان
چکان خون ز هر دو سپهبد دوان
ز بس زخم پیکان بخست اسب و مرد
دل هر دوان شان ز کینه به درد
ز خون سواران همه خاک و سنگ
برآورد گشته چو پشت پلنگ
به ترکش درون هیچ تیری نماند
که راز دل هر دوان را نخواند
چو ترکش تهی شد کمان را ز کین
بینداختند هر دوان بر زمین
فروماند بازوی هر دو ز کار
همان نوجوان و همان شهریار
ز پیکان همان جوشن و خود چاک
روان پر ز درد و دهان پر ز خاک
جهاندار دستان و رستم به هم
چو دیدند پیکار شیر دژم
همی خواند هر یک بر او آفرین
که آباد بادا به برزو زمین!
چو کیخسرو آن رزم ایشان بدید
ز کینه خروشی ز دل برکشید
بنالید در پیش دیان پاک
از آن خیره سر مرد بر روی خاک
تو دانی که آن مرد بیدادگر
ز بهر فزونی ست بسته کمر
به داد جهاندار خرسند نیست
دلش را زکین از در پند نیست
ز بهر فزونی و از رنج آز
همیشه گرفتار درد و نیاز
سیاوخش از بهر بیشی بکشت
به یکبار شد با زمانه درشت
ز کردار بد گر بپیچد رواست
که از آز اندر دم اژدهاست
وز آن پس چو برزوی و افراسیاب
بدیشان نماند اندرون هیچ تاب
ستادند از دور بر دشت جنگ
فروماند از کارشان هر دو چنگ
ز نیروی ایشان فرو ماند دست
سر نامداران چو آشفته مست
به آسایش اندر یکی دم زدند
ز دیده به رخ بر همی نم زدند
چو آسوده گشتند بار دگر
ببستند بر کینه جستن کمر
گشادند بازو به گرز گران
برآورده چون پتک آهنگران
بیامد بر شاه هومان چو شیر
بدو گفت کای شهریار دلیر
تو را ننگ ناید ز پیمار اوی
تو گویی که با خسروی جنگ جوی
گر او را زمانه بدارد به سر
بر این دشت پیکار ای نامور
نباشد تو را در جهان هیچ نام
نه این بی پدر گر شود زنده سام
و گر تو شوی کشته بر دست او
به ماهی گراینده شد شست او
برآرد به گردون گردنده سر
به مردی شود در جهان نامور
ز توران بر آرند از آن پس دمار
نمانند بر دشت کین یک سوار
همی از در تاج و تخت است شاه
نه در جنگ بستن میان چون سپاه
بخندد بر این رای دستان سام
ز برزو به میدان چو جویی تو نام
به هومان چنین گفت افراسیاب
که از کینه دارم دو دیده پر آب
مرا درد این بتر از خسرو است
که بر پیش من کینه خواهی نو است
وز آن پس چنین گفت کای بی پدر
چه داری به مردی به میدان دگر
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
بدان تا سر او در آرد به بند
چو بشنید ز افراسیاب این سخن
بجوشید از کین مرد کهن
برآورد گرز گران را ز زین
بزد بر سر شاه توران زمین
ز نیرو بیفتاد گرزش ز دست
ز بادش سپهدار ترکان بخست
جهاندار با زخم خورده،کمند
بینداخت آمد سر او به بند
عنان برگرایید و برگاشت اسب
خروشید بر سان آذر گشسب
چو برزو چنان دید بر سان باد
کمندش ز فتراک زین برگشاد
بیفکند در یال افراسیاب
ز دیده بشسته ز کین شرم و آب
ز یکدیگران روی برگاشتند
به خورشید نعره بر افراشتند
به لشگرگه خویش دادند روی
روان پر ز اندوه و دل چاره جوی
برانگیخته اسب از آوردگاه
بپوشید از گرد خورشید و ماه
ز نیروی هر دو فروماند اسب
تو گفتی کجا بار ماندند اسب (؟)
ستادند هر دو بر آن پهن دشت
نگه کن که آن روزشان چون گذشت
به بند کمر اندر آورد دست
یکی شیر غران،دگر پیل مست
همین کرد زور و همان زور کرد
جهانی پر از شر و از شور کرد
ز نیرو شده دیده هر دو خون
وز آن دو یکی تن نیامد نگون
چو شیده بدید آن برآشفت و گفت
که با ما خرد نیست امروز جفت
به ترکان چنین گفت جنگ آورید
مگر این دو تن را به چنگ آورید
ممانید کان جنگ جو جان برد
به ایران دگر نام مردان برد
اگر رسته گردد ز بند کمند
ببینی که بر ما چه آرد گزند
چو بشنید لشکر ز شیده چنین
زمین گشت مانند دریای چین
بیامد سپه همچو دریای آب
به یاری به گرد شه افراسیاب
چو رستم چنین دید و دستان سام
کشیدند شمشیر کین از نیام
به ایرانیان گفت اندر نهید
بر این رزمگه بر خورید و دهید
نباید که برزو شود کشته زار
به دست چنان ترک ناباک دار
بگفت این و از جای برکرد رخش
غریوان همی رفت آن تاج بخش
(جهاندار دستان چو باد دمان
همی رفت با نامور پهلوان)
(میان را ببستند ایرانیان
برآورد شیده چو شیر ژیان)
دو لشکر به یک جا برآشوفتند
سر و مغزها را همی کوفتند
هوا گشت از گرد چون تیره میغ
ز کینه نبد جان کس را دریغ
ز بس گرد کز رزمگه بر دمید
دو لشکر همی یکدگر را ندید
سر نامداران به میدان چو گوی
لبان آب خواه و دلان کینه جوی
به هر سو که رستم برافکند رخش
سر نامداران همی کرد پخش
به سوی دگر قارن رزم خواه
همی روز بد خواه کردش سیاه
ز بس نعره و تیغ و گرز گران
جهان بود بازار آهنگران
زمین همچو دریای جوشان شده
دو لشکر به یک جای کوشان شده
زمانه شده خیره از کارشان
ز کوشیدن جنگ و پیکارشان
چو لهاک و فرشید ورد آن دو مرد
بدیدند کز دشت برخاست گرد
درفش سیه را ندیدند ز دور
ببودند بر جای بر ناصبور
عنان های از آن جای برگاشتند
در حصن را خوار بگذاشتند
شتابان بدان انجمن آمدند
به ناگاه خود را بر ایشان زدند
پیاده بدیدند شه را به بند
به گردن در افکنده خم کمند
سپاه انجمن کرد بر گردشان
ز پیکار شمشیر بر سر فشان
گشادند هر دو به بازو دو دست
یکی همچو شیر و دگر پیل مست
به یکباره بستند یکسر میان،
سپهدار دستان چو شیر ژیان؛
به پیری همی جنگ جست آن زمان
شده خیره زو گردش آسمان
همی گفت امروز روز من است
سرسرکشان زیر گرز من است
همی گرز بارید از افراز ترگ
چو اندر خزان ریزد از باد برگ
جهان جوی رستم به کردار شیر
به هر سو درافکند رخش دلیر
بیامد به نزدیک شاه دلیر
به یک دست خنجر به یک دست خاک
زده جامه رزم بر تنش چاک
چنین گفت برزوی با شهریار
که ای از کیان جهان یادگار
به دیان دادار و چرخ بلند
به جان و سر شاه و تیغ و کمند
که دستور باشد مرا شهریار
که تا یک سخن زو کنم خواستار
چو پاسخ بیابم ز شاه جهان
سرافراز گردم میان مهان
بدو گفت خسرو کزین آرزوی
نتابم به دادار دارنده روی
ز گفتار خسرو دلش شاد گشت
ز اندیشه و درد آزاد گشت
به خسرو چنین گفت کای نامور
تو دانی که تا من ببستم کمر
به جز گرز و شمشیر و مردان کین
ندیدم دگر هیچ از ایران زمین
ز هنگام افراسیاب دلیر
که از من همی جست پیکار شیر
دگر بند و زندان و تاریک چاه
همه نیک داند جهاندار شاه
نیاکان من رستم و زال زر
بسی یافتند از کیان تاج زر
چه در روز رزم و چه درگاه نام
ز شاهان بسی یافتستند کام
مرا بخت تیره به ایران زمین
نموده ست پیکار و آیین کین
همان کن تو با من بر این جای داد
که با رستم نامور کیقباد
که جنگ نخستین به پیش سپاه
جهان پهلوانی بدو داد شاه
همان مرز غزنی و کابلستان
همان دنبر و مای و زابلستان
تو شاه نو آیینی و من رهی
تو آن کن که زیبد ز شاهنشهی
چو بشنید خسرو زبرزو سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت کای نامور پهلوان
تو را آرزو چیست اندر جهان
بدان تا برآرم همه کام تو
به گردون برآرم همه نام تو
تو را نزد من بیشتر دستگاه
که مر پهلوان را به نزدیک شاه
چو خسرو چنین گفت برزوی شیر
بدو گفت کای شهریار دلیر
اگر شاه با بنده پیمان کند
به پیمان دل بنده خندان کند
بخواهم ز شاه جهان آرزوی
که دانم ز پیمان نتابی تو روی
به پیمان بدو داد آن گاه دست
به نزدیک گردان خسرو پرست
که سر را نپیچم ز پیمان تو
نپیچد کسی سر ز فرمان تو
بدو گفت برزوی کای شهریار
به من بخش امروز این کارزار
دلم را ز پیکار و کین برمتاب
بمان تا شوم نزد افراسیاب
نمایم به گردان توران هنر
برآرم به خورشید تابنده سر
وگر کشته گردم برین دشت جنگ
به دست جهاندار پور پشنگ
مرا در زمانه همین نام بس
نخواهم جز این خود ز فریاد رس
که گویند کیخسرو دادگر
مر او را ز گردون برآورد سر
چو بشنید خسرو فروماند سخت
ز پیمان نتابید پیروز بخت
به دستان چنین گفت کای پهلوان
فریب از تو آموخته ست این جوان
ز تخم تو و پور سهراب راد
که چون او به مردی ز مادر نزاد
به فرمان کاوس بر دشت کین
نتابیدمی سر ز آیین و دین
به گفتار شیرین چنانم ببست
که پیمان او را نیارم شکست
مرا این زمان گشت بر دل درست
که این نامور گرد از تخم توست
گمانم چنان بود کاین نامور
زدانش ندارد همی پای و پر
به چاره ز پیران ویسه مه است
به دانش ز داننده دستان به است
نشاید ز پیمان کنون بازگشت
که پیمان چنین بود در پهن دشت
ببوسید برزوی روی زمین
همان رستم و نامداران کین
به برزو چنین گفت پس شهریار
میان را ببند از پی کارزار
به جنگ سپهدار هشیار باش
سرت را ز دشمن نگه دار باش
که در جنگ شیر است پور پشنگ
دل شیر دارد،دو چنگ پلنگ
به میدان به مردی و کینه دگر
چنو کس نبندد به گیتی کمر
سپهدار دستان و برزوی شیر
فریبرز کاوس گرد دلیر
برو بر همی آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
وز آن پس چنین گفت برزوی شیر
به خسرو که ای نامدار دلیر
به بخت تو اکنون به میدان کین
کنم دشت مانند دریای چین
به پیکان بپوشم رخ آفتاب
کنم روز،تیره بر افراسیاب
به کین سیاوش به میدان جنگ
کنم سرخ از خون پور پشنگ
ببیند به میدان مرا شهریار
که با دشمنش چون کنم کارزار
بگفت این و آمد چو باد دمان
به پیش سراپرده پهلوان
بپوشید جوشن به کردار باد
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
به اسب اندر آمد چو آشفته شیر
همی تاخت بر سان ببر دلیر
کمندی به فتراک و گرزی به دست
ز شادی نبودش به زین بر نشست
خروشان و جوشان چو دریای آب
بیامد به نزدیک افراسیاب
بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که گرید همی بر تو بر تاج و تخت
به نیرنگ و دستان به جنگ آمدی
به کردار بر دوده ننگ آمدی
چو افراسیابش به هامون بدید
ز کینه سرشکش به رخ بر چکید
به برزو چنین گفت کای دیوزاد
نداری تو نام پدر را به یاد
کنون رزم جویی برآوردگاه
تو را شرم ناید ز شاه و سپاه
کجا رفت خسرو که نامد به جنگ
بترسید گویی ز جنگ پلنگ
ندارد همانا به دل هیچ کین
ورا از چه خواننده شاه زمین
یکی گو تن خویش کن آزمون
که مردی او را شود رهنمون
دو کشور برآساید از درد و کین
یکی را شود تاج و تخت و نگین
تو آیی و به جنگ و سپهبد به تخت
نترسد ز دادار،شوریده بخت
مرا ننگ باشد ز پیکار تو
چه جویم به میدان زکردار تو
تو برگرد تا خسرو آید به رزم
نجویند شاهان همه جای بزم
چو خسرو کند جنگ را آرزوی
نماند به گیتی بد اندیش اوی
چو جوید همه نار و شادی و کام
نیابد به میدان درون هیچ نام
تو نیز از جهان داور دادگر
نترسی که بندی به رزمم کمر
ز شنگان همانا نداری به یاد
که بودی بر آن مرز بی ارز شاد
نبودت ز توران به دل هیچ درد
برآورده زین سان به خورشید گرد
کنون رزم جویی ز پور پشنگ
به میدان بیازیده چون شیر چنگ
چه داند کسی راز گردان سپهر
چه گویم ز تابیدن ماه و مهر
بباشد همه بودنی بی گمان
به نیک و به بد هم سرآید زمان
چو بشنید برزوی سهراب این
به ابرو در آورد از خشم چین
بدو گفت کای خسرو بد منش
که از چرخ یابی همی سرزنش
براندیش از پادشاهی خویش
به ایران چه کردی خود از کم و بیش
بهانه چه جویی به میدان جنگ
چو روبه گریزان ز پیش پلنگ
نه ای از سیاوخش کاوس به
که چون او نباشد سرافراز مه
به فر کیان و به مردی و جنگ
بسی بود بهتر ز پور پشنگ
سیاوش به دست گرو کشته شد
جهانی به خون وی آغشته شد
ز گر سیوز شوم من بهترم
گروی زره را به کس نشمرم
گرفتم که هستی سیاوخش رد
دمور و گرویم من ای شوخ بد
به مردی چو گر سیوز شوم روی
برآورد خواهم دو صد جنگ جوی
به کین سیاوخش بر دشت جنگ
ببرم سرت را کنون بی درنگ
بدین چاره از من نیابی رها
اگر گردی از جادوی اژدها
مرا گفت دستان سام سوار
ز نیرنگ تو در بر شهریار
که او را به میدان مردان جنگ
به چاره ببازید به هر جای چنگ
بگفت این و برداشت گرز گران
همی تاخت چون دیو مازندران
چو افراسیاب آن چنانش بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند
نباشی به یک زخم من پایدار
به میدان چو تو مرد خواهم هزار
سر ترکش تیر را بر گشاد
یکی چوبه برداشت بر سان باد
بزد بر کمرگاه برزوی شیر
چنان چون بود زخم مرد دلیر
همه جوشنش را به هم بردرید
سر زخم پیکان به پهلو رسید
شهنشاه ترکان گو سرفراز
همی کرد برگرد او ترکتاز
ز اندام او خون دویدن گرفت
دلش در بر از غم طپیدن گرفت
همی تاخت بر گردش افراسیاب
بر آن دشت تیره به کردار آب
به ابرو در آورد از کینه چین
چنین گفت با دل سپهد به کین
نباید که با این گو نام جوی
به میدان کینه در آری تو روی
به چاره مگر خسته گردد به تیر
به ناگاه گردد به بندم اسیر
کزین سان که او جنگ جوید همی
به کینه درون دست شوید همی
نباید که با او برابر شوم
که اندر زمان بی سر و تن شوم
به گردش همی تاخت چون پیل مست
سپهدار ترکان برآورده دست
چو از تیر او خسته شد پهلوان
جهاندار شد شاد و روشن روان
وزان پس چنین گفت برزوی شیر
که چون او نباشد نبرده دلیر
اگر زنده گشتی جهاندار سام
به میدان این مرد گشتیش نام
زمانه نیارد همانا دگر
به مردی ز شاهان چنین نامور
بگفت این و از جای بر کرد اسب
همی تاخت بر سان آذر گشسب
به گردن برآورد گرز گران
بینداخت از کینه بدگمان
سر ترکش تیر را بر گشاد
همی تاخت تا نزد او همچو باد
ز کینه بر او تیر باران گرفت
کمین و کمان سواران گرفت
در آورده هر دو سپر را به روی
همان شهریار و همان نامجوی
ز گرد سواران جهان تیره شد
به گرد اندرون دیده شان خیره شد
ز بس گرد کز رزمگه بر دمید
به گرد اندرون مرد شد ناپدید
به روز اندرون روشنایی نماند
تو گفتی سپهر از روش بازماند
ز پیکار ایشان نهان گشت مهر
ستاره به گردون بپوشید چهر
دل جنگ جویان شده پر ز خون
نبدشان به نیکی کسی رهنمون
گسسته همه بند بر گستوان
چکان خون ز هر دو سپهبد دوان
ز بس زخم پیکان بخست اسب و مرد
دل هر دوان شان ز کینه به درد
ز خون سواران همه خاک و سنگ
برآورد گشته چو پشت پلنگ
به ترکش درون هیچ تیری نماند
که راز دل هر دوان را نخواند
چو ترکش تهی شد کمان را ز کین
بینداختند هر دوان بر زمین
فروماند بازوی هر دو ز کار
همان نوجوان و همان شهریار
ز پیکان همان جوشن و خود چاک
روان پر ز درد و دهان پر ز خاک
جهاندار دستان و رستم به هم
چو دیدند پیکار شیر دژم
همی خواند هر یک بر او آفرین
که آباد بادا به برزو زمین!
چو کیخسرو آن رزم ایشان بدید
ز کینه خروشی ز دل برکشید
بنالید در پیش دیان پاک
از آن خیره سر مرد بر روی خاک
تو دانی که آن مرد بیدادگر
ز بهر فزونی ست بسته کمر
به داد جهاندار خرسند نیست
دلش را زکین از در پند نیست
ز بهر فزونی و از رنج آز
همیشه گرفتار درد و نیاز
سیاوخش از بهر بیشی بکشت
به یکبار شد با زمانه درشت
ز کردار بد گر بپیچد رواست
که از آز اندر دم اژدهاست
وز آن پس چو برزوی و افراسیاب
بدیشان نماند اندرون هیچ تاب
ستادند از دور بر دشت جنگ
فروماند از کارشان هر دو چنگ
ز نیروی ایشان فرو ماند دست
سر نامداران چو آشفته مست
به آسایش اندر یکی دم زدند
ز دیده به رخ بر همی نم زدند
چو آسوده گشتند بار دگر
ببستند بر کینه جستن کمر
گشادند بازو به گرز گران
برآورده چون پتک آهنگران
بیامد بر شاه هومان چو شیر
بدو گفت کای شهریار دلیر
تو را ننگ ناید ز پیمار اوی
تو گویی که با خسروی جنگ جوی
گر او را زمانه بدارد به سر
بر این دشت پیکار ای نامور
نباشد تو را در جهان هیچ نام
نه این بی پدر گر شود زنده سام
و گر تو شوی کشته بر دست او
به ماهی گراینده شد شست او
برآرد به گردون گردنده سر
به مردی شود در جهان نامور
ز توران بر آرند از آن پس دمار
نمانند بر دشت کین یک سوار
همی از در تاج و تخت است شاه
نه در جنگ بستن میان چون سپاه
بخندد بر این رای دستان سام
ز برزو به میدان چو جویی تو نام
به هومان چنین گفت افراسیاب
که از کینه دارم دو دیده پر آب
مرا درد این بتر از خسرو است
که بر پیش من کینه خواهی نو است
وز آن پس چنین گفت کای بی پدر
چه داری به مردی به میدان دگر
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
بدان تا سر او در آرد به بند
چو بشنید ز افراسیاب این سخن
بجوشید از کین مرد کهن
برآورد گرز گران را ز زین
بزد بر سر شاه توران زمین
ز نیرو بیفتاد گرزش ز دست
ز بادش سپهدار ترکان بخست
جهاندار با زخم خورده،کمند
بینداخت آمد سر او به بند
عنان برگرایید و برگاشت اسب
خروشید بر سان آذر گشسب
چو برزو چنان دید بر سان باد
کمندش ز فتراک زین برگشاد
بیفکند در یال افراسیاب
ز دیده بشسته ز کین شرم و آب
ز یکدیگران روی برگاشتند
به خورشید نعره بر افراشتند
به لشگرگه خویش دادند روی
روان پر ز اندوه و دل چاره جوی
برانگیخته اسب از آوردگاه
بپوشید از گرد خورشید و ماه
ز نیروی هر دو فروماند اسب
تو گفتی کجا بار ماندند اسب (؟)
ستادند هر دو بر آن پهن دشت
نگه کن که آن روزشان چون گذشت
به بند کمر اندر آورد دست
یکی شیر غران،دگر پیل مست
همین کرد زور و همان زور کرد
جهانی پر از شر و از شور کرد
ز نیرو شده دیده هر دو خون
وز آن دو یکی تن نیامد نگون
چو شیده بدید آن برآشفت و گفت
که با ما خرد نیست امروز جفت
به ترکان چنین گفت جنگ آورید
مگر این دو تن را به چنگ آورید
ممانید کان جنگ جو جان برد
به ایران دگر نام مردان برد
اگر رسته گردد ز بند کمند
ببینی که بر ما چه آرد گزند
چو بشنید لشکر ز شیده چنین
زمین گشت مانند دریای چین
بیامد سپه همچو دریای آب
به یاری به گرد شه افراسیاب
چو رستم چنین دید و دستان سام
کشیدند شمشیر کین از نیام
به ایرانیان گفت اندر نهید
بر این رزمگه بر خورید و دهید
نباید که برزو شود کشته زار
به دست چنان ترک ناباک دار
بگفت این و از جای برکرد رخش
غریوان همی رفت آن تاج بخش
(جهاندار دستان چو باد دمان
همی رفت با نامور پهلوان)
(میان را ببستند ایرانیان
برآورد شیده چو شیر ژیان)
دو لشکر به یک جا برآشوفتند
سر و مغزها را همی کوفتند
هوا گشت از گرد چون تیره میغ
ز کینه نبد جان کس را دریغ
ز بس گرد کز رزمگه بر دمید
دو لشکر همی یکدگر را ندید
سر نامداران به میدان چو گوی
لبان آب خواه و دلان کینه جوی
به هر سو که رستم برافکند رخش
سر نامداران همی کرد پخش
به سوی دگر قارن رزم خواه
همی روز بد خواه کردش سیاه
ز بس نعره و تیغ و گرز گران
جهان بود بازار آهنگران
زمین همچو دریای جوشان شده
دو لشکر به یک جای کوشان شده
زمانه شده خیره از کارشان
ز کوشیدن جنگ و پیکارشان
چو لهاک و فرشید ورد آن دو مرد
بدیدند کز دشت برخاست گرد
درفش سیه را ندیدند ز دور
ببودند بر جای بر ناصبور
عنان های از آن جای برگاشتند
در حصن را خوار بگذاشتند
شتابان بدان انجمن آمدند
به ناگاه خود را بر ایشان زدند
پیاده بدیدند شه را به بند
به گردن در افکنده خم کمند
سپاه انجمن کرد بر گردشان
ز پیکار شمشیر بر سر فشان
گشادند هر دو به بازو دو دست
یکی همچو شیر و دگر پیل مست
به یکباره بستند یکسر میان،
سپهدار دستان چو شیر ژیان؛
به پیری همی جنگ جست آن زمان
شده خیره زو گردش آسمان
همی گفت امروز روز من است
سرسرکشان زیر گرز من است
همی گرز بارید از افراز ترگ
چو اندر خزان ریزد از باد برگ
جهان جوی رستم به کردار شیر
به هر سو درافکند رخش دلیر
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۲ - صکوک الدلیل
سرآغاز هر نامه نام خداست
که بی نام او نامه یکسر خطاست
دبیری که بی دست و لوح و قلم
بسی مختلف نقش ها زد رقم
یکی را برازنده تاج کرد
یکی را به دریوزه محتاج کرد
یکی را همه عیش در گل سرشت
یکی را همه رنج بر سرنوشت
یکی را به بر خلعت عز و ناز
یکی را به گردن پلاس نیاز
ز جامش یکی باده صاف خورد
یکی نیم خوردی ولی صاف درد
یکی را خداوندی و تاج داد
یکی را چو یغما به تاراج داد
یکی را برازنده صدر کرد
یکی را چوماخوار و بیقدر کرد
بهر نقش کز کلک دلجو نهاد
چو یغما نکو بین که نیکو نهاد
بسی هوشمندان خرد پیشه ها
در این نکته کردند اندیشه ها
بهر عرصه رخش طلب تاختند
بهر تخته نرد خرد باختند
سرانجام زین عقده پیچ پیچ
به جز عجز و نقصان ندیدند هیچ
در این پرده اندیشه را راه نیست
وز این ماجرا عقل آگاه نیست
ادب آن که ما نیز دم در کشیم
به نعمت پیمبر قلم در کشیم
که بی نام او نامه یکسر خطاست
دبیری که بی دست و لوح و قلم
بسی مختلف نقش ها زد رقم
یکی را برازنده تاج کرد
یکی را به دریوزه محتاج کرد
یکی را همه عیش در گل سرشت
یکی را همه رنج بر سرنوشت
یکی را به بر خلعت عز و ناز
یکی را به گردن پلاس نیاز
ز جامش یکی باده صاف خورد
یکی نیم خوردی ولی صاف درد
یکی را خداوندی و تاج داد
یکی را چو یغما به تاراج داد
یکی را برازنده صدر کرد
یکی را چوماخوار و بیقدر کرد
بهر نقش کز کلک دلجو نهاد
چو یغما نکو بین که نیکو نهاد
بسی هوشمندان خرد پیشه ها
در این نکته کردند اندیشه ها
بهر عرصه رخش طلب تاختند
بهر تخته نرد خرد باختند
سرانجام زین عقده پیچ پیچ
به جز عجز و نقصان ندیدند هیچ
در این پرده اندیشه را راه نیست
وز این ماجرا عقل آگاه نیست
ادب آن که ما نیز دم در کشیم
به نعمت پیمبر قلم در کشیم
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۳ - نعت پیامبر
درودی معطر چو زلفین یار
سلامی مفرح چو باد بهار
زصبح ازل تا به عصر شمار
ز ما باد بر خاک احمد نثار
ز بحر شرق گوهر پاک او
مطاف فلک توده خاک او
بدو نازش آفرینش مدام
بدو دفتر آفرینش تمام
دویم چهره جلوه گاه وجود
خوش آینده تمثال لوح شهود
امینی که گنجور کنز قدم
همه نقد اسرار از بیش و کم
به گنجینه دار ضمیرش سپرد
وکیل مهمات خویشش شمرد
تعالی الله این شوکت و پایه چیست
جز آن ذات والابدین مایه کیست
سلامی مفرح چو باد بهار
زصبح ازل تا به عصر شمار
ز ما باد بر خاک احمد نثار
ز بحر شرق گوهر پاک او
مطاف فلک توده خاک او
بدو نازش آفرینش مدام
بدو دفتر آفرینش تمام
دویم چهره جلوه گاه وجود
خوش آینده تمثال لوح شهود
امینی که گنجور کنز قدم
همه نقد اسرار از بیش و کم
به گنجینه دار ضمیرش سپرد
وکیل مهمات خویشش شمرد
تعالی الله این شوکت و پایه چیست
جز آن ذات والابدین مایه کیست
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۴ - در مدح حضرت امیر(ع)
وز آن پس لآلی ثناء شگرف
که از جان تراود نه از بحر ژرف
نثار ره دست پروردگار
حصار نبی صاحب ذوالفقار
علی آن که تا حکمتش ضم نشد
به روح الفت خاک آدم نشد
علی ناخدای محیط یقین
علی لنگر آسمان و زمین
علی بهترین نقش کلک امل
علی پرتو آفتاب ازل
علی آنکه می روبد از آستین
غبار درش طره حور عین
زمین ساکن از حلم والای او
فلک سایر از جنبش رای او
به بزم اندرش مهر کمتر خدم
به رزم اندرش ماه طوق علم
زمین چار طاقی ز ایوان اوست
فلک گردبادی ز جولان اوست
اگر صبح بی رای او دم زند
مدار شب و روز بر هم زند
پناه امم رهنمای سبل
پس از پاک یزدان خداوند کل
ز ذاتش نظام حدوث و قدم
به دستش زمام وجود و عدم
خطا گر ز یزدان جدا دانمش
خطای دگر گر خدا خوانمش
مصور چو تمثال او زد رقم
بدان خوش رقم راند جف القلم
که از جان تراود نه از بحر ژرف
نثار ره دست پروردگار
حصار نبی صاحب ذوالفقار
علی آن که تا حکمتش ضم نشد
به روح الفت خاک آدم نشد
علی ناخدای محیط یقین
علی لنگر آسمان و زمین
علی بهترین نقش کلک امل
علی پرتو آفتاب ازل
علی آنکه می روبد از آستین
غبار درش طره حور عین
زمین ساکن از حلم والای او
فلک سایر از جنبش رای او
به بزم اندرش مهر کمتر خدم
به رزم اندرش ماه طوق علم
زمین چار طاقی ز ایوان اوست
فلک گردبادی ز جولان اوست
اگر صبح بی رای او دم زند
مدار شب و روز بر هم زند
پناه امم رهنمای سبل
پس از پاک یزدان خداوند کل
ز ذاتش نظام حدوث و قدم
به دستش زمام وجود و عدم
خطا گر ز یزدان جدا دانمش
خطای دگر گر خدا خوانمش
مصور چو تمثال او زد رقم
بدان خوش رقم راند جف القلم
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۵ - در مدح ائمه اطهار
وز آن بعد بر آل اطهار او
که پاکیزه خلقند و پاکیزه خو
همه چون علی پیشوای یقین
همه چون علی وارث ملک و دین
همه چون علی فارغ از آب و خاک
همه چون علی نور یزدان پاک
همه چون علی پیشوای امم
همه چون علی مست جام قدر
همه آنچه بینی ز زیبا و زشت
چه رومی نهاد و چه زنگی سرشت
چو کردند از قرب یزدان پاک
توجه بدین عرصه آب و خاک
ز کتم عدم پیش و پس خیل خیل
نمودار شد ذاتشان را طفیل
امید آن که در عرصه گاه نشور
پس از حشرو نشر اناث و ذکور
به خدام آن زمره را هم دهند
به درگاه ایشان پناهم دهند
چو در جمع آن خیل والا رسم
طفیلی به جنات اعلا رسم
که پاکیزه خلقند و پاکیزه خو
همه چون علی پیشوای یقین
همه چون علی وارث ملک و دین
همه چون علی فارغ از آب و خاک
همه چون علی نور یزدان پاک
همه چون علی پیشوای امم
همه چون علی مست جام قدر
همه آنچه بینی ز زیبا و زشت
چه رومی نهاد و چه زنگی سرشت
چو کردند از قرب یزدان پاک
توجه بدین عرصه آب و خاک
ز کتم عدم پیش و پس خیل خیل
نمودار شد ذاتشان را طفیل
امید آن که در عرصه گاه نشور
پس از حشرو نشر اناث و ذکور
به خدام آن زمره را هم دهند
به درگاه ایشان پناهم دهند
چو در جمع آن خیل والا رسم
طفیلی به جنات اعلا رسم
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۶ - بهشت صلحا و زهاد
چه جنت نه آن جنت ای خوش عمل
که در وی روان است شیر و عسل
سبیل از کناری شراب طهور
سرا تا لب بام لبریز حور
بهر گوشه سالوسکی دیوسار
گرفته پری پیکری در کنار
زغوغای خر صالحان پیش و پس
چو بر انگبین ازدحام مگس
فقیهان در افکنده سجاده ها
تجرع کن از گونه گون باده ها
بهر محفل این زمره کیسه بر
شکم ها ز الوان فردوس پر
یکی چون خربارکش در وحل
فرو رفته تا گردن اندر عسل
یکی در تغنی یکی در سماع
یکی در تجرع یکی در جماع
یکی همچو دزدان برآورده رخت
پی میوه بر شاخهای درخت
یکی بر لب کوثر افتاده مست
فرو هشته نظم تماسک ز دست
که در وی روان است شیر و عسل
سبیل از کناری شراب طهور
سرا تا لب بام لبریز حور
بهر گوشه سالوسکی دیوسار
گرفته پری پیکری در کنار
زغوغای خر صالحان پیش و پس
چو بر انگبین ازدحام مگس
فقیهان در افکنده سجاده ها
تجرع کن از گونه گون باده ها
بهر محفل این زمره کیسه بر
شکم ها ز الوان فردوس پر
یکی چون خربارکش در وحل
فرو رفته تا گردن اندر عسل
یکی در تغنی یکی در سماع
یکی در تجرع یکی در جماع
یکی همچو دزدان برآورده رخت
پی میوه بر شاخهای درخت
یکی بر لب کوثر افتاده مست
فرو هشته نظم تماسک ز دست