تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۲ - چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
حایی برسد مرد که در هر نفسی
بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۳ - چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید
گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۴ - چون نیستی تو محض اقرار بود
چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۵ - حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد
بیزار شوم ز چشم در روز اجل
گر عشق رها کند که جانرا نگرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۶ - خاک توام و خدای حق میداند
خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند
ور بستاند دعا گری پیشه کنم
تا رحم کند پیش منت بنشاند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۷ - خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد
خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد
بیکار مرا حلاوت کار تو کرد
بگریختم از دام تو در خانهٔ دل
دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۸ - خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
وز تو ز خیال تو همی خواهم داد
خوابم بشد ودست بدامان تو زد
خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۹ - خواهم گردی که از هوای تو رسد
خواهم گردی که از هوای تو رسد
باشد که به دیده خاک پای تو رسد
جانم ز جفا خرم و خندان باشد
زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۰ - خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد
خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد
گر دست دهد غمش چه نیکو باشد
هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر
تا چشم زنی خود غم او او باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۱ - خورشید که باشد که به روی تو رسد
خورشید که باشد که به روی تو رسد
یا باد سبک‌سر که به موی تو رسد
عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود
دیوانه شود چون سر کوی تو رسد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۲ - خورشید که در خانه بقا می نکند
خورشید که در خانه بقا می نکند
می‌گردد جابجا و جا می نکند
آن نرو به جز قصد هوا می‌نکند
می‌گوید کاصل ما خطا می نکند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۳ - خورشید مگر بسته به پیشت میرد
خورشید مگر بسته به پیشت میرد
وان ماه جگر خسته به پیشت میرد
وان سرو و گل رسته به پیشت میرد
وین دلشده پیوسته به پیشت میرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۴ - خوش عادت خوش خو که محمد دارد
خوش عادت خوش خو که محمد دارد
ما را شب تیره بینوا نگذارد
بنوازد آن رباب را تا به سحر
ور خواب آید گلوش را بفشارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۵ - خون دل عاشقان چو جیحون گردد
خون دل عاشقان چو جیحون گردد
عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد
جسم تو چو آسیا و آبش عشق است
چون آب نباشد آسیا چون گردد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۶ - دامان جلال تو ز دستم نشود
دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۷ - دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
زیرا که بایام یکی بار خورد
بگذار که تا این گل و گلزار خورد
تا چند چو اشتران ز غم خار خورد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۸ - در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
هر گوشه دکان گل فروشان نگرید
میخندد گل به بلبلان می‌گوید
خاموش شوید و در خموشان نگرید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۹ - در باغ هزار شاهد مهرو بود
در باغ هزار شاهد مهرو بود
گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود
وان آب زره زره که اندر جو بود
این جمله بهانه بود و او خود او بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۶۰ - در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در ناله‌ام از لبان قند اندر قند
هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۶۱ - در حضرت حق ستوده درویشانند
در حضرت حق ستوده درویشانند
در صدر بزرگی همه بیخویشانند
خواهی که مس وجود تو زر گردد
با ایشان باش کیمیا ایشانند