تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۲ - شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
از چشم بد و نیک جهان تنها شد
با خون دلم چون سفر پنهانی
گویند اشارتی که وقت آنها شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۳ - شب رفت کجا رفت همانجای که بود
شب رفت کجا رفت همانجای که بود
تا خانه رود باز یقین هر موجود
ای شب چو روی بدان مقام موعود
از من برسان که آن فلانی چون بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۴ - شب گشت که خلقان همه در خواب روند
شب گشت که خلقان همه در خواب روند
مانندهٔ ماهی همه در آب روند
چون روز شود جانب اسباب روند
قوم دگری بسوی وهاب روند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۵ - شور آوردم که گاو گردون نکشد
شور آوردم که گاو گردون نکشد
دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد
هم من بکشم که شور تو جان منست
جان خود را بگو کسی چون نکشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۶ - شور عجبی در سر ما میگردد
شور عجبی در سر ما میگردد
دل مرغ شده است و در هوا میگردد
هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد
دلدار مگر در همه جا میگردد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۷ - شیرین سخنی در دل ما میخندد
شیرین سخنی در دل ما میخندد
بر خسرو شیرین سخنی می‌بندد
گه تند کند مرا و او رام شود
گه رام کند مرا و او می‌تندد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۸ - صافی صفت و پاک نظر باید بود
صافی صفت و پاک نظر باید بود
وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود
هر لحظه اگر هزار دردت باشد
در آرزوی درد دگر باید بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۹ - صبح آمد و وقت روشنائی آمد
صبح آمد و وقت روشنائی آمد
شبخیزان را دم جدائی آمد
آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب
وقت هوس شکر ربائی آمد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۰ - صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد
برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بویی بستان که کاروان می‌گذرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۱ - صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۲ - صد سال بقای آن بت مهوش باد
صد سال بقای آن بت مهوش باد
تیر غم او دل من ترکش باد
بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من
یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۳ - صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
از بس خوبی که در پس پرده منم
ای بیخبران عاشق خود خواهم شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۴ - طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند
طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند
سیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند
شهباز نه‌ای که از شکار تو چرند
آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۵ - عارف چو گل و جز گل خندان نبود
عارف چو گل و جز گل خندان نبود
تلخی نکند عادت قند آن نبود
مصباح زجاجه است جان عارف
پس شیشه بود زجاجه سندان نبود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۶ - هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
کافر بود آن دل و مسلمان نبود
شهری که درو هیبت سلطان نبود
ویران شده گیر، اگرچه ویران نبود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۷ - عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
در مذهب عشق کفر و ایمان نبود
در عشق تن و عقل و دل و جان نبود
هرکس که چنین نگشت او آن نبود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۸ - عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
در مذهب عاشقی جوانمرد بود
بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
یعقوب که یوسفی کند سرد بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۵۹ - عاشق که تواضع ننماید چکند
عاشق که تواضع ننماید چکند
شبها که بکوی تو نیاید چکند
گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چکند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۶۰ - عشاق به یک دم دو جهان در بازند
عشاق به یک دم دو جهان در بازند
صد ساله بقا به یک زمان دربازند
بر بوی دمی هزار منزل بروند
وز بهر دلی هزار جان دربازند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۶۱ - عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
عشق آن باشد که داد شادیها داد
زاده است مرا مادر عشق از اول
صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد