تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
زیان بینی ز سیر بوستانم
زیان بینی ز سیر بوستانم
اگر جانت شهید جستجو نیست
نمایم آنچه هست اندر رگ گل
بهار من طلسم رنگ و بو نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
برون از ورطهٔ بود و عدم شو
برون از ورطهٔ بود و عدم شو
فزونتر زین جهان کیف و کم شو
خودی تعمیر کن در پیکر خویش
چو ابراهیم معمار حرم شو
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز مرغان چمن نا آشنایم
ز مرغان چمن نا آشنایم
به شاخ آشیان تنها سرایم
اگر نازک دلی از من کران گیر
که خونم می تراود از نوایم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
همه را مست یک پیمانه کردی
نگه را با نگه آمیز دادی
دل از دل جان ز جان بیگانه کردی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت
شریک سوز و ساز بحر و بر شو
تو این جنگ از کنار عرصه بینی
بمیر اندر نبرد و زنده تر شو
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک
سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک
کلیسا و بتستان و حرم خاک
ولیکن من ندانم گوهرم چیست
نگاهم برتر از گردون تنم خاک
اقبال لاهوری : پیام مشرق
اگر در مشت خاک تو نهادند
اگر در مشت خاک تو نهادند
دل صد پارهٔ خونابه باری
ز ابر نو بهاران گریه آموز
که از اشک تو روید لاله زاری
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دمادم نقش های تازه ریزد
دمادم نقش های تازه ریزد
بیک صورت قرار زندگی نیست
اگر امروز تو تصویر دوش است
بخاک تو شرار زندگی نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد
چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد
قیامت افکنم در محفل خویش
چو می خواهم دمی خلوت بگیرم
جهان را گم کنم اندر دل خویش
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چه میپرسی میان سینه دل چیست
چه میپرسی میان سینه دل چیست
خرد چون سوز پیدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود لیکن
چو یک دم از تپش افتاد گل شد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرد گفت او بچشم اندر نگنجد
خرد گفت او بچشم اندر نگنجد
نگاه شوق در امید و بیم است
نمیگردد کهن افسانهٔ طور
که در هر دل تمنای کلیم است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
کنشت و مسجد و بتخانه و دیر
کنشت و مسجد و بتخانه و دیر
جز این مشت گلی پیدا نکردی
ز حکم غیر نتوان جز بدل رست
تو ای غافل دلی پیدا نکردی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
نه پیوستم درین بستان سرا دل
نه پیوستم درین بستان سرا دل
ز بند این و آن آزاده رفتم
چو باد صبح گردیدم دمی چند
گلان را آب و رنگی داده رفتم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به خود باز آورد رند کهن را
به خود باز آورد رند کهن را
می برنا که من در جام کردم
من این می چون مغان دور پیشین
ز چشم مست ساقی وام کردم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سفالم را می او جام جم کرد
سفالم را می او جام جم کرد
درون قطره ام پوشیده یم کرد
خرد اندر سرم بتخانه ئی ریخت
خلیل عشق دیرم را حرم کرد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرد زنجیری امروز و دوش است
خرد زنجیری امروز و دوش است
پرستار بتان چشم و گوش است
صنم در آستین پوشیده دارد
برهمن زادهٔ زنار پوش است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرد اندر سر هر کس نهادند
خرد اندر سر هر کس نهادند
تنم چون دیگران از خاک و خون است
ولی این راز کس جز من نداند
ضمیر خاک و خونم بیچگون است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
گدای جلوه رفتی بر سر طور
گدای جلوه رفتی بر سر طور
که جان تو ز خود نامحرمی هست
قدم در جستجوی آدمی زن
خدا هم در تلاش آدمی هست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بگو جبریل را از من پیامی
بگو جبریل را از من پیامی
مرا آن پیکر نوری ندادند
ولی تاب و تب ما خاکیان بین
به نوری ذوق مهجوری ندادند
اقبال لاهوری : پیام مشرق
همای علم تا افتد بدامت
همای علم تا افتد بدامت
یقین کم کن گرفتار شکی باش
عمل خواهی یقین را پخته تر کن
یکی جوی و یکی بین و یکی باش