تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به چندین جلوه در زیر نقابی
به چندین جلوه در زیر نقابی
نگاه شوق ما را بر نتابی
دوی در خون ما چون مستی می
ولی بیگانه خوئی ، دیر یابی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دل از منزل تهی کن پا بره دار
دل از منزل تهی کن پا بره دار
نگه را پاک مثل مهر و مه دار
متاع عقل و دین با دیگران بخش
غم عشق ار بدست افتد نگه دار
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بیا ای عشق ای رمز دل ما
بیا ای عشق ای رمز دل ما
بیا ای کشت ما ای حاصل ما
کهن گشتند این خاکی نهادان
دگر آدم بنا کن از گل ما
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به
مرا این ناله های دمبدم به
سکندر را ز عیش من خبر نیست
نوای دلکشی از ملک جم به
اقبال لاهوری : پیام مشرق
نه من بر مرکب ختلی سوارم
نه من بر مرکب ختلی سوارم
نه از وابستگان شهریارم
مرا ای همنشین دولت همین بس
چوکاوم سینه را لعلی بر آرم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
کمال زندگی خواهی بیاموز
کمال زندگی خواهی بیاموز
گشادن چشم و جز بر خود نبستن
فرو بردن جهان را چون دم آب
طلسم زیر و بالا در شکستن
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو میگوئی که آدم خاکزاد است
تو میگوئی که آدم خاکزاد است
اسیر عالم کون و فساد است
ولی فطرت ز اعجازی که دارد
بنای بحر بر جویش نهاد است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دل بیباک را ضرغام رنگ است
دل بیباک را ضرغام رنگ است
دل ترسنده را آهو پلنگ است
اگر بیمی نداری بحر صحراست
اگر ترسی بهر موجش نهنگ است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ندانم باده ام یا ساغرم من
ندانم باده ام یا ساغرم من
گهر در دامنم یا گوهرم من
چنان بینم چو بر دل دیده بندم
که جانم دیگر است و دیگرم من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو گوئی طایر ما زیر دام است
تو گوئی طایر ما زیر دام است
پریدن بر پر و بالش حرام است
ز تن برجسته‌تر شد معنی جان
فسان خنجر ما از نیام است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چسان زاید تمنا در دل ما
چسان زاید تمنا در دل ما
چسان سوزد چراغ منزل ما
بچشم ما که می بیند چه بیند
چسان گنجید دل اندر گل ما
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چو در جنت خرامیدم پس از مرگ
چو در جنت خرامیدم پس از مرگ
به چشمم این زمین و آسمان بود
شکی با جان حیرانم در آویخت
جهان بود آن که تصویر جهان بود
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان ما که جز انگاره ئی نیست
جهان ما که جز انگاره ئی نیست
اسیر انقلاب صبح و شام است
ز سوهان قضا هموار گردد
هنوز این پیکر گل ناتمام است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چسان ای آفتاب آسمان گرد
چسان ای آفتاب آسمان گرد
باین دوری به چشم من در آئی
بخاکی واصل و از خاکدان دور
تو ای مژگان گسل آخر کجائی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش
تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش
براه دیگران رفتن عذاب است
گر از دست تو کار نادر آید
گناهی هم اگر باشد ثواب است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بمنزل رهرو دل در نسازد
بمنزل رهرو دل در نسازد
به آب و آتش و گل در نسازد
نپنداری که در تن آرمید است
که این دریا به ساحل در نسازد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بیا با شاهد فطرت نظر باز
بیا با شاهد فطرت نظر باز
چرا در گوشهٔ خلوت گزینی
ترا حق داد چشم پاک بینی
که از نورش نگاهی آفرینی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
میان آب و گل خلوت گزیدم
میان آب و گل خلوت گزیدم
ز افلاطون و فارابی بریدم
نکردم از کسی دریوزهٔ چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز آغاز خودی کس را خبر نیست
ز آغاز خودی کس را خبر نیست
خودی در حلقهٔ شام و سحر نیست
ز خضر این نکتهٔ نادر شنیدم
که بحر از موج خود دیرینه تر نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دلا رمز حیات از غنچه دریاب
دلا رمز حیات از غنچه دریاب
حقیقت در مجازش بی حجاب است
ز خاک تیره میروید ولیکن
نگاهش بر شعاع آفتاب است