تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
فروغ او به بزم باغ و راغ است
فروغ او به بزم باغ و راغ است
گل از صهبای او روشن ایاغ است
شب کس در جهان تاریک نگذاشت
که در هر دل ز داغ او چراغ است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست
که خواب از چشم او شبنم فرو شست
خودی از بیخودی آمد پدیدار
جهان دریافت آخر آنچه می جست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان کز خود ندارد دستگاهی
جهان کز خود ندارد دستگاهی
به کوی آرزو می جست راهی
ز آغوش عدم دزدیده بگربخت
گرفت اندر دل آدم پناهی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دل من رازدان جسم و جان است
دل من رازدان جسم و جان است
نپنداری اجل بر من گران است
چه غم گر یک جهان گم شد ز چشمم
هنوز اندر ضمیرم صد جهان است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
گل رعنا چو من در مشکلی هست
گل رعنا چو من در مشکلی هست
گرفتار طلسم محفلی هست
زبان برگ او گویا نکردند
ولی در سینهٔ چاکش دلی هست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مزاج لالهٔ خود رو شناسم
مزاج لالهٔ خود رو شناسم
بشاخ اندر گلان را بو شناسم
از آن دارد مرا مرغ چمن دوست
مقام نغمه های او شناسم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان یک نغمه زار آرزوئی
جهان یک نغمه زار آرزوئی
بم و زیرش ز تار آرزوئی
به چشمم هر چه هست و بود و باشد
دمی از روزگار آرزوئی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دل من بی قرار آرزوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
سخن ای همنشین از من چه خواهی
که من با خویش دارم گفتگوئی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دوام ما ز سوز ناتمام است
دوام ما ز سوز ناتمام است
چو ماهی جز تپش بر ما حرام است
مجو ساحل که در آغوش ساحل
تپید یک دم و مرگ دوام است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مرنج از برهمن ای واعظ شهر
مرنج از برهمن ای واعظ شهر
گر از ما سجده ئی پیش بتان خواست
خدای ما که خود صورتگری کرد
بتی را سجده ئی از قدسیان خواست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
حکیمان گرچه صد پیکر شکستند
حکیمان گرچه صد پیکر شکستند
مقیم سومنات بود و هستند
چسان افرشته و یزدان بگیرند
هنوز آدم به فتراکی نبستند
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهانها روید از مشت گل من
جهانها روید از مشت گل من
بیا سرمایه گیر از حاصل من
غلط کردی ره سر منزل دوست
دمی گم شو به صحرای دل من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
هزاران سال با فطرت نشستم
هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم
ولیکن سر گذشتم این دو حرفست
تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به پهنای ازل پر می گشودم
به پهنای ازل پر می گشودم
ز بند آب و گل بیگانه بودم
بچشم تو بهای من بلند است
که آوردی ببازار وجودم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
درونم جلوهٔ افکار این چیست؟
درونم جلوهٔ افکار این چیست؟
برون من همه اسرار این چیست
بفرما ای حکیم نکته پرداز
بدن آسوده ، جان سیار ، این چیست؟
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بخود نازم گدای بی نیازم
بخود نازم گدای بی نیازم
تپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم
ترا از نغمه در آتش نشاندم
سکندر فطرتم ، آئینه سازم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
اگر آگاهی از کیف و کم خویش
اگر آگاهی از کیف و کم خویش
یمی تعمیر کن از شبنم خویش
دلا دریوزهٔ مهتاب تا کی
شب خود را برافروز از دم خویش
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست
چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست
که دل در حلقه بود و عدم نیست
مخور ای کم نظر اندیشهٔ مرگ
اگر دم رفت دل باقی است غم نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو ای دل تا نشینی در کنارم
تو ای دل تا نشینی در کنارم
ز تشریف شهان خوشتر گلیمم
درون سینه ام باشی پس از مرگ
من از دست تو در امید و بیمم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز من گو صوفیان با صفا را
ز من گو صوفیان با صفا را
خدا جویان معنی آشنا را
غلام همت آن خود پرستم
که با نور خودی بیند خدا را