تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چو نرگس این چمن نادیده مگذر
چو نرگس این چمن نادیده مگذر
چو بو در غنچهٔ پیچیده مگذر
ترا حق دیدهٔ روشنتری داد
خرد بیدار و دل خوابیده مگذر
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تراشیدم صنم بر صورت خویش
تراشیدم صنم بر صورت خویش
به شکل خود خدا را نقش بستم
مرا از خود برون رفتن محال است
بهر رنگی که هستم خود پرستم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت
به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت
نگاه ما چمن زادان رسا نیست
در آن پهنا که صد خورشید دارد
تمیز پست و بالا هست یا نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
زمین را رازدان آسمان گیر
زمین را رازدان آسمان گیر
مکان را شرح رمز لامکان گیر
پرد هر ذره سوی منزل دوست
نشان راه از ریگ روان گیر
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست
ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست
نشان بی نشان غیر از تو کس نیست
قدم بیباک تر نه در ره زیست
به پهنای جهان غیر از تو کس نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
زمین خاک در میخانهٔ ما
زمین خاک در میخانهٔ ما
فلک یک گردش پیمانهٔ ما
حدیث سوز و ساز ما دراز است
جهان دیباچه افسانه ما
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سکندر رفت و شمشیر و علم رفت
سکندر رفت و شمشیر و علم رفت
خراج شهر و گنج کان و یم رفت
امم را از شهان پاینده تر دان
نمی بینی که ایران ماند و جم رفت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ربودی دل ز چاک سینهٔ من
ربودی دل ز چاک سینهٔ من
به غارت برده ئی گنجینهٔ من
متاع آرزویم با که دادی
چه کردی با غم دیرینهٔ من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت
زمین و آسمان و چار سو رفت
تو رفتی ای دل از هنگامهٔ او
و یا از خلوت آباد تو او رفت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست
مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست
ولی دانم نوای زندگی چیست
سرودم آنچنان در شاخساران
گل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟
اقبال لاهوری : پیام مشرق
نوا مستانه در محفل زدم من
نوا مستانه در محفل زدم من
شرار زندگی بر گل زدم من
دل از نور خرد کردم ضیا گیر
خرد را بر عیار دل زدم من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
عجم از نغمه های من جوان شد
عجم از نغمه های من جوان شد
ز سودایم متاع او گران شد
هجومی بود ره گم کره در دشت
ز آواز درایم کاروان شد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
عجم از نغمه ام آتش بجان است
عجم از نغمه ام آتش بجان است
صدای من درای کاروان است
حدی را تیز تر خوانم چو عرفی
که ره خوابیده و محمل گران است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز جان بیقرار آتش گشادم
ز جان بیقرار آتش گشادم
دلی در سینهٔ مشرق نهادم
گل او شعله زار از نالهٔ من
چو برق اندر نهاد او فتادم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مرا مثل نسیم آواره کردند
مرا مثل نسیم آواره کردند
دلم مانند گل صد پاره کردند
نگاهم را که پیدا هم نبیند
شهید لذت نظاره کردند
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرد کرپاس را زرینه سازد
خرد کرپاس را زرینه سازد
کمالش سنگ را آئینه سازد
نوای شاعر جادو نگاری
ز نیش زندگی نوشینه سازد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز شاخ آرزو بر خورده ام من
ز شاخ آرزو بر خورده ام من
به راز زندگی پی برده ام من
بترس از باغبان ای ناوک انداز
که پیغام بهار آورده ام من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خیالم کو گل از فردوس چیند
خیالم کو گل از فردوس چیند
چو مضمون غریبی آفریند
دلم در سینه می لرزد چو برگی
که بر وی قطرهٔ شبنم نشیند
اقبال لاهوری : پیام مشرق
عجم بحریست ناپیدا کناری
عجم بحریست ناپیدا کناری
که در وی گوهر الماس رنگ است
ولیکن من نرانم کشتی خویش
به دریائی که موجش بی نهنگ است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مگو کار جهان نااستوار است
مگو کار جهان نااستوار است
هر آن ما ابد را پرده دار است
بگیر امروز را محکم که فردا
هنوز اندر ضمیر روزگار است