تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۲ - امروز خوشم به جان تو فردا نیز
امروز خوشم به جان تو فردا نیز
هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
هم کار و گیای دوست کارافزا نیز
هر لاف که دل زند بگویم ما نیز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۳ - امروز مرو از برم ای یار بساز
امروز مرو از برم ای یار بساز
ای گلبن صد برگ بدین خار بساز
ای عشوه فروش با خریدار بساز
ای ماه تمام با شب تار بساز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۴ - امشب که گشاده است صنم با ما راز
امشب که گشاده است صنم با ما راز
ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
زاغان سیاه امشب اندر طربند
با باز سپید جان شده در پرواز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۵ - بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
در توبه و در گناه و زهد و پرهیز
آورده‌ام آتشی که می‌فرماید
کای هرچه به جز خداست از جا برخیز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۶ - بازی بودم پریده از عالم راز
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز
زان در که بیامدم برون رفتم باز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۷ - بنمای بمن رخ ای شمع طراز
بنمای بمن رخ ای شمع طراز
تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۸ - جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد گر تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۹ - زنهار مشو غره به بیباکی باز
زنهار مشو غره به بیباکی باز
زیرا که پری دارد از دولت باز
مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز
با باز شهنشاه تو شطرنج مباز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۰ - درد تو علاج کس پذیرد هرگز
درد تو علاج کس پذیرد هرگز
یا از تو مراد میگریزد هرگز
گفتی که نهال صبر در دل کشتی
گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز؟
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۱ - در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز
مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۲ - دل آمد و گفت هست سوداش دراز
دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۳ - دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۴ - زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین یخ‌صفتان یکی نشد گرم هنوز
نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز
نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۵ - شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
روز است شبم ز روی آن روز افروز
ای شب شب از آنی که از او بیخبری
وی روز برو ز روز او روز آموز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۶ - صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
جان در کفمان سپار و بستان مگریز
از من بشنو گریز پا سر نبرد
گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۷ - صد بار بگفت یار هرجا مگریز
صد بار بگفت یار هرجا مگریز
گر بگریزی به جز سوی ما مگریز
هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی
در شهر گریز سوی صحرا مگریز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۸ - گر بکشندم نگردم از عشق توباز
گر بکشندم نگردم از عشق توباز
زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز
گویند مرا سرت ببریم به گاز
پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۹ - گر در ره عشق او نباشی سرباز
گر در ره عشق او نباشی سرباز
زنهار مکن حدیث عشقی سرباز
گر روشنی میطلبی همچون شمع
پروانه صفت تو خویشتن را در باز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۰ - گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز
نومید نیم ز بارگاه کرمت
زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۱ - مائیم و توئی و خانه خالی برخیز
مائیم و توئی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رسم بجای کج دار و مریز