تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر می آید آن دانای رازی
اگر می آید آن دانای رازی
بده او را نوای دل گدازی
ضمیر امتان را می کند پاک
کلیمی یا حکیمی نی نوازی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
متاع من دل درد آشنای است
متاع من دل درد آشنای است
نصیب من فغان نارسای است
به خاک مرقد من لاله خوش تر
که هم خاموش و هم خونین نوای است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل از دست کسی بردن نداند
دل از دست کسی بردن نداند
غم اندر سینه پروردن نداند
دم خود را دمیدی اندر آن خاک
که غیر از خوردن و مردن نداند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل ما از کنار ما رمیده
دل ما از کنار ما رمیده
به صورت مانده و معنی ندیده
ز ما آن رانده درگاه خوشتر
حق او را دیده و ما را شنیده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نداند جبرئیل این های و هو را
نداند جبرئیل این های و هو را
که نشناسد مقام جستجو را
بپرس از بندهٔ بیچارهٔ خویش
که داند نیش و نوش آرزو را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شب این انجمن آراستم من
شب این انجمن آراستم من
چو مه از گردش خود کاستم من
حکایت از تغافلهای تو رفت
ولیکن از میان برخاستم من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چنین دور آسمان کم دیده باشد
چنین دور آسمان کم دیده باشد
که جبرئیل امین را دل خراشد
چه خوش دیری بنا کردند آنجا
پرستد مومن و کافر تراشد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عطا کن شور رومی ، سوز خسرو
عطا کن شور رومی ، سوز خسرو
عطا کن صدق و اخلاص سنایی
چنان با بندگی در ساختم من
نگیرم گر مرا بخشی خدایی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
ز کارش جبرئیل اندر خروش است
بیا نقش دگر ملت بریزیم
که این ملت جهان را بار دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگر ملت که کاری پیش گیرد
دگر ملت که کاری پیش گیرد
دگر ملت که نوش از نیش گیرد
نگردد با یکی عالم رضامند
دو عالم را به دوش خویش گیرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگر قومی که ذکر لاالهش
دگر قومی که ذکر لاالهش
برآرد از دل شب صبحگاهش
شناسد منزلش را آفتابی
که ریگ کهکشان روبد ز راهش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان تست در دست خسی چند
جهان تست در دست خسی چند
کسان او به بند ناکسی چند
هنرور میان کارگاهان
کشد خود را به عیش کرکسی چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ
که یزدان را ز حال ما خبر نیست
به ما نزدیک تر از شهرک ماست
ولیکن از شکم نزدیکتر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون آن زمین و آسمان است
مجو از ما نماز پنج گانه
غلامان را صف آرائی گران است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز محکومی مسلمان خود فروش است
ز محکومی مسلمان خود فروش است
گرفتار طلسم چشم و گوش است
ز محکومی رگان در تن چنان سست
که ما را شرع و آئین بار دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی اندازه کن سود و زیان را
یکی اندازه کن سود و زیان را
چو جنت جاودانی کن جهان را
نمی بینی که ما خاکی نهادان
چه خوش آراستیم این خاکدان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو میدانی حیات جاودان چیست؟
تو میدانی حیات جاودان چیست؟
نمی دانی که مرگ ناگهان چیست؟
ز اوقات تو یکدم کم نگردد
اگر من جاودان باشم زیان چیست؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بپایان چون رسد این عالم پیر
بپایان چون رسد این عالم پیر
شود بی پرده هر پوشیده تقدیر
مکن رسوا حضور خواجه مارا
حساب من ز چشم او نهان گیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بدن وامانده و جانم در تک و پوست
بدن وامانده و جانم در تک و پوست
سوی شهری که بطحا در ره اوست
تو باش اینجا و با خاصان بیامیز
که من دارم هوای منزل دوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
الایا خیمگی خیمه فروهل
الایا خیمگی خیمه فروهل
که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل
خرد از راندن محمل فرو ماند
زمام خویش دادم در کف دل