تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو موج از بحر خود بالیده ام من
چو موج از بحر خود بالیده ام من
بخود مثل گهر پیچیده ام من
از آن نمرود با من سر گران است
به تعمیر حرم کوشیده ام من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی بگردان ساتگین را
بیا ساقی بگردان ساتگین را
بیفشان بر دو گیتی آستین را
حقیقت را به رندی فاش کردند
که ملا کم شناسد رمز دین را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن
چکید از چشم من خون دل من
به آن لحنی که نه شرقی نه غربی است
نوائی از مقام «لاتخف» زن
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
برون از سینه کش تکبیر خود را
برون از سینه کش تکبیر خود را
بخاک خویش زن اکسیر خود را
خودی را گیر و محکم گیر و خوش زی
مده در دست کس تقدیر خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان از خودی مرد تمام است
مسلمان از خودی مرد تمام است
بخاکش تا خودی میرد غلام است
اگر خود را متاع خویش دانی
نگه را جز بخود بستن حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانان که خود را فاش دیدند
مسلمانان که خود را فاش دیدند
به هر دریا چو گوهر آرمیدند
اگر از خود رمیدند اندرین دیر
بجان تو که مرگ خود خریدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گشودم پردهء از روی تقدیر
گشودم پردهء از روی تقدیر
مشو نومید و راه مصطفی گیر
اگر باور نداری آنچه گفتم
ز دین بگریز و مرگ کافری میر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ترکان بسته درها را گشادند
به ترکان بسته درها را گشادند
بنای مصریان محکم نهادند
تو هم دستی بدامان خودی زن
که بی او ملک و دین کس را ندادند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هر آن قومی که می ریزد بهارش
هر آن قومی که می ریزد بهارش
نسازد جز به بوهای رمیده
ز خاکش لاله می روید ولیکن
قبائی دارد از رنگ پریده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خدا آن ملتی را سروری داد
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
چراغی از چراغ او بر افروز
ولی این نکته را از من فرا گیر
که نتوان زیستن بی مستی و سوز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کسی کو بر خودی زد «لااله» را
کسی کو بر خودی زد «لااله» را
ز خاک مرده رویاند نگه را
مده از دست دامان چنین مرد
که دیدم در کمندش مهر و مه را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو ای نادان دل آگاه دریاب
تو ای نادان دل آگاه دریاب
بخود مثل نیاکان راه دریاب
چسان مؤمن کند پوشیده را فاش
ز «لا» موجود «الا الله» دریاب
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل تو داغ پنهانی ندارد
دل تو داغ پنهانی ندارد
تب و تاب مسلمانی ندارد
خیابان خودی را داده ئی آب
از آن دریا که طوفانی ندارد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اناالحق جز مقام کبریا نیست
اناالحق جز مقام کبریا نیست
سزای او چلیپا هست یا نیست
اگر فردی بگوید سر زنش به
اگر قومی بگوید ناروا نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به آن ملت اناالحق سازگار است
به آن ملت اناالحق سازگار است
که از خونش نم هر شاخسار است
نهان اندر جلال او جمالی
که او را نه سپهر آئینه دار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
میان امتان والا مقام است
میان امتان والا مقام است
کهن امت دو گیتی را امام است
نیاساید ز کارفرینش
که خواب و خستگی بر وی حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
وجودش شعله از سوز درون است
وجودش شعله از سوز درون است
چو خس او را جهان چند و چون است
کند شرح اناالحق همت او
پی هر «کن» که میگوید «یکون» است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پرد در وسعت گردون یگانه
پرد در وسعت گردون یگانه
نگاه او به شاخشیانه
مه و انجم گرفتار کمندش
بدست اوست تقدیر زمانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به باغان عندلیبی خوش صفیری
به باغان عندلیبی خوش صفیری
به راغان جره بازی زود گیری
امیر او به سلطانی فقیری
فقیر او به درویشی امیری