تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
گشادش در نمود رنگ وب است
جهانتابی ز نور حق بیاموز
که او با صد تجلی در حجاب است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان را محکمی از امهات است
جهان را محکمی از امهات است
نهادشان امین ممکنات است
اگر این نکته را قومی نداند
نظام کار و بارش بی ثبات است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا داد این خرد پرور جنونی
مرا داد این خرد پرور جنونی
نگاه مادر پاک اندرونی
ز مکتب چشم و دل نتوان گرفتن
که مکتب نیست جز سحر و فسونی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خنکن ملتی کز وارداتش
خنکن ملتی کز وارداتش
قیامتها ببیند کایناتش
چه پیشید ، چه پیش افتاد او را
توان دید از جبین امهاتش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر پندی ز درویشی پذیری
اگر پندی ز درویشی پذیری
هزار امت بمیرد تو نمیری
بتولی باش و پنهان شو ازین عصر
که درغوش شبیری بگیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز شام ما برونور سحر را
ز شام ما برونور سحر را
به قر ن باز خوان اهل نظر را
تو میدانی که سوز قرأت تو
دگرگون کرد تقدیر عمر را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه عصر است این که دین فریادی اوست
چه عصر است این که دین فریادی اوست
هزاران بند درزادی اوست
ز رویدمیت رنگ و نم برد
غلط نقشی که از بهزادی اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهش نقشبند کافری ها
نگاهش نقشبند کافری ها
کمال صنعت اوزری ها
حذر از حلقهٔ بازارگانش
قمار است این همه سوداگری ها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جوانان را بدموز است این عصر
جوانان را بدموز است این عصر
شب ابلیس را روز است این عصر
بدامانش مثال شعله پیچم
که بی نور است و بی سوز است این عصر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
ضمیرش باقی و فانی بهم کرد
ولیکن الامان از عصر حاضر
که سلطانی به شیطانی بهم کرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
حشیش است این نشاط اندرون نیست
به تقلید فرنگی پای کوبی
به رگهای تون طغیان خون نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در صد فتنه را بر خود گشادی
در صد فتنه را بر خود گشادی
دو گامی رفتی و از پا فتادی
برهمن از بتان طاق خودراست
تو قر ن را سر طاقی نهادی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
برهمن را نگویم هیچ کاره
برهمن را نگویم هیچ کاره
کند سنگ گران را پاره پاره
نیاید جز به زور دست و بازو
خدائی را تراشیدن ز خاره
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگه دارد برهمن کار خود را
نگه دارد برهمن کار خود را
نمی گوید به کس اسرار خود را
بمن گوید که از تسبیح بگذر
بدوش خود برد زنار خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
برهمن گفت برخیز از در غیر
برهمن گفت برخیز از در غیر
ز یاران وطن ناید به جز خیر
بیک مسجد دو ملا می نگنجد
ز افسون بتان گنجد بیک دیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تب و تابی که باشد جاودانه
تب و تابی که باشد جاودانه
سمند زندگی را تازیانه
به فرزندان بیاموز این تب و تاب
کتاب و مکتب افسون و فسانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز علم چاره سازی بی گدازی
ز علم چاره سازی بی گدازی
بسی خوشتر نگاه پاک بازی
نکو تر از نگاه پاک بازی
ولی از هر دو عالم بی نیازی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بهن مؤمن خدا کاری ندارد
بهن مؤمن خدا کاری ندارد
که در تن جان بیداری ندارد
ازن از مکتب یاران گریزم
جوانی خود نگهداری ندارد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز من گیر این که مردی کور چشمی
ز من گیر این که مردی کور چشمی
ز بینای غلط بینی نکو تر
ز من گیر این که نادانی نکو کیش
ز دانشمند بی دینی نکو تر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟
ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟
که گرد ثابت و سیاره گردد
مثال پاره ای ابری که از باد
به پهنای فضاواره گردد