تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بسا کس اندوه فردا کشیدند
بسا کس اندوه فردا کشیدند
که دی مردند و فردا را ندیدند
خنک مردان که در دامان امروز
هزاران تازه تر هنگامه چیدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو بلبل نالهٔ زاری نداری
چو بلبل نالهٔ زاری نداری
که در تن جان بیداری نداری
درین گلشن که گلچینی حلال است
تو زخمی از سر خاری نداری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
بناخن سینه کاویدن بیاموز
اگر خواهی خدا را فاش بینی
خودی را فاش تر دیدن بیاموز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گله از سختی ایام بگذار
گله از سختی ایام بگذار
که سختی ناکشیده کم عیار است
نمی دانی کهب جویباران
اگر بر سنگ غلطد خوشگوار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
که نتوان زیست با خوی حریری
اگر «یاهو» زنی از مستی شوق
کله را از سر شاهین بگیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فتادی از مقام کبریائی
فتادی از مقام کبریائی
حضور دون نهادان چهره سائی
تو شاهینی ولیکن خویشتن را
نگیری تا بدام خود نیائی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خوشا روزی که خود را باز گیری
خوشا روزی که خود را باز گیری
همین فقر است کو بخشد امیری
حیات جاودان اندر یقین است
ره تخمین و ظن گیری بمیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو هم مثل من از خود در حجابی
تو هم مثل من از خود در حجابی
خنک روزی که خود را بازیابی
مرا کافر کند اندیشهء رزق
ترا کافر کند علم کتابی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه خوش گفت اشتری با کره خویش
چه خوش گفت اشتری با کره خویش
خنک آن کس که داند کار خود را
بگیر از ما کهن صحرا نوردان
به پشت خویش بردن بار خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا یاد است از دانای افرنگ
مرا یاد است از دانای افرنگ
بسا رازی که از بود و عدم گفت
ولیکن با تو گویم این دو حرفی
که با من پیر مردی از عجم گفت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
الا ای کشته نامحرمی چند
الا ای کشته نامحرمی چند
خریدی از پی یک دل غمی چند
ز تأویلات ملایان نکوتر
نشستن با خودگاهی دمی چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دجود است اینکه بینی یا نمود است
دجود است اینکه بینی یا نمود است
حکیم ما چه مشکلها گشود است
کتابی بر فن غواص بنوشت
ولیکن در دل دریا نبود است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ضرب تیشه بشکن بیستون را
به ضرب تیشه بشکن بیستون را
که فرصت اندک و گردون دو رنگ است
حکیمان را درین اندیشه بگذار
شرر از تیشه خیزد یا ز سنگ است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
منه از کف چراغ رزو را
منه از کف چراغرزو را
بدستور مقام های و هو را
مشو در چار سوی این جهان گم
بخود بازو بشکن چار سو را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل دریا سکون بیگانه از تست
دل دریا سکون بیگانه از تست
به جیبش گوهر یکدانه از تست
تو ای موج اضطراب خود نگهدار
که دریا را متاع خانه از تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دو گیتی را بخود باید کشیدن
دو گیتی را بخود باید کشیدن
نباید از حضور خود رمیدن
به نور دوش بین امروز خود را
ز دوش امروز را نتوان ربودن
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ما ای لاله خود را وانمودی
به ما ای لاله خود را وانمودی
نقاب از چهره زیبا گشودی
ترا چون بر دمیدی لاله گفتند
به شاخ اندر چسان بودی چه بودی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگرید مرد از رنج و غم و درد
نگرید مرد از رنج و غم و درد
ز دوران کم نشیند بر دلش گرد
قیاس او را مکن از گریه خویش
که هست از سوز و مستی گریهٔ مرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نپنداری که مرد امتحان مرد
نپنداری که مرد امتحان مرد
نمیرد گرچه زیرسمان مرد
ترا شایان چنین مرگ است ورنه
زهر مرگی که خواهی میتوان مرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر خاک تو از جان محرمی نیست
اگر خاک تو از جان محرمی نیست
بشاخ تو هم از نیسان نمی نیست
ز غمزاد شودم را نگهدار
که اندر سینهٔ پردم غمی نیست