تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریشان هر دم ما از غمی چند
پریشان هر دم ما از غمی چند
شریک هر غمی نامحرمی چند
ولیکن طرح فردائی توان ریخت
اگر دانی بهای این دمی چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جوانمردی که دل با خویشتن بست
جوانمردی که دل با خویشتن بست
رود در بحر و دریا ایمن از شست
نگه را جلوه مستی ها حلال است
ولی باید نگه داری دل و دست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ازن غم ها دل ما دردمند است
ازن غم ها دل ما دردمند است
که اصل او ازین خاک نژند است
من و تو زان غم شیرین ندانیم
که اصل او ز افکار بلند است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مگو با من خدای ما چنین کرد
مگو با من خدای ما چنین کرد
که شستن میتوان از دامنش گرد
ته بالا کن این عالم که در وی
قماری میبرد نامرد از مرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
برون کن کینه را از سینهٔ خویش
برون کن کینه را از سینهٔ خویش
که دود خانه از روزن برون به
ز کشت دل مده کس را خراجی
مشو ای دهخدا غارتگر ده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سحرها در گریبان شب اوست
سحرها در گریبان شب اوست
دو گیتی را فروغ از کوکب اوست
نشان مرد حق دیگر چه گویم
چو مرگید تبسم بر لب اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بباد صبحدم شبنم بنالید
بباد صبحدم شبنم بنالید
که دارم از تو امید نگاهی
دلم افسرده شد از صحبت گل
چنان بگذر که ریزم بر گیاهی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دلن بحر است کو ساحل نورزد
دلن بحر است کو ساحل نورزد
نهنگ از هیبت موجش بلرزد
ازن سیلی که صد هامون بگیرد
فلک با یک حباب او نیرزد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل ماتش و تن موج دودش
دل ماتش و تن موج دودش
تپید دمبدم ساز وجودش
به ذکر نیم شب جمعیت او
چو سیمابی که بندو چوب عودش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
زمانه کار او را میبرد پیش
زمانه کار او را میبرد پیش
که مرد خود نگهدار است درویش
همین فقر است و سلطانی که دل را
نگه داری چو دریا گوهر خویش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه نیروی خودی را زمودی
نه نیروی خودی رازمودی
نه بند از دست و پای خود گشودی
خرد زنجیر بودیدمی را
اگر در سینهٔ او دل نبودی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو میگوئی که دل از خاک و خون است
تو میگوئی که دل از خاک و خون است
گرفتار طلسم کاف و نون است
دل ما گرچه اندر سینهٔ ماست
ولیکن از جهان ما برون است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان مهر و مه زناری اوست
جهان مهر و مه زناری اوست
گشاد هر گره از زاری اوست
پیامی ده ز من هندوستان را
غلام ،زاد از بیداری اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
عروس زندگی را محمل است این
غبار راه شد دانای اسرار
نپنداری که عقل است این ، دل است این
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گهی جویندهٔ حسن غریبی
گهی جویندهٔ حسن غریبی
خطیبی منبر او از صلیبی
گهی سلطان با خیل و سپاهی
ولی از دولت خود بی نصیبی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
درو پست و بلند و کاخ و کو نیست
زمین وسمان و چار سو نیست
درین عالم به جز «الله هو» نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگه دید و خرد پیمانهورد
نگه دید و خرد پیمانهورد
که پیماید جهان چار سو را
میشامی که دل کردند نامش
بخویش اندر کشید این رنگ و بو را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
محبت چیست تاثیر نگاهی است
محبت چیست تاثیر نگاهی است
چه شیرین زخمی از تیر نگاهی است
به صید دل روی ، ترکش بینداز
که این نخچیر ، نخچیر نگاهی است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خودی روشن ز نور کبریائی است
خودی روشن ز نور کبریائی است
رسائی های او از نارسائی است
جدائی از مقامات وصالش
وصالش از مقامات جدائی است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه قومی در گذشت از گفتگوها
چه قومی در گذشت از گفتگوها
ز خاک او برویدرزوها
خودی ازرزو شمشیر گردد
دم او رنگ ها برد ز بوها