تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهیفرین جان در بدن بین
نگاهیفرین جان در بدن بین
بشاخان نادمیده یاسمن بین
وگرنه مثل تیری در کمانی
هدف را با نگاه تیر زن بین
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خرد بیگانهء ذوق یقین است
خرد بیگانهء ذوق یقین است
قمار علم و حکمت بد نشین است
دو صد بوحامد و رازی نیزرد
بنادانی که چشمش راه بین است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
غلام خوشگل و زرین کمر چیست؟
چو یزدان از دو گیتی بی نیازند
دگر سرمایهٔ اهل هنر چیست؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خودی را نشهٔ من عین هوش است
خودی را نشهٔ من عین هوش است
ازن میخانهٔ من کم خروش است
می من گرچه نا صاف است درکش
که این ته جرعهٔ خمهای دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا با خرقه و عمامه کاری
ترا با خرقه و عمامه کاری
من از خود یافتم بوی نگاری
همین یک چوب نی سرمایهٔ من
نه چوب منبری نی چوب داری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو دیدم جوهرئینهٔ خویش
چو دیدم جوهرئینهٔ خویش
گرفتم خلوت اندر سینهٔ خویش
ازین دانشوران کور و بی ذوق
رمیدم با غم دیرینهٔ خویش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
همه گفتند با ماشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
به دوش منعم بی دین و دانش
قبائی نیست پالان حریر است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سجودیوری دارا و جم را
سجودیوری دارا و جم را
مکن ای بیخبر رسوا حرم را
مبر پیش فرنگی حاجت خویش
ز طاق دل فرو ریز این صنم را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شیندم بیتکی از مرد پیری
شیندم بیتکی از مرد پیری
کهن فرزانهٔ روشن ضمیری
اگر خود را بناداری نگه داشت
دو گیتی را بگیردن فقیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نهان اندر دو حرفی سر کار است
نهان اندر دو حرفی سر کار است
مقام عشق منبر نیست ، دار است
براهیمان ز نمرودان نترسند
که عود خام راتش عیار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نهان اندر دو حرفی سر کار است
نهان اندر دو حرفی سر کار است
مقام عشق منبر نیست ، دار است
براهیمان ز نمرودان نترسند
که عود خام راتش عیار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز پیری یاد دارم این دو اندرز
ز پیری یاد دارم این دو اندرز
نباید جز بجان خویشتن زیست
گریز از پیشن مرد فرودست
که جان خود گرو کرد و به تن زیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ساحل گفت موج بیقراری
به ساحل گفت موج بیقراری
به فرعونی کنم خود را عیاری
گهی بر خویش می پیچم چو ماری
گهی رقصم به ذوق انتظاری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر اینب و جاهی از فرنگ است
اگر اینب و جاهی از فرنگ است
جبین خود منه جز بر در او
سرین را هم بچوبش ده کهخر
حقی دارد به خر پالان گر او
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فرنگی را دلی زیر نگین نیست
فرنگی را دلی زیر نگین نیست
متاع او همه ملک است دین نیست
خداوندی که در طوف حریمش
صد ابلیس است و یک روح الامین نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
من و تو از دل و دین نا امیدیم
من و تو از دل و دین نا امیدیم
چوبوی گل ز اصل خود رمیدیم
دل مامرد و دین از مردنش مرد
دو تامرگی بیک سود اخریدیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانی که داندرمز دین را
مسلمانی که داندرمز دین را
نساید پیش غیر الله جبین را
اکر گرد ون بکام او مکردد
به کام خود بگر داند زمین را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل بیگانه خوزین خاکدان نیست
دل بیگانه خوزین خاکدان نیست
شب و روزش زدورسمان نیست
تو خود وقت قیام خویش دریاب
نماز عشق و مستی را اذان نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مقام شوق بی صدق و یقین نیست
مقام شوق بی صدق و یقین نیست
یقین بی صحبت روح الامین نیست
گر از صدق و یقین داری نصیبی
قدم بیباک نه کس در کین نیست