تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۴ - در وصف تو عقل و دانش مانرسد
در وصف تو عقل و دانش مانرسد
یک قطره به گرد هفت دریا نرسد
چون هژده هزار عالم آنجا که توئی
پَرِّ مگسی بود، کس آنجانرسد
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۵ - در معرفت تو دم زدن نقصان است
در معرفت تو دم زدن نقصان است
زیراکه ترا هم به تو بتوان دانست
خورشید که روشن است بینائی او
در ذات تو چون صبحدمش تاوان است
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۶ - گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
وین هر دو جهان، از تو،‌تنی بیش نبود
گفتند بسی از تو بزرگان جهان
اما همه بیشک سخنی بیش نبود
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۷ - یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
صد عالم بسته را کلید آئی تو
چیزی که پدید نیست،‌آن پنهان است
پیداتر از آنی که پدید آئی تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۸ - بی تو به وجود آرمیدن نتوان
بی تو به وجود آرمیدن نتوان
با تو به جز از عدم گزیدن نتوان
کاریست عجب، در تو رسیدن نتوان
وانگه ز تو یک لحظه بریدن نتوان
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۲۹ - از بس که در انتظار تو گردون گشت
از بس که در انتظار تو گردون گشت
تا روز همه شب،‌ز شفق، در خون گشت
چون راه نیافت از پس و پیش به تو
در خویش به صد هزار قرن افزون گشت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۰ - در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
ملک تو یکی است معنوی،‌ای همه تو
در سِرُّ السِّرِ جان ما میدانی
کان کُنْه که جان راست تویی، ای همه تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۱ - یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
اندازهٔ هر کار، تو میدانی تو
زین سِرّ که در نهاد ما میگردد
کس نیست خبردار،‌تو میدانی تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۲ - ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
بیرون زتو جاهلند، تو عالم بس
گر دستِ طلب به حضرتت مینرسد
از حضرتِ تو تعجیم دایم بس
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۳ - کو عقل که در ره تو پوید آخر
کو عقل که در ره تو پوید آخر
کو جان که زعزّت تو گوید آخر
پندار نگر! که ما ترا میجوییم
چون جمله توئی ترا که جوید آخر
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۴ - ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
در جای نه و کدام جانی که نهای
ای جان تو از جا و جهت مستغنی
آخر تو کجائی و کجائی که نهای
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۵ - در ذات تو سالها سخن راندهایم
در ذات تو سالها سخن راندهایم
بسیار کتاب دیده و خواندهایم
هم با سخنِ پیرزنان آمدهایم
کای تو همه تو! جمله فرو ماندهایم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۶ - در راه تو معرفت خطا دانستیم
در راه تو معرفت خطا دانستیم
چه راه و چه معرفت کرا دانستیم
یک یافتن تو بود و فریاد دو کون
کاین نیست ازان دست که ما دانستیم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۷ - کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
کو عقل که سُدَّهٔ کمالت بیند
گر جملهٔ ذرّات جهان دیده شود
ممکن نبود که در وصالت بیند
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۸ - اسرار تو در حروف نتواند بود
اسرار تو در حروف نتواند بود
و اعداد تو در اُلوف نتواند بود
جاوید همی هیچ کسی را هرگز
برحکمت تو وقوف نتواند بود
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۳۹ - ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
وز خار، ترنجبین، تو بیرون آری
از گل، گل نازنین تو بیرون آری
وز کوه و کمر، نگین، تو بیرون آری
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۰ - عالم که پر از حکمتِ تو میبینم
عالم که پر از حکمتِ تو میبینم
یک دایره پر نعمتِ تو میبینم
بر یکْ یک ذرّه وقف کرده همه عمر
دریا دریا قدرتِ تو میبینم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۱ - ای رحمت و جودِ بینهایت از تو
ای رحمت و جودِ بینهایت از تو
در هر جزوی هزار آیت از تو
گر جملهٔ آفاق، ضلالت گیرد
ممکن نبود به جز هدایت از تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۲ - ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
دوزخ ز تف آتش قهرت سوزی
گرنامهٔ دردِ تو فرو باید خواند
پنجاه هزار ساله دارم روزی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۳ - هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
هم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند
گر مُهر نهادم ازخموشی بر لب
تو نامهٔ سر به مُهر بتوانی خواند