تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۴ - روئی که به روز پنج ره میشوئیم
روئی که به روز پنج ره میشوئیم
وز خون دو دیده گه به گه میشوئیم
زاتش بمسوز،‌تا به آبِ حسرت
بر روی تو نامهٔ گنه میشوئیم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۵ - زان روز که از عدم پدید آمدهایم
زان روز که از عدم پدید آمدهایم
بر بیهده درگفت و شنید آمدهایم
گفتی: «جمع آی!» بس پریشان شدهایم
گفتی: «پاک آی!» بس پلید آمدهایم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۶ - یا رب چو به صد زاری زار آمدهایم
یا رب چو به صد زاری زار آمدهایم
گر عفو کنی امیدوار آمدهایم
وز بی شرمی خویشتن پیش درت
تشویرْ خوران و شرمسار آمدهایم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۷ - ای دایرهٔ حکم تو سرگردانی
ای دایرهٔ حکم تو سرگردانی
وی بادیهٔ قضای تو حیرانی
دست آلاید به خون من چون تو کسی
آخر تو توئی و من منم، میدانی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۸ - ای آن که همه گشایش بندِ منی
ای آن که همه گشایش بندِ منی
یاری دهِ جانِ آرزومندِ منی
گر نیکم و گرنه، بندهٔ حکمِ توام
گر فضل کنی ورنه خداوندِ منی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۹ - سیر این دل خسته کی شود ازتو مرا
سیر این دل خسته کی شود ازتو مرا
ره سوی تو بسته کی شود از تو مرا
گر زانکه کشی به قهر بندم از بند
امید گسسته کی شود ازتو مرا
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۰ - ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تو
ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تو
وز خجلت فعل خود سرافکندهٔ تو
بپذیر مرا که جزتو کس نیست مرا
گر نپذیری کجا رود بندهٔ تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۱ - یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویش
یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویش
خط برگنهم کش از نکوکاری خویش
گر برگیری دستِ کرم از سر من
هرگز نرهم ز سر نگونساری خویش
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۲ - از هیبت تو این دل غم خواره بسوخت
از هیبت تو این دل غم خواره بسوخت
دل خود که بود که جان بیچاره بسوخت
یا رب بمسوز این تن سرگردان را
کز آتش تشویر تو صد باره بسوخت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۳ - ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ من
ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ من
هردم غم تو همدم پیوستهٔ من
گر تونکنی یاد به لطفی که تراست
که بازگشاید این درِ بستهٔ من
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۴ - یا رب غم تو چگونه تقدیر کنم
یا رب غم تو چگونه تقدیر کنم
از دست بشد عمر، چه تدبیر کنم
از جرمِ من و عفوِ تو شرمم بگرفت
در بندگی تو چند تقصیر کنم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۵ - هم حلهٔ فضل در برم میداری
هم حلهٔ فضل در برم میداری
هر افسرِ حفظ بر سرم میداری
هر چند زمن بیش بدی میبینی
هر دم به کرم نکوترم میداری
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۶ - ای بندگی تو پادشاهی کردن
ای بندگی تو پادشاهی کردن
کارت همه انعام الهی کردن
من، در غفلت، عمر به پایان بردم
من این کردم، تا تو چه خواهی کردن
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۷ - یا رب جان را بیم گنه کاران هست
یا رب جان را بیم گنه کاران هست
دل را شب و روز ماتم یاران هست
گفتی که به بیچارگی و عجز درآی
بیچارگی و عجز به خرواران هست
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۸ - گر من به هزار اهرمن مانم باز
گر من به هزار اهرمن مانم باز
به زانکه به نفس خویشتن مانم باز
از من برهان مرا که درماندهام
مگذار مرا که من به من مانم باز
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۹۹ - ای در هر دم دو صد جهان پر چاره
ای در هر دم دو صد جهان پر چاره
در وادی جست و جوی تو آواره
آتشکدهٔ دلِ مرا باز رهان
از صحبتِ نفسِ گبرِ آتش خواره
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۱۰۰ - جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت
جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت
دل دیده براه، جز برای تو نداشت
یا رب سگ نفس را به صد درد بسوز
کاین ناکس بیوفا وفای تو نداشت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۱۰۱ - هم درد توام مایهٔ درمان بودست
هم درد توام مایهٔ درمان بودست
هم شوق توام زندگی جان بودست
تعظیم تو در دلم فراوان بودست
اما سگِ نفسم نه بفرمان بودست
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۱۰۲ - یا رب! برهان زنفس دشمن صفتم
یا رب! برهان ز نفس دشمن صفتم
ره بیرون ده زین تن گلخن صفتم
دل خستگیم نگر که بس خسته دلم
مردانگیم ده که بسی زن صفتم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۱۰۳ - تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم
تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم
تا کی نوشم شربت غمخوارگیم
وقت است که دست گیریم تا برهم
کز پای درافتادهٔ یکبارگیم