تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۴ - چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز
چون نور منوّرِ سُبُل یابی باز
در سینهٔ خود راهِ رُسُل یابی باز
در هر یک جزو فرض کن بسیاری
تا در دلِ خود عالمِ کل یابی باز
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۵ - آن راز که هست در پس صد سرپوش
آن راز که هست در پس صد سرپوش
سرپوش بسوز و باز کن دیده بهوش
در یک صورت اگر نمییاری دید
پس در همه صورتی همی بین و خموش
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۶ - در حضرت حق، جمله ادب باید بود
در حضرت حق، جمله ادب باید بود
تا جان باقیست، در طلب باید بود
گر در هر دم هزار دریا بکشی
کم باید کرد و خشک لب باید بود
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۷ - گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار
گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دار
چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
ور دریایی به جز کفی موج مزن
پس چون دریا، گوهرِ خود پنهان دار
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۸ - چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
تلخست دهانت ز شکر هیچ مپرس
پس چون دریا، گوهرِ خود پنهان دار
او بود دونده و دگر هیچ مپرس
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۹ - کی پشه تواند که ثریا بیند
کی پشه تواند که ثریا بیند
یا مورچه‌ای گلشن خضرا بیند
هر قطره که همرنگ نشد دریا را
او در دریا چگونه دریا بیند
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۰ - گر باخبرست مرد و گر بیخبرست
گر باخبرست مرد و گر بیخبرست
آغشتهٔ این قلزم بیپا و سر است
خورشید اگر تشنه بود نیست عجب
هر ذرّه از او هزار پی تشنهتر است
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۱ - برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
مردی کن و مردانه بدین کاردرای
از هر دو جهان چو سوزنی برهنه گرد
وانگاه به بحر، سرنگونسار، درای
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۲ - بحری که همه عمر به یکدم بینی
بحری که همه عمر به یکدم بینی
دو کَوْن درو همچو دو شبنم بینی
در نکتهٔ آن بحرنشین حاضر باش
تا دایرهٔ خویش، دو عالم بینی
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۳ - گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
یک قطره ز دریای الاهی بینی
وان نقطهٔ توحید که در جان داری
چون دایرهٔ نامتناهی بینی
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۴ - گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
جان را به یگانگی در اسرار انداز
آبی کامل بر دو جهان بند به حکم
وانگاه بگیر و در نمکسار انداز
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۵ - گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
غم کش که ز غم مرد به فرهنگ شود
میرنج درین حبس بلا از صد رنگ
تا آنگاهت که جمله یک رنگ شود
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۶ - در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
در بحر ز خویش گم شو و قطره مباش
عالم همه آینهست و حق روی درو
تو روی نگر، به آینه غرّه مباش
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۷ - تا کی خود را ز پای و سراندیشی
تا کی خود را ز پای و سراندیشی
پیش و پس و زیر و هم زبر اندیشی
چون جمله یکیست هرچه میبینی تو
مشرک باشی گر دگری بر اندیشی
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۸ - هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
یک ذرّه خیالِ غیر در باطن تو
تخم دو هزارکوه آتش بیش است
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۶۹ - چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
زان افتادی ز پرده شیدا بیرون
ای قطرهٔ افتاده به صحرا بیرون
از بهر چه آمدی ز دریا بیرون
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۷۰ - گر پرده ز روی کار بر میداری!
گر پرده ز روی کار بر میداری!
اندر پس پرده لعبت بیکاری
یا هر چه که هست در جهان آینه است!
با آینهٔ جمله تویی پنداری
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۷۱ - تا چند کنی عزیمت دریا ساز
تا چند کنی عزیمت دریا ساز
مردانه رو و خویش به دریا انداز
گر هست روی در بُنِ دوزخ مانی
ور نیست روی خویش کجا یابی باز
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۷۲ - هر جانی را که غرق انعام بود
هر جانی را که غرق انعام بود
در عالم بینهایت آرام بود
صد قرن اگر گام زنی در ره او
چون درنگری نخستمین گام بود
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۷۳ - چون بدنامی به روزگاری افتد
چون بدنامی به روزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد
گر دُر خواهی ز قعرِ دریا طلبی
کان کَفْک بود که با کناری افتد