تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۱۶ - ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
در ره، چو قلم، به فرق استاده نهای
چندان که ملامتم کنی باکی نیست
تو معذوری که کار افتاده نهای
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۱۷ - هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
نتوان گفتن که حال آن دل چون شد
بس عقل، که بی پرورش دایهٔ فکر
طفل آمد و طفل از جهان بیرون شد
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۱۸ - هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
دایم تو و من در تو و من ماندهاند
ذرّات زمین وآسمان در شب و روز
در جلوه گری خویشتن ماندهاند
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۱۹ - قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
دل سوختگان را رگ جان بگرفتند
مردان جهان به گوشهای زان رفتند
کامروز مخنثان جهان بگرفتند
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۲۰ - با قوّت پیل، مور میباید بود
با قوّت پیل، مور میباید بود
با ملک دو کون،عور میباید بود
وین طرفه نگر که حدّ هر آدمی یی
میباید دید و کور میباید بود
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۲۱ - با اهل، توان قصد معانی کردن
با اهل، توان قصد معانی کردن
با نااهلان، خود چه توانی کردن
آهنگ عذاب جاودانی کردن
با نااهلیست زندگانی کردن
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۲۲ - من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم
من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم
صد باغ چو خلدش، به گیاهی نخرم
این ردّ و قبول خلق و این رسم و رسوم
تاجان دارم، به برگ کاهی نخرم
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۲۳ - هرکو سخنی شنود، یکبار، از من
هرکو سخنی شنود، یکبار، از من
بنشست به صد هزار تیمار از من
کو مستمعی که بشنود یک ساعت
صد درد دلم بزاری زار از من
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۱ - خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،
در پرده نشینی و کم آیی بیرون،
چون موی که از خمیر بیرون آید،
از هژده هزار عالم آیی بیرون
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۲ - تدبیر تو چیست بغض با حب کردن
تدبیر تو چیست بغض با حب کردن
با هستی خویشتن تعصّب کردن
چون مینتوان قصد بدان لب کردن
بنشستن و دایماً تعجّب کردن
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۳ - تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
دل در غم عشق او به جان بستهئییی
گر آگهییی که گم چه گشتهست ازتو
سر بر زانو نشسته پیوستهئییی
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۴ - تا کی هنر خویش پدیدار کنی
تا کی هنر خویش پدیدار کنی
بنشینی و پوستین اغیار کنی
چون در قدمی هزار انکار کنی
تنها بنشین که سود بسیار کنی
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۵ - بد چند کنی کار نکو کن، بنشین
بد چند کنی کار نکو کن، بنشین
سجادهٔ تسلیم فرو کن، بنشین
چون شیوهٔ خلق دیدی و دانستی
خط بر همه کش روی بدو کن، بنشین
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۶ - تا بر ره خلق مینشینی ای دل
تا بر ره خلق مینشینی ای دل
در خرمن شرک خوشه چینی ای دل
گر صبر کنی گوشه گزینی ای دل
بینی که درآن گوشه چه بینی ای دل
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۷ - ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
گردن بنه و قفای گردون میخور
وانگاه سری که گوی ره خواهد شد
بر زانوی اندوه نِه و خون میخور
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۸ - چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
گر شاد شوی به قطع جز نقصان نیست
هرگز ز طرب هیچ نخیزد بنشین
در اندوهی که هرگزش پایان نیست
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۹ - ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
در گوشه نشستن تو آوارگی است
نانت جگرست و آب خون خوارگیست
اینست علاج تو که یکبارگی است
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۱۰ - زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
کلّی کم آشنا و بیگانه گرفت
چون شادی خویش زهر قاتل میدید
در کوچهٔ اندوهگنان خانه گرفت
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۱۱ - جانا دل من خویش به دریا انداخت
جانا دل من خویش به دریا انداخت
خود را به بلا بر سر غوغا انداخت
اندوه همه جهان به تنهائی خورد
پس شادی، اگر هست، به فردا انداخت
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۱۲ - اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
هر دم به هزار گونه سودا بنشست
و آخر چو بدید کان همه هیچ نبود
از جمله طمع برید و تنها بنشست