تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۱ - اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی است
اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی است
وانجا که تویی، پردهٔ اسرار بسی است
تا زین همه پرده ها که اندر راه است
یا در تو رسم یا نرسم، کار بسی است
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۲ - در عالم خوف روزگاری دارم
در عالم خوف روزگاری دارم
زیرا که امید چون تو یاری دارم
چون من هر دم فرو ترم تو برتر
تادر تو رسم درازکاری دارم
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۳ - گر شادی تو معتبرم میآید
گر شادی تو معتبرم میآید
در جنب غمت مختصرم میآید
هر چند وصال درخورم میآید
اندوه فراق خوشترم میآید
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۴ - تا زلف تو چون کمند میبینم من
تا زلف تو چون کمند میبینم من
افتاده دلم به بند میبینم من
هرگز نرسد دست به فتراک توام
فتراک تو بس بلند میبینم من
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۵ - ای گم شده از جای به صد جای پدید
ای گم شده از جای به صد جای پدید
پیش تو نه جان نه عقل خود رای پدید
روزی صد ره ز پای رفتم تا سر
لیکن تو نه در سری نه در پای پدید
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱ - تیرِ طلبِ عشق، روان، میانداز
تیرِ طلبِ عشق، روان، میانداز
از زه چه کنی فرو کمان میانداز
گر تیر تو اکنون به هدف مینرسد
آخر برسد تو همچنان میانداز
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۲ - تا دولت برگشته چه خواهد کردن
تا دولت برگشته چه خواهد کردن
وین چاک دگر گشته چه خواهد کردن
وین قطرهٔ خون که زیر صد اندوه است
یعنی دل سرگشته چه خواهد کردن
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۳ - تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز
تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز
بر هیچ نه قطع میکنم شیب و فراز
چیزی که فلک نیافت در عمرِ دراز
من میطلبم تا ز کجا یابم باز
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۴ - بر دل گرهی بستم و بر جان باری
بر دل گرهی بستم و بر جان باری
و افتاد بر آن گره، گره بسیاری
پوشیده نمانَد سرِ مویی کاری
گر باز شود این گرهم یک باری
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۵ - هر چند نیم در ره او بر کاری
هر چند نیم در ره او بر کاری
نومید نیم به هیچ وجهی باری
در پرده چو زیر چنگ مینالم زار
کاری بکند زاری من یک باری
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۶ - در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم
در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم
نه بوالعجب احوال و نه احول بودم
در فرع به صد هزار بند افتادم
آخر برسم بر آنچه اوّل بودم
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۷ - گر دست دهد به زندگانم مردن
گر دست دهد به زندگانم مردن
آسان باشد به یک زمانم مردن
یک لحظه همی چنان که میباید زیست
گر زیسته آید، بِهْ توانم مردن
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۸ - گفتم که اگرچه هست کارم بنظام
گفتم که اگرچه هست کارم بنظام
از ترس تو میطپم چو مرغی در دام
گفتا:‌ترسان به از خداوند غلام
چون میترسی مترس و میترس مدام
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۹ - جانا! نظری در دل درویشم کن
جانا! نظری در دل درویشم کن
یا چارهٔ جان چاره اندیشم کن
این میدانم که خاک میباید شد
گر خاک کنی خاک ره خویشم کن
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۰ - عمریست که شرح حال تو میگویم
عمریست که شرح حال تو میگویم
واندوه تو با خیال تو میگویم
چون هست محال آنکه کس در تو رسد
باری سخن وصال تو میگویم
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۱ - جانا! نه نکو نه نانکو آمده‌ام
جانا! نه نکو نه نانکو آمده‌ام
در یکتایی هزار تو آمده‌ام
هرچند که از کوی خودم رانده‌ای
آخر نه به کوی تو فرو آمده‌ام
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۲ - نی از سر زلفت خبری میرسدم
نی از سر زلفت خبری میرسدم
نی از لبِ لعلت شکری میرسدم
از روی توام گر نظری مینرسد
در کوی تو باری گذری میرسدم
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۳ - روزی که ز خود شوی توناچیز آخر
روزی که ز خود شوی توناچیز آخر
توحید رهاندت ز تمییز آخر
بسیار کشیدیم و دگر در پیشست
آری،‌جانا! بگذرد این نیز آخر
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۴ - از عشق تو در جگر ندارم آبی
از عشق تو در جگر ندارم آبی
چون بنشانم ز آتش دل تابی
از خواب غرور خویش یکبار آخر
بیدار شوم گرم ببینی خوابی
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۵ - گر تو سر موئی سر من داشتیی
گر تو سر موئی سر من داشتیی
چون موی مرا تافته بگذاشتیی
آخر روزی با من حیران مانده
نومید نیم بوکه کنی آشتیی