تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۳۸ - گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر
گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیر
دل شیفته شد بیار زنجیر و بگیر
ور در خور حضرت تو جان میآید
گیرم که نبود پرده برگیر و بگیر
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۳۹ - تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
میخواهم سوخت و نیز میخواهم ساخت
تو شاد بزی که نرد عشقت شب و روز
تا من باشم با تو همی خواهم باخت
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۰ - ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم
ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیم
چون دایره دل بی سر و پای تو کنیم
گر تو نکنی برای ما کاری راست
ما هرچه کنیم از برای تو کنیم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۱ - قومی که به هم میبنشینند ترا
قومی که به هم میبنشینند ترا
بر هر دو جهان میبگزینند ترا
نادیده ترا جان و دل از دست بشد
چون پای آرند اگر ببینند ترا
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۲ - چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیم
چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیم
جان در سر و کار آرزوی تو کنیم
در هر نفسم هزار جان میباید
تا رقص کنان نثار روی تو کنیم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۳ - عاشق که همه جهان به روی تو بداد
عاشق که همه جهان به روی تو بداد
جانی که نداشت ز آرزوی تو بداد
هر عافیتی که داشت در هر دو جهان
بفروخت و جمله را به بوی تو بداد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۴ - با عشق تو ملک جاودان میچکنم
با عشق تو ملک جاودان میچکنم
زنده به توام زحمت جان میچکنم
چون هر دو جهان از سر یک موی تو خاست
با یک مویت هر دو جهان میچکنم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۵ - شوقی که مرا در طلب روی تو خاست
شوقی که مرا در طلب روی تو خاست
گر برگویم به صد زبان ناید راست
گر بنشینی تا به قیامت برِ من
سیرت نتوان دید به چشمی که مراست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۶ - از عشق تو روی بر زمینم بنشین
از عشق تو روی بر زمینم بنشین
دیریست که دور از تو چنینم بنشین
من تشنهٔ دیرینهام از بهر خدای
چندان که ترا سیر ببینم بنشین
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۷ - نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاست
نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاست
وز سوز فرونشست و خاکستر خاست
یک لحظه که ناگه شودم درد تو کم
از خواب هزار بار عاشق برخاست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۸ - ای تیرگی زلف توام دین افروز
ای تیرگی زلف توام دین افروز
وی روشنی روی توام راه آموز
من در شبم از تو روز میخواهم، روز
و افسردهام از تو سوز میخواهم، سوز
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴۹ - گفتم به بر سوختهٔ خویش آیی
گفتم به بر سوختهٔ خویش آیی
تو پادشهی کی بر درویش آیی
سرگشته همی روم به هر کوچه فرود
تابوک به یک کوچه توام پیش آیی
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۰ - ای لعل توام به حکم ایمان داده
ای لعل توام به حکم ایمان داده
کفرم به سر زلف پریشان داده
تو در پس پرده با من و من بی تو
از پرده برون زشوق تو جان داده
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۱ - آن غم که ز تو بر دل پرخون منست
آن غم که ز تو بر دل پرخون منست
کم نیست که هر لحظه در افزون منست
غایب نیم از تو یک نفس آنچه منم
آن چیز که غایب است بیرون منست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۲ - در عشق تو نیم ذرّه سرگردانی
در عشق تو نیم ذرّه سرگردانی
خوشتر ز هزار منصب سلطانی
زان میآیم زیر و زبر میدانی
تا بیشترم زیر و زبر گردانی
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۳ - در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد
در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد
دیوانگی خویش کنون خواهم کرد
شوریده به خاک سر فرو خواهم برد
شوریده ز خاک سر برون خواهم کرد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۴ - تا بتوانم ازان جمال اندیشم
تا بتوانم ازان جمال اندیشم
وز راحت و روح آن وصال اندیشم
با آنکه وصال تو محال است مرا
دایم من خسته این محال اندیشم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۵ - بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست
بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست
زیرا که مرا بی تو نمیباید زیست
جانی که همه جهان بدو مینازند
بیزارم ازو چو بی تو میباید زیست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۶ - ای بس که به هر تکی دویدم بی تو
ای بس که به هر تکی دویدم بی تو
وی بس که زهر سویی پریدم بی تو
چون روز قیامتم شبی میباید
تا با تو بگویم آنچه دیدم بی تو
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۷ - جانا ز ره دراز میآیم من
جانا ز ره دراز میآیم من
با سینهٔ پر نیاز میآیم من
چندان که مرا ز پیش خود میرانی
پیش تو به دیده باز میآیم من