تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۸ - در عشق تو کارم به هوس برناید
در عشق تو کارم به هوس برناید
وین کار آسان به دست کس برناید
گفتم نفسی، به دست تو، توبه کنم
گر جان به لب آید آن نفس برناید
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۹ - با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
چون زلف تو دل زیر و زبر خواهم کرد
هر دم ز تو شورشی دگر خواهم کرد
سگ به ز من از تو صبر اگر خواهم کرد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۰ - گه نعره زن قلندرت خواهم بود
گه نعره زن قلندرت خواهم بود
گه در مسجد مجاورت خواهم بود
گر جان و دلم به باد برخواهی داد
من از دل و جان خاکِ درت خواهم بود
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۱ - چون عاشق روی تو شدم اینم بس
چون عاشق روی تو شدم اینم بس
سرگشته چو موی تو شدم اینم بس
بامملکت دو عالمم کاری نیست
سودائی کوی تو شدم اینم بس
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۲ - عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست
عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست
وز پای فتاده سرنگون بی تو بزیست
و امروز که در معرکهٔ مرگ افتاد
در حسرت آن مُرد که چون بی تو بزیست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۳ - چون هست همه به روی تو آرزویم
چون هست همه به روی تو آرزویم
بی روی تو نیست هیچ سوی آرزویم
گر یک سر موی از تو رسد حصّهٔ من
نیست از دو جهان یک سر موی آرزویم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۴ - از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد
از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد
وز شوق به فرق چون قلم خواهم شد
از عشقِ تو مست در وجود آمدهام
وز شوق تو مست با عَدَم خواهم شد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۵ - در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!
در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!
وز سوی تو چون مینگرم، اینت عجب!
گر زهرهٔ آن بود که یاد تو کنم
گر بر نپرد دل از برم، اینت عجب!
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۶ - چندان که ترا حجاب میخواهد بود
چندان که ترا حجاب میخواهد بود
از جانب تو عتاب میخواهد بود
چون پای تو در رکاب میخواهد بود
سودای تو در حساب میخواهد بود
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۷ - تا یک نفسی دسترسم میماند
تا یک نفسی دسترسم میماند
در بندگی تو هوسم میماند
از بندگی تو نفسی سرنکشم
اینست سخن تانفسم میماند
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۸ - با روی تو ماه را منوّر ننهم
با روی تو ماه را منوّر ننهم
با زلف تو مشک را معطّر ننهم
گر هر دو جهان زیر و زبر خواهد شد
سر بنهم و سودای تو از سر ننهم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶۹ - دیرست که در کوی تو دارم گذری
دیرست که در کوی تو دارم گذری
گر وقت آمد به سوی من کُن نظری
ور در خورِ کشتنم مکش دردِ سری
در پای خودم کُش نه به دستِ دگری
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۷۰ - ما درد تو را به جای درمان داریم
ما درد تو را به جای درمان داریم
چون وصل تو نیست برگ هجران داریم
چندان که ترا ز هر سویی شمشیرست
ما را سر و گردن است تا جان داریم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱ - از بس که امید و بیم میبینم من
از بس که امید و بیم میبینم من
از هر دو دلی دو نیم میبینم من
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
استغنائی عظیم میبینم من
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲ - اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
و آخر به میان خاک و خون غرقِ همه
میمیراند به زاری و میگوید:
چون ما هستیم خاک بر فرقِ همه!
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۳ - گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داری
گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داری
کز قرب خودم غرق حیاتی داری
عزت، به زبان سلطنت، گفت:‌برو
تاکی ز تو خطی و براتی داری
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۴ - گفتم:‌به غمم قیام کی بود ترا
گفتم:‌به غمم قیام کی بود ترا
گفتا: غم من تمام کی بود ترا
گفتم‌:همه نام وننگ شد در سر تو
گفت: این همه ننگ و نام کی بود ترا
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۵ - گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
زان پیش که هر روز به سر میآیم
گفتا: چه کنی خاکِ درِ من باشی
تا هر روزی بر تو به در میآیم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۶ - گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی
کان من بودم که بیقرارت کردم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۷ - گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
بگزیدمت ازدو کون در محبوبی
آواز آمد کای همه در معیوبی
بیهوده چرا آب به هاون کوبی