تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۰ - در زلف اگرچه جایگاهی سازی
در زلف اگرچه جایگاهی سازی
با این دلِ سرگشته نمیپردازی
با تو سخنِ زلف تو مینتوان گفت
زیرا که ورا از پسِ پشت اندازی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۱ - زان خط که به گردِ شکر آوردی تو
زان خط که به گردِ شکر آوردی تو
خوندلم و قفای خود خوردی تو
گفتم که مکن به دلبری زلفت کژ
دیدی که بتافتی و کژ کردی تو
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۲ - بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسد
بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسد
دل در طلبش بر سر کوی تو رسد
آن زلف سیاهِ تو بلایی سیه است
ترسم که نیاید که به روی تو رسد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۳ - چون گشت دل من از سر زلف تو مست
چون گشت دل من از سر زلف تو مست
هرگز بندادم ز سر زلف تو دست
گفتی سر زلف من کرا خواهد بود
دانی که سر زلف تو دارم پیوست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۴ - در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست
در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیست
قربان تو گردم که جز این کیشم نیست
بردی دل من به زلف و بندش کردی
زانست که یک لحظه دل خویشم نیست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۵ - گر لعل لب تو آب حیوانم داد
گر لعل لب تو آب حیوانم داد
ور چشم خوش تو قوت جانم داد
زلف تو به دست سخت میخواهم داشت
من این شیوه ز دست نتوانم داد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۶ - هرکاو رخ تو بدید حیران ماند
هرکاو رخ تو بدید حیران ماند
وز لعل لب تو لب به دندان ماند
وانکس که سرِ زلفِ پریشانِ تو دید
کافر باشد اگر مسلمان ماند
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۷ - ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن
ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن
تا کی ز سر زلف تو غارت کردن
چون من دو هزار عاشق بی سر و بن
هر دم سر زلفت فکند در گردن
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۸ - دل در سر زلف چون توحسن افروزی
دل در سر زلف چون توحسن افروزی
چون شمع دمی نمیزید بی سوزی
برکش سر زلفت که بلایی است سیاه
ترسم که به گرد تو درآید روزی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵۹ - مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
بس پرده نشین که زود گمراه شود
ور چاهِ زنخدانت ببیند بیژن
دانم که بدان رسن فراچاه شود
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۰ - چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت
چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداخت
هر لحظه هزار صید بر هم انداخت
چون زلف تو سر بستگی آغاز نهاد
سرگشتگیی در همه عالم انداخت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۱ - گفتی که اگر میطلبی تدبیری
گفتی که اگر میطلبی تدبیری
هرچت باید بخواه بیتأخیری
زلفت خواهم ازانکه در میباید
دیوانگی مرا چنان زنجیری
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۲ - دل روی بدان زلفِ سرافراز آورد
دل روی بدان زلفِ سرافراز آورد
با هر شکن زلف تو صد راز آورد
روزی زسرِ زلفِ تو موئی سرتافت
سودای تواش موی کشان باز آورد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۳ - گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافت
گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافت
گه زلفِ تو از بند دلم خواهد تافت
از زلفِ درازِ تو دلم میتابد
تابش در ده چند دلم خواهد تافت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۴ - تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاد
تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاد
دل در سرِ زلفِ تو به صد جای افتاد
از بس که سرِ زلفِ تو کردند به خم
دیدم که سرِ زلفِ تو در پای افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۵ - در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون است
در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون است
هر حلقهٔ او تشنهٔ صدصد خون است
مینتوان گفت وصفِ زلفت چون است
باری ز حساب عقل ما بیرون است
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۶ - ای بیخبر از رنج و گرفتاری من
ای بیخبر از رنج و گرفتاری من
شادم که تو خوشدلی به غمخواری من
تا غمزه به خونِ دلِ من بگشادی
در زلف تو بسته است نگونساری من
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۷ - گر کشته شوم کشته به نامِ تو شوم
گر کشته شوم کشته به نامِ تو شوم
ور بندهٔ کس شوم غلام تو شوم
چون دست به دامِ زلفِ تو مینرسد
هم آن بهتر که صیدِ دامِ تو شوم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۸ - چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرم
چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرم
تا می چه کنم عقل، کمش میگیرم
دیوانگی عشقِ توام میباید
تا بو که ز زلفِ تو رسد زنجیرم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶۹ - تا زلفِ زره ورت به هم تافته شد
تا زلفِ زره ورت به هم تافته شد
گوئی که هزار نافه بشکافته شد
زنجیرِ سرِ طرهٔ مشکین رنگت
از تابشِ خورشید رخت تافته شد