تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۳۳ - میآمد و بر زلف شکن میانداخت
میآمد و بر زلف شکن میانداخت
ناخورده شراب، خویشتن میانداخت
پنهان ز رقیبی که همه زهر نمود
از لب شکری به سوی من میانداخت
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۳۴ - ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد
ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد
آورد خطی مگر عمل خواهد کرد
هر شور که در جهان ز چشمِ خوشِ اوست
با شیرینی لبش بدل خواهد کرد
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۳۵ - عشقش ز وجودم عدمی میسازد
عشقش ز وجودم عدمی میسازد
در هر نفسیم ماتمی میسازد
گاهم بدو چشم میزند بر جان زخم
گاهم به دو لعل مرهمی میسازد
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۱ - گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»
گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»
گفتا که «ز دیوانگی و نقصان گفت»
گفتم که «میان تست این یا مویی»
گفتا که «درین میان سخن نتوان گفت!»
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۲ - ای ماه! گشاده کن به وصلت گره‌ام
ای ماه! گشاده کن به وصلت گره‌ام
تا من ز فرو بستگی غم برهم
از جانب من میانِ ما موئی نیست
آن موی میان تست، من بیگنهم
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۳ - ای عقل ز شوق تو فغان در بسته
ای عقل ز شوق تو فغان در بسته
در وصف تو دل از دل و جان در بسته
وی پیش میان تو – که گوئی عدم است
هر جا که وجودی است میان در بسته
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۴ - جانا چو برت حریر میبینم من
جانا چو برت حریر میبینم من
دل در غم او اسیر میبینم من
ای موی میان! میانِ چون موی ترا
موئی است که در خمیر میبینم من
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۵ - من بی سر و سامان تو خواهم آمد
من بی سر و سامان تو خواهم آمد
در کیش تو قربان تو خواهم آمد
هر چند که با میان خوشم میآید
با لعلِ بدخشان تو خواهم آمد
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۶ - با روی تو ماه را محل نتوان یافت
با روی تو ماه را محل نتوان یافت
مثلت ز ابد تا به ازل نتوان یافت
چون بر برِ سیمین تو جویم بدلی
زیرا که بران سیم بدل نتوان یافت
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۷ - جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید
جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید
شک نیست که پای حسن در سنگ آید
و آن را که میان! بود بدین باریکی
نادر نبود اگر قبا تنگ آید
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۸ - نه دل به تمنای تو در بر گنجد
نه دل به تمنای تو در بر گنجد
نه عقل ز سودای تو در سر گنجد
ای موی میان! از کمرت در رشکم
کانجا که وی است موی می در گنجد
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۹ - ای عشق توام کار به جان آورده
ای عشق توام کار به جان آورده
سودای توام موی کشان آورده
وردی که به سالها کسی یاد نداشت
عشقِ کمرِ تو با میان آورده
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۱۰ - وقت است که دل از دو جهان برگیریم
وقت است که دل از دو جهان برگیریم
صد گنج ز وصل تونهان برگیریم
بنشین تو و دست در کمر کن با ما
تا ما کمرِ تو ازمیان برگیریم
عطار نیشابوری : باب سی و نهم: در صفتِ میان و قدِ معشوق
شماره ۱۱ - بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
بی زلف تو شب پردهٔ سودا نگرفت
گر سرو همه جهان به آزادی خورد
بی قدِ تو کارِ سرو بالا نگرفت
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱ - گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
ور جمشیدی روی زمینت نرسد
گفتی که مرا ناز رسد بر همه کس
تا چند کنی ناز که اینت نرسد
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲ - از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
شب چند آرم چو شمع با روز آخر
دل گرچه بسی بسوخت جز با تو نساخت
ای بی معنی وفا درآموز آخر
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۳ - بر خاکِ درت پای در آتش بودن
بر خاکِ درت پای در آتش بودن
خوشتر بودم کز دگری خوش بودن
گفتی: «ستمم مکش!» خوشم میآید
از چون تو سمن بری ستم کش بودن
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۴ - گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
تا نیز به زلفِ دلکشم ناری دست»
خاکم مکن ای نگار بادم گردان
تا گِردِ سرِ زلفِ تو گردم پیوست
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۵ - پیوسته به آرزو تو را باید خواست
پیوسته به آرزو تو را باید خواست
تا از تو یک آرزو مرا ناید راست
در کینهٔ من نشسته‌ای پیوسته
زین کینه به جز دلم چه بر خواهد خواست
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۶ - در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
شادی وصال بیش و کم ناید راست
کمتر باشد ز وعده ای در همه عمر
عمرم بشد و آنِ تو هم ناید راست