تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۵۹ - شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم
شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم
خود را که سرافکنده و سرکش دیدم
از هر تر و خشک و دخل و خرجی که بود
خرجم همه اشک و دخل آتش دیدم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۰ - شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست
شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست
آتش در من گرم رود دل خوش خاست
گرداب بلا بر سر من میگردد
گرداب که دیده است که از آتش خاست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۱ - شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت
شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت
رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت
خشکم همه از دست شد و تر همه سوخت
اشکی دو سه نم بماند و دیگر همه سوخت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۲ - شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است
شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است
زین اشک که آتشم به روی آورده است
دی شهد همی خوردم و امروز آتش
تا درد همو خورد که صافی خورده است
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۳ - شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب
شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب
در بوتهٔ امتحانِ عشقم همه شب
برکردهام آتشی بلند از سرِ خویش
زان روی که دیدهبانِ عشقم همه شب
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۴ - شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش
شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش
میافشانم اشک ز چشمِ ترِ خویش
چون از سر خویش از عسل دور شدم
بنگر که چه آمد به سرم از سرِ خویش
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۵ - شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست
شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست
سوزش چو من از غایتِ دردی بودست
گر گریم تلخ هم روا میدارم
کز شیرینیم پیش خوردی بودست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۶ - شمع آمد و گفت: دامنی تر داری
شمع آمد و گفت: دامنی تر داری
زیرا که نه رهرُوی نه رهبر داری
من هر ساعت سری دگر در بازم
تو ره نبری به سر که یک سر داری
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۷ - شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز
شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز
بر چهره ز ابر آتشین طوفان ریز
من از سر عشق میزنم لاف و تو هم
تا خود که برد زین دو به سر آتش تیز
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۸ - شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم
شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم
هر لحظه به نو سوزش دیگر دارم
تا چند به هر جمع من بی سر و پای
در پای افتم از آنچه در سر دارم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶۹ - شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت
شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت
با سوختن جان و تنم باید ساخت
ما را چو برای سوختن ساختهاند
شک نیست که با سوختنم باید ساخت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۰ - شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت
شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت
هر لحظه به آتش دگر باید سوخت
وقتی که به جمع روشنی بیش دهم
گر خواهم وگرنه بیشتر باید سوخت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۱ - شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم
شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم
جان میسوزم به درد و تن میتابم
چون رشتهٔ من پیش ز من تافتهاند
بر تافتن است اصل و من میتابم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۲ - شمع آمد و گفت: بنده میباید بود
شمع آمد و گفت: بنده میباید بود
در سوز میان خنده میباید بود
سر میببرند هر زمانم در طشت
پس میگویند زنده میباید بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۳ - شمع آمد و گفت: کار باید کرد
شمع آمد و گفت: کار باید کرد
تادر آتش بر بفرازم گردن
صد بار اگر سرم ببرند از تن
من میخندم روی ندارد مردن
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۴ - شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند
شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند
در تافتنم به جمع بشتافتهاند
کمتر باشد ز ریسمانی که مراست
آن نیز در اندرون من بافتهاند
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۵ - شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی
شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی
جز خود دگری را به بلا سوختمی
از خامی خویش زار میباید سوخت
گر خام نبودمی کجا سوختمی
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۶ - شمع‌ آمد و گفت: بر نمیباید خاست
شمع‌ آمد و گفت: بر نمیباید خاست
تا پیش تو سرگذشت برگویم راست
نی نی که زبان من بسوزد ز آتش
گر برگویم ز سرگذشتی که مراست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۷ - شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز
شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز
پروانه ز شوق کس نزد دیگر باز
هر لحظه رهی که میروم چون خامم
زان در آتش گرفتهام از سر باز
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۸ - شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت
شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت
وز آتش سر بر سر پا باید سوخت
من آمده در میان جمعی چو بهشت
درآتش دوزخم چرا باید سوخت