تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۸ - چون شمعِ جمال خود به پروانه نمود
چون شمعِ جمال خود به پروانه نمود
پروانه ز شوقِ او فرود آمد زود
شمعش گفتا: چه بود گفت: آمدهام
تا جمله تو باشم و نمییارم بود
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱ - ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
از حلقهٔ جمع ما کند دریوزه
هر کس که کشد دمی ازین پستان شیر
بالغ گردد گرچه بود یک روزه
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۲ - جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
کیست آن که نه از جهانِ ما پرّیدست
طاوسِ فلک، که مرغ یک دانهٔ‌ ماست
او نیز ز آشیانِ ما پرّیدست
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۳ - بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
گنجینهٔ تسلیم و رضا در دل ماست
گر چرخ فلک چو آسیا می‌گردد
غم نیست که میخ آسیا در دل ماست
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴ - بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
وز گوهر ماست این عظمت در سرِ ما
ما اعجمیان بارگاه عشقیم
این سِر تو ندانی بچه آیی بر ما
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۵ - شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
پُر شد ز وجود تاعدم شیوهٔ ما
چندان که به هر شیوه فرو مینگریم
هم شیوهٔ ما به است هم شیوهٔ ما
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۶ - یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
سرمایهٔ ابر و دایهٔ دریا شد
در هشت بهشت بوی مشک افتادست
زین رنگ که بر رگوی ما پیدا شد
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۷ - رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
با آن که ز صد گهرِ یکی سفته بماند
افسوس که صد هزار معنی لطیف
از نااهلی خلق ناگفته بماند
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۸ - ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
تا از ره عشق نکتهای برگفتیم
تا ما ز شراب معرفت آشفتیم
خود را بیخود ز خویشتن بنهفتیم
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۹ - اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
در پرتوِ او سایهٔ پنهان شدهام
لب بر لبِ لعلش سخنی میگفتم
زانست که در سخن دُر افشان شدهام
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۰ - صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
صد گل به عبارتی برُفتیم و شدیم
گر دانایی به لفظ منگر بندیش
آن راز که ما به رمز گفتیم و شدیم
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۱ - گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
دُرهای طریقت بنسفتیم یکی
از بسیاری که راز در دل داریم
بسیار بگفتیم و نگفتیم یکی
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۲ - چون چنگ، همه خروش میباید بود
چون چنگ، همه خروش میباید بود
چون بحر،‌هزار جوش میباید بود
ای هم نفسان بسی بگفتیم و شدیم
زیرا که بسی خموش میباید بود
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۳ - از نادره، نادر جهانیم امروز
از نادره، نادر جهانیم امروز
اعجوبهٔ آخر الزّمانیم امروز
سلطان سخن نشسته بر مسند فقر
ماییم که صاحب قرانیم امروز
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۴ - در فقر دلم عزم سیاهی دارد
در فقر دلم عزم سیاهی دارد
قصد صفتی نامتناهی دارد
در ظلمت ازان گریخت چون مردم چشم
یعنی که بسی نور الاهی دارد
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۵ - درویشی را به هر چه خواهی ندهم
درویشی را به هر چه خواهی ندهم
وین ملک به ماه تا به ماهی ندهم
چون صحت و امن و لذت علمم هست
تنهای را به پادشاهی ندهم
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۶ - که کرد چو بازی مگسی را هرگز
که کرد چو بازی مگسی را هرگز
وین عز نبودست خسی را هرگز
آن لطف که با ناکس خود میکند او
میبرنتوان گفت کسی را هرگز
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۷ - عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
بارانِ کمال بر در و بامم ریخت
چون جان و جهان زخویش کردم خالی
خضر آبِ حیات خواست در جامم ریخت
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۸ - گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
گه یک سخنم هزار جان میگیرد
چندان که ز دریا دلم آب حیات
بر میکشم آب جای آن میگیرد
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۱۹ - از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
وز درس وجودم سبقی بنهادم
هر چند که آفتاب در دل دارم
همچون گردون بر طبقی بنهادم