تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رهی معیری : رباعیها
سوختگان
هر لاله آتشین دل سوخته ای است
هر شعله برق جان افروخته ای است
نرگس که ز بار غم سرافکنده به زیر
بیننده چشم از جهان دوخته ای است
رهی معیری : رباعیها
بیدادگری
از ظلم حذر کن اگرت باید ملک
در سایهٔ معدلت بیاساید ملک
با کفر توان ملک نگه داشت ولی
با ظلم و ستمگری نمی‌پاید ملک
رهی معیری : رباعیها
مسعود
مسعود که یافت عز و جاه از لاهور
تابید چو نور صبحگاه از لاهور
سالار سخنوران به تازی و دری است
خواه از همدان باشد و خواه از لاهور
رهی معیری : رباعیها
آرزو
کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد
وین روز مفارقت به شب می‌آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می‌آمد
رهی معیری : رباعیها
در ماتم صبحی
دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد
شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرده (۴)
گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر
یک صبح چمن ز روزگاری خوشتر
زان پیش که کس ترا بدستار زند
مردن بکنار شاخساری خوشتر
کسایی مروزی : رباعیها
هستی
این هستی تو ، هستی هست دگر است
وین مستی تو ، مستی مست دگر است
رو ، سر به گریبان تفکر درکش
کاین دست تو ، آستین دست دگر است
کسایی مروزی : رباعیها
تیغ خورشید
گر در عمری شبی به ما پردازد
وین جان به لب رسیده را بنوازد
لب بر لب او نهشته ، ناگه خورشید
با تیغ کشیده بر سر ما تازد
کسایی مروزی : رباعیها
پیغام فلک
نارفته به شاهراه وصلت گامی
نایافته از حسن و جمالت کامی
ناگاه شنیدم از فلک پیغامی
کز زخم زوال نوش بادت جامی
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۱ - در ستایش امیر بی نظیر الله قلیخان ایلخانی قاجار فرماید
ای روی تو فهرست شادمانی
وصل تو به از فصل نوجوانی
در چشم تو صد جور آشکارا
در زلف تو صد فتنهٔ نهانی
کویت به حقیقت بهشت دنیا
رویت به صفت عیش جاودانی
گیسوی تو طومار دلفریبی
ابروی تو طغرای دل‌ستانی
هر بوسه‌یی از لعل روح‌بخشت
سرمایهٔ یک عمر زندگانی
گر فاخته قد ترا ببند
نشناسدش از سرو بوستانی
هر شب رود از شرم طلعت تو
در زیر زمین ماه آسمانی
مشکم جهد از مغز جای عطسه
هر گه که سر زلف برفشانی
در هجر تو ای دوست زنده ماندم
شاید که بنالم ز سخت‌جانی
خواهم شبکی بی‌حضور اغیار
سرمست شوی از می مغانی
چون روح روان دربرم نشینی
وز آب دو رخ آتشم نشانی
گه زلف تو بویم چنان‌که دانم
گه لعل تو بوسم چنان که دانی
تا صبح نمایم ز بیم دزدان
برگنج سرین تو پاسبانی
ای ترک سرین توکان نقره است
زان سیم بریز تا توانی
ترسم‌که بر آن‌کان نقرهٔ تو
خود را بزند دزد ناگهانی
هرچند کس ار سیم تو بدزدد
زر در عوض نقره می‌ستانی
بسپار به من سیم خویش اگرچه
از گرک ندیدست ‌کس شبانی
ترکا علم‌الله مهت نخوانم
مه را نبود قد خیزرانی
شوخا شهدالله‌گلت ندانم
گل را نبود زلف ضیمرانی
هر نکته‌ که در دلبری به‌ کارست
دانی همه الا که مهربانی
هر فن به‌عاشق کشی ضرورست
داری همه الّا که خوش‌زبانی
زنهار کجا می‌بری به تنها
این بار سرین را بدین‌ گرانی
از بسکه سرین تو گشته فربه
برخاستن از جا نمی‌توانی
آن بارگرن را فروهل از دوش
خود را به زمین چند می کشانی
من بار تو بر دوش خود گذارم
با این همه پیری و ناتوانی
ای دوست چو می‌بگذرد زمانه
آن به که تو با دوست بگذرانی
راحت برسان تا رسی به راحت
کان چیز که بخشی همان ستانی
با عیش و طرب بگذران جهان را
زان پبش که رخت از جهان جهانی
چون مرگ در آید ز کس نپرسد
کز نسل اعالیست یا ادانی
زان بادهٔ رنگین بخورکه جامش
سرچشمهٔ عیشست و شادمانی
وز جام به‌کام تو نارسیده
حالی شودت چهره ارغوانی
بینا شوی آنسان که در شب تار
بی‌نقش صور بنگری معانی
از وجد زمین را به جنبش آرد
گرد دردی از آن بر زمین چکانی
بر جرم سها گر فتد شعاعش
فی‌الحال سهلی شود یمانی
از وجد بپرد دلت چو سیماب
گر قطره‌یی از وی به لب رسانی
زان باده علی‌رغم جان دشمن
نوشیم به آیین دوستگانی
گه ساقی مجلس دهد پیاله
گه مطرب محفل زند اغانی
گاهی تو پی تردماغی من
بوسی دو سه بخشی به رایگانی
گه من به تو از مدحت خداوند
ایثار کنم ‌گنج شایگانی
خورشید عجم شمع بزم قاجار
الله قلیخان ایلخانی
آنکو نظر حزم دوربینش
در دل نگرد صورت امانی
تا تیغ هلالیش دیده خورشید
افکنده سپر در جهان‌ستانی
یکبارگی از چشم مردم افتاد
با خاک رهش‌ کحل اصفهانی
ای رای تو مشکوهٔ عقل اول
وی روی تو مصباح صبح ثانی
رایات تو آیات ملک‌گیری
احکام تو اعلام‌کامرانی
در صورت تو سیرت ملایک
در غرهٔ تو فرهٔ کیانی
از فرّ تو عالی زمین سافل
وز بخت تو باقی جهان فانی
گر روح مجسم شود تو اینی
ور عقل مصور شود تو آنی
در تیره شب از رای روشن تو
اسرار نهانی شود عیانی
سروی‌ که نشینی به سایهٔ او
بر وی نوزد باد مهرگانی
باغی‌ که خرامی به ساحت او
ایمن بود از صرصر خزانی
تیغ تو به دشتی‌ که خون فشاند
تا حشر بود خاکش ارغوانی
بر چهرهٔ خصمت اجل بخندد
کز هیبت توگشته ارغوانی
پیشانی رخش ترا ببوسد
گر زنده شود گرد سیستانی
گر وصف سمندت به‌ کوه خوانند
کُه باد شود در سبک‌عنانی
ور قصهٔ عزمت به بحر رانند
لنگر کند آهنگ بادبانی
خشم تو به تدبیر برنگردد
زانگونه ‌که تقدیر آسمانی
اوصاف تو در وهم ما نگنجد
از ما ارنی از تو لن‌ترانی
ای چرخ هنر را دل تو محور
وی‌کاخ‌کرم راکف تو بانی
بی‌سعی قلم حکم نافذ تو
در نامه شود ثبت از روانی
آیات قضا نارسیده بینی
احکام قدر نانوشته خوانی
اندام معانی برهنه بیند
ادراک تو در کسوت مبانی
مفتاح فتوحست رایت تو
همچون علم نطع کاویانی
هستی به طفیل تو یافت مایه
زانسان‌ که طفیلی به میهمانی
ای‌کرده به بام رواق جاهت
نه پایهٔ افلاک نردبانی
از فرط ارادت به حضرت تو
این شعر فرستادم ارمغانی
هر نقطه ی او خال چهر جانست
گر نکته‌ گیرد عدوی جانی
من نای معانی چنین نوازم
گو خصم تو بهتر زن ار توانی
ختمست در اقلیم دانش امروز
بر من لقب صاحب‌القرانی
خوارم ز جهان ‌گرچه خواری من
بر عزت من بس بود نشانی
خواری کشد از گاز و پتک و کوره
زآنرو که عزیزست زر کانی
طوطی به قفس‌کی شدی‌گرفتار
گر شهره نبودی به خوش زبانی
از دام بلا ایزدت رهاند
از دام بلاگر مرا رهانی
تا ملک بقا جاودان بماند
در ملک بقا جاودان بمانی
هر کاو نرود راست با تو چون تیر
پشتش‌ کند از بار غم‌ کمانی
مفعول مفاعیل فاعلاتن
تقطیع چنین‌ کن ز نکته ‌دانی
تا مطرب مجلس به رقص خواند
تن‌تن تنناتن تنن تنانی
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۱ - باز آ باز آ، چو روح در تن باز آ
باز آ باز آ، چو روح در تن باز آ
چون جان به بدن، چو گل به گلشن باز آ
گفتی که چسان تو زنده‌ای دور از من
دور از تو فتاده‌ام به مردن باز آ
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۲ - در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا
در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا
این چشم ببند و چشم دیگر بگشا
بشناخت تو را هر آنکه دور از من دید
چون قبله که پیدا شود از قبله نما
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۳ - شوخی که تمام پای بستم او را
شوخی که تمام پای بستم او را
بی منت جام و باده مستم او را
گفتا مپرستید بغیر از من کس
جز او نه کسی تا که پرستم او را
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۴ - از بس در سر هوای آن دوست مرا
از بس در سر هوای آن دوست مرا
روی دل از آنجهت بهر سوست مرا
چون دوست نمی‌کند ز دشمن فرقم
دشمن که نکرد فرق از دوست مرا
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۵ - ای عشق به حسن دیده درساز مرا
ای عشق به حسن دیده درساز مرا
عیبم همه سر بسر، هنر ساز مرا
دل گیرم از آب زندگانی، دلگیر
لب تشنه به خوناب جگر ساز مرا
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۶ - رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
گفتم به سفر می‌روم ای مه امشب
روئی چو قمر،زلف چو عقرب بنمود
یعنی که مرو، هست قمر در عقرب
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۷ - هر گز دل خون گشته‌ام از غم نگرفت
هر گز دل خون گشته‌ام از غم نگرفت
راه و روش مردم عالم نگرفت
کس یار نشد به ما که اغیار نگشت
کس مار نشد که او ز مارم نگرفت
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۸ - ای گشته تو را صفات، مانع از ذات
ای گشته تو را صفات، مانع از ذات
از ذات فرو نمان به امید صفات
چندم پرسی کز چه جهت روزی توست
با آنکه خداست رازق از کل جهات
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۹ - آهم ز فراز آسمٰانها بگذشت
آهم ز فراز آسمٰانها بگذشت
اشکم ز محیط هفت دریا بگذشت
گفتی که به کارسازیت برخیزم
بنشین بنشین که کار از اینها بگذشت
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۱۰ - سر کردهٔ اهل دانش و دید اینست
سر کردهٔ اهل دانش و دید اینست
شایسته تخت و تاج جمشید این است
خورشید هزار طعنه دارد با بدر
بدری که زند طعنه به خورشید این است