عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ ب‍یحوصله و معانی كه تعلّق به
شماره ۲۹ - هر روز ره عشق تو از سر گیرم
هر روز ره عشق تو از سر گیرم
هر شب ز غم تو ماتمی درگیرم
نه زهرهٔ آنکه دل نهم بر چو تویی
نه طاقت آنکه دل ز تو برگیرم
عطار نیشابوری : باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ ب‍یحوصله و معانی كه تعلّق به
شماره ۳۰ - هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
از چشمهٔ خضر تو نیابد آبی
گر خود همه بیدارترین کس باشد
حقا که ز بیداری او به خوابی
عطار نیشابوری : باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شكایت از روزگار غدّار
شماره ۱۵ - یک حاجت بیدلی روا مینکنند
یک حاجت بیدلی روا مینکنند
یک وعدهٔ عاشقی وفا مینکنند
این است غم ما که درین تنهائی
ما را به غم خویش رها مینکنند
عطار نیشابوری : باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شكایت از روزگار غدّار
شماره ۲۴ - در عشق چو من کسی نه بیچاره شود
در عشق چو من کسی نه بیچاره شود
یا چون دل من دلی جگر خواره شود
یک ذره ازین بار که بر جان من است
بر کوهی اگر نهی به صد پاره شود
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۲ - دل را همه عمر محرمی دست نداد
دل را همه عمر محرمی دست نداد
دلخسته برفت و مرهمی دست نداد
من در همه عمر همدمی میجستم
عمرم شد و همدمی دمی دست نداد
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۸ - چندانکه به درد عشق میپویم من
چندانکه به درد عشق میپویم من
در دردم و دردِ عشق میجویم من
کو سوختهای که جان او میسوزد
تا بو که بداند که چه میگویم من
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۱۰ - کی باشد و کی که من مانم و او
کی باشد و کی که من مانم و او
وین قصّه که کس نخواند من خوانم و او
آن روز که جانِ من برآید از تن
او داند و من دانم و من دانم و او
عطار نیشابوری : باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شماره ۳ - تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئییی
دل در غم عشق او به جان بستهئییی
گر آگهییی که گم چه گشتهست ازتو
سر بر زانو نشسته پیوستهئییی
عطار نیشابوری : باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن
شماره ۱ - ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
بحثی که نه از شنیدن آمد حاصل
آنرا که به جانان سر موئی پیوست
جاوید زبان بریدن آمد حاصل
عطار نیشابوری : باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن
شماره ۷ - تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیم
تا چشم ز دیدارِ جهان در بستیم
وز بهرِ گریختن میان دربستیم
خوردیم غمِ عشق و فغان دربستیم
چون اهل ندیدیم زبان دربستیم
عطار نیشابوری : باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن
شماره ۱۵ - در عشق تو از بس که خروش آوردیم
در عشق تو از بس که خروش آوردیم
دریای سپهر را به جوش آوردیم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
رفتیم و دل و زبان خموش آوردیم
عطار نیشابوری : باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن
شماره ۱۸ - دل در پی راز عشق، پویان میدار
دل در پی راز عشق، پویان میدار
جان میکن و راز عشق، در جان میدار
سِرّی که سر اندر سرِ آن باختهای
چون پیدا شد ز خویش پنهان میدار
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۲۲ - با قوّت عشق تو به جان میکوشم
با قوّت عشق تو به جان میکوشم
با واقعهٔ تو هر زمان میکوشم
چون هستی من جمله به تاراج برفت
اینست عجب که همچنان میکوشم
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۲۳ - در عشق تو هردلی که مردانه بود
در عشق تو هردلی که مردانه بود
در سوختن خویش چو پروانه بود
تا کی ز بهانه همچو پروانه بسوز
در عشق بهانه جستن افسانه بود
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۲۴ - درعشق گمان خود عیان باید کرد
درعشق گمان خود عیان باید کرد
ترک بد و نیک این جهان باید کرد
گر گوید: «ترکِ دو جهان باید داد.»
بیآنکه چرا کنی چنان باید کرد
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۲۷ - نردِ هوسِ وصال میباید باخت
نردِ هوسِ وصال میباید باخت
اسبِ طمعِ محال میباید تاخت
یک لحظه سپر همی نباید انداخت
میباید سوخت و کار میباید ساخت
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۴۰ - دل بستهٔ روی چون نگار او کن
دل بستهٔ روی چون نگار او کن
جان بر کف دست نه، نثار او کن
بنگر سَرِ کار و زود کار از سر گیر
پس کار و سر اندر سَرِ کار او کن
عطار نیشابوری : باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شماره ۴۱ - گر هست درین راه سر بهبودت
گر هست درین راه سر بهبودت
بر باید خاست از سر هستی زودت
در عشق بمیر از آنکه سرمایهٔ عمر،
تا تو نکنی زیان، ندارد سودت
عطار نیشابوری : باب نوزدهم: در ترك تفرقه گفتن و جمعیت جستن
شماره ۱۲ - با عشق، وجود خود برانداخته به
با عشق، وجود خود برانداخته به
با سوختگی چو شمع درساخته به
زان پیش که در ششدره افتی، خود را،
در باز، که هرچه هست درباخته به
عطار نیشابوری : باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن
شماره ۲ - گر جان ببرد عشق توام جان آنست
گر جان ببرد عشق توام جان آنست
ور درد دهد جملهٔدرمان آنست
هر ناکامی که باشد این طایفه را
میدان به یقین که کام ایشان آنست