تعداد ۸۴ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - در مدح مولیالموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع)
ز طریق بندگی علی نه اگر بشر به خدا رسد
به چه دل نهد؟ به که رو کند؟ به چه سو رود؟ به کجا رسد
ز خدا طلب دل مقبلی به علی ز جان متوسلی
که اگر رسد به علی دلی بعلی قسم بخدا رسد
ازلی ولایت او بود ابدی عنایت او بود
ز کف کفایت او بود بخدا هر آنچه بما رسد
بعلی اگر بری التجا چه در این سرا چه در آنسرا
همه حاجت تو شود روا همه درد تو بدوا رسد
علی ای تو یاور و یار ما اسفا بحال فکار ما
نه اگر بعقده کار ما مدد از تو عقدهگشا رسد
نه بهر که هرکه فدا شود چو فدائی تو بجا شود
که هر آنکه در تو فنا شود ز چنین فنا به بقا رسد
بود ای مربی جان و دل ز تو خیمه گر چه در آب و گل
تویی آنکه فیض تو متصل بفرشتگان سما رسد
دو جهان رهین عنایتت ره حق طریق هدایتت
همه را بخوان ولایتت ز خدا هماره صلا رسد
به غدیر خم چو بامر هوبستودت احمد نیکخو
بجهانیان زندای او همه لحظه لحظه ندا رسد
زرخت که نور خدا از آن بود ای ولی خدا عیان
بدل و بدیدهٔ عاشقان همه لمعه لمعه ضیا رسد
به مؤآلف تو مقر جنان بمخالف تو سقر مکان
بتو نیک و بدشود امتحان ز تو خیر و شر بجزا رسد
چو منی کجا و ثنای تو که تو را ستوده خدای تو
چه بیان کنم بسزای تو که تو را بحد ثنا رسد
مگر از زبونی خود زبان بگشایم ایشه انس و جان
که کند ز محنت خود بیان بحضور شه چو گدا رسد
تو شهی و بنده گدای تو سروجان من بفدای تو
چه شود ز برک و نوای تو دل بینوا به نوا رسد
دل من که غنچه صفت شها شده خون سزد چو گل از صبا
ز نسیم لطف تو ذوالعطا بکمال لطف و صفا رسد
تو بحق ز هرچه مقدمی بقضا تو آمر و حاکمی
ز تو بینم آنچه بمن همی ز قدر رود ز قضا رسد
به صغیر خسته لقای تو بود انتهای عطای تو
چو به قائلین ثنای تو ز در تو اجر و عطا رسد
به چه دل نهد؟ به که رو کند؟ به چه سو رود؟ به کجا رسد
ز خدا طلب دل مقبلی به علی ز جان متوسلی
که اگر رسد به علی دلی بعلی قسم بخدا رسد
ازلی ولایت او بود ابدی عنایت او بود
ز کف کفایت او بود بخدا هر آنچه بما رسد
بعلی اگر بری التجا چه در این سرا چه در آنسرا
همه حاجت تو شود روا همه درد تو بدوا رسد
علی ای تو یاور و یار ما اسفا بحال فکار ما
نه اگر بعقده کار ما مدد از تو عقدهگشا رسد
نه بهر که هرکه فدا شود چو فدائی تو بجا شود
که هر آنکه در تو فنا شود ز چنین فنا به بقا رسد
بود ای مربی جان و دل ز تو خیمه گر چه در آب و گل
تویی آنکه فیض تو متصل بفرشتگان سما رسد
دو جهان رهین عنایتت ره حق طریق هدایتت
همه را بخوان ولایتت ز خدا هماره صلا رسد
به غدیر خم چو بامر هوبستودت احمد نیکخو
بجهانیان زندای او همه لحظه لحظه ندا رسد
زرخت که نور خدا از آن بود ای ولی خدا عیان
بدل و بدیدهٔ عاشقان همه لمعه لمعه ضیا رسد
به مؤآلف تو مقر جنان بمخالف تو سقر مکان
بتو نیک و بدشود امتحان ز تو خیر و شر بجزا رسد
چو منی کجا و ثنای تو که تو را ستوده خدای تو
چه بیان کنم بسزای تو که تو را بحد ثنا رسد
مگر از زبونی خود زبان بگشایم ایشه انس و جان
که کند ز محنت خود بیان بحضور شه چو گدا رسد
تو شهی و بنده گدای تو سروجان من بفدای تو
چه شود ز برک و نوای تو دل بینوا به نوا رسد
دل من که غنچه صفت شها شده خون سزد چو گل از صبا
ز نسیم لطف تو ذوالعطا بکمال لطف و صفا رسد
تو بحق ز هرچه مقدمی بقضا تو آمر و حاکمی
ز تو بینم آنچه بمن همی ز قدر رود ز قضا رسد
به صغیر خسته لقای تو بود انتهای عطای تو
چو به قائلین ثنای تو ز در تو اجر و عطا رسد
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۵۸ - در نعت سیدعالم نبیاکرم محمد مصطفی (ص)
دو جهان نمی و ترشحی زیم عطای محمدی
کتب و صحایف انبیا صفت و ثنای محمدی
نفکند سایه زناز اگر بزمین وجود مقدسش
نه عجب که خلقت مهر و مه بود از ضیای محمدی
بطلب رضای محمدی چو رضای حقطلبی دلا
که رضای حق نبود مگر طلب رضای محمدی
بجهان ز جمله ما سوی مطلب تجلی کبریا
مگر از دلی که در آن بود اثر صفای محمدی
چه غمم زدوزخ اگر فتد نظرم بروی نکوی او
که بود بهشت برین من بخدا لقای محمدی
ز ازل هر آینه تا ابد بخلایق آنچه پی رشد
سخن از خدای جهان رسد بود از ندای محمدی
بگشای پر بهوای او اگرت هوای خدا بود
که عروج حقطلبان بود همه در هوای محمدی
چو فلک بشد برکوع وی زنجومش از ره مکرمت
بفشاند مشت جواهری کف باسخای محمدی
بفصاحت ار بودت رهی بگشای گوش حقیقتی
که بسمع جان انا افصحت رسد از نوای محمدی
بامید آن همه انبیا بخریده رنج و غم و بلا
که شود معالجه دردشان مگر از دوای محمدی
نرسیده تا که هلاکتت تو هم ای مریض هوا درآ
به مریضخانهٔ شرع وی ز پی شفای محمدی
تف آفتاب جز از ند همه را بخر من جان شرر
مگر آنکه سایه فکن شود بسرش لوای محمدی
بفرشتگان همه مفتخر شده جبرئیل امین از آن
که فزونتر از همه سوده سر بدر سرای محمدی
همه را صغیر خوشست دل بکسی و مالی منصبی
چه در این جهان چه در آن جهان منم و ولای محمدی
کتب و صحایف انبیا صفت و ثنای محمدی
نفکند سایه زناز اگر بزمین وجود مقدسش
نه عجب که خلقت مهر و مه بود از ضیای محمدی
بطلب رضای محمدی چو رضای حقطلبی دلا
که رضای حق نبود مگر طلب رضای محمدی
بجهان ز جمله ما سوی مطلب تجلی کبریا
مگر از دلی که در آن بود اثر صفای محمدی
چه غمم زدوزخ اگر فتد نظرم بروی نکوی او
که بود بهشت برین من بخدا لقای محمدی
ز ازل هر آینه تا ابد بخلایق آنچه پی رشد
سخن از خدای جهان رسد بود از ندای محمدی
بگشای پر بهوای او اگرت هوای خدا بود
که عروج حقطلبان بود همه در هوای محمدی
چو فلک بشد برکوع وی زنجومش از ره مکرمت
بفشاند مشت جواهری کف باسخای محمدی
بفصاحت ار بودت رهی بگشای گوش حقیقتی
که بسمع جان انا افصحت رسد از نوای محمدی
بامید آن همه انبیا بخریده رنج و غم و بلا
که شود معالجه دردشان مگر از دوای محمدی
نرسیده تا که هلاکتت تو هم ای مریض هوا درآ
به مریضخانهٔ شرع وی ز پی شفای محمدی
تف آفتاب جز از ند همه را بخر من جان شرر
مگر آنکه سایه فکن شود بسرش لوای محمدی
بفرشتگان همه مفتخر شده جبرئیل امین از آن
که فزونتر از همه سوده سر بدر سرای محمدی
همه را صغیر خوشست دل بکسی و مالی منصبی
چه در این جهان چه در آن جهان منم و ولای محمدی
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۵۹ - در مدح امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
تویی آنکه سکه سلطنت زده حق بنام تو یا علی
که بجز خدای تو مطلع بود از مقام تو یا علی
شده خلقت دو جهان اگر بدو حرف نیر کاف و نون
تویی آنکه خلقت کاف و نون شده از کلام تو یا علی
نه همین قیام وجود را تو شدی سبب ز قیام خود
بخدا دوام وجود هم بود از دوام تو یا علی
همه خاص و عام و شه و گدا بخورند بیعوض و بها
همه روز روزی خویشتن سرخوان عام تو یا علی
توشه زمین تو مه سما تو صنم شکن تو صمدنما
تویی آنکه دین مبین بپاشده ز اهتمام تو یا علی
بدلیل وافی لافتی پی نفی کفر و ثبوت دین
بمعارک ازل و ابد تویی و حسام تو یا علی
شده خلق روح الامین از آن که بهر زمان و بهر زبان
به پیمبران پی امر دین ببرد پیام تو یا علی
تویی آنشهی که شود عیان بصف جز از تو قدروشان
چو زنند صف همه انس و جان ز پی سلام تو یا علی
تو بخلق هادی و رهبری تو بحشر ساقی کوثری
چه خوشست حال کسیکه میبخورد ز جام تو یا علی
نبد ار مقام تولدت نشدی هر آینه قبله گه
بود احترام حریم حق همه ز احترام تو یا علی
ره سد ره روحالامین همی بنمود طی که مگر قوی
شودش دو بال و چو صعوگان بپرد به بام تو یا علی
ز ازل زمین شده تا ابد همه خاک راه جهانیان
به امید اینکه بروی خود نگرد خرام تو یا علی
بخ دو کون فخر صغیر بس که نموده حلقه به گوش جان
به در کسی که ز جان و دل بود او غلام تو یا علی
که بجز خدای تو مطلع بود از مقام تو یا علی
شده خلقت دو جهان اگر بدو حرف نیر کاف و نون
تویی آنکه خلقت کاف و نون شده از کلام تو یا علی
نه همین قیام وجود را تو شدی سبب ز قیام خود
بخدا دوام وجود هم بود از دوام تو یا علی
همه خاص و عام و شه و گدا بخورند بیعوض و بها
همه روز روزی خویشتن سرخوان عام تو یا علی
توشه زمین تو مه سما تو صنم شکن تو صمدنما
تویی آنکه دین مبین بپاشده ز اهتمام تو یا علی
بدلیل وافی لافتی پی نفی کفر و ثبوت دین
بمعارک ازل و ابد تویی و حسام تو یا علی
شده خلق روح الامین از آن که بهر زمان و بهر زبان
به پیمبران پی امر دین ببرد پیام تو یا علی
تویی آنشهی که شود عیان بصف جز از تو قدروشان
چو زنند صف همه انس و جان ز پی سلام تو یا علی
تو بخلق هادی و رهبری تو بحشر ساقی کوثری
چه خوشست حال کسیکه میبخورد ز جام تو یا علی
نبد ار مقام تولدت نشدی هر آینه قبله گه
بود احترام حریم حق همه ز احترام تو یا علی
ره سد ره روحالامین همی بنمود طی که مگر قوی
شودش دو بال و چو صعوگان بپرد به بام تو یا علی
ز ازل زمین شده تا ابد همه خاک راه جهانیان
به امید اینکه بروی خود نگرد خرام تو یا علی
بخ دو کون فخر صغیر بس که نموده حلقه به گوش جان
به در کسی که ز جان و دل بود او غلام تو یا علی
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۶۸ - نخل قامت
به نجف گذر کن ایا صبا تو زکربلا ز ره وفا
به علی بگو که شهید شد پسر عزیز تو از جفا
تو شه سریر فتوتی، در بحر جود و مروتی
ز نجف بیا تو به کربلا به حسین خود نظری نما
لب خشک و دیدهٔ پر زنم، نظرش بود به سوی حرم
که ز تیغ قاتل سنگ دل، سر او بریده شد از قفا
شده نخل قامت او نگون، رخ او ز خون شده لاله گون
تن او فتاده به بحر خون، سر او به ناوک نیزه ها
تن نازپرور اکبرش ، شده چاک چاک برابرش
ز بدن دو دست برادرش، شده از جفای خسان جدا
ز جفا سکینه یتیم شد، دل او ز غصه دو نیم شد
به دیار غم چو مقیم شد، به فغان کشید ز دل نوا
تو به بزم شام کن گذر، بنما به طشت طلا نظر
بنگر تو چوب یزید را به لب حسین خود آشنا
به خدا که «ترکی» خسته دل،به عزای سبط نبی مدام
نه عجب که خون جگر چکد ز دو دیده اش به غم و عزا
به علی بگو که شهید شد پسر عزیز تو از جفا
تو شه سریر فتوتی، در بحر جود و مروتی
ز نجف بیا تو به کربلا به حسین خود نظری نما
لب خشک و دیدهٔ پر زنم، نظرش بود به سوی حرم
که ز تیغ قاتل سنگ دل، سر او بریده شد از قفا
شده نخل قامت او نگون، رخ او ز خون شده لاله گون
تن او فتاده به بحر خون، سر او به ناوک نیزه ها
تن نازپرور اکبرش ، شده چاک چاک برابرش
ز بدن دو دست برادرش، شده از جفای خسان جدا
ز جفا سکینه یتیم شد، دل او ز غصه دو نیم شد
به دیار غم چو مقیم شد، به فغان کشید ز دل نوا
تو به بزم شام کن گذر، بنما به طشت طلا نظر
بنگر تو چوب یزید را به لب حسین خود آشنا
به خدا که «ترکی» خسته دل،به عزای سبط نبی مدام
نه عجب که خون جگر چکد ز دو دیده اش به غم و عزا