تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۷ - هر چند که میل تو سوی بیدادی ست
هر چند که میل تو سوی بیدادی ست
یک ذره غمت به از جهان شادی ست
از ما گله می کنی و لیکن ما را
از بندگی تو صد هزار آزادی ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۸ - گر یار بداندی کِم اندر دل چیست
گر یار بداندی کِم اندر دل چیست
یا گفت بیارمی که دلدارم کیست
بودی که به درد دل نبایستی مرد
بودی که به کام دل بشایستی زیست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۹ - در پرده خوشدلی کسی را راهی ست
در پرده خوشدلی کسی را راهی ست
کو را سرکار با چو تو دلخواهی ست
آن سبزه تر دمیده در سایه گل
انصافغ بده که خوش تماشا گاهی ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۰ - بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت
بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت
وین خیره کسی را به گنه نتوان داشت(؟)
زنجیر سر زلف تو هر دل که بدید
در سینه به زنجیر نگه نتوان داشت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۱ - شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت
شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت
پایاب ستیزه جفای تو نداشت
با پای تو گرچه شد بسی دست آویز
هم دست بداشت زانک پای تو نداشت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۲ - ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت
ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت
دولت همه صورت مراد تو نگاشت
با دولت،خشم وجنگ در نتوان بست
با ایزد،تیغ و نیزه بر نتوان داشت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۳ - بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت
بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت
در دامن خورشید خرامان می رفت
گه گه به سخن درآمده لعل لبش
گویی عرق از چشمه حیوان می رفت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۴ - دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت
دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت
بی اسب و پیاده نغز و شیرین می رفت
شکر ز لبش به پیل بالا می ریخت
وز مستی و بیخودی چو فرزین می رفت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۵ - دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت
دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت
در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت:
با کس غم دل مگوی زیرا که نماند
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۶ - ای خیل ستارگان سپاه و حشمت
ای خیل ستارگان سپاه و حشمت
دوران فلک زبون تیغ و قلمت!
عالم همه چیست پیش تو؟ مشتی خاک
وان نیز همه فدای خاک قدمت!
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۷ - از رایت تو نور ظفر می تابد
از رایت تو نور ظفر می تابد
کس نسیت که از رای تو سر می تابد
عفو تو چو رحمت خدای ست که خلق
هر جرم که می کنند بر می تابد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۸ - آن خط که به گرد آن دهن می گردد
آن خط که به گرد آن دهن می گردد
گویی که بنفشه بر سمن می گردد
پیراهن عشق او چو پوشید کسی
از صبر برهنه همچو من می گردد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲۹ - خسرو چو به خرمی قدح بر دارد
خسرو چو به خرمی قدح بر دارد
وز ابر بیان در معانی بارد
از رحمت او چه کم شود گر گه گاه
این گمشده را به لطف خود یادآرد؟!
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۰ - چشم تو که ابروی کمانکش دارد
چشم تو که ابروی کمانکش دارد
در هر مژه ای هزار ترکش دارد
زنهار برات ما مفرمای برو
با عارضت افکن که خطی خوش دارد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۱ - گر یک نفست ز زندگانی گذرد
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه ملکت ز جهان
عمری است چنان کش گذرانی گذرد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۲ - با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟
با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟
با درد تو اندیشه درمان که خورد؟
شاید پسرا که نانوایی نکنی
چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۳ - بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد
بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد
از شعله آه من جهان درگیرد
گل را به کف آورم به صد حیله و فن
پندارم با توام همان درگیرد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۴ - از عشق تو در تنم روان می سوزد
از عشق تو در تنم روان می سوزد
شرحش چه دهم که بر چه سان می سوزد؟
از ناله چو چنگم رگ تن پی گسلد
وز گریه چو شمعم دل و جان می سوزد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۵ - دی چشم تو را سحر مطلق می زد
دی چشم تو را سحر مطلق می زد
مگر تو ره گنبد ارزق می زد
تا داشتی آفتاب در سایه زلف
حان بر صفت ذره معلق میزد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۶ - گه شانه زبان در خم گیسوت کشد
گه شانه زبان در خم گیسوت کشد
گه آینه روی سخت در روت کشد
سرمه که بود که آید در چشمت؟
یا وسمه که او کمان ابروت کشد؟