تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - سینه ریش از یاری هر خس ز بس باشد مرا
سینه ریش از یاری هر خس ز بس باشد مرا
چون قلم پر ناله هر مد نفس باشد مرا
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷ - ما به فیض صحبت یاران مشفق زنده ایم
ما به فیض صحبت یاران مشفق زنده ایم
آمد و رفت عزیزان چون نفس باشد مرا
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - تا شود آگاه از احوال هر نزدیک و دور
تا شود آگاه از احوال هر نزدیک و دور
بر فراز تخت از آن جا داده ایزد شاه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۰ - عشق میگردد دوا زخم دل غم پیشه را
عشق میگردد دوا زخم دل غم پیشه را
مومیایی میشود آتش، شکست شیشه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - گرمی بد گوهران، چندان ندارد اعتبار
گرمی بد گوهران، چندان ندارد اعتبار
سنگ آتش میدهد اول گداز شیشه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۲ - پنبه سان شکستی چوب نرمی پیشه را
پنبه سان شکستی چوب نرمی پیشه را
نیست سنگی سخت تر از سختی خود شیشه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۳ - لازم است آزاده را از سر به پیشان احتیاط
لازم است آزاده را از سر به پیشان احتیاط
بید میلرزد بخود، هرگاه بیند تیشه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۴ - دیدن خلق جهان از بس کدورت آور است
دیدن خلق جهان از بس کدورت آور است
زنگ از این روها گواراتر بود آیینه را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۶ - چون نلرزد بر سر دستش، دل ناشاد ما؟
چون نلرزد بر سر دستش، دل ناشاد ما؟
بهله از خون شکاری میکند صیاد ما!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۷ - نیست کالایی کز آن خالی بود دامان ما
نیست کالایی کز آن خالی بود دامان ما
جز روایی، هر چه خواهی هست در دکان ما
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۸ - کرده ما را ناتوان از بس غم جانان ما
کرده ما را ناتوان از بس غم جانان ما
با عصای نی مگر خیزد ز جا افغان ما
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۹ - میگدازد ز آفتاب مرگ، برف زندگی
میگدازد ز آفتاب مرگ، برف زندگی
قطره ها باشد کز آن یک یک چکد دندان ما
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۲ - گشت یکشب در میان، وصل بت رعنای ما
گشت یکشب در میان، وصل بت رعنای ما
کربلائی شد پلاس تیره بختیهای ما!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۹ - خیز و فکر خویشتن بین، چشم من، دیگر چه خواب؟
خیز و فکر خویشتن بین، چشم من، دیگر چه خواب؟
نور چشم از حلقه عینک چو شد پا در رکاب!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۰ - دست ما و دامنش از بس بهم خو کرده اند
دست ما و دامنش از بس بهم خو کرده اند
دامنش در دست ما چون پنجه پای بط است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۲ - خصم چون تندی کند، افتادگی آن را رواست
خصم چون تندی کند، افتادگی آن را رواست
خاکساریها در این توفان، چو خاک کربلاست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۰ - قد چو خم گردید، روشن شد که وقت مردن است
قد چو خم گردید، روشن شد که وقت مردن است
شمع را چون سرنگون سازند، وقت کشتن است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۷ - تازگی در باغ حسنت بسکه بی اندازه است
تازگی در باغ حسنت بسکه بی اندازه است
هر چه در وصف گل روی تو گویم تازه است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۸ - شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی است
شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی است
شهر دل باشد چو بی یاد تو، هامون کردنی است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۹ - نیست دل را با هوسهای جهان در سینه جا
نیست دل را با هوسهای جهان در سینه جا
شد چو بی‌دولت پسر، از خانه بیرون کردنی است