تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۱ - گندم کار
گفتمش با ماه گندم کار با من دار گوش
بوده در عهد خود گندم نمای جوفروش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۲ - خواجه زاده
گفتمش با خواجه زاده از غمت هستم ملول
پیرخواهی شد اگر سازی نیاز من قبول
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۴ - کمانگر
دوش از وصل کمانگر امردی کردم حضور
گوش او بگرفتم و در خانه آوردم به زور
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۵ - کاردگر
کاردگر امرد که چون او نیست در شهر اوستاد
خانه من آمد امشب کارد زیر سر نهاد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۷ - کهله بر
کهله بر امرد که دست خویش می سازد علم
می کند سر پنجه ناخن دراز آن را قلم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۸ - تسمه گر
گر چه با من آن نگار تسمه گر هم مکتب است
کرده هایش بی ته است و گفته هایش قالب است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۱ - شیرپز
شیرپز امرد که آمد از دهانش بوی شیر
عاشقان را شد ز سودایش رگ و پی جوی شیر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۲ - مؤذن
وقت خفتن ساختم شوخ مؤذن را دعا
قامت خود راست کرد و گفت در مسجد درا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۳ - ملاامام
با مه ملا امامم دوش کردم اقتدا
در قفایش سجده با شکر آوردم بجا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۴ - ملاامام
دلبر ملا امامم جای در محراب کرد
عاشقان را در قفای خویش برد و خواب کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۵ - صوفی
دلبر صوفی به ذکر خود مرا دلریش کرد
عاشقان را توبه ها داد و مرید خویش کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۶ - پیکچی
پیکچی امرد که خوی شمع و خوی او یکیست
پیش چشم عشقبازان پشت و روی او یکیست
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۷ - محتسب
دوش کردم با نگار محتسب از دور هشت
ذره را بگرفت در دست و برهنه کرد پشت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۸ - محتسب
آن نگار محتسب را دوش دیدم مست خواب
خانه خود بردم و تا روز کردم احتساب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹۹ - قصه خوان
آن نگار قصه خوان تا کرده چادر معرکه
عاشقان را صحبت او کرده پا در معرکه
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰۰ - تربز فروش
دلبر تربز فروشم رو به هر سو می کند
چون دچارش می شوم تربزچه را رو می کند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰۳ - ماهی پز
دلبر ماهی پزم باشد به رخ چون آفتاب
ماهی خود را درون دیگ او کردم کباب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰۴ - ماهی گیر
شوخ ماهی گیر باشد دلربای شوخ و شنگ
خانه من آمد و افتاد در کام نهنگ
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰۷ - عینک ساز
شوخ عینک ساز را دایم بود در عین چشم
لیک باشد از برای عشقبازان چار چشم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰۸ - چلپک پز
گفتمش با ماه چلپک پز ز غم لب می گزم
گفت بنشین بهر روح پیر چلپک می پزم