تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۳ - کاتب
دلبر کاتب خط او کرده چشمم را سیاه
صفحه رویش مرا شد تخته مشق نگاه
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۴ - کاتب
شوخ کاتب کرد امشب بر کف دستم رقم
نیست در خاطر تو را اندیشه از لوح و قلم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۵ - کاتب
دلبر کاتب شبی گردید با من همنشین
گفت من فردا چه گویم یا کرام الکاتبین
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۶ - دروازه بان
از پی آن دلبر دروازه بان ای دوستان
رفته رفته عاشقان را رام شد دروازه بان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۷ - شوخ ملتانی
شوخ ملتانی گرو از غنچه های گل گرفت
هر که پیش آمد به بینی خط کشید و پل گرفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۸ - مارباز
مارباز امرد مرا گردید بی افسون دچار
همره من خانه آمد گفت داری شاخ مار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۹ - مارباز
مارباز امرد که از سر تا به پا زهر آب خشم
عشقبازان را به زهر چشم کشت آن مار چشم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۰ - گلکار
با مه گلکار خود گفتم تو را یاری کنم
هر کجا ویرانه داری تو گل کاری کنم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۱ - کچکول پز
با مه کچکول پز گفتم که حمالی کنم
پیش کچکول تو یک ساعت دلی خالی کنم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۲ - بزاز
شوخ بزاز از میان عاشقان یار من است
بار پیچ کهنه او خاصه کار من است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۳ - خارکش
خارکش امرد که گل دارد جمالش را هوس
می دهد دامان به دست کوته هر خار و خس
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۴ - طبیب
تا ز من شوخ طبیب احوال پرسیدن گرفت
نبضم از جا در تحرک آمد و جستن گرفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۵ - طبیب
زان طبیب امرد به درد خویشتن جستم دوا
گفت امشب خانه ات را می کنم دارالشفا!
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۶ - چوپان
دوش در صحرا به چوپان امردی آویختم
خون خود چون شیر در اشکنبه او ریختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۸ - شمشیرگر
آن بت شمشیرگر ما را به خود همدم نکرد
ریخت خون عشقبازان را و ابرو خم نکرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۹ - اوتی کش
دمی نگار اوتی کش را برده میهمان ساختم
در زمان خود را درون کوره اش انداختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۰ - اوتی کش
شوخ اوتی کش که او را بود خوی آتشی
بردم او را خانه کردم تا سحر اوتی کشی
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۱ - تیمبان
شوخ تیمی با خریداران محمل هست یار
می کنم از بی پلیها تیمبانی اختیار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۲ - دیگ ریز
دیگریز امرد که باشد روی او مانند ماه
بردم او را خانه روی عاشقانش شد سیاه
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۳ - فیل بان
آن نگار فیل بان سبز است و شیرین چون نبات
عاشقان را کرده سودای رخ او فیل مات