تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۷
چو گشت آن پریروی بیمار غنج
ببرید دل زین سرای سپنج
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۸
سگالندهٔ چرخ مانند غوچ
تبر برده بر سر چو تاج خروچ
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۹
که بر آب و گل نقش ما یاد کرد
که ماهار در بینی باد کرد
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۰
به دشمن بر، از خشم آواز کرد
تو گفتی مگر تندر آغاز کرد
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۱
نفس را به عذرم چو انگیز کرد
چو آذر فزا آتشم تیز کرد
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۲
زهر خاشه‌ای خویشتن پرورد
که جز خاش وی را چه اندر خورد؟
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۳
نشست وسخن را همی خاش زد
ز آب دهن کوه را شاش زد
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۴
ببادافره جاودان کردمند
به دوزخ بماند روانش نژند
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۵
یکی بزم خرم بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۶
تن خنگ بید، ارچه باشد سپید
به تری و نرمی نباشد چو بید
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۷
کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار
کفیده شود سنگ تیمار خوار
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۸
درخش، ارنخندد به وقت بهار
همانا نگرید چنین ابر زار
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۱۹
به دامم نیامد بسان تو گور
رهایی نیابی، بدین سان مشور
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۰
رسیدند زی شهر چندان فراز
سپه خیمه زد در نشیب و فراز
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۱
چه خوش گفت مزدور با آن خدیش:
مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۲
تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۳
فگندند بر لاد پر نیخ سنگ
نکردند در کار موبد درنگ
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۴
به یک باد اگر بیشتر تار رنگ
که باشد که بیشی بود بی درنگ
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۵
دو جوی روان از دهانش زخلم
دو خرمن زده بر دو چشمش زخیم
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
پاره ۲۶
بهارست همواره هر روزیم
به منکر فراوان، به معروف کم