تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳ - نخل خامه رطب بار پیراستن و نخلستان نعت خواجه ابرار به آن آراستن علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات
ای صدرنشین تخت کونین
تخم و ثمر درخت کونین
ای اول فکر و آخر کار
ای قبله ی هفت و زبده ی چار
چون روی بدین دیار کردی
وین هفت شتر قطار کردی
شد عرش بدان بزرگواری
فرش تو درین شترسواری
از پای شتر نشانه در راه
مهر است یکی و دیگری ماه
عیسی که به خر نشسته خوش بود
پیش شترت مهار کش بود
سر رشته جاه و اعتبارش
افتاده به دست ازان مهارش
ای ناقه ی تو به سرخ مویی
داده به دو کون سرخ رویی
رنگش که عجب شفق نسق بود
خورشید رخ تو را شفق بود
همرنگیش ار نخواست گردون
هر شام چرا شود شفق گون
اختر چشم و هلال گردن
زو بختی چرخ چشم روشن
گامی که زده به ره شتابان
زان گشته چهار بدر تابان
کوهانش بلند قدر چون طور
وز حق تو بر او تجلی نور
ای گوهر سلک محرمیت
پشت تو قوی به خاتمیت
ملکت خاتم نهاده در مشت
کردی تو ز کبریا بر آن پشت
خاص تو خلافت الهی
شاهان به خلافتت مباهی
در جیب تو خاتم خلافت
تابان ز قفایت از لطافت
با بخت تو تخت سخت پیمان
خاتم داری تو را سلیمان
مهر تو به جانش مهر کن بود
در دیوان تو مهر زن بود
او دست زده به عرش بلقیس
پای تو و اوج عرش تقدیس
او در صف وحش و موقف طیر
محتاج به هدهد سبا سیر
جبریل ز سروری به سر تاج
پیش تو به هدهدیست محتاج
ای مقصد کارگاه تقدیر
مقصود چهل صباح تخمیر
در خاک ارادت اولین کشت
در کاخ نبوت آخرین خشت
این کاخ ز هیچ آفریده
یک خشت به قالبت ندیده
با تو ز دگر کسان چه حاصل
تو خشت زری و دیگران گل
برتر ز سپهر تکیه گاهت
خشت مه و مهر فرش راهت
زان در که برآید از تو کاری
بر ما بگشای خشتواری
ای از تو به وعده شفاعت
خرم دل مفلسان طاعت
ما دولت طاعت از تو داریم
امید شفاعت از تو داریم
پاکیزه دل از غلو و تقصیر
از خوان توییم چاشنی گیر
دل کنج نوال توست ما را
سر در ره آل توست ما را
شادیم به آل نامدارت
یاریم به هر چهار یارت
آن چارستون خانه دین
وان چار چراغ بزم تمکین
هر یک به خلافتت سزاوار
هر چار یکی هر یکی چار
ایشان به یگانگی به هم راست
بیگانگی از فضولی ماست
شاهان به صفا موافق آهنگ
وز سگخویی سپاه در چنگ
جان بر شرف لقایشان باد
دل در کنف وفایشان باد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴ - پایه معراج سخن را از قمه عرش گذرانیدن و به اول درجه از درجات معارج قدر او صلی الله علیه و سلم رسانیدن
ای اشهب شبرو تو از نور
از ظلمت جسم پیکرش دور
از زرده مهر گرمروتر
وز خنگ سپهر تیزدو تر
بر هر چه فکنده نور دیده
با نور به هم به آن رسیده
نی رنجکش زمین سم او
نی دستخوش صبا دم او
رانش ز نشان داغ ساده
با داغ تو در بهشت زاده
خضرای فلک چراگه او را
بر دیده روشنان ره او را
آب از نم سلسبیل خورده
سبق از پر جبرئیل برده
برتر بودش سپهر کن سم
از نعل هلال و میخ انجم
باریک و خمیده پیکر ماه
گردد چو رکاب هر سر ماه
باشد ز رکابیش خورد بر
پای تو به او درآورد سر
ای پایه اول تو معراج
نعلین تو فرق عرش را تاج
عمری به هزار دیده افلاک
گردید به گرد خطه خاک
تا کی تو به دیده اش نهی پای
سازی بر سر چو افسرش جای
آن شب که به سیر آسمانی
رفتی ز سرای ام هانی
در پویه براق زیر رانت
جبریل چو برق در عنانت
برداشت قدم ز ریگ بطحا
افراشت علم به سنگ اقصی
بر خیل رسل امامیت داد
در سیر سبل تمامیت داد
این هفت بساط در نوشتی
وز چار رباط درگذشتی
در منزل مه مقام کردی
کار وی ازان تمام کردی
بهر قدمت تمام سر شد
بر چرخ به سروری سمر شد
کاتب ز تو حرف راستی جست
از هر چه نه راست لوح خود شست
چون خامه نهاد بر خطت سر
از مدح تو داد زیب دفتر
زهره ز تو یافت مژده خاص
شد چنگ زنان ذوق رقاص
می رفت رهت به گیسوی چنگ
می ساخت به پایبوست آهنگ
بود آینه صیقل خورشید
عکسی ز رخ تو داشت امید
از روی تو لعمه ای بر آن تافت
رخشندگی این همه ازان یافت
بهرام ز دست خنجر افکند
زیر سم مرکبت سرافکند
در چاوشی رهت کمر بست
وز فخر کلاه گوشه بشکست
بر خورده چو نقطه مشتری مشت
کرده به تو رو، به مهر و مه پشت
چو سایه فتاد در قفایت
تا سرمه خرد زخاک پایت
کیوان که بر این حصار عالی
مشهور بود به کوتوالی
با تو به خلاف پا نیفشرد
روی تو بدید و قلعه بسپرد
از بام زحل عروج کردی
جا بر فلک البروج کردی
از اختر پر دوازه برج
همچون از در دوازده برج
کردند مقدسان نثارت
از تحفه خویش شرمسارت
از نقش جهانیان مقدس
بستی نقشی به چرخ اطلس
کرسی به زمین چو فرشت افتاد
زانجا سایه به عرشت افتاد
بر عرش ز سایه ات رمیدی
محمل سوی وایه ات کشیدی
از ششدره جهت بجستی
وز تنگی روز و شب برستی
ملکی دیدی در او مکان نی
تمییز زمین و آسمان نی
کردی ز عنایت پیاپی
هفتاد هزار پرده را طی
بی پرده جمال دوست دیدی
وز پرده به پردگی رسیدی
گشتی همه دیده پای تا فرق
در پرتو نور او شدی غرق
کردی همه کاینات را گم
چون قطره به موجخیز قلزم
گوشت ز زبان بی زبانی
بشنید کلام جاودانی
ذرات حقیقت تو شد گوش
گوشت ز جهات رست چون هوش
دریافت به تیزهوشی ذوق
از تحت همان حدیث کز فوق
هر نکته ازان شنیده پاک
سرمایه صد هزار ادراک
تورات کلیم ازان ندایی
انجیل مسیح ازان صدایی
بر سقف زبرجدی که رفتی
زان خوبتر آمدی که رفتی
چون ز اوج سپهر آمدی باز
مه رفتی و مهر آمدی باز
شد عالم تیره از تو پر نور
ویرانه گیتی از تو معمور
نور تو میان جان نشیناد
بی نور تو کس جهان مبیناد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵ - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان
چون صبح ازل ز عشق دم زد
عشق آتش شوق در قلم زد
از لوح عدم قلم سرافراشت
صد نقش بدیع پیکر انگاشت
هستند افلاک زاده عشق
ارکان به زمین فتاده عشق
بی عشق نشان ز نیک و بد نیست
چیزی که ز عشق نیست خود نیست
این سقف بلند لاجوردی
روزان و شبان به گرد گردی
نیلوفر بوستان عشق است
گوی خم صولجان عشق است
مغناطیسی که طبع سنگ است
در آهن سخت کرده چنگ است
عشقیست فتاده آهن آهنگ
سر بر زده از درونه سنگ
زان گیر قیاس دردمندان
در جذبه عشق دلپسندان
بین سنگ که چون درین نشیمن
بی سنگ شود ز شوق آهن
هر چند که عشق دردناک است
آسایش سینه های پاک است
از محنت چرخ باژگون گرد
بی دولت عشق کی رهد مرد
کس ز آدمیان چه دون چه عالی
از معنی عشق نیست خالی
لیکن از دوست فرق تا دوست
افزون باشد ز مغز تا پوست
معشوق یکی زر است و سیم است
بی سیم دلش چو زر دو نیم است
معشوق یکی رز است و باغ است
زینهاش به سینه مانده باغ است
خوش آن که به مهر شاهدی جست
زین دغدغه ها ضمیر خود شست
دل بست به طرفه نازنینی
در مجلس انس خرده بینی
دامن پاکی ز دست اغیار
نی دامن چاک چون گل از خار
خوشتر ز وی آنکه چون اسیری
شد بسته پیر دیده پیری
خجلت ده گل به تازه رویی
رشک سمن از سفید مویی
آیینه روح ها جمالش
مفتاح فتوح ها مقالش
عشقت چو ازین دو جا بخواند
محمل به حقیقتت رساند
صحرای وجود را گل است این
دریای مجاز را پل است این
زین عشق کسی که بی نصیب است
در انجمن جهان غریب است
غافل ز حریم محرمیت
نشنیده نسیم آدمیت
آرند که واعظی سخنور
بر مجلس وعظ سایه گستر
از دفتر عشق نکته می راند
و افسانه عاشقان همی خواند
خر گم شده ای بر او گذر کرد
وز گمشده خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز
کز عشق نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز
نه داغ بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی
هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر
کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند کای یار
اینک خر تو بیار افسار
این را ز خری کزان دژم نیست
جز گوش دراز هیچ کم نیست
سرمایه محرمی ز عشق است
بل ک آدمی آدمی ز عشق است
هر کس که نه عاشق آدمی نیست
شایسته بزم محرمی نیست
جامی به کمند عشق شو بند
بگسل ز همه به عشق پیوند
جز عشق مگوی هیچ و مشنو
حرفی که نه عشق ازان خمش شو
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۶ - در سبب نظم این کتاب و باعث ترتیب این خطاب
از هر چه سخنوران بدانند
وز لوح سخنوری بخوانند
مقبول ترین فسانه عشق است
مطبوع ترین ترانه عشق است
زین راز چو پرده باز کردم
وین طرفه ترانه ساز کردم
شد طوطی طبع من شکرخا
از قصه ی یوسف و زلیخا
جست از کلکم در آن شکرریز
شیرین سخنان شکر آمیز
در عالم ازان فتاد شوری
در خاطر عاشقان سروری
سر چشمه ی لطف بود لیکن
زان تشنگیم نگشت ساکن
مرغ دل من ز جای دیگر
می خواست زند نوای دیگر
چون قرعه زدم به فال میمون
افتاد به شرح حال مجنون
هر چند که پیش ازین دو استاد
در ملک سخن بلند بنیاد
در نکته وری زبان گشادند
داد سخن اندر آن بدادند
از گنجه چو گنج آن گهر ریز
وز هند چو طوطی این شکر ریز
آن مقرعه زن به کوس دعوی
وین جلوه ده عروس معنی
آن کنده ز نظم نقش در سنگ
وین داده به حسن صنعتش رنگ
آن برده علم به اوج اعجاز
وین کرده فسون ساحری ساز
من هم کمر از قفا ببستم
بر ناقه ی بادپا نشستم
هر جا که رسید رخش ایشان
از خاطر فیض بخش ایشان
من نیز به فاقه ناقه راندم
خود را به غبارشان رساندم
گر مانده ام از شمارشان پس
بر چهره ی من غبارشان بس
اکسیر وجودم آن غبار است
بر فرق نیازم آن نثار است
نی نی غرقم به موج قلزم
از خاک چرا کنم تیمم
از چشمه ی همت آب جویم
وز روی خود آن غبار شویم
فیاض همه سروش غیب است
دریوزه که نی ازوست عیب است
گوهر چو توان ز کان گرفتن
سستی بود از دکان گرفتن
در مشت من است دجله حقا
حقابه نبایدم ز سقا
جام از کف دست خویش کردن
آب از نم جوی خویش خوردن
به زانکه خوری به کاسه ی زر
از حوضه ساقیان دیگر
در لجه فیض نیست امساک
لیکن قحط است خاطر پاک
بسته ست دهان چشمه را سنگ
چون آب کند به جوشش آهنگ
سرچشمه کنم ز سنگ خالی
تا سر کشد آب بر حوالی
هر سو جویی ز آب رانم
هم خود خورم آب و هم خورانم
سازم ز سروش غیب ساقی
دریوزه کنم شراب باقی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۷ - در ذکر بعضی رفتگان از دایره مال و سال و دعای بعضی مرکزنشینان نقطه حال
ای ساقی جان فداک روحی
پر کن قدح از می صبوحی
زان می که بر اهل دل مباح است
روشن کن غره صباح است
تا حاضر صبحدم نشینیم
در پرتو آن به هم نشینیم
رانیم به مجلس حریفان
حرفی ز لطایف لطیفان
آنان که به هم رفیق بودیم
بر یکدیگر شفیق بودیم
با هم قدم طلب نهادیم
با هم ورق ادب گشادیم
در غیبت و در حضور همپشت
بی هم به نمک نبرده انگشت
ما را بگذاشتند و رفتند
زین باک نداشتند و رفتند
چون لاله جدا ز باغ ایشان
داریم به سینه داغ ایشان
فردوس برین مقامشان باد
کوثر رشحی ز جامشان باد
ساقی می غم زدای درده
وان جام طرف فزای درده
آن می که چو طبع ازان شود شاد
از حال مقدمان دهد یاد
ثابت قدمان راه تجرید
صافی قدحان بزم توحید
پیران مسالک طریقت
شیران مهالک حقیقت
رو تافتگان ز خودپرستی
ره یافتگان به سر هستی
بنهاده به سینه داغ بودند
بر ظلمتیان چراغ بودند
خلقی زیشان درین شب تار
بودند در اقتباس انوار
فارغ ز چراغ و شمع گشتند
مستغرق نور جمع گشتند
هر جا زیشان نشان پاییست
تا پایه قرب رهنماییست
بادا سر ما فدای ایشان
جان خاک ره وفای ایشان
ساقی دل ما ز ما گرفته ست
غم شیب و فراز ما گرفته ست
می ده که ازین منی و مایی
یکدم ما را دهد رهایی
لب های امید را بخندان
از جرعه جام نقشبندان
از نقش خودی و خودپسندی
ما را برهان به نقشبندی
زین پیش اگر چه بود بغداد
از یمن جنیدیان بس آباد
بغداد شده کنون سمرقند
باشد ز عبیدیان خطرمند
چون نام بری جنیدیان را
کن قافیه شان عبیدیان را
در شعر چو زان سخن برآید
زین قافیه خوبتر نشاید
ترتیب رسوم صوفیانه
نظمیست بدیع در زمانه
این نظم که باد لایزالی
زین قافیه ها مباد خالی
ساقی بده آن می چو خورشید
در جام جهان نمای جمشید
آن می که بود ز نور پرتو
تاریخ گشای کهنه و نو
بهرام کجا و گور او کو
وان بازوی شیر زور او کو
کاووس چه کرد کاس خود را
وان کاخ سپهر اساس خود را
چنگیز که بود گرگ این دشت
وین دشت ز گرگیش تهی گشت
در پنجه مرگ روبهی کرد
قالب به مصاف او تهی کرد
تیمور شه آن چو سد آهن
ایمن ز فساد رخنه افکن
شد در کف عجز نرم چون موم
جان داد ز ملک و مال محروم
شهرخ که به فرخی به سر برد
آوازه به شهرخی بدر برد
شد در صف این بساط آفات
با شاهرخی قرینه مات
ساقی نفسی بهانه بگذار
رطلی دو می مغانه پیش آر
آن می که دمد به بویش از دل
ریحان دعای شاه عادل
شاهی که ز ظلم عار دارد
وز عدل و کرم شعار دارد
عدلش چو پناه تخت و تاج است
او را به دعا چه احتیاج است
فاروق چو ناقه زین فضا راند
آوازه عدل او به جا ماند
حجاج چو رخت ازین دکان بست
از ظلمت ظلم او جهان رست
آن گشت به عادلی نکونام
در روض رضا گرفت آرام
وین زیست ز ظالمی بداندیش
صد عقبه عقوبت آمدش پیش
خوش وقت کسی که پند گیرد
عبرت ز کس دگر پذیرد
بر سبلت ناپسند خندد
وان را که پسند کار بندد
ساقی بده آن می کهنسال
یاقوت مذاب و لعل سیال
آن می که چو دوستان بنوشند
با هم به وفا و مهر کوشند
آرام شود رمیدگان را
پیوند دهد بریدگان را
یاری که کند به یار پیوند
نخل املش شود برومند
یار است کلید گنج امید
یار است نوید عیش جاوید
مقصود وجود چیست جز یار
زین سوداسود چیست جز یار
تا خاتمت وجود از آغاز
مرغی نکند چو یار پرواز
خاصه که به باغ آشنایی
بر شاخ وفا بود نوایی
یعنی که نوای لطف سازد
دل های شکستگان نوازد
کاری نبود به جای این کار
یاران جهان فدای این یار
ساقی دم صبح مشکبیز است
و انفاس نسیم صبح خیز است
آمد ز شرابخانه بویی
برخیز و به دست کن سبویی
زان می که چو شمع جان فروزد
پروانه عقل را بسوزد
چون عقل بسوخت عشق سر زد
گنجشک بشد همای پر زد
خود را برهان ز حیله عقل
و آزاده شو از عقیله عقل
تا سود بری ز مایه عشق
وآسوده زیی به سایه عشق
هر جا عشق است پاکبازیست
هر جا عقل است حیله سازیست
جامی به جنون عشقبازی
خود را برهان ز حیله سازی
ور زانکه بدان شرف نیرزی
کایین جنون عشق ورزی
بنشین و فسانه خوان و افسون
زان کس که ز عشق بود مجنون
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۸ - آغاز سلسله جنبانی داستان عشق لیلی و مجنون که آن سر دفتر پردگیان حجله جمال و عفت بود و این سر حلقه زنجیریان عشق و محبت
تاریخ نویس عشقبازان
شیرین رقم سخن طرازان
از سرور عاشقان چو دم زد
بر لوح بیان چنین رقم زد
کز عامریان بلند قدری
بر صدر شرف خجسته بدری
مقبول عرب به کار سازی
محبوب عجم به دلنوازی
از مال و منال بودش اسباب
افزون ز عمارت گل و آب
چون خیمه درین بساط غبرا
می بود مقیم کوه و صحرا
صحرای عرب مخیم او
معمور ز یمن مقدم او
عرض رمه اش برون ز فرسنگ
بر آهوی دشت کرده جا تنگ
اشتر گله هاش کوه کوهان
چون کوه بلند پرشکوهان
زیشان گشتی گه چراخوار
کوهستان ها زمین هموار
خیلش گذران به هر کناره
چون گله گور بی شماره
بگشاده دری به میزبانی
در داده صلای میهمانی
هر شام به کوه و دشت تا روز
آتش پی میهمانی افروز
حاجت طلبان به روی او شاد
ویرانی شان به جودش آباد
دستش به ایادی جمیله
انگشت نمای هر قبیله
داده کف او شکست خاتم
بر بسته به جود دست حاتم
سادات عرب به چاپلوسی
پیش در او به خاکبوسی
شاهان عجم ز بختیاری
با او به هوای دوستداری
از جاه هزار زیب و فر داشت
وان از همه به که ده پسر داشت
هر یک ز نهال عمر شاخی
وز شهر امل بلند کاخی
لیکن ز همه کهینه فرزند
می داشت دلش به مهر خود بند
بر دست بود بلی ده انگشت
در قوت حمله جمله یک پشت
باشد ز همه به سور و ماتم
انگشت کهین سزای خاتم
آری بود او ز برج امید
فرخنده مهی تمام خورشید
فرخندگی مه تمامش
بیرون ز قیاس و قیس نامش
سالش که قدم به چارده داشت
بر چارده مه خط سیه داشت
یاقوت لبش به خوشنویسی
ماهش به شعار مشک ریسی
تابان مه روشن از جبینش
خورشید فتاده بر زمینش
ابروش بلای نازنینان
محراب دعا پاکدینان
قدش نخلی عجب دلاویز
بر خسته دلان ز لب رطب ریز
دور شکرش ز موی میمی
زیر کمرش ز موی نیمی
گوی ذقنش ز سیم ساده
سبزه ز درون برون نداده
سرو قد گلرخان دلجوی
چوگان شده در هوای آن گوی
سر تا قدم از ادب سرشته
بر دل رقم ادب نوشته
طبعش ز سخن به موشکافی
مشعوف به شعر شعربافی
چون لعل لبش خموش بودی
بر روزن راز گوش بودی
چون غنچه تنگ او شکفتی
سنجیده هزار نکته گفتی
کلکش ز سواد طره حور
صد نقش زدی به لوح کافور
هر حرف که بر ورق کشیدی
بر نغز خطان ورق دریدی
با طایفه ای ز خردسالان
چون او همه مشکبو غزالان
همواره هوای گشت کردی
طوافی کوه و دشت کردی
گه باز زدی به کوه دامان
با کبک دری شدی خرامان
گه بنشستی به طرف وادی
بر رود زدی نوای شادی
گه ره سوی چشمه سار جستی
وز چشمه دل غبار شستی
گه رخت به مرغزار بردی
وز دل غم روزگار بردی
می زد قدمی به هر بهانه
فارغ ز حوادث زمانه
نه در جگرش ز عشق تابی
نه بر مژه اش ز شوق آبی
نه جامه صابری دریده
نی ناله عاشقی کشیده
شب خواب فراغتش ربودی
بر بستر عافیت غنودی
روزش در آرزو گشادی
در هر تک و پوی رو نهادی
کامی که عنان کش دلش بود
بر وفق مراد حاصلش بود
بینا نظر پدر به حالش
خرم دل مادر از جمالش
ناگشته هنوز خاطراندیش
کاخر ز فلک چه آیدش پیش
حالیست عجب که آدمیزاد
آسوده زید درین غم آباد
غافل که چه بر سرش نوشتند
در آب و گلش چه تخم کشتند
شاخی کش از آب و خاک خیزد
در دامن او چه میوه ریزد
شیرین گردد ازان دهانش
یا تلخ شود مذاق جانش
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۹ - داستان مایل شدن مجنون به یکی از خوبان قبایل و محبوبان شیرین شمایل و از غیرت التفات وی با دیگری دل از وی برداشتن و هر دو را به هم بگذاشتن
آن را که به عشق گل سرشتند
وین حرف به لوح دل نوشتند
شسته نشود ز لوحش این حرف
ور عمر کند به شست و شو صرف
هر لحظه کند به یاری آهنگ
در دامن دلبری زند چنگ
گر در همه جا به جان خریدار
تا خود به کجا شود گرفتار
قیس آن ز قیاس عقل بیرون
نامش به گمان خلق مجنون
ناگشته هنوز اسیر لیلی
می داشت به هر جمیله میلی
یک ناقه رهگذار بودش
کارنده به هر دیار بودش
مویش چو شفق به سرخرنگی
زنجیره زده چو موی زنگی
از گردن و موی او مثالی
طالع شده در شفق هلالی
بی ماندگی از روش فلک سان
پیشش همه کوه و دشت یکسان
سیلی گردی میان وادی
بر قله کوه گردبای
کردی پی راه بین هر جای
آیینه گری به هر کف پای
هر روز بر او سوار گشتی
پوینده هر دیار گشتی
آهنگ به هر قبیله کردی
جویایی هر جمیله کردی
روزی به همین طریقه می گشت
ناگه به یکی قبیله بگذشت
می کرد به هر طرف نگاهی
از دور بدید جلوه گاهی
خوبان چو ستاره حلقه بسته
ماهی به میانشان نشسته
ماهی نه که روشن آفتابی
در هر دل ازو فتاده تابی
شد جانبشان سلام گویان
زان ماه نشان و نام جویان
گفتند کریمه نام دارد
اصل و نسب از کرام دارد
دستوری چون به سوی او راند
در ساحت او شتر بخواباند
زانوی شتر ببست و بنشست
بنهاد به زانوی ادب دست
دزدیده به روی او نظر کرد
در جان وی آن نظر اثر کرد
خندان خندان شکر شکن شد
با او به کرشمه در سخن شد
از لب به سخن شکر همی ریخت
لؤلؤ ز عقیق تر همی ریخت
او هم به خوشی جواب می داد
وز ساغر لب شراب می داد
قیس از سخنش ز دست می شد
ناخورده شراب مست می شد
از جام هم آن دو باده پیمای
رفتند به یک دو جرعه از جای
بودند بدین صفت زمانی
کز دور پدید شد جوانی
سروی ز ریاض زندگانی
پوشیده لباس ارغوانی
بر ناقه تیز گام راکب
رخشنده رخی چو نجم ثاقب
افتاد در آن گروه جوشی
برخاست ز جان شان خروشی
بی خواست شدند پیش او باز
بگشاده به خیر مقدم آواز
در نغمه به ساقشان خلاخل
چون در کف مطربان جلاجل
آن شیوه چو دید قیس ازیشان
برخاست ز جای خود پریشان
گرداند بر آن پریرخان پشت
وآورد زمام ناقه در مشت
آنان چو شتاب وی بدیدند
فریادکنان ز پی دویدند
کای قیس چنین شتاب منمای
وز قاعده عتاب بازآی
مپسند که بی رخت نشینیم
بنشین که رخ تو سیر بینیم
صحبت به مثل اگر زمانیست
از رابطه ازل نشانیست
دامن ز وفا کشیدن نتوان
سر رشته آن برید نتوان
هر چند ز ره غبار رفتند
صد نکته آبدار گفتند
چون ز آتششان نداشت دودی
آن گفت و شنو نداشت سودی
بر ناقه خود نشست و زانان
بر تافت عنان نشید خوانان
کای دل کم یار بی وفا گیر
در زاویه فراغ جاگیر
آن کس که چو گل دو روی باشد
در وی ز وفا چه بوی باشد
زانان چه کنم که چون رسم من
چون کوه کشند پا به دامن
ور کم ز منی نماید اقبال
باشند ترانه زن ز خلخال
حاشا که اگر غبار گردم
با باد درین دیار گردم
ور ابر گهر نثار باشم
یک قطره بر این دیار پاشم
زین گفت و شنود خامشی به
وز هیچکسان فرامشی به
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۰ - گرم شدن مجنون از سماع آوازه لیلی و آهنگ مقام او کردن و چون شکاریان سرگشته به پای خود روی به دام آوردن
برگشت چو قیس غم رسیده
زان شمع قبیله دل رمیده
بهر شب خود چراغ می جت
وز لاله رخان سراغ می جست
هر زنده که آمدی ز هر حی
گشتی به نیاز مرده وی
کز خیل بتان خبر چه داری
زین قصه بگوی هر چه داری
جمعی به دیار وی رسیدند
وان میل و شعف ز وی بدیدند
گفتند که در فلان قبیله
ماهیست چو حور عین جمیله
لیلی آمد به نام و خیلی
هر سو به هواش کرده میلی
حسن رخش از صفت برون است
هم خود برو و ببین که چون است
از گوش مجوی کار دیده
فرق است ز دیده تا شنیده
این قصه شنید قیس و برخاست
خود را به لباس بهتر آراست
از شوق درون فغان برآورد
وان ناقه به زیر ران درآورد
می راند در آرزوی لیلی
تا سر برزد به کوی لیلی
چون مردم لیلیش بدیدند
بر وی دم مردمی دمیدند
گفتند به نیکویی ثنایش
کردند به صدر خانه جایش
لیک از هر سو نظر همی تافت
از مقصد خود اثر نمی یافت
خون گشت ز ناامیدیش دل
ناگاه برآمد از مقابل
آواز حلی و بانگ خلخال
گرداند سماع آن بر او حال
در حله ناز دید سروی
چون کبک دری روان تذروی
رویی ز حساب وصف بیرون
گلگونه نکرده لیک گلگون
جبهه چو کشیده لوح سیمی
نی نی ز مه تمام نیمی
ابروش کمان عنبرین توز
مژگانش ز مشک تیر دلدوز
آهو چشمی که گویی آهو
چشمش به نظاره دوخت در رو
چون لعل لبی ولی نه از سنگ
چون می در لطف و لعل در رنگ
کوچک دهنی عجب شکربار
زنبور عسل مگر به گلزار
بر برگ گلی شده هنرکوش
نیشی زده است و کرده پر نوش
درج گهرش ز عقد دندان
چون غنچه ز رشح صبح خندان
سیمین ذقنش ز لطف سیبی
چون سیم عجب خرد فریبی
بر وی خالی ز مشک سوده
یارانه ز لطف او نموده
غبغب که ازوست طوق داری
گویی که تو سیمتن نگاری
سیمین سیبی گرفته در مشت
حلقه شده گرد سیبش انگشت
هر موی ز زلف او کمندی
بر پای دلی نهاده بندی
لیلی آمد بدین شمایل
وز جای برفت قیس را دل
گشتند به روی یکدگر خوش
در خرمن هم زدند آتش
آن حلقه زلف باز می کرد
وین دست هوس دراز می کرد
آن پرده ز رخ گشاد می داد
وین صبر و خرد به باد می داد
آن ناوک زهرناک می زد
وین زمزمه هلاک می زد
آن خنده زنان شکر همی ریخت
وین گریه کنان گهر همی ریخت
آن از نم خوی جبین همی شست
وین دفتر عقل و دین همی شست
آن بر سر حسن و ناز می بود
وین سر به ره نیاز می بود
القصه شدند چاشنی گیر
از یکدیگر چو شکر و شیر
چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ
کردند آغاز صبحتی تنگ
شد دیده چو بهره ور ز دیدار
گشتند شکر شکن به گفتار
هر یک به بهانه ای ز جایی
می گفت نبوده ماجرایی
نی شرح غم نو و کهن بود
مقصود سخن همین سخن بود
غافل ز فریب این غم آباد
بودند ز بند هر غم آزاد
الا غم آن که چون سرآید
این روز وصال و شب درآید
دور از دلبر چگونه باشند
بی یکدیگر چگونه باشند
بی ترجمه زبان، هر یک
می گفت زبان جان هر یک
زارم ز توهم شب امروز
دور از شب باد یارب امروز
خورشید که پادشاه روز است
وز ظلمت شب پناه روز است
تا حشر جهان فروز بادا
شب های زمانه روز بادا
این می گفتند لیک گردون
کی گردش خود کند دگرگون
زرین علمی که مشرق انداخت
دور فلکش به مغرب انداخت
قیس و لیلی ز هم بریدند
دیدند ز فرقت آنچه دیدند
آن ناقه به جای خویشتن راند
وین پای شکسته در وطن ماند
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۱ - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور
شب کز سر چرخ لاجوردی
گوی زر خور ز تیز گردی
در ظلمت چاه مغرب افتاد
شد عرصه دهر ظلمت آباد
زرین طاووس ازین کهن باغ
بگذشت و نشست لشکر زاغ
مشکین پرها ز هم گشادند
کافوری بیضه ها نهادند
افروخت هزار مشعل نور
رخشانی بیضه های کافور
قیس از لیلی برید پیوند
محمل به منازل خود افکند
دل با لیلی و تن به خانه
جان ناوک درد را نشانه
چون مار گزیده ناتوانی
می کند به کار خویش جانی
لیلی می گفت و اشک می ریخت
وز پنجه به فرق خاک می بیخت
لیلی می گفت و آه می کرد
آهش به سپهر راه می کرد
هر چند شدی فسانه پرداز
کردی پی خواب حیله ها ساز
کاری به حیل نمی شدی راست
می خفت و همی نشست و می خاست
پهلو چو به بسترش رسیدی
خواب از مژه ترش رمیدی
گویی که ز بسترش به هر بار
در پهلو همی خلید صد خار
ور بنشستی سر به زانو
آورده در آن دو آینه رو
هر صورت محنتی که بودی
زان آینه هاش رو نمودی
ور زانکه به خاستن زدی رای
فریادکنان بجستی از جای
بر سینه غمی گران تر از کوه
صد چرخ زدی به رقص اندوه
نومید ز چاره سازی شب
راندی سخن از درازی شب
گفتی شب غم عجب بلاییست
شب نی که سیاه اژدهاییست
بر دور افق کشیده خود را
در کام گرفته نیک و بد را
کام از لب یار چون ربایم
کافتاده به کام اژدهایم
کو صبح که یک فسون بخواند
وز آفت او مرا رهاند
این بود ز داغ فرقت یار
شب تا دم صبح قیس را کار
لیلی به حریم خانه خویش
هم داشت ازین قبل دلی ریش
از صحبت قیس یاد می کرد
وز دست فراق داد می کرد
هر حال که قیس ناتوان داشت
او نیز جدا ز وی همان داشت
چشمش ز خیال او نمی خفت
می راند ز دیده اشک و می گفت
هست او مرغی بلند پرواز
هر جا خواهد شدن کند ساز
من فرش حرمسرای خویشم
جنبش نبود ز جای خویشم
رفتن سوی او ز من نشاید
وای دل من گر او نیاید
مردان همه جا خجسته حالند
بیچاره زنان که بسته بالند
آمد شد عشق کار زن نیست
زن مالک کار خویشتن نیست
عشقی که برآورد سر از جیب
از مرد هنر بود ز زن عیب
داغی که مراست در دل از وی
رنجی که مراست حاصل از وی
گر بر دل وی ز صد یکی هست
امید وصالش اندکی هست
ور نیست زهی بلا که افتاد
این مردن نو مبارکم باد
تا صبحدم این ترانه می زد
وآتش ز دلش زبانه می زد
القصه دو عاشق وفادار
هر دو به فراق هم گرفتار
تاریک شبی به روز بردند
وز جان ره عاشقی سپردند
در دل غم آنکه شب چه زاید
چون روز شود چه رو نماید
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۲ - رفتن مجنون روز دیگر به قبیله لیلی و ملاقات کردن باوی و به جهت ازدحام اغیار مجال سخن نایافتن
چون عیسی صبح دم برآورد
وز زرد قصب علم برآورد
باد دم او به مشکبیزی
اخضر شجر و شکوفه ریزی
زرین علمش به زرفشانی
نیلی صدف و گهرفشانی
قیس از دم اژدهای شب رست
وز آه و نفیر دم فرو بست
بر ناقه رهنورد دم زد
واندر ره بی خودی قدم زد
می راند نشید شوق خوانان
تا ساحت خیمه گاه جانان
در خیمه چو سایه چون نه ره داشت
از دور زمام خود نگه داشت
نادیده ز خیمگی نشانی
می گفت به خیمه داستانی
کای قبله نور و حجله حور
در سایه ات آفتاب مستور
لیلی ست مرا چو چشم روشن
تو پرده چشم روشن من
هستم ز مژه سرشکباران
چون دامن تو به روز باران
بر گریه زار من ببخشای
وز طلعت یار پرده بگشای
چون میخم اگر رسد به سر سنگ
زینجا نکنم به رفتن آهنگ
هر چند دهند پیچ و تابم
خود را به تو بسته چون طنابم
بر بار تو تن نهاده دایم
هستم چو ستون ستاده قایم
بار دل من بسی ست بی یار
از گردن من بیفکن این بار
در پیچش کار من چه کوشی
وز من رخ یار من چه پوشی
جیب من اگر درد جفایت
دست من و دامن وفایت
من بودم و دوش گریه و سوز
وای ار گذرد چو دوشم امروز
لیلی ست چو آب زندگانی
من تشنه جگر چنانکه دانی
وقت است که بر لبم فشاند
یک قطره و آتشم نشاند
من از غمش اینچنین در آتش
او خرم و شادکام و دلخوش
قیس ار چه نشد بلند آواز
در خیمه شید لیلی آن راز
در سینه فروخت آتش او
شد سوی برون عنانکش او
از پرده خیمه چهره گلگون
آمد چون گل ز غنچه بیرون
بر ناقه ستاده قیس را دید
چون صبح به روی او بخندید
از حقه لعل گوهر افشاند
وز پسته شور شکر افشاند
گفت ای زده دم ز مهر رویم
بر جان تو داغ آرزویم
دردی که تو را نشسته در دل
یا کرده به سینه تو منزل
داری تو گمان که مرغ آن درد
تنها به دل تو آشیان کرد
هست ای ز تو باغ عیش خندان
درد دل من هزار چندان
لیکن چو تو دم زدن نیارم
سوی تو قدم زدن نیارم
رازی که توانیش تو گفتن
من نتوانم به جز نهفتن
عاشق زده کوس جامه پاکی
معشوق و لباس شرمناکی
عاشق غم دل به ناله پرداز
معشوق و به جان نهفتن آن راز
عاشق نالد ز درد دوری
معشوق و خموشی و صبوری
عاشق گرید ز پرده بیرون
معشوق به دل فرو خورد خون
عاشق ره جست و جو سپارد
معشوق به خانه پا فشارد
عاشق که کشد فغان به عیوق
باشد ز هوای روی معشوق
معشوق به درد و غم معانق
باشد به امید وصل عاشق
سازنده که ساز عشق پرداخت
معشوقی و عاشقی به هم ساخت
این هر دو نوا ز یک مقامند
از یکدیگر جدا به نامند
چون قیس شنید این ترانه
برداشت سرود عاشقانه
از ذوق درید پیرهن را
بر خاک فکند خویشتن را
می خواست که از هوای لیلی
چون سایه فتد به پای لیلی
با او ز گذشته راز گوید
غم های زمانه باز گوید
همزادانش روان ز هر سوی
حاضر گشتند مرحبا گوی
دهشت زده گشت قیس از آنان
لب بست ز گفت و گوی جانان
محروم ز کام خویش برگشت
دلخسته و سینه ریش برگشت
می رفت به درد و غم دلی جفت
با خویشتن این سرود می گفت
کای قوم که همدمان یارید
یکدم او را به من گذارید
تا سیر جمال او ببینم
خرم به وصال او نشینم
زین چیست بتر که دلفگاری
برده شب فرقت انتظاری
پر خون دل و دیده بامدادان
گردد به وصال دوست شادان
نایافته نطق را مجالی
ناگفته هنوز حسب حالی
ناگاه گروهی از کرانه
حایل گردند در میانه
از نطق زبان وی ببندند
بر جان وی این گره پسندند
کس روی چنین کسان مبیناد
جز دامن ازین خسان مچیناد
روزی زینسان به شب رسیدش
رنجی و غمی عجب رسیدش
شب نیز بدین صفت به سر برد
محمل به نشیمن سحر برد
پا ساخت ز سر به راه لیلی
شد باز به خیمه گاه لیلی
دید از اغیار خیمه خالی
گم هر که نه یار ازان حوالی
بوسید به خدمت آستانه
بر پای ستاد خادمانه
لیلی به درون خیمه اش خواند
بر مسند احترام بنشاند
هنگامه عاشقی نهادند
سر نامه عاشقی گشادند
هر دو معشوق و هر دو عاشق
چون شیر و شکر به هم موافق
لیلی و سری به عشوه سازی
قیس و نظری به پاکبازی
قیس و خط سبز بر بناگوش
لیلی و سفر ز خطه هوش
لیلی و گره ز مو گشادن
قیس و دل و دین به باد دادن
قیس و سخنان خنده انگیز
لیلی و ز خنده در شکر ریز
لیلی و کرشمه های خوبی
قیس و غم عشق و سینه کوبی
القصه دو دوست گشته همدم
کردند اساس عشق محکم
آن بر سر صدر ناز بنشست
وین در صف عاشقی کمر بست
بردند به سر چنانکه دانی
در شیوه عشق زندگانی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۳ - گذاشتن مجنون ناقه بچه دار را که در وقت استغراق وی در محبت لیلی به سوی بچه خود باز می گشت و از لیلی دور می انداخت
عشق اول او سرود و شادیست
بیرون ز آهنگ نامرادیست
نی رنج غرامت است در وی
نی زخم ملامت است در وی
سرمایه راحت و سرور است
از سود و زیان دهر دور است
چون می که نخست جز خوشی نیست
یک ذره در او مشوشی نیست
محنت کاهد طرب فزاید
وز دل غم روز و شب زداید
نی دردی ناگوار دارد
نی درد سر خمار دارد
قیس از می عشق شادمانه
فارغ ز کشاکش زمانه
هر روز که بامداد کردی
در کار خود ایستاد کردی
از منزل خویش بار بستی
احرام حریم یار بستی
کردی چو بر آن قبیله اقبال
رستی ز تنش دو صد پر و بال
بر بوی وصال شاد رفتی
بی زحمت پا چو باد رفتی
بودی به رهش دمیده نشتر
از سبزه به زیر پای خوشتر
زآتش صد کوه پشت بر پشت
بودیش ز ریگ گرم یک مشت
گر ناوک خار و تیغ خاره
کردی کف پاش پاره پاره
بنمودیش اندر آن تک و پوی
از هر پاره و درستی روی
زان قبله جان چو بازگشتی
چون کعبه رهش دراز گشتی
بودی به حساب خاطر تنگ
هر گام بر او هزار فرسنگ
رفتی به دو چشم اشکپالا
چون آب روان به سوی بالا
پویان قدمش به منزل خویش
مویش ز قفا کشان دل ریش
هر بار که رو به راه کردی
صد بار به پس نگاه کردی
تا بو که کسی برآید از راه
ک آرد خبری به وی ازان ماه
می رفت چو سیل از سر کوه
می آمد همچو کوه اندوه
می رفت چو باد تیز در دشت
چون آب ستاده باز می گشت
روزی ز قضا تنی ز تب سست
ره سوی دیار یار می جست
پایش به روش نکرد یاری
بی واسطه شتر سواری
یک ناقه بچه دار بودش
کز بچه به دل قرار بودش
از بچه اگر جدا فتادی
در فرقت او ز پا فتادی
قیس از بچه ناقه را جدا کرد
رو در ره یار دلربا کرد
میلی دو سه چونکه راه بسپرد
اندیشه لیلی از خودش برد
ناقه چو زمام سستتر دید
بر بوی بچه ز راه گردید
آن لحظه که قیس را خبر شد
تا بچه خویش رهسپر شد
زان قصه چو قیس آگهی یافت
دامن ز مراد خود تهی یافت
رو کرد به راه ناقه را باز
وز نغمه شوق شد حدی ساز
میلی دو سه چون برید ناقه
دور از بچه رنج دید و فاقه
شد قیس رمیده دل دگر بار
بی خود ز هجوم عشق دلدار
چون قیس ز ناقه بی خبر گشت
ناقه به ره گذشته برگشت
این قصه چو قیس بر سر آورد
بار دگرش به ره درآورد
بر قیس ز دست داده چاره
این واقعه شد سه چار باره
زآمد شد ناقه شد دلش خون
این راز ز سینه داد بیرون
کان گنج که من خراب اویم
منزلگه اوست پیش رویم
وان بچه که ناقه را غمش کشت
آرامگهش بود پس پشت
گر روی به مقصد من آرد
بی مقصد خویش جان سپارد
ور روی کند به مقصد خویش
زان غصه شود درون من ریش
همراهی ما به هم محال است
خوشنودی ما ز هم خیال است
آن به که ز دل گره گشاییم
هر یک به ره دگر گراییم
این گفت و ز ناقه رخت بگشاد
بند از دل لخت لخت بگشاد
او را به دیار خویش بگذاشت
تنها ره یار خویش برداشت
شد در ره او به فرق پویان
با خویشتن این سرود گویان
کای دل به موافقان درآویز
وز چنگ مخالفان بپرهیز
در راه وفا قدم ز سر کن
وآیین جفا ز سر به در کن
زین راه کسی که داردت باز
از همرهیش درون بپرداز
گر هست به رهرویت میلی
همراه تو بس خیال لیلی
لیلی می گوی و راه می رو
وآسوده درین پناه می رو
لیلی ز جهان تو را پسند است
هر کس که جز اوست بر تو بند است
از هر چه نه اوست بند بگسل
پیوند ز ناپسند بگسل
می زد زینسان ترانه خاص
می رفت بر آن ترانه رقاص
پا کرده ز سر به رسم هر روز
پی برد به کوی آن دل افروز
هر چیز که بود دیدنی دید
رازی که توان شنید بشنید
چون شب شد ازان مقام برگشت
با خوشدلی تمام برگشت
آمد غمگین و رفت دلشاد
حال دل عاشقان چنین باد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۴ - در محک امتحان زدن لیلی نقد محبت مجنون را و تمام عیار بیرون آمدن آن
عنوانکش این صحیفه درد
در طی صحیفه این رقم کرد
کز قیس رمیده دل چو لیلی
دریافت به سوی خویش میلی
می خواست که غور آن بداند
تا بهره به قدر آن رساند
روزی که پریرخان آن حی
بودند ز نر و ماده با وی
با هر پسری که خنده کردی
بی بیع و شراش بنده کردی
با هر دختر که لب گشادی
پیشش به کنیزی ایستادی
بودند درین هنر که ناگاه
قیس هنری درآمد از راه
رویی ز غبار راه پرگرد
جانی ز فراق یار پر درد
بوسید زمین و مرحبا گفت
بر لیلی و خیل او دعا گفت
لیلی سوی او نظر نینداخت
زان جمع به حال او نپرداخت
از عشوه کشیده زلف بر رو
وز ناز فکند چین در ابرو
با هر که نه قیس خنده آمیز
با هر که نه قیس در شکر ریز
با هر که نه قیس در تبسم
با هر که نه قیس در تکلم
رو در همه بود و پشت با او
خوش با همه و درشت با او
قیس ار به رخش نظاره کردی
از پیش نظر کناره کردی
ور آن به سخن زبان گشادی
این گوش به دیگری نهادی
چون قیس ز لیلی این هنر دید
حال خود ازین هنر دگر دید
شاخ املش گلی دگر کرد
شد لاله سرخ او گلی زرد
از هر مژه لعل تر فرو ریخت
بر صفحه زر گهر فرو ریخت
پرده ز رخ نیاز برداشت
وین پرده جانگداز برداشت
کان رونق کار و بار من کو
وان حرمت و اعتبار من کو
خوش آنکه چو لیلی ام بدیدی
از صحبت دیگران رمیدی
با من بودی به من نشستی
با من ز سخن دهن نبستی
زو خواستمی به روزگاران
عذر گنه گناهکاران
کو با همه بی گناهی من
یک تن پی عذرخواهی من
گر می نشود شفیع من کس
این اشک چو خون شفیع من بس
لیلی چو غزلسراییش دید
وین نغمه جانگداز بشنید
آور ز جمله رو به سویش
بگشاد زبان به گفت و گویش
شد در رخ او ز لطف خندان
گفت ای شه خیل دردمندان
ما هر دو دو یار مهربانیم
وز زخمه عشق در فغانیم
بیگانه تنیم و آشنا دل
پر چنگ زبان و پر صفا دل
چین در ابرو اگر فکندم
تا ظن نبری که کین پسندم
بر روی گره میان مردم
باشد گره زبان مردم
عشقت که بود ز نقد جان به
چون گنج ز دیده ها نهان به
چون قیس شنید این بشارت
شد هوشش ازین سخن به غارت
بر خاک چو سایه بی خود افتاد
در سایه آن سهی قد افتاد
تا دیر که از زمین نجنبید
گفتند به خواب مرگ خسبید
بر چهره زدند آبش از چشم
آن آب نبرد خوابش از چشم
خوبان عرب ز جا بجستند
هنگامه خویش برشکستند
رفتند همه فتان و خیزان
از تهمت قتل او گریزان
ننشست ازان پریرخان کس
او ماند همین و لیلی و بس
او خفته و لیلی اش به بالین
بر ماه همی فشاند پروین
یعنی که به داغ شوق مرده ست
وز محنت عشق جان سپرده ست
تا آخر روز حالش این بود
چون مرده فتاده بر زمین بود
چون روز گذشت و چشم بگشاد
چشمش به جمال لیلی افتاد
او نیز ز دیده خون فشان کرد
وز هر مژه سیل خون روان کرد
لیلی پرسید کای یگانه
در مجمع عاشقان فسانه
ای بی خودی از کجا فتادت
وین باده بی خودی که دادت
گفتا ز کف تو خوردم این می
وین باده تو دادیم پیاپی
بر من ز نخست تافتی روی
بستی ز سخن لب سخنگوی
کف در کف دیگران نهادی
رخ در رخ دیگران ستادی
پیش آمدمت فکندیم پس
خوارم کردی به چشم هر خس
وآخر در لطف باز کردی
صد عشوه و ناز ساز کردی
چون پروردی به درد و صافم
یک جرعه نداشتی معافم
گفتی سخنان مستی انگیز
کردی زان می به مستیم تیز
گر بی خودیی کنم چه چاره
من آدمیم نه سنگ خاره
لیلی چو شنید این حکایت
گفتا به کرشمه عنایت
با قیس که ای مراد جانم
قوت ده جسم ناتوانم
دردی که تو راست حاصل از من
داغی تو راست بر دل از من
درد دل من ازان فزون است
وز دایره صفت برون است
شد قیس ز ذوق این سخن شاد
شادان رخ خود به خانه بنهاد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۵ - عهد وفا بستن لیلی با مجنون و تاء/کید کردن آن به سوگندان گوناگون
سر فتنه نیکوان آفاق
چون ابروی خود به نیکویی طاق
منصوبه گشای عرصه ناز
محجوبه نشین پرده راز
ریحان حدیقه امانی
گلبرگ بهار زندگانی
آهوی شکارگیر شیران
بازو شکن صد دلیران
سجاده نورد پارسایان
دراعه نمای خودنمایان
بازار نه ستم فروشی
ارزان کن نرخ مهرکوشی
چشم عرب از جمال او باغ
جان عجم از هوای او داغ
از صوت وشاح و بانگ خلخال
خنیاگر وجد و مطرب حال
از طوق گلو و زیور گوش
بازی ده عقل و رهزن هوش
یعنی لیلی نگار موزون
آن چون قیسش هزار مجنون
چون دید که قیس حق شناس است
عشقش بدر از حد قیاس است
در نقد وفاش هیچ شک نیست
محتاج گواهی محک نیست
چون روز دگر به سویش آمد
جانی پراز آرزویش آمد
دل جست به خنده رضایش
جان داد به مژده وفایش
برداشت دل از جفا پسندی
بگشاد زبان به عهد بندی
خواهان رضای او به صد جهد
گفتش پی استواری عهد
سوگند به ذات ایزد پاک
گردش ده چرخ های افلاک
روشن کن این بلند طارم
از شمع مه و چراغ انجم
فیاض وجود و واهب جود
مقصود گذشتگان ز مقصود
سوگند به دیده های روشن
بر عالم راز پرتو افکن
ناظر به حقایق نهانی
حاضر به دقایق معانی
بر لوح وجود هر چه دیده
تا کنه کمال آن رسیده
سوگند به سینه های دانا
بر دانش چیزها توانا
واقف ز کنوز آفرینش
عارف به رموز اهل بینش
هر نکته مشکلی که خوانده
محروم ز حل آن نمانده
سوگند به هر غریب مهجور
افتاده ز یار خویشتن دور
نی در شب غم امیدی او را
نی از لب کس نویدی او را
هم ضربت تیغ هجر دیده
هم شربت زهر غم چشیده
سوگند به هر مهی پری وش
همچون مه خوب و چون پری خوش
دل کرده به مهر چون خودی بند
وز هر که نه او بریده پیوند
پیراهن غنچه بی تنش چاک
وز تهمت عیب دامنش پاک
سوگند به هر چه از خردمند
گویند به آن خوش است سوگند
کز مهر تو تا مجال باشد
ببریدن من محال باشد
تا دور فلک دهد امانم
یاد تو بود انیس جانم
باشم به غمت درین غم آباد
از شادی هر دو عالم آزاد
صد بار گر از غمت بمیرم
پیوند به دیگری نگیرم
بخت ار دهد اختیار کارم
از جمله تو باشی اختیارم
هر کج که نبینمش به تو راست
با وی نکنم نشست یا خاست
کس همنفسم مباد بی تو
پروای کسم مباد بی تو
تا لوح وفات شد درستم
از حرف دو کون لوح شستم
زین عهد که با تو بستم امروز
عهد همه را شکستم امروز
این بحر وفا مباد تیره
کین بس به قیامتم ذخیره
لیلی چو کمر به عهد دربست
در مهد وفا به عهد بنشست
در پیش رهی گرفت باریک
می کرد کران ز دور و نزدیک
ترک همه کار و بار خود کرد
روی از همه کس به یار خود کرد
بنهاد به طوق یار گردن
در چید ز دست غیر دامن
چون قیس سحر ز ره رسیدی
سر در ره ناقه اش کشیدی
با او گفتی حکایت شب
شکر روز و شکایت شب
تا شب بودی نشسته با هم
از صحبت غیر رسته با هم
در وصل چو قیس جهد او دید
وین عهد وفا به عهد بشنید
وسواس محبتش فزون شد
وان وسوسه عاقبت جنون شد
آمد به جنون ز پرده بیرون
مجنون لقبش نهاد گردون
طی گشت بدین لقب سرانجام
از نامه دهر قیس را نام
در هر محفل که جاش کردند
مجنون مجنون نداش کردند
او نیز بدین خطاب خوش بود
زین تازه ترانه ذوق کش بود
زان نکته چه به که عشق راند
زان نام چه به که عشق خواند
جامی بگسل ز هرزه کاری
تا نام به عاشقی برآری
در کارگه سپهر دوار
بهتر نبود ز عاشقی کار
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۶ - استفسار کردن اهل قبیله مجنون از حال وی و اطلاع یافتن بر محبت وی با لیلی
بیاع متاع هوشیاری
رقاص سماع بی قراری
ویرانه نشین کوه اندوه
دیوانه سوار قله کوه
گنجور خزانه های افلاس
رنجور فسانه های وسواس
آسوده سایه مغیلان
سرگشته وادی ذلیلان
دمساز مغنیان فریاد
همراز مجردان آزاد
همگردن آهوان صحرا
همشیون بلبلان شیدا
تاراج رسیده شه عشق
نعلین دریده ره عشق
سنگ افکن شیشه خانه عقل
بر هم زن دام و دانه عقل
با گور و گوزن همطویله
با دیو و پری ز یک قبیله
یعنی مجنون اسیر لیلی
شوریده دار و گیر لیلی
چون از خود و قوم خود بگردید
وز قاعده خرد بگردید
بر بستر شب نیارمیدی
چون روز شدی کسش ندیدی
سر رشته عهد پاره کردی
وز همعهدان کناره کردی
هر یاری را که دیدی از دور
از یاری او رمیدی از دور
هر خویشی را که آمدی پیش
دور افکندی ز خویشی خویش
چون قوم وی این صفت بدیدند
در طعنه وی زبان کشیدند
کو را ز میان ما چه حال است
کز قوم خودش چنین ملال است
تیغی نه به مرحمت کشیده ست
وز ما صله رحم بریده ست
چون هاله به گرد او نشستند
پیرامن ماه حلقه بستند
دیدند دلیل و نبض جستند
وز خامشیش زبان بشستند
نگشاد گره ز پرده راز
وز پرده برون نداد آواز
یاری بودش در آن قبیله
قایم به مساعی جمیله
شیرین کاری سخن گزاری
در پرده عشق رازداری
گفتند بدو که قیس هر چند
کرده ست چو نی ره نفس بند
در وی دردم دم وفایی
باشد که برون دهد صدایی
افتاد پی تفحص حال
روزی دو سه قیس را ز دنبال
وآخر گفتش که ای برادر
دارم ز غمت دلی پر آذر
داغ غم تو بسوخت جانم
زد شعله ز مغز استخوانم
پیوند وفا بریدنت چیست
وز صحبت من رمیدنت چیست
زین پیش به هم حریف بودیم
چون لام و الف الیف بودیم
انصاف بده که آن کجا رفت
آن قاعده چون شد و چرا رفت
بنشین نفسی که راز گوییم
احوال گذشته باز جوییم
یار ار نه به راز لب گشاید
بوی یاری ز وی نیاید
در خلوت دوستان دمساز
معماری دوستان کند راز
مجنون چو شنید این ترانه
زد ناله و آه عاشقانه
گفت ای دیرینه همدم من
واندر هر راز محرم من
کاریم به سر فتاده دشوار
در ورطه مردنم ازان کار
کاری نه که بار رنج و اندوه
صد بار فزون گران تر از کوه
این بار اگر نیفتد از پشت
دانم به یقین که خواهدم کشت
پرسید که آن کدام بار است
وان بر دلت از کدام یار است
گفتا غم لیلی و بیفتاد
از گفتن نام آن پریزاد
هم چشم ز کار رفت و هم گوش
هم لب ز حدیث گشته خاموش
دست از دو جهان فشاند تا دیر
نی مرده نه زنده ماند تادیر
آن یار چو دید حال او را
در عشق و وفا کمال او را
دانست که کار و بار او چیست
معشوقه کدام و یار او کیست
ز آشفتگیش بسی بیاشفت
وان راز نهان به دیگران گفت
مقصود وی آنکه آن غم و رنج
گردد ز دواگران دواسنج
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۷ - خبر یافتن پدر مجنون از عشقبازی وی با لیلی و نصیحت کردن در آن باب
مسکین پدرش خبر چو زان یافت
چون باد به سوی او عنان تافت
مهر پدری ز دل زدش جوش
وز مهر کشیدش اندر آغوش
کای جان پدر چه حال داری
رو بهر چه در وبال داری
امروز شنیده ام که جایی
دادی دل خود به دلربایی
در خطه این خط مجازی
نیکو هنریست عشقبازی
لیکن همه کس به آن سزا نیست
هر منظر خوب دلگشا نیست
معشوق نکو سرشت باید
این کار ز اصل زشت ناید
لیلی که به چشم تو عزیز است
نسبت به تو کمترین کنیز است
در مذهب عقل نیست چیزی
مشعوف شدن به هر کنیزی
تو خضروشی به سربلندی
خضرای دمن وی از نژندی
عالم هم خاک پای خضر است
خضرای دمن چه جای خضر است
بردار خدای را دل از وی
پیوند امید بگسل از وی
او خس تو گلی نه تازه سروی
او زاغ تو نازنین تذروی
با خس گل و سرو را چه نسبت
با زاغ تذرو را چه نسبت
مپسند نصیب خود ازین باغ
یک لاله کزو به دل نهی داغ
باغیست پر از گل و ریاحین
ریحان می بوی و لاله می چین
صد دسته به دست خویش می بند
دلبسته شدن به لاله ای چند
وین نیز مقرر است و معلوم
کان حی که به لیلی اند موسوم
با ما همه بر سر نزاع اند
سر باززنان ز اجتماع اند
هستیم به هم چو آتش و آب
از صحبت یکدگر عنان تاب
داریم درین نشیمن جنگ
صد تیغ به خون یکدگر رنگ
با آن که به دشمنی ستیزد
خود گو که ز دوستی چه خیزد
مجنون به پدر درین نصایح
گفت ای به زبان مهر ناصح
هر نکته حکمتی که گفتی
هر در نصیحتی که سفتی
نقش دل نکته دان من شد
آویزه گوش جان من شد
با تو نه دل عتاب دارم
لیکن همه را جواب دارم
گفتی که شدی ز عشق مفتون
وز جذبه عاشقی دگرگون
آری نزنم نفس ز انکار
عشق است مرا درین جهان کار
حاشا که ازین ره ایستم من
جز زنده به عشق نیستم من
هر کس که نه راه عشق ورزد
در مذهب من جوی نیرزد
عشق است خلاصی دل مرد
از گردش چرخ باژگون گرد
گفتی که به دلبری نشاید
هر بت که نه ز اصل پاک زاید
خوبان که سرشته ز آب و خاکند
گر پاک دلی ز اصل پاکند
حسن ازل است اصل ایشان
عیش ابد است وصل ایشان
آیینه نور ذوالجلالند
عنوان صحیفه جمالند
بر آب وگل ار نتابد آن نور
یک تن نشود به حسن مشهور
نه ذوق دهد نه دل رباید
نی تن کاهد نه جان فزاید
گفتی لیلی به حسن بالاست
لیکن به نسب فروتر از ماست
عاشق به نسب چه کار دارد
کز هر چه نه عشق عار دارد
هر کس که بود فتاده عشق
فرزند دل است و زاده عشق
از نسبت آب و گل بریده
در روضه جان و دل چریده
مادر نشناسد و پدر نیز
وز عیب رهیده وز هنر نیز
گفتی که بکش سر از هوایش
اندیشه تهی کن از وفایش
ترک غم عشق کار من نیست
وین کار به اختیار من نیست
حرفی دو سه از وفا سرشتند
بر صفحه جان من نوشتند
از ناخن اگر چه جان خراشم
آن حرف وفا چه سان تراشم
هر حرف صواب کش نگارند
حک کردن آن خطا شمارند
گفتی نسزد نصیبه کس
از گلشن دهر یک گل و بس
لیلی که نسیم اوست طیبم
بس باشد ازین چمن نصیبم
او جان من است و من تن او را
او هست مرا بس و من او را
گر دور ز یکدگر بکاهیم
کام دگر از جهان نخواهیم
خاطر به هم است شاد ما را
شادی دگر مباد ما را
گفتی که به کین آن قبیله
داریم هزار کید و حیله
ما را که ز مهر سینه چاک است
از کینه دیگران چه باک است
لیلی چو ز مهر من زند دم
از کین قبیله کی خورم غم
من خود ز همه جهان به تنگم
با هر که نه او بود به جنگم
از صلح منش اگر بود ننگ
آغاز کنم به خویش هم جنگ
بیچاره پدر چو قیس را دید
وز روی سخنان عشق بشنید
دانست که کار قیس سخت است
در سیل بلا فتاده رخت است
دربست زبان ز گفتن پند
بگسست ز بند پند پیوند
انداخت ز فرط نیکخواهی
کارش به عنایت الهی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۸ - دلالت کردن بزرگان بنی عامر پدر مجنون را به آنکه یکی از معشوقان قبیله عرب را به نکاح مجنون درآرد تا آتش سودای او فرو نشیند
چون قیس دریده جیب و دامان
از پند پدر نشد به سامان
اعیان قبیله پیش آن پیر
گفتند به حسن راء/ی و تدبیر
کای عامری فلک عماری
معموری ملک کامگاری
فرزند تو نور دیده ماست
آرام دل رمیده ماست
چشم و دل ما به اوست روشن
آب و گل ما ازوست روشن
بر آتش مهر او سپندیم
تا چند بر آتشش پسندیم
چون عشق و وفاست در سرشتش
این واقعه گشت سرنوشتش
آن را که فتد چنین بلایی
گر زانکه طلب کند دوایی
شرط است ره سفر گرفتن
یا مهر بتی دگر گرفتن
خرد است و زو سفر نیاید
وز عهده آن به در نیاید
آن به که پریرخی بجویی
مشهور جهان به خوبرویی
در عقد و نکاح وی در آری
همت به صلاح او گماری
باشد گیرد بدو تسلی
فارغ شود از هوای لیلی
در خدمت آن میان ببندد
وز قصه این زبان ببندد
این نکته ز صاحبان تدبیر
افتاد پسند خاطر پیر
بگشاد زبان و قیس را خواند
پیش نظرش به لطف بنشاند
گفت ای ز تو بخت من خجسته
در دیده چو مردمم نشسته
چشمم به شمایل تو بیناست
وز پشتی توست پشت من راست
طبعم به تو شاد و سینه خرم
حالم ز جدایی تو درهم
تا چند ز خانه فرد باشی
تنها رو و هرزه گرد باشی
یکچند به سوی خانه باز آی
چون مرغ به آشیانه باز آی
ور نیست به خانه ات قراری
همخانه کنم تو را نگاری
تا صحبت تو به ناز دارد
وز هرزه رویت باز دارد
گاهی که قدم نهی به خانه
بوسد قدمت چو آستانه
ور سوی برون شوی خرامان
در پای تو سر نهد چو دامان
عم تو که هست نقطه غم
از صفحه روزگار او کم
در پرده یکی نگار دارد
کز مه به جمال عار دارد
صافی بدنی چو در مکنون
از حقه تنگ وصف بیرون
همشیره شهد شکر او
همخوابه ناز عبهر او
هر دم به جهان فکنده پرتو
از قامت او قیامتی نو
آوازه او به هر دیاری
آواره او چو تو هزاری
بیرون ز حساب عقل مالش
وز مال بسی فزون جمالش
در افسر جاه همسر توست
در اصل و نسب برابر توست
بر دامن تو نه ننگی از وی
بر شیشه تو نه سنگی از وی
حیف است چنین دو گوهر پاک
ناگشته به وصل هم طربناک
خواهم که شود قرینه تو
خشنود به مهر و کینه تو
گردد به تو جلوه گر ز یک سلک
نا سفته درش شود تو را ملک
باشید به هم چو جان و دل دوست
بادام صفت دو مغز و یک پوست
گردید به هم رفیق و دمساز
نی نیش حسود و زخم غماز
چون قیس شنید این سخن را
بگشاد لب شکرشکن را
هم از مژه هم ز لب گهر سفت
افشاند سرشک و با پدر گفت
کای اصل وجود و گوهر من
خاک قدم تو افسر من
گل کرده توست آب و خاکم
پرورده توست جان پاکم
من عیسی مریمم درین دیر
در راه مجردی سبک سیر
خورشید وشم ازین و آن فرد
پیوند بریده از زن و مرد
دارم دلی از جهان رمیده
آن به که من بلا رسیده
تا در خم این رواق باشم
زآویزش جفت طاق باشم
دیوانه ام از بلند رایی
دیوانه چه مرد کدخدایی
من بار خود افکنم ز گردن
در بار کسان چرا دهم تن
جز من نسزد رفیق من کس
تنهایی من رفیق من بس
بیچاره پدر چو کرد ازو گوش
این طرفه جواب رفت از هوش
گفتا که ز کدخدایی تو
باشد غرضم رهایی تو
باشد یابی به کدخدایی
از لیلی و عشق او رهایی
پیوند کنی به دیگری سخت
بندد غم لیلی از دلت رخت
یک کفش بود برای یک پای
یک دل نشود دو دوست را جای
ماء/وای دو خصم نیست یک باغ
شهباز آید سفر کند زاغ
گفت ای پدر این چه حیله سازیست
با بیدلی این چه عشوه بازیست
هیهات که بگسلم ز لیلی
تا سیر شود دلم ز لیلی
لیلی نقش و دلم نگین است
لیلی تخم و دلم زمین است
لیلی جان است و من تن او را
او طوطی و دل نشیمن او را
تا تن جان را بود نشیمن
من باشم و لیلی لیلی و من
گشتم یکسر همه جهان را
دیدم یک یک جهانیان را
هر چیز که روی در خلل داشت
چون در نگریستم بدل داشت
الا لیلی که گر نیاید
چیزی دگرش بدل نشاید
بر بی بدل ار بدل گزینم
جز در دل و دین خلل نبینم
چون دید پدر که حال مجنون
از پند نمی شود دگرگون
با خاطر خوش شدش دعاگوی
در کش مکش قضا رضاجوی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۹ - غمازی کردن غمازان پیش لیلی که مجنون عهد دیگر کرده است و دختر عم را به عقد نکاح درآورده است
کی پرده عاشقی شود ساز
بی زخمه عیبجوی غماز
نادیده خراش رشته چنگ
از چنگ کجا برآید آهنگ
از قصه قیس و دختر عم
در مجلس دوستان محرم
چون یافت وقوف هرزه گویی
بر قیس شکسته عیبجویی
فی الحال به لیلی این خبر برد
کز عشق تو قیس را دل افسرد
در دل شرری که داشت بنشست
با تو نظری که داشت بربست
خاطر به هوای دیگری داد
باشد به لقای دیگری شاد
آمد پدر و گرفت دستش
با دختر عم نکاح بستش
امروز وی است و دختر عم
آسوده جگر ز نشتر غم
تو نیز نظر ازو فروبند
یاری بگزین و دل در او بند
با اهل جفا وفا روا نیست
پاداش جفا به جز جفا نیست
لیلی چو شنید این حکایت
کردش غم جان به دل سرایت
کاری افتاد و سختش افتاد
خر مرد به راه و رختش افتاد
کرد از غم و درد دست و پا گم
دردی نوشید از اول خم
با قیس ز گردش زمانه
برداشت خطاب غایبانه
کای دلبر بی وفا چه کردی
با عاشق مبتلا چه کردی
با آنکه به جان غم تو خورده ست
کردی کاری که کس نکرده ست
راهش بزدی و گشتی از راه
احسنت احسنت بارک الله
با هم نه چنین کنند یاران
این نیست طریق دوستداران
گندم بنمودی از نخستم
چون عقد امید شد درستم
کردم پی گندمت تک و دو
هیچم نفروختی بجز جو
اول ز وفا نهادیم دام
وان دم که ز من گرفتی آرام
دامن نکوتری گرفتی
وآرام به دیگری گرفتی
چون با دگریت دل خوش افتد
غم نیست که در من آتش افتد
باد از تو بلند آتش من
زان مجلس عشرت تو روشن
لیلی به چنین غم جگرسوز
چون کرد شب سیاه خود روز
ناگه مجنون درآمد از راه
از لیلی و حال او نه آگاه
شد یار طلب به رسم هر بار
لیلی به عتاب گفت زنهار
ندهند ره اندر آن حریمش
وز تیغ و سنان کنند بیمش
او مرد حرمسرای ما نیست
او شیفته لقای ما نیست
گو دامن یار خویشتن گیر
دنباله کار خویشتن گیر
شب با دگران و روز با ما
یکدل نبود هنوز با ما
مسکین مجنون چو آن جفا دید
بسیار به این و آن بنالید
آن نالش او نداشت سودی
بنهاد به ره سر سجودی
گریان گریان ز دور برگشت
غمگین ز سرای سور برگشت
نادیده ز یار خود نصیبی
می گفت به زیر لب نسیبی
دردا که عظیم دردناکم
در راه امید و بیم خاکم
هر لحظه فرو روم به راهی
خود را نبرم گمان گناهی
همراه سرشک من رو ای آه
وز جرم نکرده عذر من خواه
پاکم ز گناه پیچ در پیچ
عشق است گناه من دگر هیچ
آن را که بود همین گناهش
بر بیگنهی بس این گواهش
حاشا که اگر فلک شود میغ
باران گردد به فرق من تیغ
از یار تواندم بریدن
سر بر در دیگری کشیدن
روزی که به زیر خاک باشم
زآلایش جسم پاک باشم
جان من خسته پیش جانان
باشد نغمات شوق خوانان
بر قالب خود کفن زنم چاک
فریادکنان برآیم از خاک
تا حشر ره وفاش گیرم
هر لحظه به خاک پاش میرم
با خویش همی سرود مجنون
زان نکته همچو در مکنون
وز دور همی شنید یاری
از آتش عشق داغداری
برگشت و به لیلی اش رسانید
لیلی ز دو دیده خون چکانید
شد باز به عشق تازه پیمان
وز کرده خویش پشیمان
از شعر لطیف و نظم دلکش
او نیز زد این ترانه خوش
کان کس که به حاسدان نهد گوش
آیین وفا کند فراموش
حاسد ببرد ز جان شیرین
شیرینی دوستان دیرین
یا رب که مباد هیچ حاسد
جز بار گران و نرخ کاسد
حاسد ز میانه دور بادا
وز زخم زمانه کور بادا
بادا رگ جان او بریده
کز روی توام برید دیده
گفتم بی تو به صبر کوشم
وز جام فراق زهر نوشم
چون شوق آمد چه جای صبر است
صبرم بی تو چو تیره ابر است
کز وی همه برق آه خیزد
باران سرشک درد ریزد
برخیز و بیا که بی قرارم
وز کرده خویش شرمسارم
تا دل دهمت به بی گناهی
دستت بوسم به عذرخواهی
چون این در ناب گشت سفته
وین غنچه درد دل شکفته
در خون دل از مژه قلم زد
بر پاره کاغذی رقم زد
پیچید و به دست قاصدی داد
سوی سر عاشقان فرستاد
مجنون چو بخواند نامه او
پا ساخت ز سر چو خامه او
احرام حریم خیمه اش بست
دیگر چو ستون ز پای ننشست
زان وسوسه می طپید تا بود
وان مرحله می برید تا بود
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۰ - رفتن مجنون پیش لیلی و به بانگ زاغ فال نیکو گرفتن و نذر کردن که اگر دیدار لیلی میسر گردد یک حج پیاده بگزارد
چون باز سفیده دم درین باغ
بنشست بر آشیانه زاغ
زاغان سیه ز سهم آن باز
کردند ز آشیانه پرواز
شد قیس چو باز صبحدم خیز
مقراض دو پا به ره بری تیز
چون از ره حی برید لختی
ناگاه پدید شد درختی
سبز و خرم چو نخل مینا
بگشاد به آن دو چشم بینا
رخشنده بصر بدید زاغی
چون دود چراغی و چراغی
در تیره شبی ستاره دو
با انگشتی شراره دو
عباسی خلعتی مرتب
کرده ز پی خلافت شب
بانگی دو سه زد لطیف و موزون
نزدیک عرب به فال میمون
مجنون زان بانگ در طرب شد
رقاص نشیمن طلب شد
یعنی که خوش است فالم امروز
روزی گردد وصالم امروز
بر من باشد حجی پیاده
یک حج چه بود که صد زیاده
گر بار دهد به خاطر خوش
سوی خودم آن نگار مهوش
چون راه به خیمه گاه حی برد
وز حی به حریم دوست پی برد
فرموده اجازت دلخولش
بنشاند به مسند قبولش
سر نامه راز برگشادند
هر راز که بود شرح دادند
گاه از ستم فراق گفتند
گاه از غم اشتیاق گفتند
کردند دو همنشین و همراز
معشوقی و عاشقی به هم ساز
لیلی به سریر پادشاهی
مجنون به نفیر دادخواهی
لیلی و سر شرف بر افلاک
مجنون و رخ نیاز بر خاک
لیلی و به خنده شکرافشان
مجنون و زدیده گوهر افشان
لیلی و ز حسن ناز بر ناز
مجنون و ز عشق راز در راز
لیلی نه که شمع صبح خیزان
مجنون نه که ابر فیض ریزان
لیلی نه که ماه عالم افروز
مجنون نه که آتش جهانسوز
لیلی نه که لاله بر سر کوه
مجنون نه که کوه رنج و اندوه
لیلی چه سخن چراغ دلها
مجنون به گداز داغ دلها
لیلی به دو زلف و مشکبیزی
مجنون به دوچشم اشکریزی
لیلی گلی از گلاب شسته
مجنون خسی از سراب رسته
لیلی به نشاط خودپسندی
مجنون به بساط دردمندی
بردند به سر دو آرزومند
با هم روزی ز دور خرسند
هر راز که داشتند گفتند
هر نکته که خواستند سفتند
یک درد دلی نگفته کم ماند
یک غنچه ناشگفته کم ماند
چون خواست وداع آن دلارای
مجنون به نیاز خاست بر پای
کای کعبه رهروان مشتاق
وی قبله نیکوان آفاق
گلزار ارم حریم کویت
زوار حرم مقیم کویت
گیسوی تو طوق تاجداران
بر بوی تو شوق بی قراران
خلخال زر تو تاج بر سر
سلسال لب تو رشک کوثر
هر موی تو را ز زلف شبگون
آشفته چون من هزار مجنون
بگشاده لبت به خنده کوشی
بازارچه شکر فروشی
بستم چو گشاده طبع و شادان
احرام در تو بامدادان
گفتم که سجود خاک این در
امروزم اگر شود میسر
بر من باشد که بندم احرام
زین در به طواف حج اسلام
اکنون که به کام خود رسیدم
رویت به مراد خود بدیدم
فرمان تو گر بود درین کار
بندم سوی حج ز منزلت بار
گر عمر بود دگر بیابم
با پا روم و به سر بیایم
ور گردد جیب عمر پاره
ماشاء/الله کان چه چاره
لیلی ز وی این سخن چو بشنید
بر خویش چو زلف خویش پیچید
گفت ای ره صدق منهج تو
تو حج منی و من حج تو
گر چهره به وصل هم فروزیم
زان به که به هجر هم بسوزیم
روزی که من از تو دور باشم
خود گو که چه سان صبور باشم
تو شاد به شغل حج گزاری
من زار به کنج سوگواری
گفتا ز عنایت خدایی
خواهم که به محنت جدایی
صابر دارد تو را مرا هم
چندان که رسیم باز با هم
این گفت و ز دیده خون روان کرد
گریان گریان وداع جان کرد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۱ - رفتن مجنون به حج بعد از اجازت خواستن از لیلی
شرط است وفا به عهد کردن
در پاس عهود جهد کردن
سفری که ازین بلند مهد است
یک نکته ازان وفا به عهد است
آنست همیشه مرد را جهد
کاید بیرون ز عهده عهد
مجنون که وفا به عهد می کرد
در رفتن کعبه جهد می کرد
از منزل دوست بی سر و پای
شد بادیه گرد و راه پیمای
از گرمی ریگ و سختی سنگ
کرد آبله پای سعی او لنگ
از بس که شد از شکاف رنجه
شد پاشنه شاخه ها چو پنجه
بودی کف پاش گاه رفتار
نعلین هزار میخی از خار
ساقش شده صد قلم ز خاره
کردی ز میان ره کناره
بر صفحه ریگ ازان قلم ها
از محنت خود زدی رقم ها
گاهی قدمش ز بس شدی ریش
چون کو رفتی به پهلوی خویش
گاهی بودی به پویه اش رو
چون ناقه بسته پا به زانو
سقای عطش سراب بودش
وز آبله پا در آب بودش
نانش ز فطیر ماه و خور بود
آبش ز تراوش جگر بود
خوابش چو فتادن ذلیلان
بی خود ته دامن مغیلان
هر خار شدی به وقت آن خواب
بهر رگ جان کشیش قلاب
هم مرحله مار و مور با او
همراه گوزن و گور با او
دیوان و ددان رفیق راهش
یا او شه و آن همه سپاهش
هر خامه ریگ را که دیدی
حرفی ز نگار خود کشیدی
خون از مژه ریختی بر آن حرف
چندان که شدی به رنگ شنگرف
چون کعبه روان ز بعد میقات
لبیک زنان شدی در اوقات
او بسته لب از نوای لبیک
لیلی گفتی به جای لبیک
چشمش به سواد مکه از دور
چون شد ز جمال کعبه پر نور
آمد ز جمال لیلی اش یاد
برداشت ز داغ شوق فریاد
زانجا به طواف خانه زد گام
نگرفته ز ماه خانگی کام
انداخت به خانه شعله آه
از فرقت روی خانگی ماه
زد بر در خانه حلقه شوق
در گردن جان ز حلقه اش طوق
از حلقه غم در آن تک و دو
می جست ز حلقه اش برون شو
آن گه ز دو دیده خون دل ریخت
در دامن ستر کعبه آویخت
کای پرده نشین حجله ناز
وی عقده گشای پرده راز
در انجمن عرب نشستی
بازار همه عجم شکستی
روی عرب و عجم به سویت
جان همه مست آرزویت
در بادیه تو زیر هر سنگ
افتاده سر هزار سرهنگ
سنگی تو و شرک شیشه خانه
دیده ز تو کسر جاودانه
ریگ حرمت به سرمه سایی
در چشم زمانه روشنایی
از خوی من است هرزه کوشی
وز دامن توست پرده پوشی
از پرده دری پناه من باش
بر توبه گری گواه من باش
از هر چه نه نیک توبه کردم
بد کردم و لیک توبه کردم
معشوق ازل که اوست پیدا
در دیده عاشقان شیدا
عمری به درش نشسته بودم
پیمان وفاش بسته بودم
از هر چه مرا شکست پیمان
هستم ز همه کنون پشیمان
یارب ز همه بتاب رویم
وز حرف همه ورق بشویم
الا ز هوای روی لیلی
وز دعوی آرزوی لیلی
لیلی ست امیدگاه جانم
سرمایه عمر جاودانم
لیلی ستن فروغ بخش دیده
و آرام ده دل رمیده
لیلی ست چراغ زندگانی
نوباوه باغ کامرانی
او شاه ولایت نکوییست
جان تن عشق و مهرجوییست
تا او شاه است بنده ام من
تا او جان است زنده ام من
هر کس که نه زنده زوست مرده ست
هر کس که نه گرم ازو فسرده ست
گر جمله جهان شوند یک رای
کز قاعده وفاش باز آی
حاشا که نهم به سویشان گوش
یک لحظه ازو کنم فراموش
گویند به قصد حج چو مجنون
آمد سر و پا برهنه بیرون
زین واقعه اش پدر خبر یافت
دنباله او چو باد بشتافت
با او به طوافگه قرین بود
در وقت دعاش در کمین بود
بشنید چو آن دعا و زاریش
قانون وفا و دوستداریش
دست طمع از خلاص او شست
دیگر همه جا رضای او جست
در محمل لطف و هودج ناز
آورد به کوی لیلی اش باز
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۲ - واقف شدن قبیله لیلی از عشق مجنون با وی و منع کردن وی از ملاقات با لیلی
خوش نغمه مغنی حجازی
این نغمه زند به پرده سازی
کز کعبه چو بازگشت مجنون
با شوقی از آنچه بود افزون
محمل به دیار لیلی افکند
سررشته وصل یافت پیوند
آمد شد پیش ساخت پیشه
جویان وصال او همیشه
چون سر زدی آفتاب خاور
در راه طلب شدی تکاور
آیین وفا ز سر گرفتی
راه در دوست برگرفتی
جامی ز می طلب لبالب
بردی بر دوست روز تا شب
چون ظلمت شب علم کشیدی
خود را به حریم غم کشیدی
در کلبه خود مقام کردی
آسایش شب حرام کردی
هر چند که دوست را ندیدی
با او گفتی و زو شنیدی
چون یکچندی بر این برآمد
صد بار دل از زمین برآمد
آن واقعه فاش شد در افواه
گشتند کسان لیلی آگاه
در گفتن این فسانه راز
نمام زبان کشید و غماز
مشروح شد این حدیث درهم
با مادر لیلی و پدر هم
یک شب ز کمال مهربانی
در گوشه خلوتی که دانی
فرزند خجسته را نشاندند
بر وی ز سخن گهر فشاندند
کای مردم چشم و راحت دل
کم شو نمک جراحت دل
هر چند که چرخ پرده دار است
در پرده دری ستیزه کار است
کم دوز پرده ای ز آغاز
ک آخر نکند دریدنش ساز
هر شب که ز مشک پرده بندد
از پرده دری سحر بخندد
یک گل به نقاب غنچه ننهفت
کز جنبش باد صبح نشکفت
یک دانه نشد به پرده خاک
کان پرده نگشت عاقبت چاک
خلق از تو و قیس آنچه گویند
زان قصه نه نیکی تو جویند
زین گونه حکایت پریشان
رسوایی توست قصد ایشان
بشنید صبا سحر ز بلبل
آوازه پرده داری گل
بر وی نفسی دمید و بگذشت
آن پرده بر او درید و بگذشت
زان پیش که این سخن شود فاش
افتد سمری به دست اوباش
کوته کن ازان زبان مردم
بر در ورق گمان مردم
دیوار چو سست شد ز یک نم
از یک دو نم دگر شود خم
گر رو ننمایدش ز معمار
پشتیوانی شود نگونسار
آتش بنشان ز آستانه
نابرده علم به سقف خانه
چون شعله به سقف خانه گیرد
صد حیله اگر کنی نمیرد
بردار ز قیس عامری دل
وز صحبت او امید بگسل
رفتن ز درت نه رای قیس است
تو کعبه و قیس بوقبیس است
لیکن تو مکن برای او کار
از پهلوی خود بیفکن این بار
یاری که ازو به دل غبار است
یارش نکنی لقب که بار است
مپسند به گردن خود این بار
بر دامنت این غبار مگذار
در ستر عفاف باش مستور
دیگر مدهش به خانه دستور
مستور که رخ نهفته باشد
چون غنچه ناشکفته باشد
آسوده بود به طرف گلزار
رسوا نشود به کوی و بازار
وان دم که گشادچهره چون گل
زد نعره عشق و شوق بلبل
از طارم گلبنش شکستند
با شاخ گیاه دسته بستند
گردانیدند گرد هر کوی
بردند به هرزه آبش از روی
هر چند که دامن تو پاک است
وز طعنه حاسدت نه باک است
آلوده هر گمان چه باشی
افتاده به هر زبان چه باشی
آن را که ز درد سر معاف است
طبعش خالی ز انحراف است
از درد سر عصابه رستن
بهتر که به سر عصابه بستن
لیلی می کرد پندشان گوش
از آتش قیس سینه پر جوش
ایشان با قیس بر سر جنگ
لیلی بی قیس با دلی تنگ
ایشان بر قیس ناسزاگوی
لیلی او را به جان دعا گوی
ایشان با قیس آب و آذر
لیلی با او چو شیر و شکر
ایشان ز برون به پندگویی
لیلی ز درون به مهرجویی
چون رو به دیار آن دل افروز
شد قیس روان به رسم هر روز
افتاد دوچار او عجوزی
همچون خر پیر پشت کوزی
رویی که ز سختی و درشتی
شاید صفتش به سنگپشتی
از کشمکش حوادث دهر
فرقی چو کدو ز موی بی بهر
خالی سر او ز زیب معجر
عاری تن او ز ستر میزر
وامانده دو لب ولی نه خندان
چون فرج دهان تهی ز زندان
چشمش چو دهان به جز یکی نه
در دجالی او شکی نه
زان صورت زشت و شکل هایل
فالی بدش اوفتاد در دل
کان کس که نخست بیند این روی
آخر ز خوشی کیش رسد بوی
بیچاره چو با دل پریشان
شد همدم ماه مهر کیشان
آن مه ز حدیث شب خبر گفت
ناسازی مادر و پدر گفت
گفتا بنگر چه پیشم آمد
بر ریش جگر چه نیشم آمد
از عشق تو داشتم دلی نیش
شد زخم جداییت بر آن ریش
از یکشبه فرقت توام دل
می سوخت به سان شمع محفل
اکنون که کشد به ماه یا سال
هم خود تو بگو که چون بود حال
از آمدن تو صد بلایم
گر زانکه رسد به تنگنایم
زان می ترسم که ناپسندی
ناگه برساندت گزندی
مجنون چو شنید این سخن را
زد چاک ز درد پیرهن را
جانی و دلی ز غصه جوشان
برگشت بدین نوا خروشان
کای دل پس از این صبور می باش
وز هر چه نه صبر دور می باش
گر رد تو کرد دوست غم نیست
آن رد ز قبول غیر کم نیست
هجری که بود مرا دلبر
وصل است و ز وصل نیز خوشتر
هر کس که نه بر رضای جانان
دارد هوس لقای جانان
در دعوی عشق نیست صادق
نتوان لقبش نهاد عاشق
عاشق که بود ز خویش رسته
بر خود در آرزو ببسته
افتاده به خاک نامرادی
خالی ز غم و تهی ز شادی
فارغ ز امید و ایمن از بیم
بنهاده سری به خط تسلیم
از محنت روزگار بی غم
از هر چه رسد ز یار خرم