تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۱ - ای دوست من از هیچ مشوش گردم
ای دوست من از هیچ مشوش گردم
وز نیمه ی نیم ذره در خوش گردم؟
از آب لطیفتر مزاجی دارم
دریاب مرا و گرنه ناخوش گردم
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۲ - من داغ بلاها که ز دلبر دارم
من داغ بلاها که ز دلبر دارم
شک نیست که از جفاش دل بر دارم
شیرین لب او اگر ببینم در خواب
فرهاد صفت نعره ز دلبر دارم
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۳ - ای رفته و برگزیده بر ما دگران
ای رفته و برگزیده بر ما دگران
من مستحق وصل توام یاد گران
انصاف بده رواست در مذهب عشق
دل با تو و من بی تو و تو با دگران
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۴ - ای از گل دولت تو شاهی بوئی
ای از گل دولت تو شاهی بوئی
از بند جهان برغم هر بد گوئی
چون سوسن ده زبان بمدحت کوشم
چون بید زبانی کنم از هر موئی
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۵ - ایدل ز پی سایه خود چند روی
ایدل ز پی سایه خود چند روی
با نور چرا بسایه ها در گروی
تا بر سرت آتشی نباشد چون شمع
چون شمع گمان مبر که بی سایه شوی
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۶ - ای فیض صحاب کرمت آواری
ای فیض صحاب کرمت آواری
آب رخ ملک و سایه ی دا داری
لطفی باشد دم بدم از آنکه مرا
در بندگی شاه جهان بین داری
امامی هروی : رباعیات
شماره ۲۷ - گر داشتمی بقدر همت دستی
گر داشتمی بقدر همت دستی
دستم چو بدامن عرض پیوستی
جوهر کش گردون جهان بگسستی
قرّابه ی گوهر فلک، بشکستی
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۱ - در دیدهٔ هرکه توتیای تو بود
در دیدهٔ هرکه توتیای تو بود
سلطان زمانه و گدای تو بود
البته کمال هیچ کس را نرسد
آنجا که جلال کبریای تو بود
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۲ - کی عقل به سر حدّ جمال تو رسد
کی عقل به سر حدّ جمال تو رسد
بی جان به سراچهٔ وصال تو رسد
گر جملهٔ ذرّات جهان دیده شود
ممکن نبود که در جمال تو رسد
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۳ - انصاف ز اختلاف ایام فرق
انصاف ز اختلاف ایام فرق
پیدا کردی به گفت حق را الحق
آنجا که کمال کبریای قدم است
توحید من و تو کفر باشد مطلق
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۴ - هر چند که روشنی فزاید خورشید
هر چند که روشنی فزاید خورشید
در دیدهٔ خفّاش نیاید خورشید
دل طاقت نور تو کجا دارد پس
آنجای که خفاش نماید خورشید
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۵ - این سودا را نمی توان کرد نهان
این سودا را نمی توان کرد نهان
در کاسهٔ سر باشد و در کیسهٔ جان
اندر سر و سینه رو طلب کن اثرش
کاو را نتوان دید بدین دیده عیان
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۶ - دل گفت که ای جان من آن زهره کراست
دل گفت که ای جان من آن زهره کراست
کز خاک در تو توتیا یارد خواست
از ذات منزّهی و از عیب جدا
تو پاکی و بر تو «قل هو الله» گواست
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۷ - در دایرهٔ وجود موجود تویی
در دایرهٔ وجود موجود تویی
مقصود نگویمت که معبود تویی
گر در غزلی نام خط و زلف برم
می دان که بهانه است مقصود تویی
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۸ - یاری که منزّه آمد از شبه و بدل
یاری که منزّه آمد از شبه و بدل
دریاب او را به علم ذوقی و عمل
کی ذات مقدسش نماید به تو روی
از فاو من والی و فی و هل و بل
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۹ - مشغول هوا تو را کجا بشناسد
مشغول هوا تو را کجا بشناسد
خود کیست که عقل از هوا بشناسد
این کار به بازوی تن خاکی نیست
هو نور[ر]ی باید که تو را بشناسد
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۱۰ - آن را که دلش خانهٔ توحید بود
آن را که دلش خانهٔ توحید بود
در کون و مکان طالب تجرید بود
وآن را که شب و روز بود بر در او
شبها همه قدر و روزها عید بود
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۱۱ - پیدا و نهان و شادی و غم همه اوست
پیدا و نهان و شادی و غم همه اوست
بنیاد وجود سست و محکم همه اوست
خواهی که چو خورشید ببینی او را
در بند زخود دیده و عالم همه اوست
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۱۲ - تا با خلقی تو بی گمان بی دینی
تا با خلقی تو بی گمان بی دینی
تا قبلهٔ تو خلق بود مسکینی
از هرچه جز اوست دیده و دل بر دوز
تا سلطنت اول و آخر بینی
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۱۳ - مؤمن که به صدق ازو نرنجد چیزی
مؤمن که به صدق ازو نرنجد چیزی
در پیش دلش جز او نسنجد چیزی
حق بر عرش است و عرش دانی چه بود
آن دل که درو جز او نگنجد چیزی