تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۳ - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن
مجنون چو به حکم آن دل افروز
محروم شد از زیارت روز
تا روز غمش به شب رسدی
صد ره جانش به لب رسیدی
شبها به لباس شبروانه
گشتی به ره طلب روانه
منزل به دیار یار کردی
وانجا همه شب قرار کردی
هر گاه که یافتی مجالی
لب بگشادی به حسب حالی
گفتی ز فراق روز با او
صد قصه سینه سوز با او
هر چند ز هجر غصه کش بود
با این تک و پوی نیز خوش بود
یک شب به هم آن دو پاکدامان
در کشور عشق نیکنامان
بودند نشسته هر دو تنها
انداخته در میان سخن ها
از مرده دلان حی جوانی
در شیوه عشق بدگمانی
بگذشت بر در آن شکسته حالان
با هم ز درون خسته نالان
بر صحبت تنگشان حسد برد
واندر حقشان گمان بد برد
آری نیکی ز بد نیاید
هر حامله جنس خویش زاید
چیزی که بود ز سرکه یا می
در کوزه همان تراود از وی
القصه ز چشمه سار لیلی
یک قطره که دید ساخت سیلی
شد روز دگر به خلوت راز
پیش پدرش فسانه پرداز
در خرمن خشکش آتش افروخت
زان شعله نخست خرمنش سوخت
آمد سوی لیلی آتش افکن
وان راز شبانه ساخت روشن
بهر ادبش گشاد پنجه
گل را به طپانچه ساخت رنجه
چون نیلوفر ز زخم سیلی
کردش رخ لاله رنگ نیلی
از ضربت چوب تر بر اعضاش
گل خاست ز چوب گلبن آساش
هر دم می گفت توبه لیلی
از هر چه نه عشق قیس یعنی
هر دم می کرد ناله زار
لیکن نه ز لت، ز فرقت یار
هر دم می ریخت از مژه خون
لیکن ز فراق روی مجنون
بعد از همه یاد کرد سوگند
اول به جلال آن خداوند
کز هیبت اوست چرخ افلاک
آورده رخ نیاز در خاک
وانگه به لوایح کمالش
لامع ز بدایع جمالش
وانگه به مقربان درگاه
ز اسرار صفات و ذاتش آگاه
کز جراء/ت قیس ازین غم آباد
خواهم به خلیفه برد فریاد
او کیست که گاه صبح و گه شام
در طوف حریم من زند گام
صد دام نهد ز حیله و کید
تا طرفه غزال من کند صید
گر داد خلیفه داد من خوش
ور نی بندم من ستمکش
در رهگذر وی از ستیزه
محکم بندی ز تیغ و نیزه
یا پای برون نهد ازین راه
یا دست کند ز عمر کوتاه
مجنون چو ازین حدیث جانسوز
آگاهی یافت هم در آن روز
شد عرصه دهر تنگ بر وی
زد غصه هجر چنگ در وی
گشت از تک و پوی پای او سست
وز حرف امید لوح دل شست
بنشست و کشید پا به دامان
از رفتن آشکار و پنهان
نی از غم خویش از غم یار
کز جور پدر نبیند آزار
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۴ - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد
همسایه لیلی آن جمیله
می بود زنی نه زان قبیله
از کربت غربتش درون ریش
وز محنت بیوگی غم اندیش
برداشته شوهر از سرش پای
وز وی دو یتیم مانده بر جای
بودند به هم غریب و مهجور
هم معده گرسنه هم بدن عور
مجنون چو ز گنج وصل محروم
کردی چو چغذ میل آن بوم
غمخانه وی مقام کردی
در خدمت وی قیام کردی
آن هر دو یتیم را چو دیدی
دست شفقت به سر کشیدی
هر سیم و زرش که دست دادی
پوشیده به دستشان نهادی
چون سایه یار رفتش از دست
همسایه وی به جاش بنشست
در بادیه تشنه جان غمناک
مالد لب خود به ریگ نمناک
بی آب فتاده در تب و تاب
جوید از ریگ تری آب
ترک همه قیل قال کردی
وز دلبر خود سئوال کردی
گفتی چون است و حال او چیست
نظارگی جمال او کیست
پیوند وصال با که دارد
آیین دلال با که دارد
چون من دگریش هست یا نه
با من نظریش هست یا نه
دام دل کیست گیسوانش
محراب که طاق ابروانش
لعلش به عتاب خنده آمیز
در کام که می کند شکرریز
درج گهرش به وقت گفتار
بر گوش که می شود گهربار
من می سوزم ز آرزویش
تا کیست نشسته پیش رویش
من می میرم ز اشتیاقش
تا کیست ملازم وثاقش
با آن همه نازنینی او
حاشا من و همنشینی او
این بس که به خانه ات نشینم
ربع و طللش ز دور بینیم
این گفتی و بر زمین فتادی
وز هر مژه سیل خون گشادی
چندان ز دو دیده اشک راندی
کش تاب گریستن نماندی
از بی تابی برفتی از هوش
کردی ز همه جهان فراموش
آن بیوه زنش به رخ زدی آب
شستیش ز دیده سرمه خواب
زان خواب چو چشمش آمدی باز
رفتن کردی به جای خود ساز
محروم ز یار روزگاری
جز این تک و پو نداشت کاری
لیکن فلک ستیزه پیشه
کش پیشه همین بود همیشه
یک داغ دگر به دل نهادش
بر تافت زمام این مرادش
لیلی خواهان قدم نهادند
پیش پدرش زبان گشادند
زآمد شد او فسانه گفتند
گرد وی ازان ستانه رفتند
کین پدرش دگر بجوشید
در طعنه بیوه زن خروشید
کای سفله ناکس این چه سستی ست
در کار من این چه نادرستی ست
آن را که ببرد نام و ننگم
بر جام شرف فکند سنگم
در خانه خود چرا دهی راه
گر بار دگر درین گذرگاه
گردن به رضای او درآی
می دان به یقین که سر نداری
بیچاره چو آن عتاب بشنید
بر خویش چو نی در آب لرزید
مجنون رمیده دل دگر بار
چون از ره دور شد پدیدار
زد بانگ که ای خجسته فرزند
آزار من شکسته مپسند
دیگر ره خانه ام مپیمای
در ساحت خیمه ام منه پای
لیلی به تو در مقام یاریست
لیکن پدرش به کین گذاریست
او میر قبیله من گدایم
با صولت او کجا بس آیم
تنها نه ز جان خویش ترسم
بر زندگی تو بیش ترسم
دیگر ز درم قدم نگه دار
راندم دم راست دم نگه دار
مجنون ز حدیث او بر آشفت
گریان گریان به زیر لب گفت
کای مادر مشفق این چه کار است
کز مشفقیت دلم فگار است
ما هر دو غریب این دیاریم
بیگانگیی ز هم نداریم
از خدمت خویش راندنم چیست
خونابه ز دل چکاندنم چیست
هر کس که ز غربتش نصیب است
آزار غریب ازو غریب است
در نامه نسبت نسیبان
خویشند به هم همه غریبان
باشد ورق ادب دریدن
خط بر ورق نسب کشیدن
در کوی تو رو به لیلی ام بود
زین روی بسی تسلی ام بود
واکنون که ز من بتافتی روی
از جان و دلم تو را دعاگوی
از کوی تو رخت بستم اینک
در ورطه خون نشستم اینک
شاد آمدم و حزین برفتم
با حال چنان چنین برفتم
دارم ز تو چشم آنکه گاهی
کافتد سوی لیلیت نگاهی
یادآوری از غریبی من
وز محنت بی نصیبی من
گویی به زبان من دعایش
خواهی ز برای من لقایش
گر بر هدف اجابت آید
این عقده ز کار من گشاید
ور نه ز فراق او بمیرم
دامن به قیامتش بگیرم
این نکته بگفت و شد شتابان
وحشت زده روی در بیابان
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۵ - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن
چون مانع دل رمیده مجنون
از صحبت آن نگار موزون
یعنی پدر بزرگوارش
آن در همه فن بزرگ کارش
سوگند که خورده بود از اول
از قصه بیوه شد مسجل
برخاست به مقتضای سوگند
محمل به در خلیفه افکند
برخواند به رسم دادخواهی
افسانه خویش را کماهی
کز عامریان ستیزه خویی
در بیت و غزل بدیهه گویی
آشفته سری به زرق و سالوس
بدریده لباس نام و ناموس
از قاعده ادب فتاده
خود را مجنون لقب نهاده
افکنده ز روی راز پرده
صد پرده ز عشق ساز کرده
دارم گهری یگانه چون حور
از چشم زد زمانه مستور
مستوره حجله نکویی
محجوبه ستر خوبرویی
جز آینه کس ندیده رویش
نبسوده به غیر شانه مویش
آن شیفته رای دیو دیده
رسوا شده دهل دریده
از بس که زند ز عشق او دم
آوازه او گرفت عالم
در جمله جهان یک انجمن نیست
کافسانه سرای این سخن نیست
نامش که به سان جان نهان بود
در سینه من به جای جان بود
از بس به غزل سراید آن را
پر ساخت ازان همه جهان را
زآمد شد او به خانه من
فرسوده شد آستانه من
بی حلقه زدن ز در درآید
پایش شکنم به سر درآید
گر در بندم درآید از بام
صبحش رانم قدم زند شام
همسایه که رنج او کشیده ست
هم زآمدنش به جان رسیده ست
جز تو که رسد به غور من کس
از بهر خدا به غور من رس
حرفی دو به خامه عنایت
بنویس به میر آن ولایت
تا قاعده کرم کند ساز
وین حادثه از سرم کند باز
دانست خلیفه شرح حالش
بنوشت به وفق آن مثالش
چون میر ولایت آن رقم خواند
مرکب سوی قیس و قوم او راند
انداخت بساط داوری را
زد بانگ سران عامری را
قیس و پدرش به هم نشستند
اعیان قبیله حلقه بستند
منشور خلیفه کرد بیرون
مضمون وی آنکه قیس مجنون
کز لیلی و عشق او زند لاف
بیرون ننهد قدم ز انصاف
زین پس پی کار خود نشیند
بر خاک دیار خود نشیند
لیلی گویان غزل نخواند
لیلی جویان جمل نراند
پا باز کشد ز جست و جویش
لب مهر کند ز گفت و گویش
بر خاک درش وطن نسازد
وز ذکر وی انجمن نسازد
نی بر دمنش ترانه گوید
نی با طللش فسانه گوید
منزل نکند بر آستانش
محفل ننهد ز داستانش
آتش نزند به عود هستی
نامش نکند سرود مستی
ور زانکه خلاف این کند کار
باشد به هلاک خود سزاوار
هر کس که کند به قتلش آهنگ
بر شیشه هستیش زند سنگ
بر وی دیت و قصاص نبود
سرکوبی عام و خاص نبود
این واقعه را چو قوم دیدند
مضمون مثال را شنیدند
بر قیس زبان دراز کردند
چشم شفقت فراز کردند
گفتند که غور کار دیدی
منشور خلیفه را شنیدی
من بعد مجال دم زدن نیست
بالاتر ازین سخن سخن نیست
گر می نشوی بدین سخن راست
خونت هدر است و مال یغماست
بر مادر و بر پدر ببخشای
زین شیوه ناصواب باز آی
لیلی و پدر اگر ستیزند
خون تو بدین گنه بریزند
ما را چه ره ستیزه رویی
امکان نزاع و کینه جویی
مجنون ز سماع این ترانه
برداشت نفیر عاشقانه
از هر مژه خون دل روان کرد
بر چهره زرد خون فشان کرد
خود را به زمین خواری افکند
در ورطه خاکساری افکند
پیچید چو مار زخم خورده
افتاد چو مور نیم مرده
هوشش ز سر و توان ز تن رفت
مصروع آسا ز خویشتن رفت
گردش همه خلق حلقه بستند
در حلقه ماتمش نشستند
داور ز غمش نشست در خون
شد شیوه داوری دگرگون
دستور حکومتش شده سست
منشور خلیفه را فرو شست
کین نامه که زیرکی فروش است
قانون معاش اهل هوش است
جز بر سر عاقلان قلم نیست
دیوانه سزای این رقم نیست
تا دیر فتاده بود بر خاک
رخساره نهاده بود بر خاک
چون بیهشیش ز سر برون شد
هوشش به نشید رهنمون شد
با زخمه عشق ساخت چون چنگ
شد ساز بدین نشیدش آهنگ
ما گرم روان راه عشقیم
غارت زدگان شاه عشقیم
جز عشق وظیفه نیست ما را
پروای خلیفه نیست ما را
زان پایه که عشق پای ما بست
کوتاه بود خلیفه را دست
آنجا که حمام ما گریزد
شهباز خلیفه پر بریزد
ما طایر سدره آشیانیم
بالای زمین و آسمانیم
زان دام که عنکبوت سازد
از پهلوی ما چه قوت سازد
لیلی چو درون جان نهد پای
در زاویه دلم کند جای
گو بند بر او خلیفه ره را
بستان ز وی این دو جلوه گه را
هیهات چه جای این خیال است
مهجوری من ز وی محال است
محوم در وی چو سایه در نور
دور است که من ز من شوم دور
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۶ - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود
مشاطه این عروس طناز
مشاطگی اینچنین کند ساز
کان پی سپر سپاه اندوه
در سیل بلا ستاده چون کوه
سرگشته چو گردباد در دشت
با باد به سان گرد می گشت
چون ماند برون ز کوی لیلی
جانی پر از آرزوی لیلی
بودی دل و دیده تنگ و تاریک
از دوری او به مرگ نزدیک
یک جا دو دمش نبود آرام
هر لحظه سوی دگر زدی گام
در وادی گرم ریگ پیمای
در آتش پر شرر زدی پای
بر کوه فکند سایه چون میغ
می داشت قرار بر سر تیغ
گیرم که ز غم زبون توان بود
بر آتش و تیغ چون توان بود
هر جا که سیاهیی بدیدی
چون اشک به سوی او دویدی
لیلی گفتی و حال کردی
وز لیلی ازو سئوال کردی
گر یک دو سخن ز وی بگفتی
خاک قدمش به دیده رفتی
ور نی دامن کشیدی از وی
پیوند سخن بریدی از وی
حالش چو بر این گذشت یکچند
بگسست ز عقل و هوش پیوند
شوق آمد و صبر را زبون کرد
همچون قلمش علم نگون کرد
شد حیله گر و وسیله اندیش
زد گام سوی وسیله خویش
زاعیان قبیل جست یک تن
چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت ای به توام امید یاری
دارم به تو این امیدواری
کز من به پدر بری سلامی
وز پی برسانیش پیامی
کای نخل من از تو سر کشیده
وز پرورشت به بر رسیده
معجون گلم سرشته توست
مضمون دلم نوشته توست
باشد هنر تو هر چه دارم
من خود به جز این هنر چه دارم
پیراسته باغ عمرم از تو
تابنده چراغ عمرم از تو
دیدم ز تو دمبدم نویدی
دارم به تو این زمان امیدی
کز تو رسدم نویدی دیگر
آماده شود امیدی دیگر
لیلی که مراد جان من اوست
فیروزی جاودان من اوست
در حجله عزتش نشاندند
چون چشم بدم ز در براندند
از فرقت او هلاکم امروز
دلخسته و سینه چاکم امروز
جز بر در او نبایدم جای
گر جا ندهند وای من وای
آخر طلب رضای من کن
دردم بنگر دوای من کن
گو با پدرش که کین نورزد
با من که جهان بدین نیرزد
طوقی ز برای من کند ساز
سازد به غلامیم سرافراز
باشم به حریم احترامش
داماد نه کمترین غلامش
گفتی که تو را نسب بلند است
وز نسبت او تو را گزند است
من سوختم از نسب چه حاصل
جز محنت روز و شب چه حاصل
خواهم بد من شود ز تو نیک
با من دم مهر می زنی لیک
جز کینه وریت نیست ظاهر
مهر پدریت نیست آخر
ارحم ترحم شنیده باشی
خاصیت رحم دیده باشی
رحمی بنما که مردم اینک
جان از ستمت سپردم اینک
قصدم نه ازین هوای نفس است
اینجا که منم چه جای نفس است
کان ادب است خاک پاکم
زآلایش طبع پاک پاکم
لیلی که به غم فروخت جانم
آنیست در او که سوخت جانم
آن را ز کسی دگر نیابم
زانست کزو نظر نتابم
ور نه چه کرا کند که مردی
از دغدغه های جمع فردی
از بهر زنی نه سر نه انجام
در مرحله طلب نهد گام
بس باشدم اینقدر که گاهی
از دور کنم در او نگاهی
او صدر سریر ناز باشد
آزاده و سرفراز باشد
من خاک صف نعال باشم
افتاده و پایمال باشم
آن یار تمام بی کم و کاست
گریان ز حضور قیس برخاست
زان ملتمسی که از پدر کرد
اشراف قبیله را خبر کرد
با یکدگر اتفاق کردند
سوگند بر اتفاق خوردند
سوی پدرش قدم نهادند
وان دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قیس گفتند
هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چیست
بر روی نهاد دست و بگریست
کش کارد به استخوان رسیده ست
وز محنت دل به جان رسیده ست
با این المش چه سان پسندم
آن به که کنون میان ببندم
در چاره کار او خروشم
چندان که توان بود بکوشم
در کف نهمش زمام مقصود
مستی دهمش ز جام مقصود
محمل پی رهروی بیاراست
وز اهل قبیله همرهی خواست
پیران به تضرع شفیعی
خردان به تواضع مطیعی
راندند ز آب دیده سیلی
تا وادی خیمه گاه لیلی
آمد پدرش چنانکه دانی
وافکند بساط میهمانی
خدام ز هر طرف رسیدند
خوان ها پی نزلشان کشیدند
چون خوان ز میانه برگرفتند
افسون و فسانه در گرفتند
هر کس سخنی دگر درانداخت
پرده ز ضمیر خود برانداخت
از هر جانب جنیبه راندند
تقریب سخن به آن رساندند
کز مقصد خویشتن حکایت
گویند به پرده کنایت
گفتند در این سراچه پست
بالا نرود صدا ز یک دست
تا دست دگر نسازیش یار
نبود به صدا دهی سزاوار
طاقی که تو را به هر رواق است
در هر دهنی به نام طاق است
تا جفت نگرددش دو بازو
خود گو که چه سان شود ترازو
در طاق جمال ها نهفته ست
آیینه آن جمال جفت است
بگذر به نظاره بر چمن ها
هر چند که گل خوش است تنها
چون سبزه به سلک او درآید
پیش نظر تو خوشتر آید
وانگاه به صد زبان ثناگوی
کردند به سوی میزبان روی
کای دست تو بیخ ظلم کنده
حی عرب از سخات زنده
در پرده تو را خجسته ماهیست
کز چشم دلت بدو نگاهیست
پاکیزه چو گوهر نسفته
دوشیزه چو شاخ ناشکفته
ماه است و ز مه دریغ باشد
کین گونه به زیر میغ باشد
بر ظلمتیان شب ببخشای
وین میغ ز پیش ماه بگشای
طاق است و بود عطیه مفت
با طا دگر گرش کنی جفت
قیس هنریست اینک آن طاق
چون بخت به بندگیت مشتاق
در اصل و نسب یگانه دهر
در فضل و ادب فسانه شهر
مرحومش از این مراد مپسند
داماد گذاشتیم و فرزند
بپذیر به دولت غلامیش
زین شهد رهان ز تلخکامیش
آن یک حور است و این فرشته
از جوهر قدسیان سرشته
خوش نیست فرشته را که از حور
چون دیو بود همیشه مهجور
لایق به همند این دو گوهر
مشتاق همند این دو اختر
یک درج به است جای ایشان
یک برج طربسرای ایشان
آیین وفا و مهربانی
گفتیم تو را دگر تو دانی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۷ - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون
آن دور ز راه و رسم مردم
ره کرده به رسم مردمی گم
آن در تن او به جای دل سنگ
از وی تا دل هزار فرسنگ
مطموره نشین چاه غفلت
طیاره سوار راه غفلت
از تیرگی درون خود غرق
در آب سیاه پای تا فرق
از شارع دانش اوفتاده
بر جهل جبلی ایستاده
فارغ ز خیال عشقبازی
آسوده ز حال جانگدازی
نی داغ محبتی کشیده
نه جرعه محنتی چشیده
دوری فکن دو همدم از هم
طاقت شکن دو عاشق از غم
یعنی که کفیل کار لیلی
بر هم زن روزگار لیلی
هر چند کش از نسب پدر تو
لیک از پدری رهش بدر بود
رحم پدری نداشت بر وی
صد محنت و غم گماشت بر وی
چون خواهش آن قبیله بشنید
از خواهششان عنان بپیچید
بر ابروی ناگشاده چین زد
صد عقده خشم بر جبین زد
آن کس که به خنده دل خراشد
ابرو چو گره زند چه باشد
گفت این چه خیال نادرست است
چون خانه عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودی
در کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانه
پر شد ز صدای این ترانه
یک گوش نماند در جهان باز
خالی ز سماع این سرآواز
طفلان که به هم فسانه گویند
این قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشند
پیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیم
از صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشد
باد بتر این ز هر چه باشد
حاشا که پذیرد این تلافی
از پرده شعر حیله بافی
آتش که بود مفیض انوار
بر کوه بلند در شب تار
پوشیدن آن به خس چه امکان
ز اهل خرد این هوس چه امکان
شیشه که شود میان خاره
ز افتادن سخت پاره پاره
کی ز آب دهن درست گردد
بر قاعده نخست گردد
خیزید و در طلب ببندید
زین گفت و شنود لب ببندید
عاری که به گردن من آمد
آلایش دامن من آمد
عاری دگرم به سر میارید
من بعد مرا به من گذارید
بر هرزه چرا کنم من این کار
بیهوده چرا برم من این عار
آن خس که به دیده خست خارم
چون دیده خود بدو سپارم
زان کس که به دل نشاند تیرم
چون دعوی دل دهی پذیرم
با آنکه زند خدنگ کاری
مشت است و درفش کارزاری
من مشتکیم کنون ز یک مشت
زان در ندهم به بار او پشت
در مذهب رهرو سبکبار
باری نبود گرانتر از عار
در بار گران میفکنیدم
وین پشت خمیده مشکنیدم
چون عامریان نشسته خاموش
برگشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند
آیین سخن ز سر گرفتند
گفتند حدیث عار تا چند
زین بیهده افتخار تا چند
قیس هنری به جز هنر نیست
وز دایره هنر بدر نیست
عشقی که زده ست سر ز جیبش
هان تا نکنی دلیل عیبش
خود عشق چه جای قال و قیل است
بر پاکی باطنش دلیل است
تا دل نه ز میل طبع پاک است
کی ز آتش عشق سوزناک است
در پاکی طبع نیست عاری
بر چهره فخر ازان غباری
گفتی لیلی ازین فسانه
رسوا گشته ست در زمانه
رسوایی او بگو کدام است
کز عاشقیش بلند نام است
گویا و گواست وجد و حالش
بر دعوی عفت و جمالش
معشوقه اگر جمیل نبود
عاشق به رهش ذلیل نبود
ور هست جمیل و نیستش جیب
پاکیزه ز وصله دوزی عیب
زود آتش عشق او بمیرد
معشوقی او زوال گیرد
آنجا که مقام افتخار است
زین هر دو صفت بگو چه عار است
هر چند که قیس گفت و گو کرد
دلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد
زینسان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدار
نی عیب در او و نه عار
آن کجرو کج نهاد کج دل
در دایره کجیش منزل
چو این سخنان راست بشنید
چون بی خبران ز راست رنجید
شد راه جواب آن بر او بند
بگشاد زبان روان به سوگند
گفتا به خدایی خدایی
کز وی نه تهیست هیچ جایی
او بی جای و جهان ازو پر
تنها نه جهان که جان ازو پر
هر ذره اگر چه زو تهی نیست
یک ذره ازوش آگهی نیست
دیگر به پیمبران مرسل
ثابت قدمان صف اول
دانشورزان دانش آموز
بینش داران بینش افروز
پرواز ده شکسته بالان
نیرو شکن خطا سگالان
دیگر به سران کعبه مسکن
از جعبه کعبه ناوک افکن
هر ناوک و صد هزار نخجیر
بیرون ز شکارگاه تدبیر
از صید حرم همه غذاخوار
کوته زیشان زبان انکار
کز لیلی اگر درین تک و پوی
خواهید برای قیس یک موی
وان را دو جهان بها بیارید
زان کار به جز قفا نخارید
یک موی وی و هزار مجنون
گو دست ز وی بدار مجنون
مجنون که بود که داد خواهد
وز لیلی من مراد خواهد
جان دادن او بس است دادش
مردن ز فراق او مرادش
با من دگر این سخن مگویید
کام دل خویشتن مجویید
آنان چو جواب او شنیدند
وآزار عتاب او کشیدند
نومید به خانه بازگشتند
با قیس حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود گفتند
هر گل که شگفته بود گفتند
امید وصال یار ازو رفت
وآرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک می خفت
وز سینه دردناک می گفت
لیلی جان است و من تن او
یارب به روان روشن او
کان کس که مرا ازو جدا ساخت
کاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسیش باد مرگی
وز زندگیش مباد برگی
وان کس که دلم فگار کرده ست
دورم ز دیار و یار کرده ست
جانش چو دلم فگار بادا
و آواره به هر دیار بادا
وان کس که ز خصلت پلنگی
زد سنگ فراقم از دو رنگی
پا میخ شکاف سنگ بادش
سر در دهن نهنگ بادش
زو بر دل من چو دور خاتم
شد تنگ فراخنای عالم
واو کنده به تنگنای این دور
رویم چو نگین به ناخن جور
بادش ناخن جدا ز انگشت
دستش کوته ز خارش پشت
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۸ - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی
سوداگر چین این صحیفه
این نافه برون دهد ز نیفه
کان دم که ز گریه چشم مجنون
دور از لیلی نشست در خون
نومیدی دیدن جمالش
گرداند از آنچه بود حالش
ناقه ز حریم حی برون راند
وز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادی
خارا کن کوه نامرادی
بر هر ضرری صبور می بود
وز هر نفری نفور می بود
کم داشت درین بساط غبرا
جز انس به وحشیان صحرا
شبها که خیال خواب کردی
وز پرده شب نقاب کردی
کردی ز سرین گور بالین
کیمخت گوزن را نهالین
هر صبح که برزدی سر از خواب
وز گریه زدی زمین دشت آب
خونابه ز کاس لاله خوردی
همکاسگی غزاله کردی
یک روز برهنه تن چو خامه
از صفحه ریگ کرده نامه
زانگشت بر آن قلم همی زد
لیلی لیلی رقم همی زد
بر یاد دو زلف مشکفامش
می کرد نظاره دو لامش
می ریخت ز خون دل ته پاش
قطره ز مژه چو نقطه یاش
بر ریگ چو نام او نوشتی
وز رشح جگر به خون سرشتی
از سیل مژه بشستیش پاک
باز از هوس دل هوسناک
آن طرفه رقم ز سر گرفتی
زان وایه خویش برگرفتی
این بود تمام روز کارش
سرمایه عیش روزگارش
ناگاه ز گرد ره رسیدند
جمعی و به گردش آرمیدند
بر کوهه زین همه سواران
در کوه و دره شکارکاران
نوفل نامی در آن میانه
چون مهر یگانه زمانه
از دست کریم یم عطایی
زانگشت کرم گره گشایی
چون مهر به روزها زرافشان
چو چرخ به صبح گوهر افشان
در نظم بلند چون ثریا
در سجع لطایفش مهیا
با نوش لبان به عشقبازی
با تنگدلان به دلنوازی
در معرکه دلاوری شیر
در قطع امور ملک شمشیر
از افسر ملک سربلندیش
وز گنج نوال بهره مندیش
نوفل خود را ز رخش گستاخ
انداخت فرو چو میوه از شاخ
بر خاک نشست پیش رویش
بگشاد زبان به گفت و گویش
آن نام که می نوشت می خواند
وز صاحب نام حرف می راند
دانست نهفته راز او را
معشوقه عشوه ساز او را
وان ماتم و سوگواریش دید
وان گریه زار و زاریش دید
بر حال ویش ترحم آمد
گریان شد و در تکلم آمد
کای تخت نشین خامه ریگ
وی حرف نویس نامه ریگ
این تخم خیال کشتنت چند
وین حرف هوس نوشتنت چند
زین وسوسه خیال باز آی
زین دغدغه محال باز آی
کز وسوسه کار برنیاید
جانان به کنار درنیاید
زین حرف که می کشی به انگشت
کامت ننهد حریف در مشت
زین ریگ که می کنی به خون رنگ
ناری گهری به کف به جز سنگ
یکچند بیا قرین من باش
همخانه و همنشین من باش
برکش ز سر این لباس عوری
تن پوش به خلعت صبوری
نی خواب بود تو را و نی خور
می خسب چو دیگران و می خور
تا بازآیی به آب و رنگت
وز شکل کمان رهد خدنگت
در خور باشی به وصل آن ماه
لایق گردی به یار دلخواه
دیوی تو کنون نه خورد و نه خفت
با حور چگونه سازمت جفت
سوگند به آنکه از خردمند
همواره به نام اوست سوگند
کانچ آوردم کنون به گفتار
گر زانکه کنی به وفق این کار
چندانکه توان بود کنم جهد
تا کام تو خوش کنم بدین شهد
در گردن آن پری شمایل
بازوی تو را کنم حمایل
کاری که ز ساختن بود دور
سازند به زاری و زر و زور
زاری که خلاف سربلندیست
با همچو خودی نه ارجمندیست
هر چند که زر بود ببازم
تا کار تو را چو زر بسازم
ور زانکه به زر نگردد آن راست
غم نیست که زور بازو اینجاست
این عقده که بر رهت فتاده
از نوک سنان کنم گشاده
ور کند بود سر سنانم
از تیغ به مقطعش رسانم
مجنون چو شنید این فسون را
بگذاشت فسانه جنون را
سر در ره هوشمندی آورد
خاطر به خردپسندی آورد
شد چون دگران رفیق راهش
برداشت قدم به خیمه گاهش
اندام بشست و سر تراشید
خلعت پوشید و عطر پاشید
آن سنبل مشکبار رسته
شد چون گلش از غبار شسته
بربست عمامه را عرب وار
آورد شکوفه سرو او بار
نوفل با او بدیهه گویان
بودی به ره نشاط پویان
هر لحظه بهانه ای نمودی
نو ساز ترانه ای سرودی
بر عرصه دشت باده خوردی
دلجویی او زیاده کردی
گاهی غزل و نسیب خواندی
گاهی سخن از حبیب راندی
یک چند بر این نمط چو بگذشت
مجنون ز گذشته تازه تر گشت
آمد قد او به لطف اول
شد برگ گلش ز خط مجدول
طوطی خطش شکر به منقار
بر نوفل و بزم او شکریار
طاووس رخش ز جلوه کاری
خجلت ده لاله بهاری
دیوانه لطافت پری یافت
تن پرتو روحپروری یافت
آشفتگی از سرش به در شد
بین شیشه شکن که شیشه گر شد
القصه مصورش بیاراست
زان گونه به لیلی اش همی خواست
شکلی همه آرزوی لیلی
بر سنگ زن سبوی لیلی
نوفل شد ازین تفاوت آگاه
دانا دلی اوفکند در راه
تا پی به دیار لیلی آرد
پیش پدرش سخن گزارد
سازد به سخن مسلسل او را
آرد به حضور نوفل او را
آمد پدرش بدان وسیله
همراه سران آن قبیله
نوفل به هزار اهتمامش
بنشاند به صدر احترامش
چون خوان بکشید و سفره بگشاد
نوبت به سخن گزاری افتاد
صد قصه نو و کهن در انداخت
وآخر ز غرض سخن درانداخت
فرمود که قیس نیک پیوند
کامروز بود مرا چو فرزند
برتر باشد ز هر که گویی
موصوف به هر هنر که گویی
خواهم که بدین شرف تو هم نیز
ممتاز کنیش ز اهل تمییز
منظور کنی به منظر خویش
پیوند دهی به گوهر خویش
بنگر که ز مال و زر چه خواهی
چه مال و چه زر ز هر چه خواهی
تا در نظرت به پای ریزم
وانهات به زیر پای ریزم
باشیم من و تو خویش با هم
صافی دل و مهرکیش با هم
آن سخت جواب تلخ گفتار
بگشاد در سخن دگر بار
هر عذر که گفته بود ازین پیش
پیش پدرش ز جانب خویش
گفت آن همه را و بیشتر نیز
افزود بر آن بسی دگر نیز
از بس که به عذر شد سخن کوش
زد سینه نوفل از غضب جوش
شد تیز سخن به سان شمشیر
تهدید ده از زبان شمشیر
کای هرزه درای این بیابان
بر بانگ درای خود شتابان
ترسم که بدین تهی درایی
چون بی شتران ز پا درآیی
خیز و پی پاس حال خود گیر
رنگ شفقت بر آل خود گیر
زان پیش که آورم سپاهی
چون دور زمانه کینه خواهی
نی بحر و چو بحر هیبت انگیز
موجش همه تیر و خنجر تیز
زان موج شوند پای تا فرق
اعیان قبیله ات به خون غرق
آن گوهر ناب را به من ده
صد منت ازان به جان من نه
تا سر به سپهر برفرازم
جشنی به عروسیش بسازم
کایند شب عروسی او
حوران به بساط بوسی او
گفتا پدر عروس کای شاه
برتاب عنان خویش ازین راه
هر چند که ما نه مرد جنگیم
از جنگ نه آنچنان به تنگیم
روزی که زنی تو کوس و نایی
ما نیز زنیم دست و پایی
گر زانکه شویم بر تو فیروز
عیدی باشد خجسته آن روز
از پیچش پنجه تو رستیم
وز رنج شکنجه تو جستیم
وز زانکه تو را ظفر دهد دست
ما را علم ظفر شود پست
چون برق جهم به خانه خویش
پیش گهر یگانه خویش
از تیغ زنم به سینه چاکش
آلوده به خون نهم به خاکش
پوشم تن آن عروس چالاک
در پرده خون و حجله خاک
وآسوده زیم درین غم آباد
از نام عروس و ننگ داماد
در خاک نهفته به نگاری
کافتاده به دست خاکساری
پوشیده به آن گهر به سنگی
کاید به وی از سفال ننگی
نوفل ز سماع قصه نو
چشمی سوی قیس زد که بشنو
قیس هنری هنروری کرد
در معرکه شان دلاوری کرد
بگشاد زبان سحر پرداز
کای بد سخنان ناخوش آواز
بادی که ز نای جهان خیزد
در دیده عقل خاک بیزد
حرفی که نه دانشش نگارد
در نامه سیاه رویی آرد
نوفل نه سخن ز جهل گوید
تا نکته سهو و سهل گوید
مغز است نه پوست هر چه او گفت
نغز است و نکوست هر چه او گفت
از گفته او ورق مپیچید
روی دل ازین سبق مپیچید
آن فیض نسیم نیکخواهیست
نی باد بروت پادشاهیست
حکمت که تراود از دل شاه
عکسی ست ز نور چشمه ماه
زان عکس کسی که دور ماند
در ظلمت شب ز نور ماند
لیلی ست زلال زندگانی
من سوخته ای ز تشنه جانی
گر روی نهد به تشنه ای آب
خاکش بر سر کزان زند تاب
لیلی ست گلی به طرف جویی
من قانع ازان گلم به بویی
دل باد چو لاله باغبان را
کز باد دریغ دارد آن را
لیلی ست به بزم جان چراغی
من دارم ازو به سینه داغی
آن کو نه چراغ من فروزد
یارب که به داغ من بسوزد
لیلی می گفت و آن حسودان
کوران ز حسودی و کبودان
فریاد بر او زدند کای خام
دربند زبان به کام ازین نام
او نیست ز نام او چه حاصل
زین حرف زبان خویش بگسل
هر لحظه مبر به هرزه نامش
وآلوده مکن به گوش عامش
ور زانکه بری زبان داری
تنها نه زبان که جان نداری
خواهیم تو را زبان بریدن
وز کالبد تو جان کشیدن
مجنون چو سماع این سخن کرد
زو قطع امید خویشتن کرد
دانست کزان نهال نوبر
کامیش نمی شود میسر
رو گریه کنان به نوفل آورد
کای مرهم داغ و داروی درد
در خواه ازین ستیزه کاران
تا رسم ستیزه را گذاران
چندانکه به طرف جوی یک بار
مرغی بنهد در آب منقار
بر من در مرحمت گشایند
وز دور رخش به من نمایند
تا یک نظرش ز دور بینم
وانگه به خیال او نشینم
سازم همه عمر زان ذخیره
بهر شب تار و روز تیره
گفت کزین خیال بگذر
زین داعیه محال بگذر
دیدار وی و تو ای رمیده
چون آب است و سگ گزیده
خیز و ره این هوس سپردن
بگذار که دیدن است و مردن
ور هستی ازین حیات دلگیر
در غمکده فراق می میر
مجنون نه به یار خود رسیدن
نی در همه عمر امید دیدن
با نوفل گفت کای ستمگر
ای وعده تو سراب یکسر
رنج از دل من به گفت رفتی
گفتی و نکردی آنچه گفتی
لیکن نه ز توست از من است این
بر هر که نه کور روشن است این
نامقبلیم علم برافراخت
واقبال تو را علم بینداخت
من کی و سرود عیش سازان
من کی و فسون عشوه بازان
چون می نکند فسون مرا به
آشفتگی و جنون مرا به
این گفت و ز جای خویش برخاست
رقصان به نوای خویش برخاست
انداخت شکوفه سان عمامه
چون شاخ خزان رسیده جامه
نومید دلیش رنجه در بر
می زد چو چنار پنجه بر سر
خلقی ز پیش سرشک ریزان
واو خاک به فرق خویش بیزان
خلقی ز پیش به دل زنان سنگ
واو چاک فکن به سینه تنگ
چون آهوی دام جسته بگذشت
زان مردم و رو نهاد در دشت
شد باز چنانکه بود و می رفت
وین زمزمه می سرود و می رفت
لیلی و سریر عشرت و ناز
مجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دوران
مجنون و به دشت یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رو
مجنون و به آهوان تک و دو
لیلی و سکون به کوه وزنان
مجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کس
مجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاه
مجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعه داری
مجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاریست
هر شیر سازی مرغزاریست
دولت به درم خرید نتوان
ایوان به ارم کشید نتوان
آن به که به نیک و بد بسازیم
هر کس به نصیب خود بسازیم
گل نیست ز خار بهره گیریم
با خار زییم تا بمیریم
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۲۹ - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد
ریحان شکن حریم این باغ
این بو دهد از نسیم این باغ
کان لاله داغدار هر دشت
از نوفل و نوفلی چو برگشت
آزاده ز هر گروه بودی
آواره دشت و کوه بودی
هر جا که کسی ز دور دیدی
چون آهو و گور ازو رمیدی
یک روز فرود حال و وجدش
شد جای به کوهسار نجدش
جا قله کوه خاره می کرد
در هر طرفی نظاره می کرد
دیده به دیار لیلی افکند
در کوزه ز گریه سیلی افکند
شوقش به درون چو کوه بنشست
قاروره صبر خرد بشکست
پیکی طلبید کز دیارش
آرد به حریم دل قرارش
گوید خبر و بیان کند حال
از منزل یار و ربع و اطلال
ناگاه ز گرد ره سوادی
بنمود چه دید گردبادی
زان خاک دیار بار بسته
پرده به رخ از غبار بسته
افتاد به سجده بر زمینش
بگشاد زبان به آفرینش
کای صوفی گرد گرد رقاص
بی زحمت پا به رهروی خاص
وی دشت نورد کوه پیمای
نگرفته سکون دو دم به یک جای
در پای تو کوه و دشت یکسان
در کوه روی چو دشت آسان
پیچان شده اژدها نمایی
بر خویش ولی نه اژدهایی
سر بر فلک اژدها که دیده ست
جولان زده بر هوا که دیده ست
خیزان نخلی ز خاک گستاخ
نی بیخ تو را پدید و نی شاخ
وین طرفه که گر ز باغ خیزی
میوه فکنی و برگ ریزی
نی راه تو بی غبار هرگز
نی یک جایت قرار هرگز
افتاده تو درخت چالاک
برداشته تو خار و خاشاک
پیچیده چو دودی و نه دودی
دوری ز سیاهی و کبودی
پرگاری کاخ سقف زنگار
چون قصر ارم ز تو ستون دار
کشتی ست در آب ربع مسکون
تو تیری و بادبانت گردون
بر کشتوران درین نشیمن
ویران ز تو صد هزار خرمن
امروز دلم به سینه خرم
از مقدم توست خیر مقدم
سویم که شده ست رهنمایت
جان باد فدای خاک پایت
بر من ز ره کرم گذشتی
وآرام من رمیده گشتی
از منزل یار بسته ای بار
کاید ز تو بوی مشک تاتار
این خاک که عطر محمل توست
چون نافه چین حمایل توست
گر از در اوست بر سرم ریز
چون سرمه به دیده ترم ریز
خاشاک تو کش شمیم مشک است
ریحان تری و عود خشک است
زان آتش من بلند گردان
بر وی دل من سپند گردان
زان جان و جهان خبر چه داری
بگشای زبان به هر چه داری
بی او دل من ز غصه خون است
بی من دل او بگو که چون است
از یاد ویم فرامشی نیست
وز حرف وفاش خامشی نیست
هرگز گذرم به دل نهانش
جنبد به حدیث من زبانش
هیهات چه جای این سؤال است
دارم هوسی ولی محال است
شه بهر گدا کجا کشد آه
مه سوی سها کی افکند راه
شب کیست طفیلی سگانش
سوده سر خود بر آستانش
او کرده به بالش خوش آهنگ
بر بستر غم سر من و سنگ
او داده به مهد عیش پهلو
من خفته به خاک خواریم رو
چون روز شود ز خواب خیزد
بر لاله تر گلاب ریزد
اول سوی او که می گراید
دیده به رخش که می گشاید
گرد دمنش ز من بدل نیست
گرینده چو من بر آن طلل نیست
از دور که می کند نگاهش
در طوف به گرد خیمه گاهش
آنجا که شود به عشوه خندان
گریه که کند ز دردمندان
وان دم که شود ز لب شکرریز
دندان طمع که می کند تیز
گاهی که بود به هودجش جای
در راه طلب که می نهد پای
روزی که قدم نهد به محمل
ز آب مژه کیست مانده در گل
شبها که به خانه اش مقام است
بنشسته به پاس او کدام است
بینا به رخش کسان و من کور
نزدیک همه به او و من دور
تو باد سبکروی و من خاک
تو صرصر و من شکسته خاشاک
گاهی که به سوی او زنی رای
بردار به دست لطفم از جای
چون خاک رهم به کوی او بر
خاشاک آسا به سوی او بر
تا بر سر راه او نشینم
یک بار دگر رخش ببینم
ور زانکه نیم بدین سزاوار
بگذار مرا غریب و بیمار
بیماری من بگوی با او
وین زاری من بگوی با او
کای کام دل و مراد جانم
بینایی چشم خونفشانم
زان روز که مانده از تو دورم
تا ظن نبری که من صبورم
جان و دل پاره پاره دارم
لیکن چه کنم چه چاره دارم
هر تن که ز جان به داغ دوریست
تنهایی او نه از صبوریست
خواهد که ز جان جدا نماند
لیکن چه کند نمی تواند
هر حیله که بود آزمودم
نی صلح و نه جنگ داشت سودم
سودی ندهد چو نیست تقدیر
نی سعی جوان نه همت پیر
زین پس من و داغ نامرادی
افتان خیزان به کوه و وادی
افتم شب ها چو ناتوانی
خیزم به سحر چو نیم جانی
دانم که دل تو نیز خون است
وز دست تو چاره ام برون است
لیکن بکن اینقدر که باری
در دامن کوه و کنج غاری
چون بی تو به سر رسد حیاتم
یادی بکنی پس از وفاتم
این گفت و چو پادشاه خاور
بگسست طناب خیمه زر
زد چرخ به عرصه زمانه
بر رسم عرب سیاه خانه
مسکین سر خود به خاره بنهاد
بر بستر خار بی خود افتاد
چشمش همه شب به خواب نغنود
بیهوش فتاد خوابش این بود
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۰ - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی
چون صبحدم از غزاله خور
پوشید زمین غلاله زر
افشاند فلک ز چشمه قیر
از مهر غزاله قطره ها شیر
مجنون که به خواب بیخودی بود
از خواب شبانه چشم بگشود
گرم از سر خار و خاره برجست
از خاره مگر شراره برجست
از کوه و قدم نهاد در دشت
در دشت چو گردباد می گشت
می کرد به دام و دد نگاهی
در سینه همی کشید آهی
می برد ز وحش و طیر رشکی
وز دیده همی فشاند اشکی
یعنی که بود ز فرقت یار
هر چیز خلاص و من گرفتار
هر زنده حریف جفت خویش است
وآسوده ز خود و خفت خویش است
جز من که ز جفت خویش طاقم
سرگشته وادی فراقم
نه خورد بود مرا و نی خواب
گر کوه بود نیارد این تاب
می زد به همین خیال گامی
ناگاه ز دور دید دامی
در مطرح آهوان نهاده
در بند وی آهویی فتاده
صیاد گرفته تیغ خونریز
چون تیغ دویده بر سرش تیز
آهو به شکنجه دویدن
صیاد و شتاب سر بریدن
مجنون چو بدید آه برداشت
تا پیش کشنده راه برداشت
دستش بگرفت و کرد فریاد
کز دست تو داد می کنم داد
هیچ ار ز خدات بهره ای هست
از بهر خدا بدار ازو دست
بردار به دست لطف و بگشای
تیغش ز گلو و بند از پای
پایش قلمیست خیزرانی
شق کرده سرش پی روانی
بر صفحه خاک کش گذار است
از چار قلم رقم نگار است
هفت است قلم درین شکی نیست
از هفت چهار اندکی نیست
آن را مشکن به سخت بستن
عمدا نسزد قلم شکستن
در طوق جفا چنان گلویی
لایق نبود به هیچ رویی
ظلم است به پیش عقل روشن
آن طوق فکندنش به گردن
زین مظلمه بازکش عنان را
وز گردن خود برون کن آن را
چشمی داری به سوی او بین
سر تا به قدم به وی فرو بین
چشمش که ز سرمه خدایی
آسوده بود ز سرمه سایی
حیف است تهی ز نور مانده
وز بینش خویش دور مانده
آن گردن ساده کشیده
ک آسیب کمند کس ندیده
دانی که به طوق زر دریغ است
پولاد دلا چه جای تیغ است
آن سینه که لوح سیم پاک است
نی چون دل من سزای چاک است
از کینه خلق پاک سینه ست
با سینه او تو را چه کینه ست
در پهلوی او به لطف جا کن
دست ستمت ازو جدا کن
خنجر چو قلم گرفته در مشت
کم زن رقمش به تخته پشت
آن را شده بند بند مپسند
بگذار نسفته مهره ای چند
بین گردن و پشت نازنینش
دندان طمع کن از سرینش
هر کس که به گرد ران برد دست
در پهلوی آتش گردنی هست
نافش که چو نافه مشکبار است
چون نافه دریدنش چه کار است
گر در شکم طمع زنی چاک
به زانکه در آن شکم کنی خاک
مجنون چو به قصد صید صیاد
زین گفت و شنید دام بنهاد
صیاد اسیر قید او شد
چون صید گرفته صید او شد
چون موم دلش به نرمی افتاد
افکند ز دست تیغ پولاد
لیکن ز غم عیالمندیش
می بود آهو هنوز بندیش
مجنون که نه جامه داشت در بر
نی بار عمامه نیز بر سر
در فکر عطای او فرو ماند
طیاره به گله پدر راند
زان گله گرفت گوسپندی
از آفت گرگ بی گزندی
لنگر کنش از خرام دنبه
سر تا به قدم تمام دنبه
آورد و به صید پیشه بسپرد
پا در ره عذر خواهی افشرد
کین صید که سوی اوت میلی ست
در گردن و چشم همچو لیلی ست
قیمت نکنم که چند ارزد
هر موی به گوسفندی ارزد
آن ظن نبری که این بهاییست
از بهر خلاص او فداییست
اکنون رسنش به دست من ده
ک آهوی چنین به دست من به
تا سر نهمش به جای لیلی
وانگه کنمش فدای لیلی
مسکین چو رسن به دست او داد
صد بوسه به چشم مست او داد
پشمین رسنش ز سر به در کرد
وز ساعد خویش طوق زر کرد
خاک قدمش به دیده می رفت
می شست رخش به اشک و می گفت
ای گردن تو چو گردن دوست
چشم تو چو چشم پر فن دوست
گر ساق تو ای به ساق لاغر
از سیم بود چو او توانگر
گویم به زبان راستگویی
صد بار که او تو و تو اویی
تا یار من سلیم باشی
آزرده تیغ بیم باشی
رو گرد دیار یار می چر
سنبل می چین و لاله می خور
لاله چو خوری به گرد کویش
می گوی چو من دعای رویش
کان روی چو لاله تازه بادا
وآزاده عار غازه بادا
سنبل چو چری ز مرغزارش
می خور غم زلف مشکبارش
کان سنبل تر کسی مبیناد
یک شاخ ازو کسی مچیناد
آهو می رفت و او هم از پی
می رفت طفیل رفتن وی
با هم ره همرهی سپردند
تا پی به دیار یار بردند
مجنون بنشست زیر خاری
وان رفت به سوی مرغزاری
آن ناله ز هجر یار می کرد
وین طوف به مرغزار می کرد
چون مهر نشست و مه برآمد
تاراج شب سیه برآمد
یکدیگر را دگر ندیدند
هر یک به زمینی آرمیدند
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۱ - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی
خورشید به وقت بامدادان
چون داد مراد نامرادان
یعنی که به آفتابه زر ریخت
وز حقه پر گهر گهر ریخت
مجنون به هزار نامرادی
می گشت به گرد کوه و وادی
لیلی می گفت و راه می رفت
همراه سرشک و آه می رفت
هر جا که ز پای رهنوردی
دیدی به هوا ز دور گردی
چون باد صبا هواش کردی
سرمه ز غبار پاش کردی
پر شعله دلی ز داغ لیلی
از وی کردی سراغ لیلی
ناگه رمه ای برآمد از راه
سردار رمه شبانی آگاه
در وادی جست و جو کلیمی
از پشم سیه به بر گلیمی
موسی وارش به کف عصایی
در دیده گرگ اژدهایی
از فرق به سوی او قدم ساخت
چون سایه به پای او سر انداخت
گفت ای دل و جان من فدایت
روشن بصرم به خاک پایت
یابم ز تو بوی آشنایی
آخر تو کیی و از کجایی
این طرفه رمه که از بز و میش
گرد تو گرفته از پس و پیش
گردی که ز راهشان برآید
زان نکهت مشک و عنبر آید
این بوی ز منزل که دارند
شب پیش در که می گذارند
گفتا که شبان لیلی ام من
پرورده خوان لیلی ام من
هست این رمه مایه بخش خوانش
آبادان ساز خان ومانش
اینک سر و گوششان نشانمند
از داغ و دروش آن خداوند
شب خفتنشان به مسکن اوست
این عطر ز بوی دامن اوست
هر جا که کشد به ناز دامان
گیسوافشان شود خرامان
گردد همه مشکبو زمینش
جانبخش نسیم عنبرینش
مجنون چو نشان دوست بشنید
چون اشک به خون و خاک غلطید
افتاد ز پای رفته از کار
چشم از نظر و زبان ز گفتار
بی خود به زمین فتاد تا دیر
در بی خودی ایستاد تا دیر
وآخر که به هوشیاری آمد
در پیش شبان به زاری آمد
کای محرم خیل خانه دوست
شبها سگ آستانه دوست
امروز ز وی خبر چه داری
گو روشن و راست هر چه داری
سینه ز غمش پر است تا لب
از بهر خدا که بر گشا لب
گفتا که کنون خوش است در حی
کس نیست به گرد خیمه وی
در خیمه خود نشسته تنهاست
چون ماه میان هاله یکتاست
مردان قبیله رخت بستند
وز عرصه حی برون نشستند
دارند هوای آنکه غافل
بر قصد گروهی از قبایل
سازند کمین به صبحگاهان
بر غارت مال بی پناهان
از وی چو سماع این بشارت
صبری که نداشت کرد غارت
گفتا به شبان که ای نکو خوی
لطفی بکن و رضای من جوی
این کهنه گلیم خود به من ده
صد منت ازان به جان من نه
چون بخت گلیم من سیه بافت
بخت تو به آن ره از کجا یافت
محروم ز دلبر قدیمی
من بعد من و سیه گلیمی
باشد که زنم چنانکه دانی
طبل طربی در او نهانی
هر چند برون بود ز امکان
در زیر گلیم طبل پنهان
این گفت و گلیم را بپوشید
می رفت و ز شوق می خروشید
رو کرد به سوی آن قبیله
از بهر وصال آن جمیله
لیلی جویان به حی درآمد
فریاد ز جان وی برآمد
در هر قدمی که پیش می رفت
اندک اندک ز خویش می رفت
چشمش چو به خانه وی افتاد
شد خانه هستیش ز بنیاد
بانگی بزد از درون غمناک
وافتاد به سان سایه بر خاک
لیلی چو شنید بانگ بشناخت
از خانه برون مقام خود ساخت
بیرون از در چه دید مجنون
افتاده ز عقل و هوش بیرون
بالای سرش نشست خونریز
از نرگس شوخ فتنه انگیز
از گریه به روش آب می زد
نی آب که خون ناب می زد
زان خواب گران به هوشش آورد
در غلغله و خروشش آورد
برخاست به روی دوست دیدن
بنشست به گفتن و شنیدن
هر دو به سخن زبان گشادند
غم های گذشته شرح دادند
مجنون ز شکایت سفر گفت
لیلی ز غم وطن گهر سفت
آن خواند حدیث کوه و وادی
وین قصه کنج نامرادی
آن بود ز ناله درددل گوی
وین بود ز گریه خون دل شوی
آن گفت که بی رخت بجانم
این گفت که من فزون از آنم
آن گفت دلم هزار پاره ست
این گفت که این زمان چه چاره ست
آن گفت شدم ز جان خود سیر
این گفت که مرگ من رسد دیر
آن گفت که هجر جانگداز است
این گفت که وصل چاره ساز است
آن گفت که بی تو دردناکم
این گفت که از غمت هلاکم
آن گفت مراست دل ز غم ریش
این گفت مراست ریش ازان بیش
آن گفت نمی روم ازین کوی
این گفت به ترک جان خود گوی
آن گفت در آتشم ز دوری
این گفت که پیشه کن صبوری
آن گفت که صبر نیست کارم
این گفت جز این دوا ندارم
آن گفت که خوش بود رهایی
این گفت ز محنت جدایی
آن گفت فغان ز کینه کیشان
این گفت که باد مرگ ایشان
آن گفت دلم ز غم دو نیم است
این گفت چه غم خدا کریم است
چون گفته شد آنچه گفتنی بود
وان راز که هم نهفتنی بود
زد شعله درون لیلی از بیم
کان قوم ز عقل و دین به یک نیم
ناگاه ز راه در نیایند
وان دلشده را به سر نیایند
بر وی نکشند تیغ بیداد
و او را نرسد کسی به فریاد
گفت ای ز میان عاشقان فرد
در راه وفا به جان جوانمرد
برخیز که تیغ چرخ تیز است
با ما و تو بر سر ستیز است
با هم به وداع ایستادند
وز هر مژه سیل خوش گشادند
آن روی به دشت کرد یا کوه
وین ماند به جا چو کوه اندوه
اینست بلی زمانه را خوی
آسودگی از زمانه کم جوی
صد سال بلا و رنج بینی
ک آسوده یکی نفس نشینی
ناکرده تو جای خویشتن گرم
هیچش ناید ز روی تو شرم
دستت گیرد که زود برخیز
پایت کوبد به سر که بگریز
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۲ - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه
روشن سخن عرب کثیر
بر طارم نظم نجم نیر
با عزه که رشک حور عین بود
رونق شکن بتان چین بود
بیرون ز قیاس داشت میلی
چون قیس رمیده دل به لیلی
چون گل به نسیم او شگفتی
گفتی به هوایش آنچه گفتی
شعرش که حلاوتی نکو داشت
هر چاشنیی که داشت زو داشت
آری نمک سخن ز عشق است
نور فلک سخن ز عشق است
از سوز دل است در سخن شور
وز شعله عشق بر فلک نور
روزیش خلیفه پیش خود خواند
بر خوان نوال خویش بنشاند
گفتا که بخوان نسیبی امروز
از آتش عزه مجلس افروز
برداشت به یاد او سرودی
وز دیده روانه ساخت رودی
در فرقت او نسیب می خواند
وز هر مژه سیل اشک می راند
می کرد ز اشک و نظم خود پر
دامن ز عقیق و مجلس از در
چون دید خلیفه آن غم و درد
پرسید ز وی که ای جوانمرد
دانم که ز عاشقان بسی را
دیدی، دیدی چو خود کسی را
گفتا که بلی دلی ز غم ریش
رفتم به دیار عزه زین پیش
در راه به وادیی فتادم
کز بیم عنان ز دست دادم
رفتم دو سه روز بی خور و خواب
نی نان دیده ز دور نی آب
ناگه دیدم خجسته حالی
با پشت خمیده چون هلالی
خونین جگری چون نافه مشک
از غم شده پوست بر تنش خشک
بنهاده به قصد صید دامی
رفتم کردم بر او سلامی
با وی به ادب خطاب کردم
دریوزه نان و آب کردم
گفتا که ز حی فتاده دورم
وز مرده دلان حی نفورم
با من نه طعام نی شراب است
نانم گیه آب من سراب است
لیکن بنشین دمی که شاید
بر ما در روزیی گشاید
یک صید به دام ما درافتد
وین رنجکشی ز ما برافتد
من هم به کناره ای نشستم
بر راه امید چشم بستم
ناگاه شد آهویی خوش اندام
زنجیری بند و حلقه دام
آهو نه که لعبتی مصور
زیبا شکل و بدیع منظر
چشمش برده ز آهوان دست
بی سرمه سیاه و بی قدح مست
مستان همه در خمار چشمش
آهو چشمان شکار چشمش
شاخش چو فتیله ای ز عنبر
بر فرق فتیله موی دلبر
شاخی بی برگ کس ندیده
زان گونه ز مشک تر دمیده
بر مشک ممر ناف شد چست
بر ناصیه زور کرد و بر رست
هر بند ازان دو شاخ نوزاد
قلاب دل هزار صیاد
از بی عقدی و بی وشاحی
با گردن ساده چون صراحی
آهو چشمی به عشوه جسته
پیوند حمایلش گسسته
سینه چو شکم به رنگ کافور
نافش مشکین چو نیفه حور
نسرین سرین او درین باغ
چون لاله ندیده محنت داغ
پشتش نکشیده هیچ باری
بر وی ننشسته جز غباری
پرورده میان سبزه و آب
آسوده ز دست رنج قصاب
پایش قلمی خط آزموده
جز بر خط سبزه سر نسوده
افتاده به دام خود چو دیدش
برجست و چو جان به بر کشیدش
چشمش بوسید و گردش افشاند
صد بیت به وصف او فرو خواند
بگشاد ز پاش حلقه دام
بگذاشت که در چرا زند گام
آهو چو ز بند او شد آزاد
نگریخته پیش او باستاد
زد بانگ که پیش چشم لیلی
چشم چو تو صد بود طفیلی
باز آی و مترس کز همه کس
من یار توام ز عالم و بس
مادام که باشد آدمیزاد
بادی تو و لیلی از غم آزاد
این گفت و فتاد صید دیگر
در دام وی از نخست بهتر
با وی به همین نسق به سر برد
پس دست به آهوی دگر برد
این قاعده با سه چار پنجی
پرداخت نخورده دست رنجی
از گرسنگی نماند تابم
گفتم که بزن بر آتش آبم
دام از پی صید داشتن چیست
چون بگرفتی گذاشتن چیست
مهمان توام به طعمه محتاج
این طعمه چرا دهی به تاراج
گفتا که ازین هوس خمش باش
با هشیاری چو من بهش باش
زآتش گیرم که مثل لیلی ست
با مثل ویم عظیم میلی ست
بوسم به محبت ویش پای
بر دیده روشنش کنم جای
کام دل خویش ازو برآرم
بازش به فدای او گذارم
چیزی که بود چنین مرا پشت
خود گوی که چون توانمش کشت
چیزی که بود شبیه یارم
چون طاقت خوردن وی آرم
ور نی من از این شکار کردن
محتاجترم ز تو به خوردن
چیزی نخورم ز خشک و تر هیچ
جز شاخ گیاهی و دگر هیچ
او بود درین که برد ناگاه
آهوی دگر به دام او راه
گفتم که دوان شوم ازو پیش
وان را بکشم به دشنه خویش
او پیش ز من دوید و آن را
بگرفت چنانکه دیگران را
صد بوسه به روی چشم او داد
کردش به فدای لیلی آزاد
نومید شدم ز کار و بارش
بی طعمه بماندم از شکارش
زان گفت و شنو در آن زمینم
گشت از سخنان او یقینم
کز عامریان وی است مجنون
حال از غم لیلی اش دگرگون
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۳ - رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن
چون رفت کثیر آن هنرور
زان صیدگه اندکی فراتر
آراسته دید مرغزاری
از باغ بهشت یادگاری
از سبزه زمین چو سبز مفرش
وز گل گل مختلف منقش
یا مصحفی از زمردش حرف
از لاله بر آن وقوف شنگرف
یا خود ورقی بر آن ز زنگار
بنوشته الف الف به تکرار
طفلان گیا مگر بهاران
بودند بر آن ز مشق کاران
یا خود زرهی نهفته در زنگ
پوشیده ز سبزه بر بدن تنگ
تا تیر سحاب و ناوک برق
در سینه و تن نگرددش غرق
آورده ز جیب خاک لاله
بیرون ز عقیق تر پیاله
یا خود قدحی زلعل سیراب
پر نیزه ای از زمرد ناب
کش باد به لعب خویش نازان
می گرداند چو کاسه بازان
یا مشعله ایست بس فروزان
بی روغن و بی فتیله سوزان
کز مشعله دار خرده بینش
محکم شده پای در زمینش
سوریش به یاسمن معانق
خیریش به یاسمین موافق
نیل آورده بنفشه با میل
تا بر رخ نسترن کشد نیل
گوگرد سرشت بود میلش
وان شعله نیلگون دلیلش
نرگس همه دیده از کناره
می کرد به این و آن نظاره
سوسن همه تن زبان به هر سوی
می بود ازین و آن سخنگوی
در بازی و رقص نوغزالان
با یکدیگر چو خردسالان
گه این یک ازان ربوده لاله
گه آن یک ازین کشیده ناله
لب سرخ ز سرخ لاله خوردن
پا سبز ز سبزه ها سپردن
گشته رمه آهوان بسیار
از سبزه و گل مه چراخوار
لیکن رمه ای به قوت تگ
آزاده هم از شبان هم از سگ
چون دید کثیر آن نکو رای
انبوهی آهوان به یک جای
برگشت به صیدگاه مجنون
کای خاطر تو به صید مفتون
خیز و دل ازین مقام بر کن
دامن درچین و دام برکن
یکدم به فلان زمین بزن گام
واندر ره آهوان فکن دام
تا پی در پی شکار بینی
وانگه به فراغ دل نشینی
بگریست که آن حمای لیلی ست
چون کعبه حرامسرای لیلی ست
آنجا لیلی مقام کرده ست
با همزادان خرام کرده ست
چون کبک دری شده خرامان
بر سبزه و گل کشیده دامان
هر سبزه کزان زمین دمیده ست
روزی دامن بر آن کشیده ست
هر خار که خاسته ست زان خاک
افکنده چو گل به دامنش چاک
گلهاش که رنگ و بو گرفته ست
از عارض و زلف او گرفته ست
هر لاله به خون که چهره شسته
از خاک به داغ اوست رسته
نرگس که گشاده چشم بیناست
چشمش به نیاز خاک آن پاست
سوسن که زبان دراز کرده
وصف رخ اوست ساز کرده
افتاده بنفشه از ذلیلی
در فرقت اوست جامه نیلی
آهو بچگان که مشکبویند
از تیر مژه شکار اویند
باشد که رسد ز راه ناگاه
هستند نهاده چشم بر راه
زان روز که زان زمین گذشته ست
صیدش چو حرم حرام گشته ست
آهو که چرد به مرغزارش
چون دام نهم پی شکارش
باشد دل و جان فگار اویم
کی نیک فتد شکار اویم
هر گه که کشد دلم به آن جای
از دیده خونفشان کنم پای
گردش گردم چو حج گزاران
چون چشمه زمزم اشکباران
نی آهوی او ز من کند رم
نی شاخ گیاه او کنم خم
چون لاله به خاک و خون نشستن
خوش تر که گیاه او شکستن
وز ناوک غم شکار ماندن
بهتر که شکار او رماندن
این گفت و پی شکار خود رفت
لیلی گویان به کار خود رفت
لیلی می گفت و کار می کرد
هر دم صیدی شکار می کرد
می بوسیدش به جای لیلی
پس می کردش فدای لیلی
کارش این بود صبح تا شام
زین کار نبود هیچش آرام
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی
دهقان شکوفه بند این شاخ
استاد رقم نگار این کاخ
این حرف نوشت بر کتابه
کان خانه خراب این خرابه
چون شد به حدیث عشق مشهور
وز مشهوران به عقل مهجور
ز آوازه نکته های چون در
کرد انجمن زمانه را پر
نگذاشت ز عقد آن ل آلی
یک گوش به هیچ حلقه خالی
زان گوش خلیفه شد گهر بند
چشمی به لقایش آرزومند
دادند خبر به والی نجد
آن با خبر از حوالی نجد
کان عاشق عامری نسب را
مجنون لقب لبیب ادب را
نشنیده ز هیچ کس بهانه
سازد به دیار او روانه
والی به سران آن ولایت
شد نکته گزار ازین حکایت
گفتند که او ز عقل دور است
وز صحبت عاقلان نفور است
منزل نکند به هیچ جایی
طعمه نخورد به جز گیایی
گاهی که بود نشیمنش کوه
صد کوه به سینه اش ز اندوه
همپنجه زور او پلنگ است
ماء/وای شبش شکاف سنگ است
گاهی که به گرد دشت و وادی
گردد به هزار نامرادی
با دام و دد است روز همگام
با آهو و گور گشته شب رام
درمانده به کار او خلایق
دیدار خلیفه را چه لایق
فرمود که چون خلیفه فرمان
داده ست بدین غرض چه درمان
کردند طلب به هر زمینش
جستند نشان ز آن و اینش
بر قله کوه یافتندش
با فر و شکوه یافتندش
از موی به فرق چتر شاهی
وز تن چو خلیفه در سیاهی
گردش دد و دام حلقه بسته
او خوش به میانشان نشسته
گفتند که خیز و رخت بربند
فرمان خلیفه را کمر بند
گفتا که ز رخت داشتم دست
تا رخت به جز نبایدم بست
در کوه و کمر کمر فکندم
تا بهر کسی کمر نبندم
از دود درون سیاه بختم
بی رختی من بس است رختم
پشتم ز سپاه غم شکسته ست
بر پشت چنین کمر که بسته ست
گفتند بترس ازین دلیری
مپسند در آنچه گفت دیری
گفتا که طمع نکرده زیرم
بر نارفتن ازان دلیرم
ناگشته طمع مهاربینی
نتوان به خلیفه همنشینی
بر خلق که کارها دراز است
از شومی های حرص و آز است
عاشق که به ترک این دو خاص است
از کشمکش جهان خلاص است
گفتند مباد اگر ستیزد
خونت نه به حجتی بریزد
گفتا چو بریخت عشق خونم
کی تیغ کسان کند زبونم
از خنجر تیز کی کشم سر
بر کشته چه برگ گل چه خنجر
بر زنده جفای زیر دستی
باشد همه از برای هستی
هستی ز میان چو رخت بربست
خنجر به تهی فتاد و بشکست
از وی به سخن چو باز ماندند
ناقه به ره دگر براندند
اوبود پی بلاکشی کوه
جا کرده به زیر تیغ اندوه
کردند دراز دست تدبیر
بستند به پاش بند و زنجیر
زانسان که زند به کوهساری
بر شاخ گیاه حلقه ماری
می خورد ز مار حلقه کرده
صد زخم نهان به زیر پرده
در پیچش مار مهره می سفت
از گوهر اشک خویش و می گفت
من بسته دام زلف یارم
زنجیری جعد مشکبارم
زنجیر دگر به پای من چیست
زنجیر بر بلای من کیست
زنجیر من ار برآرد آواز
در مجلس عاشقان شود ساز
زنجیرکشان قید تدبیر
زان زمزمه بگسلند زنجیر
پایی که به یک دو گام کمتر
بگذشت ز بند هفت کشور
نی نی که ز چار میخ ارکان
وز ششدر تنگ این نه ایوان
هیهات که یک دو حلقه آهن
لنگر شودش درین نشیمن
سیری که نه سوی یار پویند
وز وی نه وصال یار جویند
گیرم که دهد به خلد راهی
زان نیست عظیم تر گناهی
در مذهب آن که نکته دان است
این بند گران جزای آنست
چون یک دو سه هفته ناقه راندند
نزدیک خلیفه اش رساندند
گرمیش به آب گرم بردند
چرک از تن و مو ز سر ستردند
شد جود خلیفه مهر پرتو
آراست تنش به خلعت نو
بر خوان کرامتش نشاندند
عطر کرمش به سر فشاندند
مسکین چو به حال خود فرو دید
خود را نه به شیوه نکو دید
دانست که شد درین دبستان
سیلی خور دست خودپرستان
شد تنگ بر او فضای هستی
دیوانگیش گرفت و مستی
بر خویش فرو درید جامه
افکند به خاک ره عمامه
از گفت و شنید لب فرو بست
در زاویه ای خموش بنشست
فرمود خلیفه تا کثیر
آن در ره اهل عقل خیر
در مجلس خاص حاضر آمد
دهشت بر آن مسافر آمد
گفتا که نخست در برابر
آماده کنید کلک و دفتر
زان کلک که شعر او نویسید
سازید انگشت و شهد لیسید
برداشت بلند آنگه آواز
کرد از دل خود نشیدی آغاز
در وی صفت جمال لیلی
بی بهرگی از وصال لیلی
بیماری قیس در فراقش
خونخواری وی ز اشتیاقش
زین گونه چو خواند چند بیتی
زان یافت چراغ قیس زیتی
کرد از رگ جان فتیله آن را
بگشاد زبانه وش زبان را
برخواند ز سوز یک قصیده
عقد عددش به صد رسیده
هر بیت ازان چو خانه پر
زاشک چو گهر سرشک چون در
مصرع مصرع ازان چو درها
آمد شد درد را گذرها
بودش به میان بیت ها چاک
چاک افکن سینه های غمناک
بحرش که ز موج برکند کوه
گرد آمده سیل های اندوه
از قافیه هاش صد دل تنگ
از تنگی خود به سینه زن سنگ
هر حرف ز عشق داستانی
هر نقطه ز خون دل نشانی
خوناب جگر تراوش دل
از چشمه حرفهاش سایل
بر مطلعش اوفتاده تابی
از روی چو لیلی آفتابی
در مقطع او بریدن امید
از طلعت آن خجسته خورشید
زو صاعقه ها به خرمن دل
از یاد حبیب و ذکر منزل
بگشاده زبان به شرح احوال
زآثار خیام و رسم اطلال
از هر مژه سیل خون گشاده
صد داغ به هر دلی نهاده
قاصد کرده ز مرغ یا باد
بنوشته غم درون ناشاد
خاک قدمش به خون سرشته
بنهاده به دستش آن نوشته
بردن سوی دوست گر نیارد
باری به سگان او سپارد
زایام وصال در حکایت
زآلام فراق در شکایت
گه جامه دری ز دست غماز
گه نوحه گری ز بخت ناساز
هر کس که به آن نوا نهد گوش
خون دلش از درون زند جوش
هر کس که بر آن رقم نهد چشم
از گریه به سیل غم دهد چشم
چون قصه جان غصه پرورد
زان ماتم غم به آخر آورد
از شعله آه آتش افروخت
هر دل که نه سنگ ز آتشش سوخت
وز نوحه درد گریه برداشت
یک چشم تهی ز گریه نگذاشت
رخساره چو سایه بر زمین سای
افتاد ز پای بند بر پای
چون دید خلیفه دردمندش
فرمود که برکنند بندش
وانگه ز خزینه بند بگشاد
صد بدره سیم و زر عطا داد
پس گفت که در دیار ما باش
ساکن شده در جوار ما باش
در طی صحیفه عنایت
خواهیم ز میر آن ولایت
کو همت خود به آن گمارد
تا لیلی را پدر بیارد
همسلک کنیم در و گوهر
مقصود دلت شود میسر
مجنون به وی التفات ننمود
بر وعده وی ثبات ننمود
دامن ز عطای او بیفشاند
در وادی عشق بارگی راند
چون آهوی دام جسته می رفت
وز جور زمانه رسته می رفت
می رفت و همی نشست و می خفت
هر لحظه هزار شکر می گفت
کز درد سر خلیفه رستم
و احرام دیار یار بستم
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۵ - صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی
سیاح حدود این ولایت
نظام عقود این حکایت
زین قصه روایت اینچنین کرد
کان خاک نشیمن زمین گرد
نخجیر دره گوزن بیشه
نخجیر و گوزن تگ همیشه
چون ماند ز طوف کوی لیلی
وز گام زدن به سوی لیلی
آشفته و بی قرار می گشت
شوریده به هر دیار می گشت
از چهره به خون غبار می شست
سرگشته نشان یار می جست
هر جا می دید کاروانی
پیدا می کرد کاردانی
می سوخت ز درد و داغ جانان
می کرد ز وی سراغ جانان
رزی که سموم نیمروزی
برخاست به کوه و دشت سوزی
شد دشت ز ریگ و سنگپاره
طشتی پر از اخگر و شراره
حلقه شده مار ازو به هر سوی
زانسان که بر آتش اوفتد موی
گر گور به دشت رو نهادی
گامی به زمین او نهادی
چون نعل ستور راهپیمای
پر آبله گشتیش کف پای
گیتی ز هوای گرم ناخوش
تفسان چو تنوره ای ز آتش
هر کوه گران در آن تنوره
ریزان از هم چو سنگ نوره
هر چشمه به کوه در خروشان
سنگین دیگی پر آب خوشان
کردی ماهی ز آب لابه
با روغن داغ و روی تابه
هر تخته سنگ داشت بر خوان
نخجیر کباب و کبک بریان
از سایه گوزن دل بریده
در سایه شاخ خود خزیده
بیچاره پلنگ از تف و تاب
در پای درخت سایه نایاب
افتاده چو سایه درختی
ظلمت لختی و نور لختی
گشته به گمان سایه نخجیر
ز آسیمه سری به وی پنه گیر
آن روز به هر دره که سیلی
کرد از بالا به زیر میلی
آن سیل نبود از نم میغ
بود آن شده آب کوه را تیغ
مجنون رمیده در چنین روز
انگشت شده ز بس تف و سوز
زو شعله دل زبانه می زد
آتش به همه زمانه می زد
آرام نمی گرفت یک جای
می سوخت بر آتشش مرگ پای
ناگاه چو لاله داغ بر دل
بالای تلی گرفت منزل
انداخت به هر طرف نگاهی
از دور بدید خیمه گاهی
خیمه زده جوق جوق مردم
گشته چو فلک زمین پر انجم
برجست و نفیر آه برداشت
ره جانب خیمه گاه برداشت
آنجا چو رسید از کناری
بیرون آمد شترسواری
بر وی سر ره گرفت مجنون
کای طلعت تو به فال میمون
این قافله روی در کجایند
محمل به کجا همی گشایند
آن جوق کدام وین کدام است
آن قوم چه نام وین چه نام است
آن ناقه سوار بی شتابی
می گفت ز یک یکش جوابی
گفتا همه روی در حجازند
بر نیت حج بسیچ سازند
پرسید در آن میان ز خیلی
گفتا لیلی و آل لیلی
مسکین چو شنید از وی این نام
زان گفت و شنو گرفت آرام
از گرد وجود خویشتن پاک
افتاد به سان سایه بر خاک
بعد از چندی ز خاک برخاست
از هستی خویش پاک برخاست
احرام حجاز بست با یار
از بی یاری برست با یار
لیلی می راند محمل خویش
مجنون از دور با دل ریش
می رفت رهی به آن درازی
با محمل او به عشقبازی
می بود دلش به ناله زار
بربسته به محملش جرس وار
هر بار که محملش بدیدی
افغان چو درای برکشیدی
گفتی که چه حاجتش به محمل
این بس که مرا نشسته در دل
محمل که بر آن دو رخ حجاب است
محمل نه که برج آفتاب است
کو بخت که بر چو من خرابی
زین برج بتابد آفتابی
گردم فارغ ز هوش و تمییز
در پرتو آن چو ذره ناچیز
محمل کش او چو ناقه راندی
وز ناقه نشان پا بماندی
مجنون ز قفا بایستادی
بوسه به نشان پاش دادی
وز روی چو زر به زر گرفتی
وز هر مژه در گهر گرفتی
کین مانده به ره نشان یار است
وز ناقه دوست یادگار است
گر یار به دست نیست باری
گیرم به نشان او قراری
مسکین عاشق به عاشقی بند
از دوست بود به هیچ خرسند
گر یار به وصل در نسازد
با او به خیال عشق بازد
از پایش اگر اثر نیابد
بر خاک رهش به پی شتابد
زان دور که پای وی ببوسد
نایافته پای پی ببوسد
جامی بنگر که در چه کاری
وز دوست به دست خود چه داری
عالم همه مست جام اویند
دل کرده شکار دام اویند
هر یک شده مست آرزویی
آن مست به رنگ وین به بویی
او خورشیدیست عرش پایه
از وی همه عرش و فرش سایه
می دار نظر به سایه دوست
لیکن زان رو که سایه اوست
در سایه مدار روی امید
زانسان که شود حجاب خورشید
از تیرگی حجاب بگذر
وز سایه در آفتاب بنگر
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۶ - رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن
لیلی چو به عزم خانه برخاست
خانه به جمال خود بیاراست
چشمش سوی آن رمیده افتاد
خون جگرش ز دیده افتاد
بگریست که ای فراق دیده
درد و غم اشتیاق دیده
در کشمکش فراق چونی
در آتش اشتیاق چونی
من بی تو چه دم زنم که چونم
اینک ز دو دیده غرق خونم
روزان و شبان در آرزویت
تنها منم و خیال رویت
جز مردم دیده کس ندارم
کز دل با او دمی برآرم
خوشحال تو در غمم که باری
گفتن دانی به غمگزاری
مجنون به زبان بی زبانی
هم زین سخنان چنانکه دانی
می گفت و ز بیم ناکس و کس
چشمی از پیش و چشمی از پس
غم بی حد و فرصتی چنین تنگ
کردند به طوف خانه آهنگ
لیلی به طواف خانه در گرد
مجنون ز قفاش سینه پر درد
آن سنگ سیاه بوسه می داد
وین دل به خیال خام او شاد
آن برد دهان به آب زمزم
وین کرد ز گریه دیده پر نم
آن روی به مروه و صفا داشت
وین جای به ذروه وفا داشت
آن در عرفات گشته واقف
وین واقف او در آن مواقف
آن روی به مشعر حرامش
وین در غم شعر مشکفامش
آن تیغ به دست در منا تیز
وین بانگ زده که خون من ریز
آن کرده به رمی سنگ آهنگ
وین داشته سر به پیش آن سنگ
آن کرده وداع خانه بنیاد
وین کرده ز بیم هجر فریاد
لیلی چو ازان وداع پرداخت
مسند به درون محمل انداخت
مجنون به میانه فرصتی جست
جا کرد به پیش محملش چست
هر دو به وداع هم ستادند
وز درد ز دیده خون گشادند
بی گفت زبان ز چشم پر خون
دادند ز سینه درد بیرون
کردند وداع یکدگر را
چون تن که کند وداع سر را
یک لحظه که سر رفیق تن نیست
تن را امکان زیستن نیست
آن راند به سوز و درد محمل
وین ماند ز گریه پای در گل
زان شد محمل چو نافه پر مشک
وین را در تن چو نافه خون خشک
چون نافه ز راز پرده بگشاد
وین شمه ز حال خود برون داد
کافسوس که تن بماند و جان رفت
از دل صبر و ز تن توان رفت
بنمود جمال خود پس از دیر
زان می سوزم که زود شد سیر
عمری ز قفای او دویدم
تا روی وی از نقاب دیدم
ناگشته هنوز چشم من گرم
پوشید و نداشت از خدا شرم
آن تشنه لبم که در بیابان
هر سو شدم آبجو شتابان
چون پی بردم به چشمه آب
صبر از دل من چو آب نایاب
ننشسته هنوز آتش تیز
زد دشنه عرابیم که برخیز
از من تا مگر ره بسی نیست
امروز به روز من کسی نیست
دل پر درد است و سینه پر سوز
یا رب که مباد کس بدین روز
خوش آن کین روز هم نماند
تیغ اجلم ز غم رهاند
این گفت و جدا ز آل لیلی
با همرهی خیال لیلی
با جمعی دگر به راه زد گام
نی تاب و توان نه صبر و آرام
ترسید کزان گروه بی باک
در همرهیش به جان فتد چاک
زان لیلی را رسد ملالی
و او را ز ملالش انفعالی
آن کعبه روی حجازی آهنگ
در بادیه فراخ دلتنگ
با یار ز وصل یار محروم
غمگین و ز غمگذار محروم
چون پی به حریم خانه آورد
رو در ره آن یگانه آورد
بگرفت ره طوافگاهش
بنهاد سر وفا به راهش
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۷ - دیدن جوانی از ثقیف لیلی را در راه کعبه و عاشق شدن بر وی و نکاح کردن وی
گوهر کش این علاقه در
زان در کند این علاقه را پر
کان هودجی مراحل ناز
وان حجلگی عماری راز
آهوی شکارگیر شیران
تاراجگر دل دیران
مجنون کن زیرکان دانا
آسیب توان صد توانا
چون بارگی از حرم برون راند
حادی به حدی گری فسون خواند
هر کعبه روی به قصد منزل
می راند به صد شتاب محمل
از حی ثقیف نازنینی
خورشید رخی قمر جبینی
بر دور رخش خط معنبر
بر ماه ز شک بسته چنبر
در خاتم مهتریش انگشت
سردار قبیله پشت بر پشت
آثار غنایش از حد افزون
نی کوه ازو تهی نه هامون
آن کیسه تهی ز گنج پاشیش
وین پر ز حواشی و مواشیش
با محمل او مقابل افتاد
زان جا هوسیش در دل افتاد
بر پرده محملش نظر داشت
بادی بوزید و پرده برداشت
در پرده چه دید آفتابی
بل کز رخش آفتاب تابی
زلفین نهاده بر بناگوش
کرده شب و روز را هم آغوش
ابروش پی هزار سرکش
انداخته نعل ها در تش
چشمش به نگاه جاودانه
نیرنگ فریب جاودانه
نوشین دهنش چو گشته خندان
بگشاده گره ز جان به دندان
شسته ذقنش به آب غبغب
لوح ادب دو صد مؤدب
چون دید ز پرده روی آن ماه
رفت آگهیش ز جان آگاه
شد مرغ دلش شکاری عشق
و افتاده ز زخم کاری عشق
بیچاره شده ز عشقبازی
دربست میان به چاره سازی
چون بود ز چاره رای او سست
در چاره گری میانچیی جست
هر چند که مرد چاره داند
کی چاره کار خود تواند
دور است به پیش دانش اندیش
از کارد تراش دسته خویش
دلاله کند به چاپلوسی
آراسته مجلس عروسی
گر وی نبود کجا شود شاد
از وصل عروس جان داماد
آورد به دست کاردانی
افسون سخنی فسانه خوانی
پیری که به نکته های دلکش
دادی صلح آب را به آتش
پیش پدر ویش فرستاد
دعوی ها کرد و وعده ها داد
گفتا به نسب بزرگوارم
چون تو نسب بزرگ دارم
در جاه و جمال کس چو من نیست
در مال و منال کس چو من نیست
هر چیز طلب کنی بیارم
در پای تو ریزم آنچه دارم
وادی وادی ز میش تا بز
با چوپانان راد گربز
از اشتر و اسب گله گله
خادم نر و ماده یک محله
سیم و زری از شمردن افزون
وز کفه وزن نیز بیرون
مملوک توام فسانه کوتاه
العبد و ماله لمولاه
هستم به قبول بندگی بند
داماد نیم تو را و فرزند
گر زانکه کنی قبول خود خوش
یک خوش چه سخن بود که صد خوش
ور نی نتوان به زر کشیدن
یک ذره قبول دل خریدن
چون شد پدرش ز خوان آن پیر
زین طعمه پاک چاشنی گیر
آن تازه جوان پسندش افتاد
بی تاب و گره به بندش افتاد
گفتا که جمال او ندیده
فرزند من است و نور دیده
شد خاطر بی قرار ساکن
بر دادن این مراد لیکن
با آنکه خلل پذیر نبود
از مشورتی گزیر نبود
رفت و طلبید مادرش را
آن قدرشناس گوهرش را
با او ز دگر کسان یگانه
این راز نهاد در میانه
او نیز به این سخن رضا داد
وین داعیه را به سینه جا داد
گفتا که مناسب است و لایق
این کار به حال هر دو عاشق
لیلی چو به این شود هم آغوش
از یار کهن کند فراموش
مجنون چو ازین خبر برد بوی
در آرزوی دگر کند روی
ما هم برهیم در میانه
از گفت و شنید این فسانه
لیکن چو به لیلی این سخن گفت
ز اندیشه دلش چو زلفش آشفت
از شعله این غمش جگر سوخت
رنگ سمنش چو لاله افروخت
برگ گلش از گلاب تر شد
جیبش ز سرشک پر گهر شد
دامن ز خیال خود برافشاند
سرگشته به حال خود فرو ماند
نی تاب خلاف رای مادر
بیرون شدن از رضای مادر
نی طاقت ترک یار دیرین
سر تافتن از قرار دیرین
دختر که بود به پرده شرم
سیراب گلش ز آب آزرم
با مادر و با پدر چه گوید
بیرون ز رضایشان چه جوید
لیلی که درین حدیث جانکاه
می برد به سر به گریه و آه
نگشاد دهان به چاره کوشی
گفتند رضاست این خموشی
دادند به خواستگار پیغام
تا در پی این غرض زند گام
دلداده چو این پیام بشنید
کار دو جهان به کام خود دید
سود افسر فخر بر ثریا
بودش همه کارها مهیا
چون چهره خود عروس خاور
پوشید به طره معنبر
گردون به سپند مجمر افروخت
مجلس به چراغ مه برافروخت
آرایش مجلس طرب کرد
اشراف قبیله را طلب کرد
هر یک به مقام خود نشستند
مه را به ستاره عقد بستند
باران ز پی نثار آن عقد
چندین طبق از زر و گهر نقد
قومی به نثار زرفشانی
جمعی به شمار زر ستانی
کف های توانگران درم ریز
دامان تهی کفان درم خیز
آن برده به زر ده دهی مشت
وین کرده قراضه چین ده انگشت
خلقی همه شاد غیر لیلی
خندان به مراد غیر لیلی
داماد چو دید کان نواله
کردند به کام او حواله
شد خوش کش ازان حواله بهر است
غافل که در آن نهان چه زهر است
مرغی بپرید از آشیانه
بنشست به خاک بهر دانه
دید آمده دانه ای پدیدار
چون برد به سوی دانه منقار
از پرده خاک دام برجست
وز حلقه تنگ حلق او بست
چون از شب عقد رفت یکچند
با جان و دلی بس آرزومند
آمد پی آن مه حصاری
آراسته چون فلک عماری
بردش سوی خانه با صد اعزاز
بنشاند به صدر حجله ناز
لیلی به هزار عز و تمکین
در مسند ناز یافت تسکین
آورد چو ماه در زمین رو
نگشاد گره ز طاق ابرو
از خنده ببست درج گوهر
وز گریه گشاده لؤلوی تر
وان تشنه جگر ستاده از دور
بر آب نظر نهاده از دور
نی صبر کشیدن تف و تاب
نی رخصت گرد گشتن آب
روزی دو سه چون به صبر بنشست
شوق آمد و پشت صبر بشکست
شد همبر نخل راستینش
زد دست هوس در آستینش
زد بانگ که خیز و دور بنشین
زین تازه رطب صبور بنشین
زین نخل کسی رطب نچیده ست
چیدن چه سخن رطب ندیده ست
خوش نیست ز ناشکسته شاخی
میدان هوس بدین فراخی
آن کس که فگار خار اویم
دلخسته در انتظار اویم
صبر و دل و دین فدای من کرد
جان را هدف بلای من کرد
در بادیه از من است دلتنگ
در کوه ز من زند به دل سنگ
آهو به خیال من چراند
جامه به هوای من دراند
از زهر فراق من جگر پاک
از اشک گوزن جسته تریاک
از من نفسی نبوده غافل
وز من به کسی نگشته مایل
یک بار ندیده سیر رویم
گامی نزده دلیر سویم
راضیست به سایه ای ز سروم
خرسند به پری از تذروم
زان سایه نکردمش سرافراز
وین پر سوی او نکرد پرواز
پیمان وفای اوست طوقم
غالب به لقای اوست شوقم
چون با دگری درآورم سر
وز وصل کسی دگر خورم بر
در حالت او و من نظر کن
وین وسوسه را ز دل به در کن
مغرور مشو به حشمت خویش
می دار نگاه عزت خویش
سوگند به صنع صانع پاک
اعجوبه نگار تخته خاک
کت بار دگر اگر ببینم
دست آورده به آستینم
بر روی تو آستین فشانم
بر فرق تو تیغ کین برانم
بر کین تو گر نباشدم دست
خود دست به کشتن خودم هست
خود را بکشم به تیغ بیداد
وز دست جفات گردم آزاد
بیچاره چو این وعید و سوگند
بشنید ازان لب شکرخند
دانست که پای سعی کند است
وان ناقه بی زمام تند است
چون بود به دام او گرفتار
وز بیم مفارقت دل افگار
ناچار به درد و داغ او ساخت
با بوی گلی ز باغ او ساخت
هر لحظه ز وصل فرقت آمیز
وز راحت های محنت انگیز
بیخ املیش کنده می شد
صد ره می مرد و زنده می شود
تا بود همیشه کارش این بود
سرمایه روزگارش این بود
وان روز که مرد هم بر این مرد
زاد ره آن جهان همین برد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۸ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن
طبال سرای این عروسی
در پرده عاج و آبنوسی
این طبل گران نوا نوازد
وین پرده سینه کوب سازد
کان زخم دوال خورده عشق
وآوازه بلند کرده عشق
چون از حرم حجاز برگشت
بر خاک حریم یار بگذشت
آن داغ که داشت تازه تر شد
وان باغ که کاشت تازه بر شد
شوری دگرش به جان درآمد
وز بام و درش فغان درآمد
می بست ز تار اشک رودی
می زد ز خراش دل سرودی
می گفت ترانه ای بر آن رود
می جست نشانه ای ز مقصود
چون بر دمنی خرام کردی
یا در طللی مقام کردی
هر کس گفتی که این نشانیست
زان مه که به حسن داستانیست
یعنی لیلی بلای جانت
غارتگر طاقت و توانت
بر خاک دمن جبین نهادی
وز دیده سرشک خون گشادی
کردی ز طلل عزلسرایی
بر هر خس و خار چهره سایی
هر خیمه به منزلی که دیدی
منزل به حریم آن کشیدی
چون گفتندی که لیلی آنجاست
در سایه آن گرفته ماء/واست
آن را حرم دگر گرفتی
وآیین طواف برگرفتی
در بادیه هر کجا نشستی
نامش بر ریگ نقش بستی
سیل مژه اش بر آن گذشتی
چندان کام نام شسته گشتی
شخصی دیدش که خاک می بیخت
وآخر بر فرق خاک می ریخت
گفتا پی چیست خاک بیزی
وز کیست به فرق خاک ریزی
گفتا بیزم به هر زمین خاک
تا بو که بیابم آن در پاک
وانگه که نیابش چو بیزم
از درد به فرق خاک ریزم
سر طلبم ز خاک یا آب
ذوق طلب است و درد نایاب
ور نی که گهر به خاک دیده ست
وان دانه در ز خاک چیده ست
گفتا که ازین طلب یارام
وز محنت روز و شب بیارام
کان تازه گهر کز آرزویش
شد عمر تو صرف جست و جویش
تو جان کندی و دیگری یافت
دل کند ز تو چو بهتری یافت
تو نیز بدار دست ازین کار
وز پهلوی خود بیفکن این بار
یاری که ره وفا نورزد
صد خرمن ازو جوی نیرزد
دستن تو به عهد اوست پابست
واو داده به عهد دیگری دست
تو لیلی گو چو در مکنون
واو بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به یار خوش شمایل
حرف غم تو سترده از دل
از حی ثقیف زنده جانی
با طبع لطیف نوجوانی
بر تو پی شوهری گزیده
خرمهره به گوهری خریده
چون لام الفند هر دو یکجا
تو چون الف ایستاده یکتا
چون ناخن و گوشت هر دو همپشت
تو ناخن چیده از سر انگشت
برخیز و ازین خیال برگرد
زین وسوسه محال برگرد
با تیره دلان صفا چه یعنی
پاداش جفا وفا چه یعنی
خوبان همه چون گل دو رویند
مغرور شده به رنگ و بویند
گل قاعده وفا نورزید
هر کس که پگه تر آمد او چید
با بید چو ارغوان بسازد
با دزد چو باغبان بسازد
دامن چو نهاد در کف خار
تو نیز همش به خار بگذار
گل کان نه تو راست خار بهتر
بگذاشتنش به خار بهتر
هر زن که ز شوی شد رضا جوی
مردی کن و دست ازو فرو شوی
در یک موزه دو پا که دیده ست
یک خانه دو کدخدا که دیده ست
زن کیست فسون سحر و نیرنگ
از راستیش نه بوی نی رنگ
زن صعوه سرخ و زرد بال است
بودن به رضای زن محال است
گر بگذاری شود هوا گرد
ور بفشاری بمیرد از درد
نخلیست ولی ز موم بسته
کز یک جنبش شود شکسته
نی از گل او مشام مشکین
نی میوه او به کام شیرین
بر وی همه شاخ و برگ بستند
جز شاخ وفا کزو شکستند
چون با دگری شود هم آغوش
پیمان تو را کند فراموش
بشکن عهدش چو عهد بشکست
کز عهد شکن بدین توان رست
بگسل کفش از کف نگارین
چون پاک شد از نگار پارین
کرده ست به دست دیگر آهنگ
کف را مده از حنای او رنگ
مجنون ز سماع این ترانه
برخاست به رقص صوفیانه
بانگی بزد و به سر بغلطید
از صرع زده بتر بغلطید
در خاک شده ز خون دل گل
گردید چو مرغ نیم بسمل
از بس که ز یار سنگدل سنگ
می کوفت به سینه با دل تنگ
صد رخنه ازان به کارش افتاد
بر بیهوشیی قرارش افتاد
بردش بدر از سرای تدبیر
بیهوشیی آنچنان گلوگیر
کز لب نفسش گذر نکردی
در آینه ها اثر نکردی
امید ز زندگیش کنده
نشناختیش ز مرده زنده
بعد از دیری که جان نو یافت
جان را به هزار غم گرو یافت
چون بر نفسش گشاده شد راه
بر جای نفس نزد به جز آه
سینه به سنان آه می سفت
وز سینه همی زد آه و می گفت
آه از دل یار سنگدل آه
آه از غم یار دل گسل آه
فریاد که شمع دلفریبان
زد شعله به جان ناشکیبان
افسوس و هزار بار افسوس
کان جیب در لباس ناموس
ناموس مرا به جیب زد چاک
پاشید به فرق نام من خاک
هر عهد که بسته بود بشکست
با آنکه بریده باد پیوست
او جفت کسان و من چنین فرد
او کان دوا و من بدین درد
محرومی ازو گرم جگر سوخت
محظوظی دیگران بتر سوخت
آن داشت مرا چو موی باریک
وین ساخت کنون به مرگ نزدیک
نزدیکی مرگ و دوری یار
سهل است به پیش عاشق زار
یارش که به دست دیگران است
این بار بسی بر او گران است
او عمر به کان کنی به سر برد
نقدینه کان کسی دگر برد
در باغ درخت باغبان کاشت
بر غارتی سپاه برداشت
کو آنکه به هم نشسته بودیم
در بر رخ باد بسته بودیم
تا باد نیاورد به ما روی
وز ما نبرد به دیگران بوی
امروز در آرزوی آنم
کین سوخته جان بر او فشانم
کز من به نسیم آن پریزاد
آرد به طفیل دیگران یاد
ای باد به سوی او گذر کن
وز من به جمال او نظر کن
گو ای دل تو ز من رمیده
با دلبر دیگر آرمیده
روزی که شوی حریف جامش
نقل از لب خود نهی به کامش
یاد آر ز حال تلخکامی
وز درد دل شکسته جامی
زان پیش که در غمت بمیرد
وز وصل تو بهره بر نگیرد
با خاک رود درست پیمان
وز کرده خود شوی پشیمان
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۳۹ - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن
آن عاشق از خرد رمیده
زاندیشه نیک و بد رهیده
از مستی عشق بود مجنون
دادش به میان مستی افیون
داغی ز فراق یار بودش
یک داغ دگر بر آن فزودش
لیکن داغی فزون ز هر داغ
آشفت ز عشق داغ بر داغ
واکرد ز انس ناکسان خوی
وآورد به سوی وحشیان روی
از کین کسان چو شست سینه
با او دگری نجست کینه
با وی همه وحش رام گشتند
در انس به وی تمام گشتند
می رفت به کوه و دشت چون شاه
با او سپه وحوش همراه
بنهاده به پای هر درختی
بودش از ریگ و سنگ تختی
چون بر سر تخت خود نشستی
گردش دد و دام حلقه بستی
از پرتو عدل شه بر ایشان
بودند به هم ز صلح کیشان
آهو از گرگ رم نکردی
نخجیر ز شیر غم نخوردی
نخجیر به ره ز لعب سازی
کردی به دم پلنگ بازی
رفتندی چون شدی ره اندیش
گوران چو جنیبتش پس و پیش
بودی چو قدم زدی به هر راه
جاروب کشیش کار روباه
تا بنشاندی ز ره تف و تاب
از اشک خودش زدی گوزن آب
بالای سرش ز چتر داری
زاغان سیه به حق گزاری
ور زانکه شدی گهیش میلی
تا نامه کند به سوی لیلی
آهو قلمش ز ساق دادی
وز جلد سرین ورق گشادی
بردیش به رسم نیکخواهی
از چشم سیاه خود سیاهی
می رفت چنین نشید خوانان
از دیده سرشک لعل رانان
وآهو بچه گان به خیر و خوبی
پیش قدمش به پایکوبی
ناگاه به روضه ای رسیدند
وز دور جماعتی بدیدند
از سبزه به زیر پا بساطی
چون لاله ز جام می نشاطی
مجنون از دور ره بگرداند
زیشان خطر سپه بگرداند
زان قوم یکی شناخت او را
وز ساز ثنا نواخت او را
کای سرور عاشقان شیدا
در روی تو نور عشق پیدا
وی خانه خراب این خرابات
رسته ز قبیله و قرابات
وی راهسپر به پای تجرید
تنها رو تنگنای تفرید
وی فرق دو نیم تیغ اندوه
بنشسته به زیر تیغ چون کوه
سوگند به آنکه مست اویی
نی پا و نه سر ز دست اویی
سوگند به آنکه زندگانی
جز دولت وصل او ندانی
سوگند به لعل آبدارش
سوگند به جعد تابدارش
سوگند به آهوان مستش
جادومنشان می پرستش
سوگند به آن دو ابر مه پوش
کش جای گرفته بر بناگوش
کز ما مگذر بدین روانی
بر ما مشکن ز دل گرانی
دیریست که ما شکسته ای چند
هستیم به وصلت آرزومند
تا گردان است دور عالم
امروز رسیده ایم با هم
نبود پس ازین بریدن ما
معلوم به هم رسیدن ما
پیش آ که به هم دمی برآریم
با یکدیگر غمی گذاریم
مجنون چو نیازمندیش دید
وآیین رضا پسندیش دید
بگذاشت به جای خود سپه را
بر مجلسیان فکنده ره را
پرسید که این چه سرزمین است
کش خاک به نرخ مشک چین است
گفتند نواحی حجاز است
رحلتگه هر که پاکباز است
لیلی صد بار محمل اینجا
رانده ست گرفته منزل اینجا
با همقدمان خود درین جای
مشکین دامان کشیده در پای
این خاک که همچو مشک خوشبوست
از مشک افشانی دامن اوست
مجنون چو شنید این سخن را
بر جای ندید خویشتن را
خود را به زمین چو سایه انداخت
بانگی زد و این نشید پرداخت
کای همنفسان کزین دیارید
وز دلبر من سخن گزارید
جان من و دل فدایتان باد
سر خاک به زیر پایتان باد
اینجا نه هوای کعبه دارم
نی نیت آنکه حج گزارم
مقصوم ازین طواف لیلی ست
باقی همه پیش او طفیلی ست
نتوان چو به کوی او گذشتن
سودی نکند به کعبه گشتن
حج همه عمره دیدن اوست
بی او حج و عمره ام نه نیکوست
تیر وصلش برون ز جعبه
سرگردانیست طوف کعبه
من تشنه او به وادی غم
کی آب خورم ز چاه زمزم
با زمزمه غم ویم شاد
ناید ز زلال زمزمم یاد
آن زمزمه بر زبان چو رانم
از هر مژه زمزمی فشانم
در هر منزل که می زنم گام
زان گام وصال او بود کام
هر جا که نه روی او چراغ است
گر باغ ارم بود که داغ است
لیلی ست ز هر سفر مرادم
نی طالب سلمی و سعادم
تا با غم او شدم هم آغوش
کردم ز دگر بتان فراموش
دانای منازل و مراحل
زین وادی جانگداز هایل
گاهی که شود فسانه پرداز
از پرده چنین برون دهد راز
کان طاق ز لطف و با ستم جفت
از لیلی و جفت چون سخن گفت
جوری که رود ز دوست بر من
آن را مکشاد هیچ دشمن
انداخت مرا به خردسالی
در پنجه عشق لاابالی
بگذشت ز زور پنجه عشق
عمرم همه در شکنجه عشق
امروز که نوبت وصال است
جانم ز فراق در وبال است
آن سکه به نام دیگری شد
وان لقمه به کام دیگری شد
او همدم یار و من چنین دور
او واصل و من غریب و مهجور
این گفت و جبین به خاک مالید
وز سینه چاک چاک نالید
خوناب جگر ز دیده بگشاد
چندانکه ز گریه بی خود افتاد
شب را که ز بی خودی درآمد
گردون به لباس دیگر آمد
شد یکرنگی او دورنگی
با حیله شیریش پلنگی
از حلقه همدمان برون جست
با گور و گوزن خویش پیوست
جان بی جانان رسیده بر لب
شب برد به سر چنانکه هر شب
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد
چون زرده بیضه های گردون
آمد سحر از سپیده بیرون
زیر خم طاق لاجوردی
زان زرده زمین گرفت زردی
مجنون پی جست و جوی دلبر
برداشت ز خواب بیخودی سر
لیلی گویان به ره درآمد
تا نوبت چاشتگه سر آمد
می شد چو سموم نیمروزان
افتان خیزان به ریگ سوزان
لب تشنه ز آه دشنه می کرد
بر سینه ز آه دشنه می خورد
می جست چو صید زخم خورده
از صیدگران کناره کرده
ناگه به دهی گذارش افتاد
چون باغ بهشت راحت آباد
در وادی گرم شد پدیدار
از نار خلیل تازه گلزار
گشت از تف خور شده چو زاغی
دیوارنشین طرفه باغی
آمد به نیاز خواجه باغ
کای باز سیاه گشته چون زاغ
منت نه و میهمان من باش
زینت ده آشیان من باش
دیوار نه آشیانه توست
در دیده نشین که خانه توست
غم نیست اگر سیه نهادی
در دیده روشنم سوادی
مجنون ز نیاز آن جوانمرد
جنبید و هوای آشیان کرد
چون ورد عرابیان بیجیف
نحن العرب است و نکرم الضیف
او هم ز کرم کشید خوانی
در پیش گزیده میهمانی
وآماده نهاد بر سر خوان
شهد صافی و مرغ بریان
مجنون نگشاد سوی خوان دست
وز خوردن آن لب و دهان بست
گفتا کاینها طعام من نیست
در خورد گلو و کام من نیست
آیین دد است صید کردن
وز پهلوی کشته لقمه خوردن
بر من همه جانور حرامند
زان رو با من همیشه رامند
دندان کردی به خونشان تیز
ناچار کنند از تو پرهیز
از شیره نحل آیدم قی
قی کرده نحل کی خورم کی
از بیخ نبات های شیرین
شد تلخ به کام ذوق من این
حلوای نبات من همین بس
لیک این نشود خورای هر کس
در چاشتگهان طعامش این بود
شب هم چو رسید شامش این بود
شب رونق روز را چو بشکست
شد خواجه به خانه خواب و دربست
در صحن سراش بود نخلی
آسان خرجی نفیس دخلی
خرجش ز نم سحاب توشه
دخلش سر و شاخ غرق خوشه
هر خوشه رواجبخش خوانها
شیرین کن تلخی دهان ها
خوشه نه که شوشه های زر بود
هر یک سلک عقیق تر بود
رنگش چو عقیق و چاشنی شهد
لب طالب کام او به صد جهد
قدی چو قد شکر دهانان
مرغان ز سرش نشید خوانان
مجنون به خیال قد لیلی
دریافت به وی ز خویش میلی
سر بر قدمش نهاد و بگریست
کز دوست جدا نه خوش توان زیست
خوش آن که ز دوست بهره مند است
وز بوسه به پاش سربلند است
کردم به طلب همه جهان طی
در دستم ازو نه پای نی پی
امروز به درد و سوز من کیست
وز تیره شبی به روز من کیست
او بود درین که مرغی از شاخ
برداشت نوا به ناله گستاخ
می کرد چنان فغانی از درد
کاندر دل سنگ رخنه می کرد
می داد ز پر خراش آواز
چون نوحه گران ترانه ها ساز
از عود شجر که بی وتر بود
هر لحظه به پرده دگر بود
هر دم که ز غم زدی نوایی
از هر پرش آمدی صدایی
گویی که ز ناله های پر حال
موسیقاریش بود هر بال
یا خود چنگی ز ناله زار
رگ های تنش بر آن چو اوتار
در هر نفش استخوان پرهاش
مضراب زننده بر وترهاش
مجنون چو شنید ناله او
شد محنت و غم حواله او
هر چند که ناله زارتر شد
جان و دل او فگارتر شد
آن ناله چو زار شد ز حد بیش
افتاد برون ز طاقت خویش
برجست به فرق خاک ده روفت
تا خواجه و در بر او فرو کوفت
کای خواجه خانه این چه حال است
کز جان خود امشبم ملال است
این مرغ چه درد و سوز دارد
کین ناوک سینه سوز دارد
از ناله او که دردناک است
در سینه من هزار چاک است
زین نغمه غم که می سراید
ترسم جانم ز تن برآید
این نوحه او ز پرده راز
از درد من است قصه پرداز
گفتا دو حمامه مطوق
بودند به صد صفا و رونق
زین نخل گرفته آشیانه
بر طارم شاخ کرده خانه
با هم بودی به خانه دمساز
با هم کردی بر اوج پرواز
با هم رفتی و دانه خوردی
تا چشمه آب ره سپردی
نی هرگزشان ز هم ملالی
نی دیده ز هجر گوشمالی
از دامنشان به گاه و بیگاه
آفات زمانه دست کوتاه
زین پیش به یک دو روز بازی
در شیوه صید حیله سازی
ره یافت به آشیان ایشان
شد تفرقه گر میان ایشان
هر یک به گریز پر گشادند
مهجور ز یکدگر فتادند
این باز آمد به خانه خویش
وان ماند ز آشیانه خویش
معلوم نشد که حال او چیست
در چنگل باز مرد یا زیست
درد دل این ز دوری اوست
وز تفرقه ضروری اوست
مجنون چو شنید این فسانه
از خواجه آن سرا و خانه
بانگی بزد از درون پر تاب
کز زلزله ده درآمد از خواب
بگریست که درد من جز این نیست
زین درد کسی چو من حزین نیست
وانگه سوی نخل رفت و بنشست
بگشاد زبان به آن زبان بست
کای مرجان ساق لعل منقار
لعل تو گهر ز خاک بردار
فندق سر و فستقی پر و بال
همخرقه آسمان مه و سال
یاقوتی چشم عنبرین طوق
سر بر کرده ز چنبر شوق
ناقوسی دیر آشنایی
مزماری بزم بینوایی
چوبک زن کاخ این عماری
کافراخته شد ز چوب کاری
آگاهی بخش شب سیاهان
از غفلت خواب صبحگاهان
یارب که به سابق عنایت
وز لاحق فضل بی نهایت
گم کرده خویش را بیابی
وان دولت پیش را بیابی
ماند دامان این کرامت
موصول به دامن قیامت
من هم با تو درین بلایم
وافتاده ز یار خود جدایم
عمری من و یار خویش با هم
فارغ ز مخالفان عالم
همراز حریم قرب بودیم
در مهد وفا به هم غنودیم
نی در ره ما ز هجر خاری
نه بر رخ ما ز غم غباری
هم بسته زبان پندگویان
هم خسته درون عیبجویان
بودیم به هم دو مغز و یک پوست
پوشیده ز چشم دشمن و دوست
ایام ز سنگ بی وفایی
افکند میان ما جدایی
اکنون از هم نشسته فردیم
بی یکدیگر زبون دردیم
هیهات چه گفتم این دروغ است
خورشید دروغ بی فروغ است
من بر دل ازو چو لاله داغی
زان داغ منش چو گل فراخی
او فارغ و من عظیم مشتاق
او جفت کسان و من ز وی طاق
آن را که به عشقش آشناییست
این غم بتر از غم جداییست
پر قصه درد عالم از من
واو همدم دیگری کم از من
معشوقه به زیر خاره و خار
بهتر که بود به دست اغیار
میوه به زمین فتاده در باغ
زان به که به غارتش برد زاغ
این گفت و ز دیده سیل خون ریخت
خوناب دل از درون برون ریخت
وز خواجه میزبان جدا شد
معلوم نشد که تا کجا شد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۱ - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود
دردانه فروش درج این درج
این گوهر حرف را کند خرج
کان از صدف شرف مهین در
وان نه صدف از فروغ او پر
آن بانوی حجله نکویی
وان بانی کاخ خوبرویی
آن ماه فلک حصاری از وی
وان پر مه و خور عماری از وی
شمع حرم بزرگواری
سیاره برج نامداری
آهوی دمن غزال اطلال
پروین عقد هلال خلخال
چون گوهر سلک دیگری شد
آرایش تاج سروری شد
یعنی جفت مهی چو خود طاق
مشهور به نیکویی در آفاق
پیوسته ز کار خود خجل بود
وز عاشق خویش منفعل بود
ترسید که آن گمانش افتد
واندر خاطر چنانش افتد
کو پشت به دوستار خود کرد
وان جفت به اختیار خود کرد
با صحبت وی گرفت آرام
وز لب شکرش نهاد در کام
بر گنج مراد دست دادش
در دست کلید آن نهادش
تدبیر نیافت غیر ازین هیچ
کان قصه درد پیچ در پیچ
در طی صحیفه مطول
چون زلف سیاه خود مسلسل
تحریر کند به خون دیده
از خامه هر مژه چکیده
عنوان همه درد همچو مضمون
ارسال کند به سوی مجنون
این داعیه چون به خاطر آورد
آن نامه سینه سوز را کرد
آغاز به نام ایزد پاک
تسکین ده بیدلان غمناک
از ابروی نیکوان کمان ساز
وز غمزه خدنگ فتنه انداز
رخساره شاهد گل آرای
مشتاقی جان بلبل افزای
درمان کن درد دردناکان
مرهم نه ریش سینه چاکان
از برق جمال دین و دل سوز
وز صبح وصال دیده افروز
دیباچه نامه چون رقم زد
از صورت حال خویش دم زد
کین نامه که تازه داستانیست
از دلشده ای به دلستانیست
آن مانده به کنج نامرادی
وین رانده فرس به دشت و وادی
آن پای به دامن غرامت
وین روی به کوچه ملامت
نی نی غلطم ز بی زبانی
پیشش به سخن شکر فشانی
یعنی ز من به دام بسته
نزدیک تو ای ز دام جسته
ای رفته ز همدمان سوی دشت
همراه تو نی جز آهوی دشت
از درد تو باشد آهو آگاه
باشد ز سه حرف او دو حرف آه
ای جسته ز محرمان خود دور
از تیزتکیت در حسد گور
کن تیز سوی من این تک و تاز
در گور حسد آتش انداز
ای اشک فشان به هر گوزنی
از بار دل تو کوه وزنی
خود را زین وزن اگر رهاند
پیدا باشد کزو چه ماند
ای زاطلس و خز تو را کناره
پهلوی تو خوش به خار و خاره
از ما کرده کناره چونی
افتاده به خار و خاره چونی
سر با که همی نهی به بالین
همخواب کیی به یک نهالین
بر مهد شبت که می نهد گام
وز شهد لبت که می خورد کام
بپسوده به دست راحتت کیست
مرهم بخش جراحتت کیست
شبها کف پای تو که بیند
خار از کف پای تو که چیند
خوانت که نهد به چاشت یا شام
همخوان تو کیست جز دد و دام
با این همه شکر کن که باری
نبود چو منت به سینه باری
باری چه که کوههای اندوه
هر ذره ازان به جای صد کوه
پند پدر و جفای مادر
درد سر و ماجرای شوهر
روزان و شبان نیم زمانی
دور از نظر نگاهبانی
چون آه کشم نظر به راهت
گوید که برای کیست آهت
ور گریه کنم ز داغ حرمان
گوید که به گریه نیست فرمان
وز خانه نهم چو پای بیرون
گوید که ز در میای بیرون
ور روی نهم به چشمه آب
گوید که ز چشمه روی برتاب
ور جای کنم به عرصه دشت
گوید تا کی چنین توان گشت
دوران چو گلم به ناز پرورد
وز خار ستیزه غنچه ام کرد
شوهر کردن نه کار من بود
کاری نه به اختیار من بود
از مادر و از پدر شد این کار
زیشان به دلم خلید این خار
هر کس که چو گل رخ تو دیده ست
یا بوی تو از صبا شنیده ست
کی دیده به هر کسی کند باز
یا صحبت هر خسی کند ساز
همخوابه من نبوده هرگز
سر بر سر من نسوده هرگز
نی دست که گیرد آستینم
نی پای که بسپرد زمینم
گشته ز من خراب مهجور
قانع به نگاهی آن هم از دور
زین غم روزش شبی ست تاریک
زین رنج تنش چو موی بایک
وز کشمکش غمش ز هر سوی
نزدیک گسستن است آن موی
آن موست حجاب را بهانه
خوش آنکه بر افتد از میانه
تاروی تو بی حجاب بینم
خورشید تو بی سحاب بینم
نامه که شد از حجاب بنیاد
آخر چو به بی حجابی افتاد
زد خاتم مهر اختتامش
از حلقه میم و السلامش
پیچید چو درج عیش عاشق
از دست رفیق ناموافق
بنوشت بر آن ز چشم پرخون
کامرزادش خدای بیچون
کز کلبه غم به کوی هجران
در شهر بلا ز ملک حرمان
پرسد خبری ز عمر سیری
بر شیوه جاندهی دلیری
وان حرف وفا بدو رساند
تا حال اسیر خود بداند
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۲ - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را
نی باد و ز باد گرم روتر
نی سیل و ز سیل تیزدوتر
ننهاده هنوز چشم بر هم
پیوست چو کعبه رو به زمزم
دامن ز غبار ره برافشاند
اشتر به کنار چشمه خواباند
چون خضر به چشمه سار پیوست
خورد آبی و خضروار بنشست
لیلی گفتش که از کجایی
کاید ز تو بوی آشنایی
گفتا که ز خاک پاک نجدم
کحل بصر است خاک نجدم
زان خاک سرشته شد گل من
زان گل شگفد چو گل دل من
لیلی گفتا که تلخکامی
مجنون لقبی و قیس نامی
سرگشته در آن دیار گردد
غمدیده و سوگوار گردد
هیچت به وی آشناییی هست
امکان زبان گشاییی هست
گفتا بلی آشنای اویم
سر در کنف وفای اویم
بسته کمرم به دوستداریش
بگشاده زبان به غمگساریش
هر جا باشم دعاش گویم
تسکین دل از خداش جویم
لیلی گفتا که در چه کار است
گفتا که ز درد عشق زار است
همواره ز مردمان رمیده
با وحش رمیده آرمیده
گه قافیه خوان فراز سنگی
سنگ از جگرش گرفته رنگی
گه زمزمه گو به کنج غاری
بر چهره او غم غباری
لیلی گفتا که ای خردمند
دانی که به عشق کیست در بند
گفتا آری به یاد لیلی
هر دم راند ز دیده سیلی
لیلی جویان به پای خیزد
لیلی گویان سرشک ریزد
از هر چه نهد فلک به خوانش
این نام بود غذای جانش
او را به زبان همین رود نام
واو را ز زبان همین بود کام
لیلی ز مژه سرشک خون ریخت
و اسرار نهان ز دل برون ریخت
گفتا که منم مراد جانش
وان نام من است بر زبانش
از درد من است سینه اش داغ
وز یاد من است خاطرش باغ
سرمایه سوز او منم من
روشن کن روز او منم من
من نیز به جان خراب اویم
بر آتش غم کباب اویم
واو بی خبر از خرابی من
غافل ز جگرکبابی من
جانم به فدات اگر توانی
کز من خبری به وی رسانی
درجی دارم به خون نوشته
بیرون و درون به خون سرشته
خواهم ببری ز روی یاری
آن را و به دست او سپاری
آیین وفا گری کنی ساز
وآری سوی من جواب آن باز
دردی ببری و داغی آری
شمعی بدهی چراغی آری
برخاست به پای آن جوانمرد
کای مجنون را دل از تو پر درد
منت دارم به جان بکوشم
کالای تو را به جان فروشم
هر حرفی ازان به چشم مجنون
جانیست به قدر بلکه افزون
لطفی به ازین همی ندانم
کین ملطفه را به وی رسانم
شد لیلی را درون ز غم شاد
وان نامه ز جیب خویش بگشاد
پیچید در آن به آرزویی
برگ کاهی و تار مویی
یعنی زان روز کز تو فردم
چون مو زارم چو کاه زردم
وانگاه آن را به نامه بر داد
با دلبر نامور فرستاد
چون نامه بر آن گرفته برجست
بر ناقه رهنورد بنشست
شد راحله تاز راه مجنون
مایل به قرارگاه مجنون
آنجا چو رسید بی کم و کاست
بسیار دوید از چپ و راست
از وی اثری نیافت آنجا
زین غم جگرش شکافت آنجا
زد گام به سایه گاه سنگی
کاساید ازان طلب درنگی
دیدش که چو مستی اوفتاده
دستور خرد ز دست داده
در خواب نه لیک چشم بسته
بیدار ولی ز خویش رسته
جسمش اینجا و جان دگر جای
پیدا اینجا نهادن گر جای
از گردش ماه و مهر بیرون
وز دایره سپهر بیرون
از دعوی عاشقی بریده
وز معشوقی عنان کشیده
مستغرق بحر عشق گشته
وز هر چه نه عشق در گذشته
قاصد هر چند حیله انگیخت
تا بود که به وی تواند آمیخت
آن حیله نداشت هیچ سودش
از بانگ بلند آزمودش
برداشت چو حادیان نوایی
در کوه فکند ازان صدایی
لیلی گویان حدی همی کرد
وان دلشده را ندا همی کرد
کرد آن اثری در او سرانجام
وآمد به خود از سماع آن نام
گفتا تو کیی و این چه نام است
زین نام مراد تو کدام است
گفتا که منم رسول لیلی
خاص نظر قبول لیلی
لیلی که بود انیس جانت
بینایی چشم خونفشانت
گفتا که ره ادب نجسته
وز مشک و گلاب لب نشسته
هر دم به زبان چه آری این نام
گستاخ چرا شماری این نام
زد لاف که من زبان اویم
گویا شده ترجمان اویم
اینک به کف نیازم اکنون
از وی رقمی چو در مکنون
خیز و بستان که نامه اوست
یک رشح ز نوک خامه اوست
مجنون چو شنید نام نامه
پا ساخت ز فرق سر چو خامه
پیشش ز سر نیاز بنشست
وان حرف وفا گرفتش از دست
چون بر سر نامه نام او دید
بوسید و به چشم خویش مالید
زد نکهت وصل بر دماغش
بنشاند نسیم آن چراغش
افتاد ز عقل و هوش رفته
خاصیت چشم و گوش رفته
آمد چو ز بی خودی به خود باز
این نغمه شوق کرد آغاز
کین نامه ز غنچه مراد است
زو در دل تنگ صد گشاد است
از خوان وفاست یک نواله
گشته به من گدا حواله
سربسته چو ناف مشکبار است
گویی که ز چین زلف یار است
تعویذ دل رمیدگان است
طومار بلاکشیدگان است
حرزیست به بازوی ارادت
مرقوم به خامه سعادت
وان دم که گشاد نامه را سر
سر برزد ازو نوای دیگر
کین نامه نه نامه نوبهاریست
از باغ امل بنفشه زاریست
نقشیست به کلک دلنوازی
آرایش لوح چاره سازی
دلکش رقمیست نو رسیده
بر صفحه آرزو کشیده
صفهاش کشیده عنبرین مور
ره ساخته بر زمین کافور
هر موری ازان به سوی خانه
برده دل بی دلان چو دانه
زان نامه دلنواز هر حرف
بود از می ذوق و حال یک ظرف
هر جرعه می کزان بخوردی
از جا جستی و رقص کردی
خطهاش نمودی آشکارا
چون سلسله های مشک سارا
هر سلسله ای ازان سلاسل
زنجیر نه هزار عاقل
از خواندن نامه چون بپرداخت
در گردن جای حمایلش ساخت
قاصد چو بدید آن به پا خواست
زو کرد جواب نامه درخواست
گفتا که جواب چون نویسم
بر چهره مگر به خون نویسم
از کاغذ و خامه ام تهی مشت
کاغذ ریگ است و خامه انگشت
قاصد به شتر نشست حالی
شد مرحله کوب آن حوالی
از هر طرفی به جهد بشتافت
شب را به یکی قبیله ره یافت
کار وی ازان قبیله شد راست
چون صبح علم کشید برخاست
شد بر ره آمدن عنان تاب
وآورد پی دبیری اسباب
لیلی چو ز مشکبوی نامه
شد غالیه بند جیب جامه
قاصد جویان ز خیمه برخاست
قد کرد پی برون شدن راست
با یک دو کنیز گام برداشت
چون کبک دری خرام برداشت
بودش خیمه به مرغزاری
نزدیک به خیمه چشمه ساری
جو کرده بر آب سیمگون طشت
آبشخور تشنگان آن دشت
آمد به کنار چشمه و جست
از هر چه نه یار دست خود شست
بنشست ولی ز خود نه آگاه
بنهاد چو چشمه چشم بر راه
تا بو که کسی ز ره درآید
از دست وی آن غرض برآید
ناگاه بدید کز غباری
آمد بیرون شتر سواری