تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۸۹ - ای عقیق از من لب‌تشنه فراموش مکن
ای عقیق از من لب‌تشنه فراموش مکن
که درین دایره امروز تو نامی داری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۰ - ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۱ - ما به امید عطای تو چنین بیکاریم
ما به امید عطای تو چنین بیکاریم
کار ما را به امید دگران نگذاری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۲ - نخل امّید تو آن روز شود صاحب برگ
نخل امّید تو آن روز شود صاحب برگ
که سبکباری خود را به خزان نگذاری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۳ - عمر چون قافلهٔ ریگ روان در گذرست
عمر چون قافلهٔ ریگ روان در گذرست
تا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۴ - رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد
رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد
ناامیدی خبری نیست که یکبار آری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۹ - ریزش اشک مرا نیست محرّک در کار
ریزش اشک مرا نیست محرّک در کار
دامن ابر بهاران نفشرده‌ست کسی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۰ - لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده‌ست کسی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۵ - غم بی‌حاصلی خویش نخوردی یک بار
غم بی‌حاصلی خویش نخوردی یک بار
چند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۸ - کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود
کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود
که جهانی همه یک تن شود از خاموشی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۹ - سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی
سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی
دل چراغی است که روشن شود از خاموشی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۴ - چند در خواب رود عمر تو ای بی‌پروا؟
چند در خواب رود عمر تو ای بی‌پروا؟
آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۵ - برگ عشرت مکن ای غنچه که ایّام بهار
برگ عشرت مکن ای غنچه که ایّام بهار
آنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۶ - پیش از آن دم که کند خاک تو را در دل خون
پیش از آن دم که کند خاک تو را در دل خون
می به دست آر که خون در جگر خاک کنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۲ - در سپند من سودازده آتش مزنید
در سپند من سودازده آتش مزنید
که پریشان شود از نالهٔ من انجمنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۳ - دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۵ - می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز
می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز
سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱ - ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم
قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما
به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟
رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
روز باشد که بیاید به سلامت بازم
ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما
به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زده‌ایم
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ
گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۵ - هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد
هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش
نه دل خسته بیمار مرا تنها برد
آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم
زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد
دل سنگین ترا اشک من آورد به راه
سنگ را سیل تواند به لب دریا برد
دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست
پای خیل خردم لشکر غم از جا برد
راه ما غمزهٔ آن ترک‌کمان ابرو زد
رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد
جام می پیش لبت دم ز روان‌بخشی زد
آب وی آن لب جان‌بخش روان‌افزا برد
بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی
پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۱ - مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می‌آید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید
جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می‌آید