تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۱ - برهان که به مرگ خوب ناگاه بمرد
برهان که به مرگ خوب ناگاه بمرد
از طالع بد به کام بدخواه بمرد
اسباب اجل هیچ نبودش لیکن
از حسرت شغل و هوس جاه بمرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۲ - آن دد که چو دمنه در کمینگاه بمرد
آن دد که چو دمنه در کمینگاه بمرد
از هیبت شیرنر چو روباه بمرد
زانروی که بدخواه همه نیکان بود
در کام اجل به کام بدخواه بمرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۳ - دل بین که مرا غم که مهمان آورد
دل بین که مرا غم که مهمان آورد
وز عشق که بر سرم چه طوفان آورد
از آتش پارسی روانسوزتر است
این سیل که از راه خراسان آورد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۴ - عشق آمد و بر دلم شبیخون آورد
عشق آمد و بر دلم شبیخون آورد
از دیده ز دل سرشک گلگون آورد
دل را به کفش ندادم به خوشی
تا لاجرمم ز دیده بیرون آورد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۵ - تا هست غمت غمی دگر نتوان خورد
تا هست غمت غمی دگر نتوان خورد
وز عمر عزیز بی تو برنتوان خورد
چون نیست امید وصل انصاف بده
در هجر تو بیش ازین جگر نتوان خورد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۶ - نپسندم کایزد به گناهت گیرد
نپسندم کایزد به گناهت گیرد
نگذارم که آب دیده راهت گیرد
لیکن ترسم که آه من نیم شبی
در آینه رخ چو ماهت گیرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۷ - گر سرو قد خوشت به بر در گیرد
گر سرو قد خوشت به بر در گیرد
آنهم رسدش که ناز از سر گیرد
ور گل ز رخت بوی به گلزار برد
بر یاد رخ تو لاله ساغر گیرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۸ - هر شب سپه غم تو راهم گیرد
هر شب سپه غم تو راهم گیرد
حلق دل تنگ بی گناهم گیرد
هیچم غم خود نیست ولی ترسم از آنک
در آینه رخ تو آهم گیرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۹ - مگذار که کار دل قراری گیرد
مگذار که کار دل قراری گیرد
یا همنفسی و غمگساری گیرد
بی یار چنین فتاده بگذار او را
تا بو که بود چون تو یاری گیرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۰ - نه در تو فغان و یاربم می گیرد
نه در تو فغان و یاربم می گیرد
نه در رخ تو آه شبم می گیرد
زان شرم که شب تا به سحر می نالم
هر روز نمایم که تبم می گیرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۱ - لافی ز تو پیش کس نمی یارم زد
لافی ز تو پیش کس نمی یارم زد
جز با تو دم هوس نمی یارم زد
زان روی که یاد تست همراه نفس
با هیچکسی نفس نمی یارم زد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۲ - دم بی رخ یار نازنین نتوان زد
دم بی رخ یار نازنین نتوان زد
لاف از دل وصبر بیش ازین نتوان زد
او گرچه بر آورد عتابی ز زمین
حق های گذشته بر زمین نتوان زد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۳ - بی بزم تو چشم جام می خون ریزد
بی بزم تو چشم جام می خون ریزد
بی چهره تو باغ چه رنگ آمیزد
بی عارض تو لاله چرا برروید
بی قامت تو سرو چرا برخیزد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۴ - آن روز که آوازه محشر خیزد
آن روز که آوازه محشر خیزد
از چشم و دلم صورت دلبر خیزد
از خانه چشمم گل رویش روید
وز خاک دلم سر و قدش برخیزد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۵ - در هجر تو گر جان ز تنم برخیزد
در هجر تو گر جان ز تنم برخیزد
ور خصم به قصد کشتنم برخیزد
ما را تو به بوسه زندگانی می بخش
تا منت جان ز گردنم برخیزد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۶ - شاها کرمت از پی آن برخیزد
شاها کرمت از پی آن برخیزد
تا رسم تکبر زمیان برخیزد
لیکن تو به نفس خود جهان دگری
عاقل نپسندد که جهان برخیزد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۷ - اول سخنم چو از زبان برخیزد
اول سخنم چو از زبان برخیزد
واول حرفم چو از بیان برخیزد
یا نام تو یا نامه به نام تو بود
گر برسرم از تیغ جهان برخیزد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۸ - گل کیست که در رونق خد تو رسد
گل کیست که در رونق خد تو رسد
یا ماه که در حسن به حد تو رسد
سروار چه زند لاف شگرفی لیکن
چون بید بلرزد چو به قد تو رسد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۴۹ - گوئی که لبم بر لب نوش تو رسد
گوئی که لبم بر لب نوش تو رسد
یا نیز مرا دوش به دوش تو رسد
گر خود دلت آهن است هم نرم شود
گر ناله من شبی به گوش تو رسد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۵۰ - از عشق چو بر جوان ملامت باشد
از عشق چو بر جوان ملامت باشد
کی پیری و عشق با سلامت باشد
با عشق و ملامت چو جوانی خوش نیست
بر پیگر نگر تا چه قیامت باشد