تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۴۹ - از بهر خلافت پیمبر بی گفت
از بهر خلافت پیمبر بی گفت
طاق است آنکس که بود زهرا را جفت
کس را ندهد خدای این دولت، مفت
برجای نبی کسی نشیند کاو خفت
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۰ - دنیا، که بجلوه میکند مفتونت
دنیا، که بجلوه میکند مفتونت
تو بسته بدو دل، او کمر بر خونت
این شاهد غداره چنبر بازیست
کز چنبر چرخ میکند بیرونت
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۱ - عزت، ثمر فروتنی میگردد
عزت، ثمر فروتنی میگردد
پستی، معراج برتری میگردد
قدرت ز فتادگی دو چندان گردد
افتد چو الف ز پای، پی میگردد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۲ - ای آنکه همیشه در پی خوابی و خورد
ای آنکه همیشه در پی خوابی و خورد
پا در زد و خوردی از برای زد و برد
ننگت بادا،اگر چنین خواهی زیست
خاکت بر سر، اگر چنین خواهی مرد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۳ - گه در غم پوششی و، گه در غم خورد
گه در غم پوششی و، گه در غم خورد
گویا نشنیده یی که می باید مرد
تا چند غم زندگی خویش خوری؟
گاهی غم مرگ نیز می باید خورد!
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۴ - عمر تو بفکر دنیی دون گذرد
عمر تو بفکر دنیی دون گذرد
کی یک نفست بیاد بیچون گذرد؟
از بهر خیال باطلی، چند ای دل؟
از حق مگذر؛ کسی ز حق چون گذرد؟!
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۵ - بدخو، از خوی خود بدوزخ باشد
بدخو، از خوی خود بدوزخ باشد
خو آتش جانگداز و، خود یخ باشد
خود را شکند ز سختی بیحد خصم
ریزد دم شمشیر چو پرشخ باشد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۶ - آتش اگرت ز عشق در سر باشد
آتش اگرت ز عشق در سر باشد
کسی زیر سر تو بالش پر باشد؟
عیب است که با دعوی پرداختگی
چون آینه ات خانه مصور باشد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۷ - دل، از غم نانی اگرت خون باشد
دل، از غم نانی اگرت خون باشد
به ز آنکه بحب جاه مفتون باشد
از بهر سئوال، در بدر گشتن ما
با خانه شمار عاملان چون باشد؟!
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۸ - فرزند، برای روز بد میباشد
فرزند، برای روز بد میباشد
آسایش بخش باب و جد میباشد
در گرمی آفتاب، هر ساق درخت
در سایه شاخ و برگ خود میباشد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۵۹ - هر گز نه ترا دل غمین میباشد
هر گز نه ترا دل غمین میباشد
نی،تر ز سرشکت آستین میباشد
نی چهره چون کاوه و، نه دردی چون کوه
از حق مگذر، بندگی این میباشد؟!
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۰ - گر شعر نه مال و ثروتم می بخشد
گر شعر نه مال و ثروتم می بخشد
صد گونه خوشی و لذتم می بخشد
از شعر همین سود مرا بس که دمی
از فکر جهان فراغتم می بخشد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۱ - از جوش شباب، پر دلت بی غم شد
از جوش شباب، پر دلت بی غم شد
زین جوشن مرو ز سر، که باید کم شد
ناخورده بری ز عمر، باید شد پیر
ننشسته هنوز راست، باید خم شد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۲ - بی خاطر جمع، نکته دان نتوان شد
بی خاطر جمع، نکته دان نتوان شد
بی مایه، چو ابر درفشان نتوان شد
با فکر معاش، فکر معنی سخن است
گویا بسخن، بی لب نان نتوان شد
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۳ - ای آنکه بجمع سیم و زر حرصت خواند
ای آنکه بجمع سیم و زر حرصت خواند
بر خاک کدورتت پی گنج نشاند
مالی که بخاک میکنی دفن امروز
فرداست که خواهد بسر گورت ماند
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۴ - نی در سر شوق و، نی بدل پروا ماند
نی در سر شوق و، نی بدل پروا ماند
قوتها رفت و ناتوانیها ماند
از عمر گذشته حاصلم پشت خمی است
موجی از باد در کف دریا ماند
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۵ - نی سفره، نه کاسه، نی طبق میماند
نی سفره، نه کاسه، نی طبق میماند
نی مال و، نه ملک و، نه نسق میماند
اسباب جهان، ینست نگه واری بیش
این نقش و کلک ها بشفق میماند
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۶ - این مدعیان که راه نشناخته اند
این مدعیان که راه نشناخته اند
بر دعوی فقر گردن افراخته اند
در برنه مرقعست این طایفه را
بر دعوی خویش محضری ساخته اند
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۷ - چون دیده بینشم عطا فرمودند
چون دیده بینشم عطا فرمودند
محتاج به عینکم عبث ننمودند
کم بود دو دیده بهر عبرت ما را
ز آن روی، دو دیده هم بر آن افزودند
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۶۸ - ای گشته ز شب بخورد و خوابی خرسند
ای گشته ز شب به خورد و خوابی خرسند
جان کرده ز پروردن تن زار و نژند
شرمت باد از خروس کاو شب همه شب
در ذکر و تو را نفیر خوابست بلند!