تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
43
ای خُرم از جمال تو جنّات دلفروز
از جلوه ات به باغ دلم لاله برفروز
ای آفتاب عشق و امل، بی فروغ تو
روزم شبست و هر شب من همنشین سوز
چشم انتظار یک نظر از دیدهء توام
ای منتظر به راه تو عشّاق دیده دوز
بی مهر آفتاب تو سردست روزگار
ای دست مهربیز تو گرمای هر تموز
سودای عشق روی تو و مفلسی چو من
سهلست، اگر که فضل شهی گرددت بروز
گر نامه ای به مُهر وفا آید از شهم
صد بار من فشانمش از شعر لعل سوز
ای خُرم از جمال تو جنّات دلفروز
از جلوه ات به باغ دلم لاله برفروز
ای آفتاب عشق و امل، بی فروغ تو
روزم شبست و هر شب من همنشین سوز
چشم انتظار یک نظر از دیدهء توام
ای منتظر به راه تو عشّاق دیده دوز
بی مهر آفتاب تو سردست روزگار
ای دست مهربیز تو گرمای هر تموز
سودای عشق روی تو و مفلسی چو من
سهلست، اگر که فضل شهی گرددت بروز
گر نامه ای به مُهر وفا آید از شهم
صد بار من فشانمش از شعر لعل سوز
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
از راست به تیغ تازیان می خوردی
ازچپ به بلای آسمان می خوردی
آب از سرچشمه تیره شد روزی که
ازسفره ی ابن سعد نان می خوردی
ازچپ به بلای آسمان می خوردی
آب از سرچشمه تیره شد روزی که
ازسفره ی ابن سعد نان می خوردی
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
12
نور خدا را که ببیند زوال؟
نور خدا هست یقین لایزال
گر همه کافرصفتان ظَلوم
مُطفیِ نورند و خَصوم جَهول
برحق مطلق که خدایست و بس
راه ندادست بر این باب، کس
نور خدا شعلهء فانوس نیست
مُطفیِ آن شعلهء لاریب کیست
نور خدا را که خدایش فروخت_
بلکه از آن روغن لاهوت سوخت_
تا که خدا باشد و فانوس غیب
کس نتوان بست برو بادِ ریب
خلق نخستین که بهین نور بود
نور رخش بود و جهانی نبود
نورٌ علی' نور شد آن نور پاک
تا که مکان یافت در اَصلاب خاک
نورستان گشت چو ارحام طیب
از پی اظهار نماندش شکیب
نور نخستین که پسین نور بود
منشاء ده نور و سه، چون طور بود
بِاذن خداوند عیان شد چو مهر
از رخ او گشت جهان غرقِ مهر
نورفشان گشت چو نور نَبی
داد به او حضرت یزدان نُبی
نور به نور ازلی راه یافت
نور کلام از دل آن کلمه تافت
عالم خاکی بنمود افتراق
ورنه به بالا نَبُوَد این فراق
کلمهء حقّند نَبی و نُبی
فرق نباشد به نُبی و نَبی...
همچو همان نور که از اشتقاق
نور دُوُم آمد و انوار طاق
نور دُوُم یا دو و ده دیگرش
همچو یکی نور ز صورتگرش.
حکمت حق خواست چنین نور پاک
نور فشاند به ثری' و سماک
تا که جهان باشد و این خاکیان
نیست گزیر از حقِ این نورِ جان
پس به یقین هست کنون ناگزیر
نور خداوند بر این خاک پیر
نور خداوند خدا وعده داد
عالم خاکی بکند کانِ داد
وعدهء حق نیست خلاف از پی اش
وعدهء حق همچو خودش از پی اش
داد بده ای تو خداوندِ داد
داد کنون جای به بیداد داد
کیست که اصدق ز تو باشد به قول
کیست که برتر ز تو باشد به حول
ای طربا حضرت عدل و وِداد
تاج نهد بر سر فخر عباد
هم به یقین کار چنین میشود
عالم تن عالم دین میشود
نور خدا را که ببیند زوال؟
نور خدا هست یقین لایزال
گر همه کافرصفتان ظَلوم
مُطفیِ نورند و خَصوم جَهول
برحق مطلق که خدایست و بس
راه ندادست بر این باب، کس
نور خدا شعلهء فانوس نیست
مُطفیِ آن شعلهء لاریب کیست
نور خدا را که خدایش فروخت_
بلکه از آن روغن لاهوت سوخت_
تا که خدا باشد و فانوس غیب
کس نتوان بست برو بادِ ریب
خلق نخستین که بهین نور بود
نور رخش بود و جهانی نبود
نورٌ علی' نور شد آن نور پاک
تا که مکان یافت در اَصلاب خاک
نورستان گشت چو ارحام طیب
از پی اظهار نماندش شکیب
نور نخستین که پسین نور بود
منشاء ده نور و سه، چون طور بود
بِاذن خداوند عیان شد چو مهر
از رخ او گشت جهان غرقِ مهر
نورفشان گشت چو نور نَبی
داد به او حضرت یزدان نُبی
نور به نور ازلی راه یافت
نور کلام از دل آن کلمه تافت
عالم خاکی بنمود افتراق
ورنه به بالا نَبُوَد این فراق
کلمهء حقّند نَبی و نُبی
فرق نباشد به نُبی و نَبی...
همچو همان نور که از اشتقاق
نور دُوُم آمد و انوار طاق
نور دُوُم یا دو و ده دیگرش
همچو یکی نور ز صورتگرش.
حکمت حق خواست چنین نور پاک
نور فشاند به ثری' و سماک
تا که جهان باشد و این خاکیان
نیست گزیر از حقِ این نورِ جان
پس به یقین هست کنون ناگزیر
نور خداوند بر این خاک پیر
نور خداوند خدا وعده داد
عالم خاکی بکند کانِ داد
وعدهء حق نیست خلاف از پی اش
وعدهء حق همچو خودش از پی اش
داد بده ای تو خداوندِ داد
داد کنون جای به بیداد داد
کیست که اصدق ز تو باشد به قول
کیست که برتر ز تو باشد به حول
ای طربا حضرت عدل و وِداد
تاج نهد بر سر فخر عباد
هم به یقین کار چنین میشود
عالم تن عالم دین میشود