تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

الا ای روزگار آشنایی

تویی ما را بهین روز ولایی


همان دم که به جانم مهرش افتاد

شدی دل را همان روزِ خدایی

نوشته قبلی:آهنگ دل
نوشته بعدی:آهنگ دل
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
5


غنچه چو بشکفته شود بی امان
نیست امانیش ز باد خزان

غنچه اگر جلوه گری می کند
باد خزان پرده دری می کند

جلوه گری کرد دو صد غنچه زار
باد طمع کرد ورا  زارِ زار

باد خزان بوی مروّت ندید
جرم عیان کرد و خصومت گزید

کاش که ناتور ندیدی به چشم
غنچهء باغش شده پامال خشم

یا که خزانی و ستیزش نبود
خشم در آن دیدهء هیزش نبود

کاش خزان راه به باغش نداشت
آفت بد جلوهء راغش نداشت

جلوهء آن غنچه و آن زخم چشم
سینهء گل کرد چو آماج خشم

ای فلک از باد خزانت امان
از گل و از وَرد وزانت امان!!!...
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
13

بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست

منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم

گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند

کز تو منم برتر و صاحب‌صفات
مرده‌دلان را بدهم من حیات

منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست

زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند

چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان

بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی

گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست

منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…

دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام

گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند

خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز

بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها

بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا

اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر،  بلند

وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند

موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است

گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست

مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه

هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم

مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار

سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا

رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد

منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان

چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین

حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه

حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است

حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی

طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
             
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید

خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول

سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…

منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت

منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
41



مه جمالی ز شبستان جهان ما را بس
نور آن مشعل امکان و مکان ما را بس

طلعت مهر در آن رشک قمر دید توان
عکسی از جلوهء خورشید رخان ما را بس

دل سودازدگان در خم آن زلف خوشست
حلقهء سلسلهء موی بتان ما را بس

گفت درویش: که نعمت ز گدایان مطلب
نانی از سفره آن شاه زمان ما را بس

جرعهء کاسهء طاغوت حمیم است، بهوش
نشئه ساغر ساقی جنان ما را بس

گو به آن نرگس سرمست که مستی مفروش
که نگاهی به دل از نرگس جان ما را بس

نقد عمر از پی سودای جمالش دادیم
گر دهد دست چنان سود کلان ما را بس

چون که صراف سخن گوهر شاهانه بخواست
تا بُوَد کانِ #غریب سُفتن آن ما را بس

آفرین بر نفس دلکش آن یار که گفت:
طبع چو آب و غزل های روان ما را بس